داستان کودکانه انگلیسی

بیش از 30 داستان و قصه کودکانه انگلیسی ( English Stories for Kids & Audio Stories for Kids ) جذاب و زیبا به همراه ترجمه ، صوت و ویدیو

نکته مهم: داستان های کودکانه انگلیسی یکی از بهترین روش‌ها برای آموزش و تقویت زبان انگلیسی در کودکان می‌باشد. با بررسی بهترین سایت‌های انگلیسی سعی کرده‌ایم بستری حرفه‌ای برای یادگیری و تقویت زبان انگلیسی را فراهم کنیم.

نکته: اگر می‌خواهید سریع‌تر به جدیدترین داستان های کودکانه انگلیسی دسترسی داشته باشید، می‌توانید از لینک‌های stories for kids و audio stories for kids استفاده کنید.

در ادامه با موشیما همراه باشید.

لیست داستان‌ها:

The Ugly Duckling Story for kids

داستان کودکانه جوجه اردک زشت

The Ugly Duckling Story for kids
The Ugly Duckling Story for kids

متن و ترجمه این داستان زیبا

Once upon a time, in a peaceful farm nestled by a serene pond, a mother duck eagerly awaited the hatching of her eggs. She sat patiently on her nest, keeping her eggs warm and safe. One by one, the eggs cracked open, and adorable little ducklings emerged, fluffy and yellow.

روزی روزگاری، در مزرعه‌ای آرام که در کنار برکه‌ای آرام قرار داشت، یک اردک مادر مشتاقانه منتظر بیرون آمدن تخم‌هایش بود. او با حوصله روی لانه اش نشست و تخم هایش را گرم و ایمن نگه داشت. تخم‌ها یکی پس از دیگری باز شدند و جوجه اردک‌های دوست‌داشتنی، کرکی و زرد ظاهر شدند.

But as the last egg finally cracked open, the mother duck was taken aback. Instead of a cute and fluffy duckling, an odd-looking creature greeted her eyes. The newcomer was larger than the others, with rough and gray feathers and an awkward appearance. The mother duck couldn’t help but feel a pang of sadness, wondering how such an ugly duckling could be her own.

اما وقتی آخرین تخم مرغ در نهایت باز شد، اردک مادر غافلگیر شد. به جای جوجه اردک زیبا و کرکی، موجودی عجیب به چشمان او سلام کرد. تازه وارد از بقیه بزرگتر بود، با پرهای خشن و خاکستری و ظاهری ناجور. اردک مادر نمی‌توانست غم و اندوهی را احساس نکند و متعجب بود که چگونه چنین جوجه اردک زشتی می‌تواند مال خودش باشد.

As days passed, the other ducklings teased and taunted the ugly duckling for being different. They mocked its appearance, called it names, and excluded it from their games. The poor duckling felt heartbroken and lonely, yearning for acceptance and love.

با گذشت روزها، جوجه اردک های دیگر طعنه می زدند و جوجه اردک زشت را به خاطر متفاوت بودنش طعنه می زدند. ظاهرش را مسخره کردند، اسمش را گذاشتند و از بازی هایشان کنار گذاشتند. جوجه اردک بیچاره احساس دلشکستگی و تنهایی می کرد و مشتاق پذیرش و عشق بود.

Unable to bear the pain any longer, the ugly duckling decided to leave the farm in search of a place where it would be accepted for who it truly was. It embarked on a journey, braving the unknown and facing various challenges along the way.

جوجه اردک زشت که دیگر نمی‌توانست درد را تحمل کند، تصمیم گرفت مزرعه را ترک کند و به دنبال مکانی باشد که در آن برای آنچه واقعاً بود، پذیرفته شود. سفری را آغاز کرد، ناشناخته ها را جسارت کرد و در طول مسیر با چالش های مختلفی روبرو شد.

During its travels, the ugly duckling encountered different animals. Each time, it hoped to find companionship and acceptance but was met with rejection. The small creature faced hardships in the harsh winter, barely finding shelter and food to survive.

جوجه اردک زشت در طول سفرهای خود با حیوانات مختلفی روبرو شد. هر بار امیدوار بود که همراهی و پذیرش پیدا کند اما با رد مواجه شد. این موجود کوچک در زمستان سخت با مشکلاتی روبرو شد و به سختی سرپناه و غذا برای زنده ماندن پیدا کرد.

Finally, as spring arrived, the ugly duckling discovered a beautiful lake. It marveled at its reflection in the water, realizing that it had transformed into a magnificent swan. The once-ugly duckling had grown into a graceful and elegant bird, radiating beauty from within.

سرانجام با رسیدن بهار، جوجه اردک زشت دریاچه زیبایی را کشف کرد. از انعکاس خود در آب شگفت زده شد و متوجه شد که به یک قو با شکوه تبدیل شده است. جوجه اردک زمانی زشت به پرنده ای برازنده و زیبا تبدیل شده بود که زیبایی را از درون می تابید.

Other swans spotted the newcomer and swam closer. They greeted the young swan warmly, inviting it to join them. The ugly duckling was astonished to find that it had found its true family—a family of swans, just like itself.

قوهای دیگر تازه وارد را دیدند و نزدیکتر شنا کردند. آنها به گرمی از قو جوان استقبال کردند و او را به همراهی دعوت کردند. جوجه اردک زشت از اینکه متوجه شد خانواده واقعی خود را پیدا کرده شگفت زده شد – خانواده ای از قوها، درست مثل خودش.

The swans embraced the young swan, showering it with love and acceptance. They admired its beauty and grace, celebrating its unique journey. The ugly duckling, now a stunning swan, realized that its journey of hardship had shaped it into something extraordinary.

قوها قو جوان را در آغوش گرفتند و آن را با عشق و پذیرش غرق کردند. آنها زیبایی و ظرافت آن را تحسین کردند و سفر بی نظیر آن را جشن گرفتند. جوجه اردک زشت، که اکنون یک قو خیره کننده بود، متوجه شد که سفر سختش، آن را به چیزی خارق العاده تبدیل کرده است.

From that day forward, the swan lived happily among its new family. It flourished in its true form, surrounded by love.

از آن روز به بعد، قو در میان خانواده جدید خود با خوشی زندگی کرد. در شکل واقعی خود شکوفا شد، در محاصره عشق.

The Snow Queen Story for kids

قصه کودکانه ملکه برفی

The Snow Queen Story for kids
The Snow Queen Story for kids

متن و ترجمه این قصه زیبا

Once upon a time, in a kingdom where winter held sway, there lived a young boy named Kai and his best friend, a girl named Gerda. They lived in a quaint village, surrounded by snowy landscapes and glistening ice. Kai and Gerda spent their days playing and dreaming together, their friendship as pure and warm as a winter’s sun.

روزی روزگاری، در پادشاهی که زمستان در آن حاکم بود، پسر جوانی به نام کای و بهترین دوستش، دختری به نام گردا زندگی می کردند. آنها در دهکده ای عجیب زندگی می کردند که اطراف آن را مناظر برفی و یخ درخشان احاطه کرده بود. کای و گردا روزهای خود را با بازی و رویاپردازی با هم سپری کردند، دوستی آنها به پاکی و گرمی خورشید زمستانی بود.

However, the Snow Queen, an enchanting yet mysterious figure, cast her icy spell upon their village. One winter’s day, as Kai gazed out of his window, he saw a snowflake shimmering in the air. Unbeknownst to him, it was the Snow Queen’s magic, and it pierced his heart, filling him with a sense of emptiness and coldness.

با این حال، ملکه برفی، یک چهره دلربا و در عین حال مرموز، طلسم یخی خود را بر دهکده آنها افکند. یک روز زمستانی، وقتی کای از پنجره به بیرون خیره شد، دانه‌های برفی را دید که در هوا می‌درخشید. بدون آنکه او بداند، این جادوی ملکه برفی بود، و قلبش را سوراخ کرد و او را با احساس پوچی و سردی پر کرد.

Kai’s once kind and loving heart turned cold, and he became distant and cruel towards Gerda. One day, as they were playing together, Kai suddenly stood up and declared that he no longer cared for Gerda:

قلب مهربان و دوست داشتنی کای زمانی سرد شد و او نسبت به گردا دور و بی رحم شد. یک روز که با هم بازی می کردند، کای ناگهان از جایش بلند شد و گفت که دیگر برای گردا اهمیتی ندارد:

I don’t like you or this friendship anymore! I would follow the Snow Queen to her icy palace!

من دیگر تو و این دوستی را دوست ندارم! من به دنبال ملکه برفی تا قصر یخی او می روم!

Then, with a wicked smile, he vanished into the frozen wilderness.

سپس با لبخندی شیطانی در بیابان یخ زده ناپدید شد.

Heartbroken and worried, Gerda set out on a perilous journey to find her beloved friend. She braved the chilling winds and treacherous snow, seeking any clue that could lead her to Kai. Along her way, Gerda encountered kind-hearted people and helpful creatures who provided her with warmth, shelter, and guidance.

گردا دلشکسته و نگران، برای یافتن دوست محبوبش راهی سفری خطرناک شد. او در برابر بادهای سرد و برف خائنانه شهامت کرد و به دنبال سرنخی بود که بتواند او را به کای برساند. گردا در طول راه خود با افراد خوش قلب و موجودات مفیدی روبرو شد که گرما، پناه و راهنمایی برای او فراهم کردند.

As Gerda traveled, she learned of the Snow Queen’s icy kingdom and her ability to freeze hearts. Determined to save Kai, Gerda faced countless obstacles with unwavering courage. She crossed frozen rivers, climbed towering mountains, and entered deep, dark forests, all in search of her friend.

هنگام سفر گردا، از پادشاهی یخی ملکه برفی و توانایی او در یخ زدن قلب ها مطلع شد. گردا که مصمم بود کای را نجات دهد، با شهامتی تزلزل ناپذیر با موانع بی شماری روبرو شد. او از رودخانه های یخ زده عبور کرد، از کوه های بلند بالا رفت و وارد جنگل های عمیق و تاریک شد و همه در جستجوی دوستش بود.

In her darkest hour, Gerda met a group of talking ravens whispering:

گردا در تاریک ترین ساعت خود با گروهی از کلاغ های سخنگو ملاقات کرد که زمزمه می کردند:

The Snow Queen had taken a little boy to her palace.

ملکه برفی پسر کوچکی را به قصر خود برده بود.

They guided Gerda through a blizzard, protecting her with their feathers until she reached the Snow Queen’s domain.

آنها گردا را از میان کولاک راهنمایی کردند و با پرهای خود از او محافظت کردند تا اینکه به قلمرو ملکه برفی رسید.

Entering the palace, Gerda found Kai sitting at a frozen throne, a lifeless expression on his face. Overwhelmed with love and sorrow, she embraced him and wept, her tears falling upon his frozen heart. Miraculously, her warm tears melted the ice encasing Kai’s heart, and he came back to himself.

گردا با ورود به قصر، کای را دید که روی تختی یخ زده نشسته بود و حالتی بی روح در چهره اش داشت. غرق در عشق و غم او را در آغوش گرفت و گریست و اشک هایش بر قلب یخ زده اش جاری شد. به طرز معجزه آسایی، اشک های گرم او یخی را که قلب کای را پوشانده بود آب کرد و او به خودش برگشت.

Realizing his wrongdoings and the immense love Gerda had for him, Kai’s heart thawed completely. They decided to escape from the Snow Queen’s palace, but she wouldn’t let them go without a fight. She conjured an icy storm, attempting to keep them captive forever.

با درک اشتباهاتش و عشق بی حد گردا به او، قلب کای کاملاً آب شد. آنها تصمیم گرفتند از قصر ملکه برفی فرار کنند، اما او اجازه نداد بدون دعوا بروند. او طوفان یخی را تجسم کرد و سعی کرد آنها را برای همیشه اسیر نگه دارد.

However, Gerda’s unwavering love and determination prevailed. She remembered the power of friendship and shouted words of love, piercing through the Snow Queen’s icy facade. The queen’s heart softened, and she released Kai and Gerda, allowing them to return home.

با این حال، عشق و اراده تزلزل ناپذیر گردا غالب شد. او قدرت دوستی را به یاد آورد و کلمات عاشقانه را فریاد زد و در نمای یخی ملکه برفی نفوذ کرد. قلب ملکه نرم شد و کای و گردا را آزاد کرد و به آنها اجازه داد به خانه بازگردند.

Reunited with their loved ones, Kai and Gerda brought warmth and joy back to their village. The icy spell that had held the kingdom captive began to melt, and spring blossomed once again. The people rejoiced, celebrating the triumph of love and the resilience of the human spirit.

کای و گردا که دوباره با عزیزان خود متحد شدند، گرما و شادی را به روستای خود بازگرداندند. طلسم یخی که پادشاهی را اسیر کرده بود شروع به ذوب شدن کرد و بهار بار دیگر شکوفا شد. مردم شادی کردند و پیروزی عشق و استقامت روح انسانی را جشن گرفتند.

From that day forward, Kai and Gerda remained inseparable, cherishing their friendship and the lessons they had learned. They understood that true love can conquer any icy grip, and that the warmth of the heart can melt even the coldest of winters.

از آن روز به بعد، کای و گردا جدایی ناپذیر باقی ماندند و دوستی خود و درس هایی را که آموخته بودند گرامی می داشتند. آنها فهمیدند که عشق واقعی می تواند بر هر چنگال یخی غلبه کند و گرمای قلب می تواند حتی سردترین زمستان ها را آب کند.

The Tortoise and the Hare Story for kids

داستان کودکانه لاکپشت و خرگوش

متن و ترجمه این داستان زیبا

All the animals in the forest knew that the hare is the fastest among them. He could run through long roads without any hard effort.

همه حیوانات جنگل می دانستند که خرگوش سریعترین در بین آنهاست. او می توانست بدون هیچ تلاش سختی از طریق جاده های طولانی بدود.

One day, the hare saw a tortoise who was laboriously making his way in the forest. The hare stopped and started mocking the poor tortoise:

یک روز خرگوش لاک پشتی را دید که با زحمت راه خود را در جنگل باز می کرد. خرگوش ایستاد و شروع به تمسخر لاک پشت بیچاره کرد:

OH! you’ve got such short feet and a heavy shell! You must be the slowest animal in all the forest! I think it’s possible for you to fall asleep when you are walking!

اوه! شما چنین پاهای کوتاه و پوسته سنگینی دارید! شما باید کندترین حیوان در تمام جنگل باشید! من فکر می کنم این امکان وجود دارد که شما هنگام راه رفتن بخوابید!

The tortoise was not offended by the hare’s words. Slowly, she continued to put one foot in front of the other.

لاک پشت از سخنان خرگوش ناراحت نشد. به آرامی یک پا را جلوی پای دیگر گذاشت.

I really have to look very closely to tell if you are moving or standing still. How long does it take you to walk ten yards? A whole day? The hare continued the rude laugh!

من واقعاً باید خیلی دقیق نگاه کنم تا بفهمم آیا شما در حال حرکت هستید یا ایستاده اید. ده یاردی پیاده روی چقدر طول می کشد؟ یک روز کامل؟ خرگوش به خنده بی ادبانه ادامه داد!

And then he put his hands on his belly and burst out laughing. In that very moment, the tortoise stopped and smirked:

و بعد دستش را روی شکمش گذاشت و از خنده بلند شد. در همان لحظه، لاک پشت ایستاد و پوزخندی زد:

Go ahead and make fun of me! Until this day, I have always managed to arrive at my destination. And when I think about it carefully, I even think that it’s possible for me to beat you in a race!

برو مسخره ام کن! تا به امروز همیشه موفق شده ام به مقصد برسم. و وقتی با دقت به آن فکر می‌کنم، حتی فکر می‌کنم که ممکن است بتوانم شما را در یک مسابقه شکست دهم!

The hare passed out from laughing when he heard this! After a few moments, when he finally succeeded to stop the laugh, he said:

خرگوش با شنیدن این حرف از خنده غش کرد! بعد از چند لحظه که بالاخره توانست جلوی خنده اش را بگیرد، گفت:

OK! I agree! So I’ll see you in competition day!

خوب! موافقم! بنابراین من شما را در روز مسابقه می بینم!

The two quickly agreed on the fox as the referee and met a day later by a brich tree. They decide to assign the starting point of the race to the tree. The fox announced.

آن دو به سرعت در مورد روباه به عنوان داور به توافق رسیدند و یک روز بعد در کنار درختی با هم ملاقات کردند. آنها تصمیم می گیرند نقطه شروع مسابقه را به درخت اختصاص دهند. روباه اعلام کرد.

Whoever arrives first at the big pond has won the race! Are you ready? Three, two, one – go!

هرکس زودتر به حوضچه بزرگ برسد، مسابقه را برنده شده است! اماده ای؟ سه، دو، یک – برو!

The hair jumped as a lightning and disappeared after a few seconds. After a short time he had already finished half the race. He turned around and found that the tortoise had only took a few steps. He whispered:

موها مثل رعد و برق پریدند و بعد از چند ثانیه ناپدید شدند. پس از مدت کوتاهی او نیمی از مسابقه را تمام کرده بود. برگشت و متوجه شد که لاک پشت تنها چند قدم برداشته است. او زمزمه کرد:

Ok! It’s an easy one! I have got plenty of time left! I can go to the carrot field for a short trip.

خوب! این یک کار آسان است! من زمان زیادی دارم! می توانم برای یک سفر کوتاه به مزرعه هویج بروم.

Then he hobbled straight to the big field and nibbled a few carrots with relish. When he returned, he saw that the tortoise is still close to the starting line. He was trying to walk with difficulty and make his way! He souted:

سپس مستقیماً به سمت مزرعه بزرگ رفت و چند هویج را با ذوق خورد. وقتی برگشت دید که لاک پشت هنوز به خط شروع نزدیک است. سعی می کرد به سختی راه برود و راهش را باز کند! او فریاد زد:

Oh you lazy! try harder! Come on!

ای تنبل! بیشتر تلاش کن بیا دیگه!

All the birds and animals were cheering for the hare! Prompted by the applause of the audience, the hare performed several tricks and daredevil jumps.

همه پرندگان و حیوانات برای خرگوش تشویق می کردند! با تشویق تماشاگران، خرگوش چندین ترفند و پرش های جسورانه انجام داد.

But those carrots and doing tricks made him exhausted. So just before the finish line, he lay down in the grass and took a nap! And the nap turned into a deep sleep!

اما آن هویج ها و انجام حقه ها او را خسته کرد. بنابراین درست قبل از خط پایان، روی چمن دراز کشید و چرت زد! و چرت به خواب عمیق تبدیل شد!

Suddenly, he woke up from that sweet sleep by loud cheers and applause. He opened his eyes and could hardly believe what he saw. The turtle set foot over the finish line and had won the race.

ناگهان با تشویق و تشویق بلند از آن خواب شیرین بیدار شد. چشمانش را باز کرد و به سختی می توانست چیزی را که می دید باور کند. لاک پشت روی خط پایان قدم گذاشت و مسابقه را برده بود.

The fox shouted:

روباه فریاد زد:

Congratulations, dear turtle. You have won the race!

تبریک میگم لاک پشت عزیز تو مسابقه را بردی!

All the animals of the forest congratulated the turtle and celebrated the incredible victory together with him!

همه حیوانات جنگل به لاک پشت تبریک گفتند و همراه با او پیروزی باورنکردنی را جشن گرفتند!

Sleeping Beauty Story for kids

قصه کودکانه زیبای خفته

متن و ترجمه این قصه زیبا

Many years ago, in a beautiful empire, there lived a king and Queen who just had one wish! They were always praying:

سالها پیش، در یک امپراتوری زیبا، یک پادشاه و ملکه زندگی می کردند که فقط یک آرزو داشتند! آنها همیشه دعا می کردند:

OH! Dear Lord! Please give us a child and we won’t need anything else in our lives anymore!

اوه! خداوند عزیز! لطفا به ما یک فرزند بدهید و دیگر در زندگی خود به هیچ چیز دیگری نیاز نخواهیم داشت!

But one day, when the Queen was washing herself in the river, a frog came by and said:

اما یک روز که ملکه در حال شستشوی خود در رودخانه بود، قورباغه ای از راه رسید و گفت:

Your wish will come true! You’ll be having a child in next year!

آرزوی شما محقق خواهد شد! شما در سال آینده صاحب فرزند خواهید شد!

And as the frog forecasted, the Queen bore a beautiful daughter. The King was so excited that couldn’t prevent himself for throwing a big party and celebrate the holy birth of his daughter. He invited not only his close friends and relatives, but also the wise women who he thought they would be kind and favorable toward the little princess.

و همانطور که قورباغه پیش بینی کرد، ملکه یک دختر زیبا به دنیا آورد. پادشاه آنقدر هیجان زده بود که نتوانست جلوی خود را برای برگزاری یک مهمانی بزرگ و جشن تولد مقدس دخترش بگیرد. او نه تنها دوستان و اقوام نزدیک خود، بلکه زنان خردمندی را نیز دعوت کرد که فکر می‌کرد با شاهزاده کوچولو مهربان و مهربان باشند.

He knew thirteen of these women were living in his empire, but he only had twelve golden plates, so he had to ignore one of them.

او می‌دانست که سیزده نفر از این زنان در امپراتوری او زندگی می‌کنند، اما او فقط دوازده بشقاب طلایی داشت، بنابراین مجبور شد یکی از آنها را نادیده بگیرد.

The feast was held gloriously. When the feast was about to finish, wise women gathered around princess and started to give her gifts. one bestowed virtue, one beauty, a third riches, and so on, whatever there is in the world to wish for.

این جشن با شکوه برگزار شد. هنگامی که جشن به پایان رسید، زنان خردمند دور شاهزاده خانم جمع شدند و شروع به دادن هدایایی به او کردند. یکی فضیلت بخشید، یکی زیبایی، سومی ثروت، و غیره، هر آنچه در جهان برای آرزوست.

And when it was the eleventh turn to present her gift, the thirteenth woman, who has been not invited, entered, with the fire of revenge burning in her heart. She, without any hesitation, started yelling:

و هنگامی که نوبت یازدهم رسید، سیزدهمین زن که دعوت نشده بود وارد شد و آتش انتقام در دلش شعله ور شد. او بدون هیچ تردیدی شروع به داد و فریاد کرد:

In her fifteenth birthday, your beautiful princess shall prick herself with a spindle and shall fall down dead!

در پانزدهمین سالگرد تولدش، شاهزاده خانم زیبای شما باید خود را با یک دوک خاردار کند و مرده به زمین بیفتد!

And without saying anything else, she returned and left the palace! So the twelfth came forward, since she hadn’t bestowed her gift yet. She couldn’t perish the curse, but there was something she could still do:

و بدون اینکه چیزی بگوید برگشت و از قصر بیرون رفت! پس دوازدهم جلو آمد، چون هنوز هدیه اش را نداده بود. او نمی توانست نفرین را از بین ببرد، اما کاری بود که او هنوز می توانست انجام دهد:

The princess shall not die by touching the spindle, but she will fall into a sleep for a hundred years!

شاهزاده خانم با دست زدن به دوک نمی میرد، بلکه صد سال به خواب می رود!

The King who was desperate to save his daughter, commanded to destroy all the spindles in the empire. The princess grew up and all the gifts who had been given to her were shining in her appearance and personality. She was so lovely, modest, sweet, and kind and clever, that no one who saw her could help loving her.

پادشاهی که از نجات دخترش ناامید بود، دستور داد تا تمام دوک های دوک امپراتوری را نابود کند. شاهزاده خانم بزرگ شد و تمام هدایایی که به او داده شده بود در ظاهر و شخصیت او می درخشید. او آنقدر دوست داشتنی، متواضع، شیرین، و مهربان و باهوش بود که هیچ کس او را نمی دید که دوستش نداشته باشد.

But in her fifteenth birthday, when she was alone in the castle, she got bored and started wandering around the castle, looking around every corner and room. Suddenly she saw an old tower. She climbed the narrow winding stair which led to a little door, with a rusty key sticking out of the lock; she turned the key, and the door opened, and there in the little room sat an old woman with a spindle, diligently spinning her flax.

اما در پانزدهمین سالگرد تولدش، وقتی در قلعه تنها بود، حوصله اش سر رفت و شروع به پرسه زدن در اطراف قلعه کرد و به هر گوشه و اتاق نگاه کرد. ناگهان او یک برج قدیمی را دید. او از پله های باریک پیچ در پیچی که به در کوچکی منتهی می شد، با کلید زنگ زده ای که از قفل بیرون زده بود، بالا رفت. کلید را چرخاند و در باز شد و در اتاق کوچک پیرزنی با دوک دوکی نشسته بود و با پشتکار کتان خود را می چرخید.

Oh! Hello grandma! said the princess kindly! What are you doing?

اوه سلام مادربزرگ! شاهزاده خانم با مهربانی گفت! چه کار می کنی؟

I’m spinning!

من می چرخم!

Oh! I haven’t seen this tool before? What is it that spins so fast?

اوه من قبلا این ابزار را ندیده ام؟ آن چیست که به این سرعت می چرخد؟

And meanwhile she took the spindle into her hand she began to spin! But in that very moment her hand touched the spindle, she passed out and lay in a deep sleep.

و در همین حین دوک را در دست گرفت و شروع به چرخیدن کرد! اما درست در همان لحظه که دستش دوک را لمس کرد، از حال رفت و در خوابی عمیق دراز کشید.

And this sleep fell upon the whole palace; the king and queen, who had returned and were in the great hall, fell fast asleep, and with them the whole court. The horses in their stalls, the dogs in the yard, the pigeons on the roof, the flies on the wall, the very fire that flickered on the hearth, became still, and slept like the rest.

و این خواب بر تمام قصر فرود آمد. پادشاه و ملکه که برگشته بودند و در تالار بزرگ بودند، و تمام دربار با آنها به خواب عمیقی فرو رفتند. اسب‌ها در اصطبل‌ها، سگ‌ها در حیاط، کبوترها روی پشت بام، مگس‌ها روی دیوار، همان آتشی که روی اجاق می‌سوخت، آرام شد و مانند بقیه خوابیدند.

Then round about that place there grew a hedge of thorns thicker every year, until at last the whole castle was hidden from view, and nothing of it could be seen but the vane on the roof.

سپس در اطراف آن مکان، پرچینی از خارها هر سال ضخیم‌تر می‌شد، تا اینکه سرانجام کل قلعه از دیدگان پنهان شد و چیزی از آن جز پره روی سقف دیده نمی‌شد.

From that moment, a rumour went overseas about a sleeping beauty, and from time to time, many prince came and tried to force their way through the hedge; but it was impossible for them to do so, for the thorns held fast together like strong hands, and the young men were caught by them, and not being able to get free, there died a lamentable death.

از آن لحظه، شایعه ای در مورد زیبایی خفته در خارج از کشور منتشر شد، و گهگاه، بسیاری از شاهزاده ها می آمدند و سعی می کردند به زور از پرچین عبور کنند. اما برای آنها غیرممکن بود که این کار را انجام دهند، زیرا خارها مانند دستان قوی به هم چسبیده بودند و مردان جوان توسط آنها گرفتار شدند و از آنجا که نتوانستند آزاد شوند، به مرگ غم انگیزی مردند.

Many years later, a prince came to the country. In his way, he heard from an old man that there is a sleeping beauty had slept for a hundred years, and with her the king and queen, and the whole court. The old man had been told by the old man that many king’s sons had sought to pass the thorn-hedge, but had been caught and pierced by the thorns, and had died a miserable death.

سالها بعد شاهزاده ای به کشور آمد. او در راه خود از پیرمردی شنید که در آنجا زیبایی خفته صد سال خوابیده است و پادشاه و ملکه و تمام دربار با او خوابیده اند. پیرمرد به پیرمرد گفته بود که بسیاری از پسران پادشاه می‌خواستند از پرچین خار بگذرند، اما خارها آنها را گرفتار کرده و سوراخ کردند و به مرگ بدی مردند.

But the young prince said with courage:

اما شاهزاده جوان با شجاعت گفت:

I will try my best, regardless. I will win the way through and I will meet the lovely princess.

من تمام تلاشم را خواهم کرد، بدون توجه به. من در این راه پیروز خواهم شد و شاهزاده خانم دوست داشتنی را ملاقات خواهم کرد.

The good old man tried to dissuade him, but he would not listen to his words. For now the hundred years were at an end, and the day had come when princess should be awakened.

پیرمرد خوب سعی کرد او را منصرف کند، اما او به حرف های او گوش نداد. اکنون صد سال به پایان رسیده بود و روزی فرا رسیده بود که شاهزاده خانم باید بیدار شود.

When the prince arrived near the hedge of thorns, it was altered into a hedge of beautiful lovely flowers, which parted and bent aside to let him pass, and then closed behind him in a thick hedge.

هنگامی که شاهزاده به نزدیکی پرچین از خار رسید، به پرچینی از گلهای زیبا و دوست داشتنی تبدیل شد که از هم جدا شدند و به کناری خم شدند تا او را عبور دهند و سپس در یک پرچین ضخیم پشت سر او بسته شدند.

When he reached the palace-yard, he saw the horses and dogs lying asleep, and on the roof the pigeons were sitting with their heads under their wings. And when he came indoors, the flies on the wall were asleep, the cook in the kitchen had his hand uplifted to strike the scullion.

وقتی به حیاط قصر رسید، اسب‌ها و سگ‌ها را دید که خوابیده‌اند و روی پشت بام کبوترها با سر زیر بال‌هایشان نشسته بودند. و وقتی به داخل خانه آمد، مگس‌های روی دیوار خواب بودند، آشپز آشپزخانه دستش را بلند کرده بود تا به پیاله ضربه بزند.

Then he climbed higher, and saw in the hall the whole court lying asleep, and above them, on their thrones, slept the king and the queen. And still he went beyond, and all was so silent that he could hear his own breathing.

سپس بالاتر رفت و در تالار دید که تمام دربار خوابیده اند و بالای سر آنها، بر تخت خود، پادشاه و ملکه را خوابیده اند. و هنوز او فراتر رفت و همه آنقدر ساکت بودند که می توانست نفس های خودش را بشنود.

And at last he came to the tower, and went up the winding stair, and opened the door of the little room where princess lay. And when he saw her looking so lovely in her sleep, he could not turn away his eyes; and presently he stooped and kissed her.

و سرانجام به برج آمد و از پله های پیچ در پیچ بالا رفت و در اتاق کوچکی را که شاهزاده خانم در آن خوابیده بود باز کرد. و وقتی او را دید که در خواب بسیار دوست داشتنی است، نتوانست چشمانش را برگرداند. و در حال حاضر خم شد و او را بوسید.

And she awaked, and opened her eyes, and looked very kindly on him. And she got up, and they went forth together, and the king and the queen and whole court waked up, and gazed on each other with great eyes of wonderment.

و او از خواب بیدار شد و چشمانش را باز کرد و با مهربانی به او نگاه کرد. و او برخاست و با هم بیرون رفتند، و پادشاه و ملکه و تمام دربار بیدار شدند و با چشمانی شگفت‌انگیز به یکدیگر خیره شدند.

And the horses in the yard got up and shook themselves, the hounds sprang up and wagged their tails, the pigeons on the roof drew their heads from under their wings, looked round, and flew into the field, the flies on the wall crept on a little farther, the kitchen fire leapt up and blazed, and cooked the meat, the joint on the spit began to roast, the cook gave the scullion such a box on the ear that he roared out.

و اسب‌های حیاط بلند شدند و خود را تکان دادند، سگ‌های شکاری رشد کردند و دم‌هایشان را تکان دادند، کبوترهای پشت بام سرشان را از زیر بال‌هایشان بیرون کشیدند، به اطراف نگاه کردند و به داخل مزرعه پرواز کردند، مگس‌های روی دیوار خزیدند. کمی دورتر، آتش آشپزخانه بلند شد و شعله ور شد، و گوشت را پخت، مفصل روی تف شروع به برشته شدن کرد، آشپز چنان جعبه ای به پیازچه روی گوش داد که غرش کرد بیرون.

Then the wedding of the Prince and princess was held with all glory, and they lived very happily ever after.

سپس عروسی شاهزاده و شاهزاده خانم با شکوه تمام برگزار شد و آنها تا آخر عمر بسیار شاد زندگی کردند.

The Princess and the Pea Story for kids

داستان کودکانه شاهزاده خانم و نخود

متن و ترجمه این داستان زیبا

In a land far, far away, there was a magnificent and powerful king that lived in a big castle with its son and mother.

در سرزمینی بسیار دور، پادشاهی باشکوه و قدرتمند بود که با پسر و مادرش در قلعه ای بزرگ زندگی می کرد.

The prince was very smart, polite and well-dressed.

شاهزاده بسیار باهوش، مودب و خوش لباس بود.

But the king of our story was sad.

اما پادشاه داستان ما غمگین بود.

He wished that his son could marry a beautiful princess. But he could never find the princess.

او آرزو داشت که پسرش با یک شاهزاده خانم زیبا ازدواج کند. اما او هرگز نتوانسته بود شاهزاده خانم را پیدا کند.

Of course, in the kingdom of the king there lived very beautiful and well-dressed girls who all claimed to be princesses.

البته در پادشاهی شاه دخترانی بسیار زیبا و خوش لباس زندگی می کردند که همگی ادعای شاهزاده بودن داشتند.

The prince searched a lot on his father’s orders and met and talked with all the maidens. But in the end he returned to the castle empty-handed and sad.

شاهزاده به دستور پدرش بسیار جستجو کرد و با همه دوشیزگان ملاقات و گفتگو کرد. اما در نهایت دست خالی و غمگین به قلعه بازگشت.

The prince told his father that it was impossible to know whether these maidens were really princes or not.

شاهزاده به پدرش گفت که نمی توان فهمید که آیا این دوشیزگان واقعاً شاهزاده هستند یا نه.

The wise king smiled and said:

پادشاه حکیم لبخندی زد و گفت:

My son, you must be patient. You will understand when the time comes.

پسرم باید صبور باشی وقتی زمانش برسد خواهی فهمید.

The prince smiled and returned to his room.

شاهزاده لبخندی زد و به اتاقش برگشت.

That night the rain came with a big storm.

آن شب باران و طوفان بزرگی آمد.

The thunder began to blow with a great noise and the rain began to pour with a sound like the hooves of thousands of horses charging into the battlefield.

رعد و برق با صدای شدیدی شروع به وزیدن کرد و باران با صدایی مانند سم هزاران اسبی که به میدان جنگ می‌رویدند شروع به باریدن کرد.

Suddenly there was a sound at the castle door. Someone was behind the castle door. The king put on his cloak and opened the door. Behind the door was a young lady who was standing wet and cold.

ناگهان صدایی از در قلعه به گوش رسید. یک نفر پشت در قلعه بود. پادشاه عبای خود را پوشید و در را باز کرد. پشت در خانم جوانی بود که خیس شده و در سرما ایستاده بود.

The young girl said: I am a real princess. I need dry clothes and a place to sleep. can i stay in your castle for tonight

دختر جوان گفت: من یک شاهزاده خانم واقعی هستم. به لباس خشک و جای خواب نیاز دارم. آیا می توانم امشب در قلعه شما بمانم؟

The king allowed and invited them inside the castle.

پادشاه اجازه داد و آنها را به داخل قلعه دعوت کرد.

The king told the queen mother that the maiden said she was a real princess.

پادشاه به ملکه مادر گفت که دوشیزه ادعا می‌کند که یک شاهزاده خانم واقعی است.

The queen mother said nothing. And he thought to herself:

ملکه مادر چیزی نگفت. و با خودش فکر کرد:

We will soon find out if she is a real princess or not!

به زودی متوجه می شویم که آیا او یک شاهزاده خانم واقعی است یا نه!

Then he gave the girl a clean and dry dress and said to her:

سپس لباسی تمیز و خشک به دختر داد و به او گفت:

Wear this dress and I will prepare your bedroom.

این لباس را بپوش تا اتاق خوابت را آماده کنم.

The Queen Mother began to prepare the bedchamber, but in a very strange way.

ملکه مادر شروع به آماده کردن اتاق خواب کرد، اما به روشی بسیار عجیب.

First, he removed the quilt, sheets and mattress from the bed. Then she put a pea seed on the bed. And after that she put twenty layers of mats on the peas and placed a quilt between the mats.

ابتدا لحاف و ملحفه و تشک را از روی تخت درآورد. سپس یک دانه نخود را روی تخت گذاشت. و بعد از آن بیست لایه تشک روی نخودها گذاشت و لحافی بین هر تشک گذاشت.

After that he threw the sheets and quilt on the bed and told the princess that your bed is ready.

پس از آن ملحفه و لحاف را روی تخت انداخت و به شاهزاده خانم گفت که تخت شما آماده است.

The height of the bed, with its twenty mattresses and quilts, was so high that the princess had to climb a ladder to get on it and sleep.

ارتفاع تخت با بیست تشک و لحافش آنقدر زیاد بود که شاهزاده خانم مجبور شد برای خوابیدن روی آن از نردبانی بالا برود.

The prince went to the top of the bed. She pulled the quilt over herself. She blew out the candle and slept.

شاهزاده به بالای تخت رفت. لحاف را روی خودش کشید. شمع را فوت کرد و خوابید.

The next morning, while having breakfast, the queen mother turned to the princess and asked:

صبح روز بعد هنگام صرف صبحانه، ملکه مادر رو به شاهزاده خانم کرد و پرسید:

My dear princess, did you sleep well last night?

پرنسس عزیزم دیشب خوب خوابیدی؟

Mmm, no, it wasn’t quite right, said the princess, a little embarrassed. And she continued: I mean, I’m very grateful for your kindness and hospitality, but there seemed to be something hard and uncomfortable under my mattress. So that I could not sleep last night.

شاهزاده خانم با کمی خجالت گفت: همممم، نه، کاملاً درست نبود. و ادامه داد: یعنی از لطف و مهمان نوازی شما بسیار سپاسگزارم، اما به نظر می رسید زیر تشک من چیزی سخت و ناراحت کننده قرار دارد. طوری که دیشب نتونستم بخوابم.

The queen mother was surprised and said:

ملکه مادر تعجب کرد و گفت:

Really?!

واقعا؟!

And he turned to the king and the prince and said:

و رو به شاه و شاهزاده کرد و گفت:

I think we have finally found the real princess. Because no one but a real princess has such a delicate and precise sense to distinguish a single pea from twenty mattresses and twenty of my best quilts. You should get married immediately!

فکر می کنم بالاخره شاهزاده خانم واقعی را پیدا کردیم. زیرا هیچ کس جز یک شاهزاده خانم واقعی آنقدر حس ظریف و دقیق را ندارد که یک نخود را از پشت بیست تشک و بیست تا از بهترین لحاف های من تشخیص دهد. شما باید فورا ازدواج کنید!

The prince was very happy.

شاهزاده خیلی خوشحال شد.

He turned to the princess and said:

رو به شاهزاده خانم کرد و گفت:

Dear princess, will you do me this great honor and marry me?

شاهزاده خانم عزیز، آیا این افتخار بزرگ را به من می دهی و با من ازدواج می کنی؟

The princess was very embarrassed and blushed. He waited a few moments for the morsel in his mouth to go down his throat. Then he said:

شاهزاده خانم بسیار خجالت زده و سرخ شده بود. چند لحظه منتظر ماند تا لقمه در دهانش از گلویش پایین برود. سپس فرمود:

I have a condition.

من یه شرط دارم

The prince said:

شاهزاده گفت:

I accept whatever it is.

هرچی هست قبول میکنم

The princess smiled and said to the prince:

شاهزاده خانم لبخندی زد و به شاهزاده گفت:

Do you promise me that from now on every pea that enters the castle will be for eating and not for sleeping?

آیا به من قول می دهی که از این به بعد هر نخودی که وارد قلعه می شود برای خوردن باشد نه برای خواب؟

The prince blushed with embarrassment and looked at her and said with a smile:

شاهزاده از خجالت سرخ شد و به او نگاه کرد و با لبخند گفت:

Of course, I promise.

البته قول میدم.

The Reluctant Dragon Story for kids

داستان کودکانه اژدهای خجالتی

متن و ترجمه این داستان زیبا

Once upon a time, there was a shepherd. One evening he arrived home shivering out of fear.

روزی روزگاری یک چوپان بود. یک روز عصر که داشت از ترس میلرزید و به خانه رسید.

I saw something terrible! He cried! It was as as big as 4 big horses with long and sharp claws. It has a long pointy tail and shiny blue scales all over its body!

او در حالی که داشت گریه میکرد گفت: چیز وحشتناکی دیدم! اون به اندازه 4 اسب بزرگ با چنگال های بلند و تیز بود. دم نوک تیز بلند و فلس های آبی براق سراسر بدنش رو پوشونده بود!

His son went and searched in his book:

پسرش رفت و در کتابش جستجو کرد.

It seems like you saw a dragon dad! Said the boy!

پسرش گفت: بابا انگار یک اژدها دیدی!

His parents were scared but he was calm as always.

پدر و مادرش ترسیده بودند اما او مثل همیشه آرام بود.

Wondering if the dragon is friendly or not, next morning the son got up and set up to the hill. When the boy arrived, found the dragon really friendly! They smiled at each other. Then boy sat down and asked many questions from the blue dragon!

پسرک میخواست بداند که رفتار اژدها دوستانه است یا نه برای همین صبح روز بعد پسر از جایش بلند شد و به سمت تپه رفت. وقتی پسر رسید، فهمید که اژدها خیلی مهربان است! آن دو به هم لبخند زدند. سپس پسر نشست و سوالات زیادی از اژدهای آبی پرسید!

The dragon started to narrate stories from old times:

اژدها شروع به نقل داستان های قدیمی کرد:

There were very dangerous dragons everywhere back then. And knights had to battle them and rescue princesses!

در آن زمان اژدهای بسیار خطرناکی در همه جا وجود داشت. و شوالیه ها باید با آنها می جنگیدند و شاهزاده خانم ها را نجات می دادند!

The boy came back every day to hear the stories. But after a while, the villagers found out about our blue dragon. Obviously they were scared. The boy went to the dragon and said:

پسر هر روز برای شنیدن داستان ها برمی گشت. اما بعد از مدتی روستاییان متوجه اژدهای آبی ما شدند. معلوم بود که ترسیده بودند. پسر نزد اژدها رفت و گفت:

The villagers want to get rid of you!

روستاییان می خواهند از شر تو خلاص شوند!

But I wouldn’t be hurt! Not even a scratch! Said the dragon.

اژدها گفت: اما من صدمه نمی بینم! نه حتی یک خراش!

That afternoon, the boy heard a very bad news in the village! The villagers wanted to send the Saint George, the dragon killer, for fighting the dragon!

آن روز بعد از ظهر پسر در روستا خبر بسیار بدی شنید! روستاییان می خواستند سنت جورج، قاتل اژدها را برای مبارزه با اژدها بفرستند!

The boy ran straight to the dragon and said:

پسر مستقیم به سمت اژدها دوید و گفت:

They want to say Saint George, The dragon killer after you! He has the longest spear I’ve ever seen.

می خواهند بگویند سنت جورج، قاتل اژدها را برای تو بفرستند! او بلندترین نیزه ای را دارد که تا به حال دیده ام.

Thanks for telling me! But I don’t wanna fight! So I am going to just hide in my cave and wait for him to leave! Said the dragon!

اژدها گفت: از اینکه به من گفتی متشکرم! اما من نمی خواهم دعوا کنم! بنابراین من فقط می خواهم در غار خود پنهان شوم و منتظر رفتن او باشم!

No you don’t have a choice! People want a fight!

نه! تو چاره ای نداری! مردم دعوا می خواهند!

But the dragon yawned:

اما اژدها خمیازه کشید:

I’m sure you will find a way!

مطمئنم تو راهی پیدا خواهید کرد!

The boy went back to the village quietly. There he saw a group of villagers who were talking about the dangerous dragon:

پسر آرام به روستا برگشت. در آنجا او گروهی از روستاییان را دید که در مورد اژدهای خطرناک صحبت می کردند:

Did you know that he eats 10 sheep just for breakfast?!

آیا می دانستید که او فقط برای صبحانه 10 گوسفند می خورد؟!

Yeah! I heard that he burnt down several houses!

آره شنیدم چند خانه را به آتش کشیده است!

The boy yelled with anger:

پسر با عصبانیت فریاد زد:

This is a lie! This dragon can’t even hurt an ant!

این یک دروغ است! این اژدها حتی آزارش به یک مورچه هم نمیرسد!

But everyone wants a fight! what can I do? Said Saint George!

سنت جورج گفت: اما همه دعوا می خواهند! چه می توانم بکنم؟

The boy whispered:

پسر زمزمه کرد:

Follow me!

بیا دنبالم!

The boy took the dragon killer to visit the dragon. Saint Georg said:

پسر قاتل اژدها را برای ملاقات با اژدها برد. سنت جورج گفت:

What an amazing place for a fight!

چه جای شگفت انگیزی برای دعوا!

There will be no fighting! Said the dragon very firmly!

اژدها خیلی محکم گفت: دعوایی در کار نیست!

Not even pretend to fight?

حتی تظاهر هم نکنیم که داریم دعوا میکنیم؟

Maybe!

شاید!

The boy said:

پسر گفت:

Do you promise not to harm him?!

قول میدی بهش آسیب نزنی؟!

Saint George thought a little bit and said:

سنت جورج کمی فکر کرد و گفت:

Well! It has to look real!

خوب! باید واقعی به نظر برسد!

The dragon asked:

اژدها پرسید:

Will there a feast after the fight?!

آیا بعد از دعوا ضیافتی برگزار می شود؟!

Yes! And I promise that you can come! said Saint George.

سنت جورج گفت: آره! و من قول می دهم که می توانید بیایید!

The next morning, Lots of people came for watching the fight! The boy was standing near the dragon’s cave, looking nervous! They cheered and yelled when Saint Georg showed up! Soon, a roar echoed in the mountain and flames spread in the air.

صبح روز بعد، افراد زیادی برای تماشای دعوا آمدند! پسرک نزدیک غار اژدها ایستاده بود و عصبی به نظر می رسید! هنگامی که سنت جورج ظاهر شد، مردم تشویق کردند و فریاد زدند! خیلی زود صدای غرش در کوه طنین انداز شد و شعله های آتش در هوا پخش شد.

The dragon blew fire! Saint George galloped hard, his spear held high! The dragon jumped up and the shot past each other.

اژدها آتش زد! سنت جورج به سختی تاخت، نیزه اش را بالا نگه داشت! اژدها از جا پرید و تیر از کنار او گذشت.

Missed! Yelled the crowed!

جمعیت فریاد زد: وااااای!

Saint George and the dragon turned and charged again! This time there was no chance for them to miss! After a long fight, finally dragon slumped to the ground. George stood on him. The crowd shouted:

سنت جورج و اژدها برگشتند و دوباره شروع کردند! این بار فرصتی برای از دست دادن وجود نداشت! پس از یک مبارزه طولانی، سرانجام اژدها روی زمین افتاد. جورج روی او ایستاد. جمعیت فریاد زد:

Cut off his head!

سرش را ببرید!

George said:

جورج گفت:

I think the dragon has learned his lesson! Let’s just invite him to the feast!

فکر کنم اژدها درسش رو یاد گرفته! بیایید فقط او را به جشن دعوت کنیم!

Then saint George led the boy, the dragon and villagers down to the mountain! The boy was really happy cause he managed to execute his plan! The villagers were also happy cause they had seen the fight they wanted so badly!

سپس سنت جورج پسر، اژدها و روستاییان را به سمت کوه هدایت کرد! پسر واقعا خوشحال بود چون توانست نقشه خود را اجرا کند! روستاییان هم خوشحال بودند چون دعوایی که میخواستند را دیده بودند!

Saint George was also happy because he had won the battle. But the dragon was the happiest! He now had a lots of friends and delicious food to eat!

سنت جورج نیز خوشحال بود زیرا در نبرد پیروز شده بود. اما اژدها خوشحال ترین بود! او حالا دوستان زیادی داشت و غذاهای خوشمزه ای برای خوردن داشت!

It was a wonderful night! Whispered the dragon and began to snore!

این یک شب فوق العاده بود! اژدها زمزمه کرد و شروع کرد به خروپف کردن!

OH! How should I take him back to his cave?! Asked the boy.

پسرک پرسید: اوه! چگونه او را به غارش برگردانم؟!

I’ll help! Saint George laughed.

سنت جورج با حنده گفت: من کمک خواهم کرد!

He gave the dragon a prod and they set off up the mountain hand-in-hand! The Saint, the blue dragon and the boy!

او به اژدها سیخونک زد و آنها دست در دست به سمت کوه رفتند! سنت جورج، اژدهای آبی و پسر!

Cinderella Story for kids

قصه کودکانه سیندرلا

متن و ترجمه این قصه زیبا

Once upon a time, there lived a poor servant girl named Cinderella. She was a patient, tender and kind girl. His days were long and tiring. Full of the most boring and worst housework.

روزی روزگاری خدمتکار فقیری به نام سیندرلا زندگی می کرد. او دختری صبور، مهربان بود. روزهای او طولانی و خسته کننده بود. پر از کسل کننده ترین و بدترین کارهای خانه.

Washing the floor, washing the clothes, dusting the shelves and cooking food were the tasks that she had to do during the day. Cinderella was forced to work from morning to evening without receiving a single Penny.

شستن زمین، شستن لباس ها، گردگیری قفسه ها و پختن غذا کارهایی بود که او در طول روز باید انجام می داد. سیندرلا مجبور بود از صبح تا عصر بدون دریافت یک پنی کار کند.

Cinderella’s mother died when she was very young, and her father remarried soon after. But his new wife was a nasty woman. She had two daughters from her previous marriage who were as naughty as she was.

مادر سیندرلا زمانی که او خیلی جوان بود درگذشت و پدرش خیلی زود دوباره ازدواج کرد. اما همسر جدیدش زن بدی بود. او از ازدواج قبلی خود دو دختر داشت که مانند او بدجنس بودند.

They tormented poor Cinderella terribly every day. One day, when Cinderella was sweeping the ashes from the fireplace, they mocked her and sang:

آنها هر روز سیندرلای بیچاره را به طرز وحشتناکی عذاب می دادند. یک روز وقتی سیندرلا داشت خاکستر شومینه را جارو می کرد، او را مسخره کردند و آواز خواندند:

Poor girl, poor girl
Her face is black, burnt and ugly

بیچاره دختر بیچاره
صورتش سیاه، سوخته و زشته

Even though her stepmother and half-sisters had tormented her for years, she had never once disrespected them or tried to take revenge on them. She did not wish them ill at all.

با وجود اینکه نامادری و خواهرهای ناتنی‌اش سال‌ها او را عذاب می‌دادند، اما یک بار هم به آنها بی‌احترامی نکرد و سعی نکرد از آنها انتقام بگیرد. او اصلاً برای آنها آرزوی بدی نداشت.

She patiently did the housework, hoping that when she grew up she could run away and start the wonderful life she longed for.

او با صبر و حوصله کارهای خانه را انجام داد، به این امید که وقتی بزرگ شد بتواند فرار کند و زندگی شگفت انگیزی را که آرزویش را داشت آغاز کند.

One day when Cinderella was working at home, someone knocked on the door. Cinderella hurriedly opened the door. Behind the door stood a short, fat man dressed in royal robes and holding an important scroll.

یک روز که سیندرلا در خانه کار می کرد، شخصی در را زد. سیندرلا با عجله در را باز کرد. پشت در مردی کوتاه قد و چاق با لباس سلطنتی ایستاده بود و طوماری مهمی در دست داشت.

The old man opened the scroll and began to read:

پیرمرد طومار را باز کرد و شروع به خواندن کرد:

It is my duty to announce that the king has sent an official invitation to all the young ladies of this land to attend the important royal celebration in the palace.

وظیفه من است اعلام کنم که شاه برای همه بانوان جوان این سرزمین دعوتنامه رسمی فرستاده است تا در جشن مهم سلطنتی در کاخ شرکت کنند.

Hearing this, Cinderella’s stepsisters pushed her to a corner and stood in front of the fat man. The man continued to read:

با شنیدن این حرف، خواهران ناتنی سیندرلا او را به گوشه ای هل دادند و در مقابل مرد چاق ایستادند. مرد به خواندن ادامه داد:

His Highness the Crown Prince is looking for a suitable lady for marriage. He wants to meet all the girls of this land to find true love. Please come to the palace on Saturday at 8 pm.

والاحضرت ولیعهد به دنبال یک خانم مناسب برای ازدواج هستند. او می خواهد تمام دختران این سرزمین را برای یافتن عشق واقعی ملاقات کند. لطفا شنبه ساعت 8 شب به کاخ تشریف بیاورید.

The little man turned, mounted his horse, and galloped off. Two knights also followed him closely.

مرد کوچولو برگشت، سوار اسبش شد و تاخت. دو شوالیه نیز از نزدیک او را تعقیب کردند.

The half-sisters closed the door and gave a loud shout of joy.

خواهران ناتنی در را بستند و فریاد شادی بلندی سر دادند.

Cinderella’s stepmother entered the room.

نامادری سیندرلا وارد اتاق شد.

She said impatiently:

با بی حوصلگی گفت:

What is the reason for all this happiness?

دلیل این همه خوشحالی چیست؟

Oh…mom…we’ve been invited to the royal party and I’m sure one of us will be chosen as the new princes.

اوه…مادر…ما به مهمانی سلطنتی دعوت شده ایم و مطمئنم یکی از ما به عنوان شاهزاده جدید انتخاب خواهد شد.

The stepmother replied with a mocking smile:

نامادری با لبخندی تمسخر آمیز پاسخ داد:

Of course you do, what prince wouldn’t want to marry my sweet and precious children!

البته شما چه شاهزاده ای که نخواهد با فرزندان نازنین و گرانقدر من ازدواج کند!

Cinderella was desperately trying to quiet them down a bit. Because she knew in her heart that any prince would rather live alone for the rest of his life than to blacken his fortune by marrying these rude girls.

سیندرلا ناامیدانه در تلاش بود تا آنها را کمی آرام کند. زیرا او در دل می دانست که هر شاهزاده ای ترجیح می دهد تا آخر عمر تنها باشد تا اینکه با ازدواج با این دختران بی ادب بخت خود را سیاه کند.

The stepmother turned to Cinderella and shouted:

نامادری رو به سیندرلا کرد و فریاد زد:

Why did you stop and look? Prepare the clothes.

چرا ایستادی و نگاه کردی؟ لباس‌ها را آماده کن.

Cinderella nodded and said:

سیندرلا سری تکان داد و گفت:

Yes Mam!

بله خانم!

Cinderella wanted more than anything to go to the royal party. But she did not dare to ask permission from her wicked stepmother, because she knew that the wicked stepmother would not give her this permission. So she busied herself with housework and of course preparing her half-sisters’ dresses.

سیندرلا بیش از هر چیز می خواست به مهمانی سلطنتی برود. اما او جرأت نداشت از نامادری بدجنس خود اجازه بگیرد، زیرا می دانست که نامادری بدجنس این اجازه را به او نخواهد داد. بنابراین او خود را به کارهای خانه و البته تهیه لباس خواهران ناتنی خود مشغول کرد.

The evening of the royal royal feast arrived.

غروب جشن سلطنتی فرا رسید.

A magnificent horse-drawn carriage pulled up to the front door of the house, and the half-sisters, dressed in their hand-embroidered dresses, entered the carriage with much pomp and show.

کالسکه ای باشکوه تا جلوی در خانه کشیده شد و خواهران ناتنی که لباس های دست دوز خود را پوشیده بودند، با شکوه و تظاهر بسیار وارد کالسکه شدند.

Cinderella looked at them with great sadness and sighed deeply.

سیندرلا با اندوه فراوان به آنها نگاه کرد و آه عمیقی کشید.

She said to herself:

با خودش گفت:

If I could only have one wish for the rest of my life, it would be to attend a royal party and get away from the dreaded and boring housework for just one night.

اگر می توانستم برای بقیه عمرم فقط یک آرزو داشته باشم، آن این بود که در یک مهمانی سلطنتی شرکت کنم و تنها برای یک شب از کارهای مخوف و خسته کننده خانه دور شوم.

Suddenly, a great light appeared in the sky.

ناگهان نور بزرگی در آسمان ظاهر شد.

A small fairy appeared in front of Cinderella, holding a small wand.

پری کوچکی جلوی سیندرلا ظاهر شد و چوب جادویی کوچکی در دست داشت.

Fairy said happily:

پری با خوشحالی گفت:

Your wish will come true!

آرزوی شما محقق خواهد شد!

Cinderella asked in surprise:

سیندرلا با تعجب پرسید:

what?

چی؟

I will fulfill your wish; Because I am your fairy godmother. Oh, how much you have suffered in silence all these years. You have a kind soul. A kind and patient young lady.

آرزوی تو را برآورده خواهم کرد؛ چون من مادرخوانده پری تو هستم. آه چقدر در این سالها در سکوت رنج کشیدی. روح مهربانی داری ای خانم جوان مهربان و صبور.

Cinderella exclaimed happily

سیندرلا با خوشحالی فریاد زد

Oh I can’t believe it!!

اوه باورم نمیشه!!

But suddenly a frown appeared on her face.

اما ناگهان اخمی روی صورتش ظاهر شد.

But I’m not ready, Fairy Godmother. My clothes are cotton and my shoes are torn. I can’t be in the palace like this!

اما من آماده نیستم، مادرخوانده پری. لباس هایم نخی است و کفش هایم پاره شده است. من نمیتونم اینجوری تو قصر باشم!

Fairy Godmother said with a smile:

مادرخوانده پری با لبخند گفت:

Don’t worry, Cinderella. All I need to make your wish come true is a pumpkin, a rat, two mice and four grasshoppers.

نگران نباش، سیندرلا. تنها چیزی که برای تحقق آرزوی شما نیاز دارم یک کدو تنبل، یک موش صحرایی، دو موش و چهار ملخ است.

Cinderella looked very confused.

سیندرلا خیلی گیج به نظر می رسید.

So hurry up dear. hurry up!!

پس عجله کن عزیزم عجله کن!!

Cinderella ran and prepared everything that the fairy godmother said.

سیندرلا دوید و هر چیزی را که مادرخوانده پری گفت آماده کرد.

First, Cinderella went to the garden and came back with a big and ripe pumpkin. The fairy godmother tapped it once with her wand and in an instant the pumpkin turned into a magnificent golden carriage.

ابتدا سیندرلا به باغ رفت و با یک کدو تنبل بزرگ و رسیده برگشت. مادرخوانده پری یک بار با عصای خود به آن ضربه زد و در یک لحظه کدو تنبل به یک کالسکه طلایی با شکوه تبدیل شد.

Then, Cinderella returned a mouse from the mouse trap in the kitchen.

سپس سیندرلا یک موش را از تله موش در آشپزخانه برگرداند.

Fairy godmother said:

مادرخوانده پری گفت:

Great dear, now if you don’t mind putting them on the carriage seat for me

عالی عزیزم، حالا اگر اشکالی ندارد که آنها را برای من روی صندلی کالسکه بگذاری

Cinderella quickly did this.

سیندرلا به سرعت این کار را انجام داد.

The fairy waved her wand again. The two mice that Cinderella found in the barn turned into two servants in classy clothes. The four grasshoppers turned into four magnificent white horses.

پری دوباره عصایش را تکان داد. دو موش که سیندرلا در انبار پیدا کرد به دو خدمتکار با لباس های درجه یک تبدیل شدند. چهار ملخ به چهار اسب سفید با شکوه تبدیل شدند.

said the fairy godmother

مادرخوانده پری گفت

And now for the final magic…

و حالا برای جادوی نهایی…

And she hit Cinderella on the shoulder with her wand.

و با چوب دستی به شانه سیندرلا زد.

A spark rose. The old clothes she was wearing a moment ago suddenly changed. Cinderella sparkled in a magical, sparkly gown fit for a princess. Cinderella looked at her feet. He was wearing a pair of very beautiful glass shoes that glowed in the dark.

یک جرقه زده شد و لباس های قدیمی که چند لحظه پیش پوشیده بود ناگهان عوض شد. سیندرلا در لباسی جادویی و درخشان که برای یک شاهزاده خانم مناسب بود، می درخشید. سیندرلا به پاهایش نگاه کرد. او یک جفت کفش شیشه ای بسیار زیبا پوشیده بود که در تاریکی می درخشید.

Fairy godmother cried:

مادرخوانده پری فریاد زد:

Amazing!!! But remember that at 12 o’clock at night, this magic spell will be broken and your clothes will turn into old clothes.

حیرت آوره!!! اما به یاد داشته باش که در ساعت 12 شب این طلسم جادویی شکسته می شود و لباس های شما تبدیل به لباس های قدیمی می شود.

Cinderella said as she kissed her fairy godmother on the cheek

سیندرلا در حالی که گونه مادرخوانده پری خود را بوسید گفت

I understand. And thank you very much for the great favor you have done to me Fairy Godmother!!

من میفهمم. و خیلی ممنون از لطف بزرگی که در حق من کردی مادرخوانده پری!!

Cinderella entered the carriage and drove to the royal party.

سیندرلا وارد کالسکه شد و به سمت مهمانی سلطنتی حرکت کرد.

As the golden carriage passed through the palace gates, trumpets sounded and Cinderella was given a royal welcome.

هنگامی که کالسکه طلایی از دروازه های قصر عبور می کرد، شیپورها به صدا درآمد و سیندرلا مورد استقبال سلطنتی قرار گرفت.

All the ladies were amazed at her magnificence.

همه خانم ها از شکوه او شگفت زده شدند.

As she entered the ballroom, the prince was immediately struck by Cinderella’s elegance and the warmth of her smile.

هنگامی که او وارد سالن رقص شد، شاهزاده بلافاصله تحت تأثیر ظرافت سیندرلا و گرمای لبخند او قرار گرفت.

The prince approached.

شاهزاده نزدیک شد.

He bowed his head slowly and extended his hand and said:

سرش را به آرامی خم کرد و دستش را دراز کرد و گفت:

Ma’am, would you do me the honor to dance with you?

خانم، آیا این افتخار را به من می دهید که با شما برقصم؟

Cinderella said with dignity and kindness:

سیندرلا با وقار و مهربانی گفت:

Sure! I will be so happy.

حتما! من خیلی خوشحال خواهم شد.

The orchestra started playing.

ارکستر شروع به نواختن کرد.

Everyone in the ballroom was staring at them. Cinderella’s stepsisters were watching this scene, but Cinderella had changed so much that they didn’t recognize her at all. Instead, they stared at Cinderella with envy.

همه در سالن رقص به آنها خیره شده بودند. خواهران ناتنی سیندرلا در حال تماشای این صحنه بودند، اما سیندرلا آنقدر تغییر کرده بود که اصلاً او را نمی شناختند. در عوض با حسادت به سیندرلا خیره شدند.

From that moment on, the prince only had eyes for Cinderella. They danced the whole night in each other’s arms and enjoyed each other’s company.

از آن لحظه شاهزاده فقط به سیندرلا چشم داشت. آنها تمام شب را در آغوش یکدیگر رقصیدند و از همراهی یکدیگر لذت بردند.

Many hours left.

ساعت های زیادی گذشت.

9 pm
10 pm
11 pm

ساعت 9 شب
ساعت 10 شب
ساعت 11 شب

Suddenly Cinderella looked at the clock. It was one minute to midnight and he only had one minute to break the spell.

ناگهان سیندرلا به ساعت نگاه کرد. یک دقیقه به نیمه شب مانده بود و او فقط یک دقیقه تا شکسته شدن طلسم فرصت داشت.

He told the prince

به شاهزاده گفت

I must go.

من باید بروم.

Without delay, she left the room, passed the guards and passed through the palace. But when she got to the hall, she lost one of her blue shoes. But it was too late that she did not return to pick it up.

بدون معطلی از اتاق خارج شد و از نگهبانان گذشت و از قصر گذشت. اما وقتی به سالن رسید، یکی از کفش های شیشه‌ای خود را گم کرد. اما خیلی دیر شده بود که برای برداشتن آن برگردد.

Alas!

افسوس!

The midnight alarm rang.

زنگ نیمه شب به صدا درآمد.

Cinderella did not see any servants outside the palace. Only one pumpkin was not seen in the courtyard of the palace. Even mice, voles and grasshoppers were not seen. And Cinderella, whose clothes were now the same old ones, had no choice but to run home in the darkness of the night.

سیندرلا هیچ خدمتکاری را بیرون از قصر ندید. فقط یک کدو تنبل در حیاط قصر دیده می‌شد. حتی موش ها، موش صحرایی و ملخ ها دیده نشدند. و سیندرلا که حالا لباس هایش همان لباس های قدیمی بود، چاره ای جز فرار به خانه در تاریکی شب نداشت.

A few days passed.

چند روز گذشت.

Cinderella was doing her daily routine. And her half-sisters tease and tease her as always.

سیندرلا مشغول انجام کارهای روزمره خود بود. و خواهرهای ناتنی اش مثل همیشه او را اذیت و آزار می کردند.

Everything was back to normal.

همه چیز به حالت عادی برگشته بود.

The memory of the royal party faded into Cinderella’s mind like a magical dream.

خاطره مهمانی سلطنتی مانند یک رویای جادویی در ذهن سیندرلا محو شد.

Did the pumpkin really turn into a golden carriage?

آیا واقعا کدو تنبل تبدیل به یک کالسکه طلایی شده بود؟

And the mouse to a carriage?

و موش به کالسکه؟

Had she really danced the night away with the prince?

آیا او واقعاً آن شب با شاهزاده رقصیده بود؟

She had doubts little by little.

کم کم شک شروع شد.

Suddenly there was a sound at the door. Cinderella calmly opened the door.

ناگهان صدایی از در آمد. سیندرلا با آرامش در را باز کرد.

In front of him stood the same little man.

در مقابلش همان مرد کوچک ایستاده بود.

he said triumphantly

پیروزمندانه گفت

His Excellency the prince is present.

سرورم شاهزاده حضور دارند.

The trumpet sounded. The prince got out of the carriage while holding a blue shoe.

شیپور به صدا در آمد. شاهزاده در حالی که یک کفش آبی در دست داشت از کالسکه پیاده شد.

Cinderella’s eyes widened. And she thought to herself:

چشمان سیندرلا گشاد شد. و با خودش فکر کرد:

So I wasn’t dreaming!!!

پس من خواب نمی دیدم!!!

Suddenly, the prince’s eyes fell on Cinderella for a moment. A second was enough for him to recognize Cinderella.

ناگهان چشم شاهزاده برای لحظه ای به سیندرلا افتاد. یک ثانیه کافی بود تا سیندرلا را بشناسد.

Suddenly there was a sound of running and the stepsisters rushed to the door and threw Cinderella aside.

ناگهان صدای دویدن به گوش رسید و خواهران ناتنی به سمت در هجوم آوردند و سیندرلا را به کناری انداختند.

The little man continued:

مرد کوچولو ادامه داد:

His Majesty is visiting every house in the land to find the true owner of this glass shoe. If the shoe is the size of any girl’s foot, the prince will propose to her.

اعلیحضرت در حال بازدید از هر خانه در سرزمین هستند تا صاحب واقعی این کفش شیشه ای را پیدا کنند. اگر کفش به اندازه پای هر دختری باشد، شاهزاده از او خواستگاری می کند.

The sisters shouted out of excitement. This shoe is not suitable; But he didn’t want to tell them. So he gave them a chance to try the shoe.

خواهرها از شدت هیجان فریاد زدند. کفش مناسب آن‌ها نبود؛ اما او نمی خواست به آنها بگوید. بنابراین او به آنها فرصت داد تا کفش را امتحان کنند.

The first sister’s foot was so big that half of it was forced to fit in the shoe.

پای خواهر اول آنقدر بزرگ بود که نیمی از آن به زور در کفش جا شد.

The younger sister had more luck. He was able to fit his foot in the shoe by force, but his feet became swollen and red!

خواهر کوچکتر شانس بیشتری داشت. به زور توانست پایش را در کفش جا کند اما پاهایش متورم و قرمز شد!

Then it was Cinderella’s turn.

سپس نوبت به سیندرلا رسید.

The prince stepped forward with a knowing look, knelt down and carefully placed the glass slipper on Cinderella’s feet.

شاهزاده با نگاهی آگاهانه جلو رفت، زانو زد و کفش شیشه ای را با احتیاط روی پای سیندرلا گذاشت.

The prince smiled and said:

شاهزاده لبخندی زد و گفت:

Perfect size! There is no doubt that you, Cinderella, are my true love. I couldn’t stop thinking about you. Will you honor me and marry me?

کاملا اندازه است! شکی نیست که تو، سیندرلا، عشق واقعی من هستی. نمی توانستم از فکر کردن به تو دست بردارم. آیا به من افتخار میدهی و با من ازدواج می کنی؟

Cinderella looked at her clothes and then said to the prince:

سیندرلا به لباس هایش نگاه کرد و سپس به شاهزاده گفت:

I am only a poor servant

من فقط یک خدمتکار فقیر هستم

The prince replied:

شاهزاده پاسخ داد:

You are a princes in my eyes. Our love is more valuable than all the treasures of the world.

تو از نظر من شاهزاده ای عشق ما از تمام گنج های دنیا با ارزش تر است.

Cinderella happily accepted the prince’s proposal and soon after they were married. It wasn’t long before they ruled as kings and queens and tried to provide prosperity and comfort to the people of their land.

سیندرلا با خوشحالی پیشنهاد شاهزاده را پذیرفت و اندکی بعد ازدواج کردند. دیری نگذشت که آنها به عنوان پادشاه و ملکه حکومت کردند و سعی کردند رفاه و آسایش را برای مردم سرزمین خود فراهم کنند.

Hansel and Gretel Story for kids

داستان کودکانه هانسل و گرتل

متن و ترجمه این داستان زیبا

In a green forest, there was a woodcutter living there by his wife and his two kids. His son’s name was Hansel and his daughter’s name was Gretel. They were very poor. There were times that they even hadn’t something to eat for a day. One day, our poor woodcutter didn’t have enough money for a loaf of bread.

در جنگلی سرسبز، یک هیزم شکن با همسرش و دو فرزندش در آنجا زندگی می کرد. نام پسرش هانسل و نام دخترش گرتل بود. آنها بسیار فقیر بودند. مواقعی بود که حتی یک روز هم چیزی برای خوردن نداشتند. یک روز هیزم شکن بیچاره ما پول کافی برای یک قرص نان نداشت.

So when the night came, he started to think and think. At the end, he whispered to his wife:

پس چون شب فرا رسید به فکر و اندیشه افتاد. در پایان با همسرش زمزمه کرد:

What will happen to us? We can not feed our kids. they are starving.

چه اتفاقی برای ما خواهد افتاد؟ ما نمی توانیم به بچه هایمان غذا بدهیم. آنها از گرسنگی می میرند

I know the solution dear! Said the wife. We will take the kids deep in the forest early in the morning. we will ignite a fire for them and we will give each of them a loaf of bread. Then we will leave them for good. They will never find us again and with this plan, we will get rid of them.

همسرش گفنت: راه حل رو میدونم عزیزم! ما بچه ها را صبح زود به اعماق جنگل خواهیم برد. برای آنها آتشی دریت میکنیم و به هر کدام یک قرص نان می دهیم. سپس آنها را برای همیشه ترک خواهیم کرد. آنها دیگر ما را پیدا نمی کنند و با این نقشه از شر آنها خلاص می شویم.

Oh no wife! I can not imagine how I’m gonna do that! I can’t leave my kids alone in the forest! Wild animals will find them and swallow them in a moment.

اوه نه خانم! من نمی توانم تصور کنم که چگونه می خواهم این کار را انجام دهم! من نمی توانم بچه هایم را در جنگل تنها بگذارم! حیوانات وحشی آنها را پیدا کرده و در یک لحظه آنها را می بلعند.

You stupid man! Yelled the wife! Then the four of us will die out of hunger! You better start and make the coffins.

زن داد زد: ای مرد احمق! آن وقت ما چهار نفر از گرسنگی می میریم! بهتر است شروع کنی و تابوت ها را بسازی.

After a while, the man seemed convinced.

بعد از مدتی، مرد قانع شد.

OK! But I really am sad for my poor kids.

خوب! اما واقعا برای بچه های بیچاره ام ناراحتم.

Not being able to sleep because of hunger, Hansel and Gretel heard what their step mom planned for them. they cried quietly. Gretel said:

هانسل و گرتل که به دلیل گرسنگی نمی توانستند بخوابند، شنیدند که مادر ناتنی برای آنها چه برنامه ای دارد. آرام گریه کردند گرتل گفت:

This is the end of our story! We are going to die tomorrow!

این پایان داستان ماست! فردا میریم میمیریم!

Be quiet Gretel and don’t afraid! I’ve got this.

گرتل ساکت باش و نترس! من میدونم باید چیکار کنم!

He waited until both their parents went to sleep. Then he got up, put on his jacket and slipped out from the back door. He stood near the garden, where the white stones were shining under the moon’s light! He picked up as many stones as he could and filled his pocket with them.

هانسل صبر کرد تا پدر و مادر هر دو بخوابند. سپس بلند شد، ژاکتش را پوشید و از پشت در بیرون رفت. نزدیک باغچه ایستاد، جایی که سنگ‌های سفید زیر نور ماه می‌درخشیدند! تا جایی که می توانست سنگ ها را برداشت و جیبش را پر کرد.

Then he turned back to the house and said to his sister:

سپس به خانه برگشت و به خواهرش گفت:

Keep calm dear and sleep in peace! God will never forget us!

آروم باش عزیزم و راحت بخواب! خدا هرگز ما را فراموش نخواهد کرد!

next morning, just before the sunrise, the step mom came and said:

صبح روز بعد، درست قبل از طلوع آفتاب، مادر ناتنی آمد و گفت:

Wake up! Wake up you lazy kids. We have to go to the forest and cut woods for your father.

بیدار شوید بچه های تنبل بیدار شوید ما باید به جنگل برویم و برای پدرت هیزم ببریم.

Then she gave each of them a bread and said:

سپس به هر کدام نانی داد و گفت:

This is your dinner. Don’t eat it until then!

این شام شماست تا آن موقع آن را نخورید!

Gretel take the bread and hide it under her apron, because Hansel had his pocket full of stones. Then they started their journey to the forest. In their way, Hansel took a stone from his pocket every now and then and dropped it on the ground.

گرتل نان‌ها را گرفت و زیر پیش بندش پنهان کرد، چون جیب هانسل پر از سنگ بود. سپس سفر خود را به سمت جنگل آغاز کردند. در راه، هانسل هر از چند گاهی سنگی را از جیبش بیرون می آورد و روی زمین می انداخت.

When they reached the heart of the forest, they collect wood with their father and used it to make a fire to keeping them warm. When the fire was ready, The step mom said:

وقتی به دل جنگل رسیدند، با پدرشان هیزم جمع کردند و با آن‌ها آتش درست کردند ت گرم شوند. وقتی آتش آماده شد، مادر ناتنی گفت:

Now lie down and rest kids. Your father and I will collect woods and when we were ready to go, we will wake you up!

حالا دراز بکشید بچه ها و استراحت کنید. من و پدرتان هیزم جمع می کنیم و وقتی آماده رفتن شدیم شما را بیدار می کنیم!

After a while, they became tired and fell sleep. When they finally woke up, it was night. Gretel started crying and said:

بعد از مدتی خسته شدند و خوابیدند. وقتی بالاخره از خواب بیدار شدند، شب بود. گرتل شروع به گریه کرد و گفت:

OMG! How shall we get of this forest?

آه خدای من! چگونه از این جنگل در بیایم؟

Don’t even think about it sis! Wait a little bit, when the moon rises, we will easily find our way to home.

حتی بهش فکر نکن خواهرم! کمی صبر کن، وقتی ماه طلوع کرد، ما به راحتی راه خانه را پیدا می کنیم.

And when the full mon got up, Hansel took Gretel’s hand and started to follow the white stones that were shining like silver. They walk all the night and next morning, they reached their house. They knocked the door. When the wife opened the door and saw Hansel and Gretel, she said:

و وقتی ماه کامل بیرون، هانسل دست گرتل را گرفت و شروع کرد به دنبال سنگ های سفیدی که مانند نقره می درخشیدند، گشت. آنها تمام شب را پیاده روی کردند و صبح روز بعد به خانه خود رسیدند. در را زدند. وقتی زن در را باز کرد و هانسل و گرتل را دید، گفت:

You naughty children! How many hours you slept in the woods! We thought you’ll never come back.

بچه های شیطون! چند ساعت در جنگل خوابیدید! ما فکر می کردیم هرگز برنمی گردید

But their father was so happy for seeing his kids once again.

اما پدرشان از اینکه دوباره بچه هایش را دید خیلی خوشحال شد.

Not very long after, another scarcity came to that area. Again the children heard their step mom talking to their father:

چندی بعد، قحطی دیگری به آن روستا آمد. باز بچه‌ها شنیدند که مادر ناتنی‌شان با پدرشان صحبت می‌کرد:

Everything is finished! We just have a half a loaf and after that we will die! We have to get rid of the kids! This time we will take them even deeper in the woods so they will never find us again.

همه چیز تمام شده! فقط نصف نان داریم و بعد از آن می میریم! ما باید از شر بچه ها خلاص شویم! این بار ما آنها را حتی به نقطه ی دورتری از جنگل خواهیم برد تا دیگر هرگز ما را پیدا نکنند.

The man wasn’t happy with this at all! He whispered:

مرد اصلا از این کار راضی نبود! او زمزمه کرد:

I’d rather to share my last morsel with my kids.

من ترجیح می دهم آخرین لقمه ام را با بچه هایم تقسیم کنم.

But the tricky stepmom didn’t listened to him at all and finally managed to convince him to redo the plan.

اما نامادری حیله گر به هیچ وجه به او گوش نکرد و در نهایت موفق شد او را متقاعد کند که نقشه را دوباره انجام دهد.

Children heard this conversation completely. When the parents went to sleep, Hansel got up and wore his jacket. He wanted to go and pick up more white stones, but the step mom had locked the door. Hansel didn’t manage to get out but he started to comfort his little sister:

بچه ها این مکالمه را کاملا شنیدند. وقتی والدین به خواب رفتند، هانسل بلند شد و ژاکتش را پوشید. می خواست برود و سنگ های سفید بیشتری بردارد، اما مادر ناتنی در را قفل کرده بود. هانسل موفق به خروج نشد اما شروع کرد به دلداری خواهر کوچکش:

Don’t cry little sis! Go to sleep! I’m sure God will help us!

گریه نکن خواهر کوچولو! برو بخواب! من مطمئن هستم که خدا به ما کمک خواهد کرد!

Next morning, the step mom came and woke them up and gave each of them a little piece of bread. even less than before. On they way to the woods, Hansel crumbled the bread in his pocket and every now and then, he dropped a crumb on the ground.

صبح روز بعد، مادر ناتنی آمد و آنها را از خواب بیدار کرد و به هر کدام یک تکه نان داد که حتی کمتر از دفعه قبل بود. در راه رفتن به جنگل، هانسل نان را در جیبش خرد می کرد و هر از چند گاهی خرده ای روی زمین می انداخت.

Hansel strewed bread crumbs all along the road. Woman take them deep deep into the forest. Where they never been before in their short lives. Then again they collect wood and made a large fire. The step mom said:

هانسل در تمام جاده خرده نان می پاشید. زن آنها را به اعماق جنگل برد. جایی که در عمر کوتاه خود هرگز آنجا نرفته بودند. بعد دوباره هیزم جمع کردند و آتش بزرگی درست کردند. نامادری گفت:

Sit here, you children, and when you are tired you can go to sleep; we are going into the forest to cut wood, and in the evening, when we are ready to go home we will come and wake you up.

بچه ها اینجا بنشینید و وقتی خسته شدید می توانید بخوابید. ما برای بریدن چوب به جنگل می رویم و عصر که آماده رفتن به خانه شدیم می آییم و شما را بیدار می کنیم.

So when noon came Grethel shared her bread with Hansel, who had strewed his along the road. Then they fell sleep, and the evening passed, and no one came for the poor children. When they woke up it was dark night. Hansel comforted his little sister:

بنابراین وقتی ظهر رسید گرتل نان خود را با هانسل که نان خود را در امتداد جاده ریخته بود تقسیم کرد. بعد به خواب رفتند و غروب گذشت و کسی به دنبال بچه های بیچاره نیامد. وقتی بیدار شدند شب تاریک بود. هانسل به خواهر کوچکش دلداری داد:

Wait a little, Gretel, until the moon gets up. We will be able to find our way by the bread crumbs I scattered on the road.

کمی صبر کن، گرتل، تا ماه بلند شود. با خرده نان هایی که در جاده پراکنده ام می توانیم راه خود را پیدا کنیم.

So when the moon rose they got up, but they there were no bread crumbs on the ground, cause the birds of the forest and of the fields had come and eat them. Hansel thought they might find the way all the same, but they could not.

پس وقتی ماه طلوع کرد، برخواستند، اما هیچ خرده نانی روی زمین نبود، زیرا پرندگان جنگل و صحرا آمده بودند و آنها را خورده بودند. هانسل فکر می‌کرد که ممکن است راه را پیدا کنند، اما نتوانستند.

They walked that night, and the next day from the morning until the evening, but they could not find the way back to their home, and they were starving, for they had nothing to eat but the few berries they could pick up.

آن شب و روز بعد از صبح تا عصر پیاده روی کردند، اما راه بازگشت به خانه خود را پیدا نکردند و گرسنه بودند، زیرا چیزی برای خوردن نداشتند جز چند توت که می توانستند بردارند.

When they got very tired and decided to lay down under a tree and sleep.

وقتی خیلی خسته شدند و تصمیم گرفتند زیر درخت دراز بکشند و بخوابند.

It was now the third morning since they had left their father’s house. They were always trying to get back to it, but instead of that they only found themselves farther in the wood, and if help had not soon come they would have been starved.

حالا سومین صبح بود که از خانه پدرشان خارج شده بودند. آنها همیشه سعی می کردند به آن برگردند، اما به جای آن فقط خود را در اعماق جنگل میدیدند، و اگر کمک به داد آن‌ها نرسیده بود، گرسنگی میکشیدند.

About noon they saw a pretty snow-white bird sitting on a branch, and singing so sweetly that they stopped to listen. And when he had finished the bird spread his wings and flew before them, and they followed after him until they came to a little house, and the bird landed on the roof, and when they came closer they saw that the house was built of sweets, and roofed with cakes; and the window was of transparent sugar.

نزدیک ظهر یک پرنده زیبای سفید برفی را دیدند که روی شاخه ای نشسته بود و چنان شیرین آواز می خواند که ایستادند تا گوش کنند. و چون تمام شد پرنده بالهای خود را گشود و پیشاپیش آنها پرواز کرد و به دنبال او رفتند تا به خانه ای کوچک رسیدند و پرنده بر بام فرود آمد و چون نزدیکتر شدند دیدند که خانه از شیرینی ساخته شده است. ، و مسقف با کیک. و پنجره هم از شکر شفاف بود.

We will have some of this, said Hansel, and make a fine meal. I will eat a piece of the roof, Gretel, and you can have some of the window-that will taste like sugar.

هانسل گفت، ما مقداری از اینها را خواهیم خورد و یک غذای خوب درست خواهیم کرد. من یک تکه از سقف را می خورم، گرتل، و شما می توانید مقداری از پنجره را بخورید – که طعم شکر می دهد.

So Hansel reached up and broke off a bit of the roof, just to see how it tasted, and Gretel stood by the window and chewed it. Suddenly they heard a thin voice coming from the inside:

بنابراین هانسل بلند شد و کمی از سقف را شکست تا طعم آن را بچشد، و گرتل کنار پنجره ایستاد و آن را جوید. ناگهان صدای نازکی از داخل شنیدند:

Nibble, nibble, like a mouse,

کیه که مثل موش سیخونک میزنه؟

Who is nibbling at my house?

کیه که در خونه‌ی منو میزنه؟

And the children thought:

و بچه ها فکر کردند:

Never mind, It is the wind.

مهم نیست، این صدای باد است.

And they continued eating, not paying attention o the sound. Hansel, who found that the roof tasted very nice, took down a great piece of it, and Gretel pulled out a large round window-pane.

و بدون توجه به صدا به خوردن ادامه دادند. هانسل که متوجه شد سقف مزه بسیار خوبی دارد، تکه بزرگی از آن را پایین آورد و گرتل یک پنجره بزرگ گرد را بیرون آورد.

Then the door opened, and an aged woman came out, leaning upon a crutch. Hansel and Gretel felt very scared, and they dropped all was in their hands. The old woman, however, nodded her head, and said:

سپس در باز شد و زنی سالخورده بیرون آمد که به عصا تکیه داده بود. هانسل و گرتل بسیار ترسیدند و همه چیز در دستانشان بود. پیرزن اما سرش را تکان داد و گفت:

Ah, my dear children, how did you end up here? You must come in and stay with me, there is no problem with that.

آه بچه های عزیزم چطور شد که به اینجا رسیدید؟ باید بیایید و پیش من بمانید، مشکلی نیست.

So she took them each by the hand, and led them into her little house. And there they found a good meal laid out, of milk and pancakes, with sugar, apples, and nuts. After that she showed them two little white beds, and Hansel and Gretel laid themselves down on them, and thought they were in heaven.

پس دست آن‌ها را گرفت و به خانه کوچکش برد. خانه پر از غذاهای خوب مثل شیر و پنکیک، با شکر، سیب و آجیل بود. بعد از آن، دو تخت کوچک سفید را به آنها نشان داد و هانسل و گرتل روی آنها دراز کشیدند و فکر کردند که در بهشت هستند.

The old woman, although her behavior was so kind, was a wicked witch, who lay in wait for children, and had built the little house on purpose to attract them. When they were once inside she used to kill them, cook them, and eat them, and then it was a feast day with her.

پیرزن، با اینکه رفتارش بسیار مهربان بود، جادوگری بدجنس بود که در کمین بچه ها نشسته بود و خانه کوچک را عمدا ساخته بود تا آنها را جذب کند. هنگامی که آنها وارد خانه میشدند، آنها را می کشت، می پخت و می خورد و برای خودش جشن میگرفت.

The witch’s eyes were red, and she could not see very far, but she had a keen scent, like the beasts, and knew very well when human creatures were near. When she knew that Hansel and Gretel were coming, she gave a spiteful laugh, and said with success:

چشمان جادوگر قرمز شده بود و نمی توانست خیلی دور را ببیند، ولی دماغ نیزی داشت و و به خوبی می فهمید که انسان‌ها چه زمانی نزدیک هستند. وقتی فهمید که هانسل و گرتل می آیند، خنده ای کینه توزانه کرد و با موفقیت گفت:

I have them, and they shall not escape me!

من آنها را دارم و آنها از من فرار نخواهند کرد!

Early in the morning, before the children were awake, she got up to look at them, and as they lay sleeping so peacefully with round rosy cheeks, she said to herself:

صبح زود، قبل از اینکه بچه ها بیدار شوند، بلند شد تا به آنها نگاه کند و در حالی که آنها با گونه های گرد گلگون خوابیده بودند، با خود گفت:

What a fine feast I shall have!

چه جشن خوبی خواهم داشت!

Then she grasped Hansel with her droopy hand, and led him into a little stable, and shut him up behind a fence. Hansel yelled and cried for help but it wasn’t enough to rescue him. Then the witch went back to Gretel and shook her:

سپس هانسل را با دست آویزان خود گرفت و به داخل اصطبل کوچکی برد و او را پشت حصار بست. هانسل فریاد زد و برای کمک گریه کرد اما این برای نجات او کافی نبود. سپس جادوگر به سمت گرتل برگشت و او را تکان داد:

Wake up lazy girl. You have to go and get some water. Cook something nice for your brother. I want him to get fat. When he becomes chubby, I will eat him up.

بیدار شو دختر تنبل باید بری آب بیاری. یه چیز خوب برای برادرت بپز میخوام چاق بشه وقتی چاق شد میخورمش.

Gretel began to cry from the bottom of her heart, but it was useless, she had to do what the wicked witch told her. And so the best kind of snacks was cooked for poor Hansel, while Gretel got nothing but crab-shells.

گرتل از ته دل شروع کرد به گریه کردن، اما بی فایده بود، او باید کاری را انجام می داد که جادوگر بدجنس به او گفته بود. و بنابراین بهترین نوع تنقلات برای هانسل فقیر پخته شد، در حالی که گرتل چیزی جز پوسته خرچنگ نداشت.

Each morning the old witch visited the little stable, and cried:

هر روز صبح جادوگر پیر از اصطبل کوچک بازدید می کرد و با ناله میگفت:

Hansel, stretch out your finger, that I may tell if you are fat enough!

هانسل، انگشتت را دراز کن تا بگویم به اندازه کافی چاق هستی یا نه!

Hansel, however, used to hold out a little bone, and the old woman, who had weak eyes, could not see what it was, and supposing it to be Hansel’s finger, wondered very much that why isn’t he getting fat.

اما هانسل عادت داشت استخوان کوچکی را بیرون بیاورد و پیرزنی که چشم‌های ضعیفی داشت نمی‌توانست آن را ببیند و تصور می‌کرد که انگشت هانسل است، و همیشه متعجب بود که چرا او چاق نمی‌شود.

When four weeks had passed and Hansel seemed to remain so thin, she lost patience and couldn’t wait more.

وقتی چهار هفته گذشت و به نظر می‌رسید که هانسل هنوز لاغر است، صبرش را از دست داد و نمی‌توانست بیشتر از این صبر کند.

Now then, Gretel, said the witch, come on! go get some water. no matter he is fat or thin, tomorrow I must kill and cook him.

جادوگر گفت: گرتل بیا! برو آب بیار مهم نیست چاق باشد یا لاغر، فردا باید او را بکشم و بپزم.

Little Gretel who was very sad, started crying and her tears slipped on her cheeks:

گرتل کوچولو که خیلی غمگین بود شروع به گریه کرد و اشک هایش روی گونه هایش جاری شد:

Dear God, please help us! if we had been devoured by wild animals in the wood at least we should have died together.

خدای عزیز، لطفا به ما کمک کن! اگر حیوانات وحشی در جنگل ما را می خوردند، حداقل باید با هم می مردیم.

Don’t waste your tears. said the old woman; they are of no avail.

پیرزن گفت: اشک هایت را هدر نده چون آنها فایده ای ندارند

Early next morning Gretel had to get up, make the fire, and fill the kettle.

صبح روز بعد، گرتل مجبور شد بلند شود، آتش درست کند و کتری را پر کند.

First we will do the baking, said the old woman; I have heated the oven already, and kneaded the dough.

پیرزن گفت ابتدا نان را میپزیم. فر را از قبل گرم کرده ام و خمیر را ورز داده ام.

She pushed poor Gretel towards the oven, out of which the flames were already shining.

گرتل بیچاره را به سمت تنور هل داد، که شعله های آتش داشت می درخشید.

Look inside, said the witch, and see if it is properly hot, so that the bread may be baked.

جادوگر گفت داخلش را نگاه کن ببین خوب داغ شده تا نان پخته شود یا نه؟

Gretel noticed that when she become close to the oven, the witch will push him into it, and after cooking her, she will eat her. So she said:

گرتل متوجه شد که وقتی به اجاق نزدیک شود، جادوگر او را به داخل آن هل می دهد و پس از پختن او، او را می خورد. پس او گفت:

I don’t know how to do it! how shall I get in?

من نمی دانم چگونه آن را انجام دهم! چگونه وارد شوم؟

Stupid goose, said the old woman, the door is big enough, do you see? I could get in myself!

پیرزن گفت دخترک احمق، در به اندازه کافی بزرگ است، می بینی؟ حتی خودم هم میتوانم وارد آن شوم!

and she stooped down and put her head in the oven’s mouth. Then Gretel gave her a push, so that she went in farther, and she shut the iron door upon her, and put up the bar. Oh how frightfully she howled! but Gretel ran away, and left the wicked witch to burn miserably.

و خم شد و سرش را در دهانه تنور گذاشت. پس گرتل او را هل داد، به طوری که او به داخل رفت و در آهنی را روی او بست و میله را گذاشت. پیرزن فریاد ترسناکی کشید! اما گرتل فرار کرد و جادوگر شریر را رها کرد تا بدجور بسوزد.

Gretel went straight to Hansel, opened the stable-door, and cried:

گرتل مستقیماً به سمت هانسل رفت، در اصطبل را باز کرد و گریه کرد:

Hansel, we are free! the old witch is dead!

هانسل، ما آزادیم! جادوگر پیر مرده است!

As soon as the door is opened, Hansel ran out of the stable and hug her little sister. How happy they both were! And as they had nothing more to fear they went over all the old witch’s house, and in every corner there stood chests of pearls and precious stones.

به محض باز شدن در، هانسل از اصطبل بیرون دوید و خواهر کوچکش را در آغوش گرفت. چقدر هر دو خوشحال بودند! و چون دیگر چیزی برای ترس نداشتند، تمام خانه جادوگر پیر را رفتند، و در هر گوشه صندوقهایی از مروارید و سنگهای قیمتی پنهان شده بود.

This is something better than white stones! said Hansel, as he filled his pockets.

هانسل که داشت جیسب‌هایش را پر میکرد گفت: این چیزی بهتر از سنگ های سفید است!

And Gretel, thinking she also would like to carry something home with her, filled her apron full!

و گرتل که فکر می کرد دوست دارد چیزی با خود به خانه حمل کند، پیش بندش را پر کرد!

Now, we have to go! said Hansel, if we only can get out of the witch’s wood.

هانسل گفت: حالا باید برویم! فقط باید از جنگل جادوگر بیرون برویم!

When they had journeyed a few hours they came to a great river.

وقتی چند ساعتی سفر کردند به رودخانه بزرگی رسیدند.

We can never get across this, said Hansel, There is no stepping stones or bridge.

هانسل گفت: ما هرگز نمی توانیم از آن عبور کنیم، هیچ پله یا پلی وجود ندارد.

And there is no boat either, said Gretel; but here comes a white duck; if I ask her she will help us over.

گرتل گفت: و هیچ قایقی نیز وجود ندارد. اما اینجا یک اردک سفید می آید. اگر از او بخواهم به ما کمک می کند.

So she sang:

پس آواز خواند:

Duck, duck, here we stand,
Hansel and Gretel, on the land,
Stepping-stones and bridge we lack,
Carry us over on your nice white back.

اردک، اردک، اینجا ایستاده ایم،
هانسل و گرتل، روی زمین،
پله و پل هم که نداریم،
ما را بر پشت سفید زیبای خود حمل کن.

And the duck came, and Hansel got upon her and told his sister to come too.

و اردک آمد و هانسل سوار او شد و به خواهرش گفت که بیاید.

No, answered Gretel, that would be too hard upon the duck; we can go separately, one after the other.

گرتل پاسخ داد: نه، این برای اردک خیلی سخت خواهد بود. ما می توانیم جداگانه، یکی پس از دیگری برویم.

And that was how they did it, and after that they went on happily, until they came to the wood, and the way grew more and more familiar, till at last they saw in the distance their father’s house.

ودقیقا این کار را کردند و بعد از آن با خوشحالی ادامه دادند تا به جنگل رسیدند و راه بیشتر و بیشتر به نظرشان آشنا آمد تا اینکه بالاخره از دور خانه پدری خود را دیدند.

Then they ran till they came up to it, rushed in at the door, and fell on their father’s neck. The man had not had a quiet hour since he left his children in the wood; but the wife was dead.

سپس دویدند تا به آن رسیدند، با عجله به در رفتند و به گردن پدشان آویزان شدند. مرد از زمانی که فرزندانش را در جنگل رها کرده بود، ساعتی آرام سپری نکرده بود. اما همسرش مرده بود

And when Gretel opened her apron the pearls and precious stones were scattered all over the room, and Hansel took one handful after another out of his pocket. Then was all care at an end, and they lived in great joy together.

و هنگامی که گرتل پیش بند خود را باز کرد، مرواریدها و سنگ های قیمتی در تمام اتاق پراکنده شدند و هانسل یکی پس از دیگری جواهرات را از جیبش بیرون آورد. سپس آنها در شادی زیادی با هم زندگی کردند.

The Little Mermaid Story for kids

داستان کودکانه پری دریایی کوچک

متن و ترجمه این داستان زیبا

My dear little friends! I’m gonna tell you the little mermaid story!

دوستان کوچولوی عزیزم! من میخواهم داستان پری دریایی کوچولو را برایتان تعریف کنم!

Once upon a time, far and deep in the ocean, where the water is shiny and blue, lived a sea king who had six mermaid daughter. Five of them were happy and cheerful while the youngest one was deeply sad and no one hadn’t seen her smile.

روزی روزگاری دور و در اعماق اقیانوس، جایی که آب براق و آبی است، پادشاه دریایی زندگی می کرد که شش دختر پری دریایی داشت. پنج نفر از آنها خوشحال و شاد بودند در حالی که کوچکترین آنها عمیقاً غمگین بود و هیچ کس لبخند او را ندیده بود.

The little mermaid wanted to see the surface world! She loved to see green trees and blue sky. Because of that she always swam to the top of the ocean to enjoy the surface world’s view. She felt depressed when she couldn’t see the above world.

پری دریایی کوچولو می خواست جهان بیرون از آب را ببیند! او عاشق دیدن درختان سبز و آسمان آبی بود. به همین دلیل او همیشه تا بالای اقیانوس شنا می کرد تا از منظره جهان لذت ببرد. وقتی نمی توانست دنیای بالا را ببیند احساس افسردگی می کرد.

Georgios fish, beautiful shells and all the colorful creatures in the sea were always trying to make her smile but they usually failed. Even her father’s bedtime stories couldn’t cheer her up.

ماهی های جورجیوس، صدف های زیبا و همه موجودات رنگارنگ دریا همیشه سعی می کردند او را بخندانند اما معمولاً شکست می خوردند. حتی داستان های پدرش قبل از خواب هم نتوانست او را خوشحال کند.

One night, the little mermaid swam to the top of the ocean when others were sleep. It was a stormy night and waves were crashing into rocks. The lightning stroke to a ship which was rolling in the ocean. The little mermaid saw a man beside the ship, signaling for help.

یک شب، زمانی که دیگران خواب بودند، پری دریایی کوچک به بالای اقیانوس شنا کرد. شب طوفانی بود و امواج به صخره ها می خوردند. صاعقه به کشتی‌ای که در اقیانوس می‌غلتد برخورد کرد. پری دریایی کوچولو مردی را در کنار کشتی دید که در حال کمک خواستن بود.

She swam and helped him quickly. She brought him to the shore and rested him on sands. The little mermaid fell in love with the young man in that short time. So she started to sing a song with his magical voice for the prince. And then she came back to the ocean.

او شنا کرد و به سرعت به او کمک کرد. او را به ساحل آورد و روی ماسه ها استراحت داد. پری دریایی کوچولو در همین مدت کوتاه عاشق مرد جوان شد. بنابراین او شروع به خواندن آهنگی با صدای جادویی او برای شاهزاده کرد. و سپس او به اقیانوس بازگشت.

She was so much in love with the young man that she couldn’t stop thinking about him. So he decided to go and visit the seashore witch and ask her to grant a wish.

او آنقدر عاشق مرد جوان بود که نمی توانست از فکر کردن به او دست بردارد. بنابراین تصمیم گرفت به دیدن جادوگر ساحل دریا برود و از او بخواهد که آرزویی را برآورده کند.

The little mermaid wanted to dance and walk on the surface world. she wanted to feel the warmth of the sand. The witch. who was cunning and tricky, stirred her potion with an evil smile.

پری دریایی کوچولو می خواست برقصد و روی سطح جهان راه برود. او می خواست گرمای شن را احساس کند. ساحره. که حیله گر و مکار بود، معجونش را با لبخندی شیطانی بهم زد.

I will grant your wish! But I’ve got one condition! She said. I will give you the ability to walk and dance. But you’ll be no longer be able to talk and sing. If the prince doesn’t confess to his love for you in three days, your voice will be mine forever!

ساحره گفت: من آرزوی شما را برآورده می کنم! اما من یک شرط دارم! من به شما توانایی راه رفتن و رقص را خواهم داد. اما دیگر نمی توانید صحبت کنید و آواز بخوانید. اگر شاهزاده سه روز دیگر به عشقش به تو اعتراف نکند، صدای تو برای همیشه مال من خواهد بود!

I agree! I accept your condition!

موافقم! من شرط شما را قبول دارم!

But let me tell you about the prince! He remembered one and only one thing about his rescuer! Her magical voice.

اما بگذارید از شاهزاده برایتان بگویم! او یک و تنها یک چیز را در مورد نجات دهنده خود به یاد می‌آورد! صدای جادویی او

So my little friends, the witch transformed our little mermaid. After she transformed she went to the shore and sat on the warm sand where the prince was looking for her rescuer. prince didn’t remember our little mermaid:

بنابراین دوستان کوچک من، جادوگر پری دریایی کوچک ما را طلسم کرد. بعد از اینکه تغییر شکل داد، پری دریایی به ساحل رفت و روی شن های گرم نشست. جایی که شاهزاده به دنبال نجات دهنده اش بود. شاهزاده پری دریایی کوچک ما را به خاطر نمی آورد:

Who are you? OH! You can’t walk?! Let me help you.

شما کی هستید؟ اوه! نمیتونی راه بری؟! بذار کمکت کنم.

So, the prince took the little mermaid to his palace! On the second day, when little mermaid and prince were sailing on the ocean, prince decided to confess his love to her, but before he get a chance, the evil eels of tricky witch, attacked the ship.

بنابراین، شاهزاده پری دریایی کوچک را به قصر خود برد! در روز دوم، زمانی که پری دریایی و شاهزاده کوچولو در اقیانوس دریانوردی می کردند، شاهزاده تصمیم گرفت به او اعتراف کند، اما قبل از اینکه فرصتی پیدا کند، مارماهی های شیطانی جادوگر به کشتی حمله کردند.

The tricky witch who knew this, hid little mermaid’s voice in a seashell and hung it to her neck. Then transformed herself into a beautiful young woman! Then she started singing on the seashore. when the prince heard that magical voice, he was convinced that the tricky witch is her rescuer. so he decided to marry her!

جادوگر حیله گر که این را می دانست، صدای پری دریایی کوچک را در صدف دریایی پنهان کرد و به گردنش آویخت. سپس خود را به یک زن جوان زیبا تبدیل کرد! سپس در ساحل دریا شروع به آواز خواندن کرد. وقتی شاهزاده آن صدای جادویی را شنید، متقاعد شد که جادوگر حیله گر نجات دهنده اوست. بنابراین تصمیم گرفت با او ازدواج کند!

But our little mermaid had many good friends! seals and fish! they decided to uncover witch’s evil plan! They attacked the witch and managed to break the chain of the neckless! Now it was the time! Our little mermaid got her voice back! She now could tell the prince who she truly was!

اما پری دریایی کوچک ما دوستان خوب زیادی داشت! فوک و ماهی! آنها تصمیم گرفتند نقشه شیطانی جادوگر را برملا کنند! آنها به جادوگر حمله کردند و موفق شدند زنجیر گردنبند را بشکنند! حالا وقتش بود! پری دریایی کوچک ما صدایش را پس گرفت! او اکنون می تواند به شاهزاده بگوید که او واقعاً کیست!

But on that moment, the sun set and the third day finished! Little mermaid’s legs turned into a tail and the witch grab her and took her into the deep water of the ocean!

اما در آن لحظه خورشید غروب کرد و روز سوم تمام شد! پاهای پری دریایی کوچولو تبدیل به دم شد و جادوگر او را گرفت و به اعماق آب اقیانوس برد!

The brave prince, who now knew the true story, went and followed the witch and battled her and defeated her!

شاهزاده شجاع که حالا داستان واقعی را می دانست، رفت و به دنبال جادوگر رفت و با او جنگید و او را شکست داد!

But my dear friends, prince and little mermaid couldn’t be together anymore! Because little mermaid hadn’t legs anymore! She was really upset!

اما دوستان عزیزم شاهزاده و پری دریایی کوچولو دیگر نمی توانستند با هم باشند! چون پری دریایی کوچولو دیگر پا نداشت! او واقعا ناراحت بود!

When her father, the mighty king of the ocean, saw his daughter in that situation, he knew just what he had to do. he moved his magic wand and gave her little daughter two legs!

وقتی پدرش، پادشاه توانا اقیانوس، دخترش را در آن موقعیت دید، می دانست که باید چه کار کند. عصای جادویش را حرکت داد و به دختر کوچکش دو پا داد!

Soon there was a big wedding on the royal ship! Our little mermaid said goodbye to her family and friends and left the ocean. Her and the prince lived happily ever after.

به زودی یک عروسی بزرگ در کشتی سلطنتی برگزار شد! پری دریایی کوچک ما با خانواده و دوستانش خداحافظی کرد و اقیانوس را ترک کرد. او و شاهزاده با خوشحالی زندگی کردند.

The Town Musicians of Bremen Story for kids

قصه کودکانه نوازندگان شهر برمن

متن و ترجمه این قصه زیبا

My dear fellows, Today I’m gonna tell you the story of town musicians of Bremen.

دوستان عزیزم، امروز داستان نوازندگان شهر برمن را برای شما تعریف می کنم.

Once upon a time, there was a man who had a donkey. His donkey had carried the corn sacks for many years. for him! Yes kids! He was a indeed, a loyal donkey!

روزی روزگاری مردی بود که الاغ داشت. الاغ سالها گونی های ذرت را برای او حمل کرده بود! بله بچه ها! او واقعاً یک الاغ وفادار بود!

But getting old, the donkey became weak and unsuitable for the job! So the owner thought to himself:

اما الاغ که پیر شد ضعیف شد و برای کار نامناسب شد! پس صاحب او با خود فکر کرد:

Should I keep this donkey or let him go?

این الاغ را نگه دارم یا بگذارم برود؟

Sensing the danger, donkey ran away from the farm and decided to go to Bremen.

الاغ با احساس خطر از مزرعه فرار کرد و تصمیم گرفت به برمن برود.

Yes! I will be a great musician there! He thought.

اون با خودش فکر کرد: آره! من در آنجا یک موسیقیدان بزرگ خواهم بود!

He started his journey. He walked and walked until he reached a dog, lying on the road! The dog was gasping like he had just finished a long run!

او سفر خود را آغاز کرد. راه افتاد و رفت تا به سگی رسید که روی جاده دراز کشیده بود! سگ نفس نفس می زد، انگار که یک مسابقه طولانی را تمام کرده باشد!

What are you gasping for, dear friend?

برای چی داری نفس میکشی دوست عزیز؟

OH! I got old and I can’t go hunting every day! said the dog. My master didn’t want me anymore! So I decided to run away! But, how can I find food?

اوه! من پیر شدم و نمی توانم هر روز به شکار بروم! ارباب من را دیگر نمی خواست! پس تصمیم گرفتم فرار کنم! اما چگونه می توانم غذا پیدا کنم؟

I know what to do! I’m going to Bremen to become a musician! come with me. We can form a band together. I’ll play the Lute and you shall beat the kettledrum!

من می دونم باید چیکار کنم! من به برمن می روم تا نوازنده شوم! با من بیا. ما می توانیم با هم یک گروه تشکیل دهیم. من عود می نوازم و تو روی کتری طبل خواهی زد!

So the dog agreed! They were not far in the road when they saw a cat! He was sitting on the road, with eyes full of tears like the ocean!

پس سگ موافقت کرد! زیاد دور نشده بودند که گربه ای را دیدند! روی جاده نشسته بود، با چشمانی پر از اشک مثل اقیانوس!

Fluffy fellow! Why are you crying so hard? Asked the donkey!

الاغ پرسید: دوست پشمالوی من! چرا اینقدر گریه می کنی؟

How can I be happy when my life is in danger! I’m getting old! My teeth are not sharp anymore! I don’t wanna chase mice anymore! I rather sit near the fireplace and rest! So my mistress wanted to get rid of me! I escaped! But what am I gonna do now?

وقتی جانم در خطر است چگونه خوشحال باشم! دارم پیر میشوم! دندونام دیگه تیز نیست! من دیگر نمی خواهم موش تعقیب کنم! ترجیح می دهم نزدیک شومینه بنشینم و استراحت کنم! برای همین اربابمم می خواست از شر من خلاص شود! من فرار کردم! ولی الان چیکار کنم؟

Join us! You understand night music. So you can be a member of our band! We are gonna be musicians of Bremen!

به ما بپیوند! شما موسیقی شب را درک می کنید. بنابراین شما می توانید عضو گروه ما باشید! ما نوازندگان برمن خواهیم بود!

The cat thought really hard and decided to join them. The three runaways continued their journey and they reached a rooster who was cock-a-doodle-doing with all his might.

گربه خیلی سخت فکر کرد و تصمیم گرفت به آنها بپیوندد. سه فراری به سفر خود ادامه دادند و به خروسی رسیدند که با تمام وجود داشت قوقولی قوقو می کرد.

Your cock-a-doodle-do goes through and through my skull, said the donkey. What is the problem?

الاغ گفت: خروس، ناله ی تو از جمجمه من عبور می کند. مشکل چیه؟

My mistress has guests tomorrow and he told the chef to cook a delicious soup with me for them! this evening I am to have my head cut off. Now I am cock-a-doodle-doing at full pitch while I can. The rooster cried!

ارباب من فردا مهمون داره و به سرآشپز گفت با من یه سوپ خوشمزه براشون درست کن! امروز غروب باید سرم را ببرند. حالا من تا زمانی که می‌توانم قوقولی قوقو میکنم.

Ah you feathery red headed friend! You better come with us and be a part of our band! We are heading to Bremen and become musicians! It is indeed better than death! You have a full pitch voice! Our music will have the best quality! Said the donkey.

آه ای دوست پر قرمز! بهتر است با ما بیایید و عضو گروه ما باشید! ما به برمن می رویم و نوازنده می شویم! به راستی که این بهتر از مرگ است! شما صدای خوبیدارید! موسیقی ما بهترین کیفیت را خواهد داشت!

The rooster agreed. So the four animal continued their trip to Bremen. In the evening they decided to rest in the forest. The donkey and the dog laid under a large tree while the rooster and the cat settled in the branches. The rooster flew right un the top where he was safer. right before they fall to sleep, the rooster said:

خروس موافقت کرد. بنابراین چهار حیوان به سفر خود به برمن ادامه دادند. عصر تصمیم گرفتند در جنگل استراحت کنند. الاغ و سگ زیر درختی بزرگ دراز کشیدند و خروس و گربه در شاخه ها نشستند. خروس درست در بالای آن جایی که امن تر بود پرواز کرد. درست قبل از اینکه بخوابند، خروس گفت:

I saw a light! there must be a house not far off!

من نور دیدم! باید خانه ای در این نزدیکی وجود داشته باشد!

So we better get up and go! Said the donkey. I’m not comfortable here! We want a shelter.

خر گفت: پس بهتر است بلند شویم و برویم! اینجا راحت نیستم! ما یک سرپناه می خواهیم.

So they moved further on, and soon saw the light shine brighter and grow larger, until they came to a well lit robber’s house. The donkey, as the biggest, went to the window and looked in.

بنابراین آنها جلوتر رفتند و به زودی نور را دیدند که درخشان تر شد و بزرگتر شد، تا اینکه به خانه یک دزد با نور خوب رسیدند. الاغ به عنوان بزرگترین، به سمت پنجره رفت و به داخل نگاه کرد.

What do you see, my grey horse? Asked the rooster.

چه می بینی اسب خاکستری من؟ از خروس پرسید.

What do I see? Answered the donkey. A table covered with good things to eat and drink, and robbers sitting at it enjoying themselves.

چی میبینم؟ الاغ جواب داد. سفره ای پوشیده از چیزهای خوب برای خوردن و آشامیدن، و دزدانی که کنار آن نشسته اند و لذت می برند.

OH! That is just what we want! Said the rooster!

اوه! این همان چیزی است که ما می خواهیم! گفت خروس!

I wish we were there! Moaned the donkey!

کاش اونجا بودیم! خر ناله کرد!

Then the animals put their heads together and planned how to best win an invitation to come inside and join the robbers at the feast.

سپس حیوانات سرهای خود را کنار هم گذاشتند و برنامه ریزی کردند که چگونه بهترین دعوت را برای ورود به داخل و پیوستن به دزدان در جشن به دست آورند.

Come, come my friends, said the donkey. We are musicians, so let us sing for our supper.

الاغ گفت بیایید دوستان من. ما نوازنده هستیم، پس بگذار برای شام تو بخوانیم.

They began to sing as best as they can. The donkey brayed, the dog barked, the cat mewed, and the rooster cock-a-doodle-do’ed.

آنها شروع به خواندن به بهترین شکل ممکن کردند. الاغ خراش داد، سگ پارس کرد، گربه میو کرد و خروس خروس ابله زد.

Then they burst through the window into the room, so that the glass clattered! At this horrible din, the robbers sprang up, thinking this has to be a ghost, and they escaped in a great fright out into the forest.

بعد از پنجره به داخل اتاق هجوم بردند، طوری که شیشه به صدا در آمد! در این غوغا وحشتناک، سارقان به این فکر افتادند که این باید یک روح باشد، و آنها با وحشت زیادی به جنگل فرار کردند.

The four companions now sat down at the table, pleased with what was left, and ate as if they were going to fast for a month.

آن چهار اصحاب اکنون با رضایت از آنچه باقی مانده بود بر سر سفره نشستند و چنان غذا خوردند که گویی قرار است یک ماه روزه بگیرند.

As soon as the four musicians finished eating, they turned off the light, and each found a sleeping place according to his nature and fell to sleep. The donkey laid himself down upon some straw in the yard, the dog behind the door, the cat upon the hearth near the warm ashes, and the rooster perched himself upon a beam of the roof; and being tired from their long walk, they soon went to sleep.

چهار نوازنده به محض اتمام غذا، چراغ را خاموش کردند و هر کدام به طبع خود جای خوابی یافتند و به خواب رفتند. الاغ خود را روی مقداری نی در حیاط دراز کشید، سگ پشت در، گربه روی آتشدان نزدیک خاکستر گرم، و خروس خود را روی تیری از سقف نشست. و خسته از راه رفتن طولانی خود، به زودی به خواب رفتند.

A little after midnight, the robbers saw from afar that the light was no longer burning in their house. Appearing quiet, the boss said:

کمی بعد از نیمه شب، سارقان از دور دیدند که دیگر نور خانه شان نمی سوزد. در حالی که ساکت به نظر می رسید، رئیس گفت:

We ought not to have let ourselves be frightened out of our wits. You! Go and examine the house.

ما نباید اجازه می دادیم که از عقل مان بترسید. شما! برو خونه رو بررسی کن

The man finding all was still, went into the kitchen to light a candle, and taking the glistening fiery eyes of the cat for burning coals, he held the candle to them to light it. The cat did not understand what he meant to do, however, and flew in his face, spitting and scratching.

مردی که متوجه شد همه چیز ساکن بود، به آشپزخانه رفت تا شمعی روشن کند، و چشمان آتشین درخشان گربه را برای زغال سوزان گرفت و شمع را به سمت آنها گرفت تا روشن شود. گربه نفهمید که چه می خواهد بکند و در صورتش پرواز کرد و تف کرد و خراشید.

He was dreadfully frightened, and ran to the back door, but the dog, who lay there sprang up and bit his leg. As he ran across the yard by the straw heap, the donkey gave him a smart kick with its hind foot. The rooster too, who had been awakened by the noise, had become lively, and cried down from the beam, “Cock-a-doodle-doo!”

او به شدت ترسیده بود و به سمت در پشتی دوید، اما سگی که آنجا دراز کشیده بود از جا بیرون آمد و پایش را گاز گرفت. در حالی که از کنار حیاط کنار کاه می دوید، الاغ با پای عقبش یک لگد هوشمندانه به او زد. خروس هم که سر و صدا از خواب بیدار شده بود، سرزنده شده بود و از پرتو فریاد زد: «خروس دودل!»

Then the robber ran back as fast as he could to his boss and said:

سپس سارق با سرعت هر چه تمامتر به سمت رئیسش دوید و گفت:

Ah, there is a horrible witch sitting in the house, who spat on me and scratched my face with her long claws; and by the door stands a man with a knife who stabbed me in the leg, and in the yard there lies a monster who beat me with a wooden club. Above, upon the roof, sits the judge, who called out: “Bring the rogue here to me!” So I got away as well as I could.

آه، یک جادوگر وحشتناک در خانه نشسته است که روی من آب دهان انداخت و با پنجه های بلندش صورتم را خاراند. و در کنار در، مردی با چاقو ایستاده است که به پایم خنجر زد، و در حیاط هیولایی وجود دارد که با قمه چوبی مرا کتک زد. در بالا، روی پشت بام، قاضی نشسته است که فریاد زد: “سرکش را اینجا پیش من بیاور!” بنابراین من تا آنجا که می توانستم دور شدم.

After this the robbers did not trust themselves in the house again; but it suited the four musicians of Bremen so well that they did not care to leave it anymore.

پس از این، سارقین دیگر به خود در خانه اعتماد نکردند. اما آنقدر برای چهار نوازنده برمن مناسب بود که دیگر برای ترک آن اهمیتی نداشتند.

Thumbelina Story for kids

داستان کودکانه بند انگشتی

متن و ترجمه این داستان زیبا

Today my little listeners, I’m gonna tell you the story of Thumbelina!

امروز شنوندگان کوچک من، داستان بند انگشتی را برای شما تعریف می کنم!

Once upon a time, there was a woman living alone in a distant village. She was feeling only after the tragic death of her husband. She always wanted a child, but she hadn’t any. One day, she decided to visit her good friend who was also a witch.

روزی روزگاری زنی در دهکده ای دور تنها زندگی می کرد. او تنها پس از مرگ غم انگیز شوهرش احساس می کرد. او همیشه بچه می خواست، اما نداشت. یک روز تصمیم گرفت به دیدار دوست خوبش که او هم جادوگر بود برود.

The witch, gave her a grain of barley and said:

جادوگر یک دانه جو به او داد و گفت:

go home and plant this.

برو خونه و اینو بکار

so the woman did so.

پس زن این کار را کرد.

The very next day, a beautiful Tulip flower had grown from the grain. It was so beautiful. the woman hadn’t seen any flower like this in her life. When the flower blossomed, there was a pretty little girl inside it. The girl was no bigger than a thumb.

روز بعد، گل لاله زیبا از دانه روییده بود. خیلی زیبا بود زن در عمرش هیچ گلی به این شکل ندیده بود. وقتی گل شکوفه داد، یک دختر کوچک زیبا داخل آن بود. دختر بزرگتر از انگشت شست نبود.

The woman fell in love with the girl and named her: Thumbelina

زن عاشق دختر شد و نامش را گذاشت: بند انگشتی

Thumbelina took away the woman loneliness. Woman would always tell her stories during the day. Sometimes woman would made a boat out of tulip petal which Thumbelina could row in a plate of water with it!

بند انگشتی تنهایی زن را از بین برد. زن همیشه در طول روز داستان های خود را تعریف می کرد. گاهی زنی از گلبرگ لاله قایق می ساخت که بند انگشتی می توانست با آن در بشقاب آب پارو بزند!

The woman made a bed with a walnut shell and a blanket out of rose petal for her. So Thumbelina had a soft and cozy bed to sleep every night.

زن تختی با پوست گردو و پتویی از گلبرگ گل رز برایش درست کرد. بنابراین بند انگشتی هر شب یک تخت نرم و دنج برای خواب داشت.

One night, While Thumbelina was sleeping, a frog came by and see her through the window!

یک شب، در حالی که بند انگشتی خواب بود، قورباغه ای آمد و او را از پنجره دید!

Wow! Such a beautiful girl! She would be a great bride for my son! He thought to himself.

وای! مانند یک دختر زیبا! او یک عروس عالی برای پسر من خواهد بود! با خودش فکر کرد.

So he grabbed Thumbelina and headed back to his house. Seeing his future bride, his son was happy.

بنابراین او بند انگشتی را گرفت و به خانه خود بازگشت. پسرش با دیدن عروس آینده اش خوشحال شد.

I will marry her, daddy! But first, I have to build her a beautiful house.

من باهاش ازدواج میکنم بابا! اما اول باید برایش یک خانه زیبا بسازم.

Ok son! So until then, I will put her on the water lily in the middle of the pond so she doesn’t run away.

باشه پسر! پس تا اون موقع میذارمش روی نیلوفر آبی وسط پوند تا فرار نکنه.

So the frog put Thumbelina on the lily leaf in the middle of the pond.

بنابراین قورباغه بند انگشتی را روی برگ سوسن در وسط حوض قرار داد.

Thumbelina tried so hard to escape, but she couldn’t. So she burst into tears. Two minnows who were sitting under the leaf, heard her crying:

بند انگشتی بسیار تلاش کرد تا فرار کند، اما او نتوانست. بنابراین او به گریه افتاد. دو تا مینو که زیر برگ نشسته بودند، صدای گریه او را شنیدند:

Why are you crying little girl? They asked. What’s the matter?

دختر کوچولو چرا گریه میکنی؟ آنها پرسیدند. موضوع چیه؟

Thumbelina started to tell her story. When she finished, minnows decided to help her. They started nibbling the lily stem. It was soon after when the stem broke and the leaf floated away with Thumbelina.

بند انگشتی شروع به گفتن داستان خود کرد. وقتی کارش تمام شد، مینوز تصمیم گرفت به او کمک کند. شروع کردند به نیش زدن ساقه سوسن. کمی بعد بود که ساقه شکست و برگ همراه با بند انگشتی شناور شد.

But Thumbelina’s happiness didn’t last long. An ugly Beetle came and took Thumbelina to his house! The beetle called his friends and showed them his pretty new prisoner. But they weren’t happy to see Thumbelina!

اما شادی بند انگشتی زیاد دوام نیاورد. یک سوسک زشت آمد و بند انگشتی را به خانه خود برد! سوسک دوستانش را صدا زد و زندانی جدیدش را به آنها نشان داد. اما آنها از دیدن بند انگشتی خوشحال نشدند!

Oh my friend! You should let her go! She is very different from us. She doesn’t belong here. you better let her go. Said his friends.

اوه دوست من! شما باید او را رها کنید! او با ما بسیار متفاوت است. او به اینجا تعلق ندارد بهتره بذارش بره دوستانش گفت.

So the beetle dropped our Thumbelina in the long grass and flower.

بنابراین سوسک ما را در علف و گل دراز انداخت.

Although she was happy that she was free from her captors, she didn’t know her way back to home! Days came by and she would eat the pollen of the flowers and drink the dew from their leaves.

اگرچه او خوشحال بود که از دست ربایندگانش آزاد شده است، اما راه بازگشت به خانه را نمی دانست! روزها می گذشت و او گرده گل ها را می خورد و شبنم برگ هایشان را می نوشیدند.

One day as she was walking, she accidently saw a house that was made of mud. Its entrance was strange and round. She knocked one the door and waited. After a while, a mouse opened the door.

یک روز که داشت راه می رفت، به طور اتفاقی خانه ای را دید که از گل ساخته شده بود. ورودی آن غریب و گرد بود. در زد و منتظر ماند. بعد از مدتی موشی در را باز کرد.

Hello little guest! I think it’s cold out there! Do you wanna come in? Said the mouse.

سلام مهمان کوچولو! من فکر می کنم آنجا سرد است! میخوای بیای داخل؟ گفت موش.

Yes! thank you!

آره! متشکرم!

So what is your story tiny girl?

پس داستانت چیه دختر کوچولو؟

Thumbelina started to tell the whole story for her new friend.

بند انگشتی شروع به گفتن کل داستان برای دوست جدیدش کرد.

Don’t worry at all! You can stay here as long as you want.

اصلا نگران نباش! شما می توانید تا زمانی که بخواهید اینجا بمانید.

So Thumbelina started her new life in her new house. She wanted to be useful, so she would cook food every day and tell stories for little mouse.

بنابراین بند انگشیتی زندگی جدید خود را در خانه جدید خود آغاز کرد. او می خواست مفید باشد، بنابراین هر روز غذا می پخت و برای موش کوچک قصه می گفت.

One day, when Thumbelina was cooking, mouse came by and said:

یک روز که بند انگشتی مشغول آشپزی بود، موش آمد و گفت:

I invited a good friend of mine. He is one of the richest mice ever.

من یکی از دوستان خوبم را دعوت کردم. او یکی از ثروتمندترین موش های تاریخ است.

So Thumbelina cooked a delicious dinner. That night, all three of them talked and had a great time at the dinner table. The rich mouse fell in love with Thumbelina and said:

بنابراین بند انگشتی یک شام خوشمزه پخت. آن شب هر سه نفر سر میز شام با هم صحبت کردند و خوش گذشت. موش ثروتمند عاشق بند انگشتی شد و گفت:

I will marry you! I want you to come with me and visit my house!

من با تو ازدواج خواهم کرد! می خواهم با من بیایی و به خانه ام سر بزنی!

Thumbelina had no choice, So The three of them headed to the house of the rich mouse. in the middle of their journey, they reached a tunnel where they found an injured swallow.

بند انگشتی چاره ای نداشت، بنابراین هر سه نفر به سمت خانه موش ثروتمند رفتند. در میانه راه، آنها به تونلی رسیدند که در آنجا یک پرستو مجروح پیدا کردند.

What is he doing down here?! He should be in the air! Said the rich mouse rudely and kicked the swallow!

اینجا پایین چیکار میکنه؟! او باید در هوا باشد! موش پولدار با بی ادبی گفت و لگد به پرستو زد!

Thumbelina was shocked.

بند انگشتی شوکه شد.

How could anyone treat another like this! Oh dear! She thought!

چطور ممکن است کسی با دیگری اینطور رفتار کند! اوه عزیزم! او فکر کرد!

So she ran away when she got a chance. She hid behind a rock and waited for the mouse to go! Then she came back and took care of the swallow until he was fine and healthy again. It was spring and the swallow was able to fly again.

بنابراین وقتی فرصت پیدا کرد فرار کرد. پشت سنگی پنهان شد و منتظر موش بود که برود! سپس او برگشت و از پرستو مراقبت کرد تا اینکه دوباره خوب و سالم شد. بهار بود و پرستو توانست دوباره پرواز کند.

I have to go and find my family! They went to a warmer place! come with me! We’re gonna have so much fun! Said the swallow!

باید برم خانواده ام را پیدا کنم! رفتند جای گرم تری! با من بیا! ما خیلی لذت خواهیم برد! گفت پرستو!

But Thumbelina had enough adventure! So she said goodbye to the swallow and he flew away!

اما بند انگشتی به اندازه کافی ماجراجویی داشت! پس با پرستو خداحافظی کرد و او پرواز کرد!

months passed and Thumbelina was still wandering in the nature when she stumbled upon the rich mouse again!

ماه ها گذشت و بند انگشتی هنوز در طبیعت سرگردان بود که دوباره به موش ثروتمند برخورد کرد!

OH my beloved tiny bride! I’ve been looking for you for months! Now that I found you, you have to marry me!

آه عروس کوچک محبوب من! ماه هاست که دنبالت می گردم! حالا که پیدات کردم باید با من ازدواج کنی!

Thumbelina knew that there is no way out of this!

بند انگشتی می دانست که هیچ راهی برای خروج از این وجود ندارد!

OK! But please let me spend just one day more in the open air before coming with you to your underground house.

خوب! اما لطفا اجازه دهید قبل از اینکه با شما به خانه زیرزمینی شما بیایم فقط یک روز بیشتر در هوای آزاد بگذرانم.

As she was spending her last hours in the open field, she heard a familiar voice:

در حالی که آخرین ساعات خود را در زمین باز می گذراند، صدایی آشنا شنید:

Come! Come away with me where your sprit will always be free! Said the swallow!

بیا! با من بیا جایی که روحت همیشه آزاد باشد! گفت پرستو!

Happy of meeting her old friend, she agreed to go on a trip with him. She hopped on his back and they took of. They flew over forests, oceans and lands!

از ملاقات با دوست قدیمی خود خوشحال شد و پذیرفت که با او به سفر برود. او به پشت او پرید و آنها برداشتند. آنها بر فراز جنگل ها، اقیانوس ها و زمین ها پرواز کردند!

When they reached the land of flowers, The swallow landed Thumbelina on a beautiful rose petal and said:

وقتی به سرزمین گل ها رسیدند، پرستو بند انگشتی را روی گلبرگ زیبای گل رز فرود آورد و گفت:

This is the kingdom of flowers! And This is their king!

این پادشاهی گل هاست! و این پادشاه آنهاست!

He was a handsome young king with a pair of wings who was surrounded by lovely flowers. The king immediately fell in love with Thumbelina!

او یک پادشاه جوان خوش تیپ با یک جفت بال بود که توسط گل های دوست داشتنی احاطه شده بود. پادشاه بلافاصله عاشق بند انگشتی شد!

Will you marry me?

با من ازدواج می کنی؟

Yes!

آره!

As happiness spread across her face, she grew two beautiful wings and became the flower Queen! Soon there was a wedding and they lived together happily ever after.

همانطور که شادی در چهره اش پخش شد، او بال های زیبای خود را رشد داد و ملکه گل شد! به زودی یک عروسی برگزار شد و آنها با خوشحالی زندگی کردند….

Puss in Boots Story for kids

قصه کودکانه گربه چکمه پوش

متن و ترجمه این قصه زیبا

Once upon a time, a poor miller lived with her three sons. Years has passed and the miller of our story got old and died. He left nothing for his sons except a mill, a donkey and a cat. The oldest boy took the mill. The middle one took the monkey. So The cat was the youngest boy share.

روزی روزگاری آسیابان فقیری با سه پسرش زندگی می کرد. سالها گذشت و آسیابان قصه ما پیر شد و مرد. او جز یک آسیاب و یک الاغ و یک گربه برای پسرانش چیزی باقی نگذاشت. پیرترین پسر آسیاب را گرفت. وسطی میمون را گرفت. بنابراین گربه کوچکترین سهم پسر بود.

Well! The youngest boy whispered, I will eat this cat and make some gloves with its fur! And that is the end of it! I won’t have anything else and I will die out of hunger!

خوب! کوچکترین پسر زمزمه کرد، من این گربه را می خورم و با خزش دستکش درست می کنم! و این پایان کار است! من دیگر چیزی نخواهم داشت و از گرسنگی میمیرم!

The cat, who was listening started to talk:

گربه که گوش می داد شروع به صحبت کرد:

OH dear master! Don’t be sad at all! Just give me a bag and a pair of boots! The will show you that I’m not such a bad inheritance!

آه استاد عزیز! اصلا ناراحت نباش! فقط یک کیف و یک جفت چکمه به من بده! به شما نشان خواهد داد که من ارث بدی نیستم!

The boy, who saw many trick from the cat over all that years, which it performed to catch mice like pretending to be dead or hiding in the grain. So he thought:

پسری که در تمام این سال‌ها حقه‌های زیادی از گربه دید که برای گرفتن موش‌هایی مانند تظاهر به مرده یا پنهان شدن در دانه‌ها انجام می‌داد. پس فکر کرد:

It doesn’t seem impossible that this cat could help me!

غیرممکن به نظر نمی رسد که این گربه بتواند به من کمک کند!

So he gave his bag to the cat and spend his last coins for buying a pair of boots for it!

پس کیفش را به گربه داد و آخرین سکه هایش را برای خرید یک جفت چکمه برایش خرج کرد!

looking gallant in the boots, he put bran and corn in his bag and put it around his neck. Then he slept near rabbit nest, pretending to be dead. He waited for innocent rabbits to come around and look for corn and bran.

او که در چکمه‌ها شجاع به نظر می‌رسید، سبوس و ذرت را در کیفش گذاشت و دور گردنش انداخت. سپس در نزدیکی لانه خرگوش خوابید و وانمود کرد که مرده است. منتظر بود تا خرگوش های بی گناهی بیایند و دنبال ذرت و سبوس بگردند.

Not very long after, a stupid naughty rabbit came and jumped into his bag. The Puss quickly closed the bag. Happy with his caught, He went to the palace and asked for talking to the emperor!

مدتی نگذشت که یک خرگوش شیطون احمق آمد و پرید داخل کیفش. گربه سریع کیف را بست. خوشحال از گرفتار شدنش به قصر رفت و از امپراطور خواست تا صحبت کند!

OH! His Majesty! I brought you a warrior rabbit! My proud master, Marquis of Carabas, ordered me to present to you.

اوه! اعلاحضرت! برایت یک خرگوش جنگجو آوردم! استاد مغرور من مارکیز کاراباس به من دستور داد که به شما تقدیم کنم.

Tell your master that I thanked him and he does me a great deal of pleasure.

به ارباب خود بگویید که من از او تشکر کردم و او از من بسیار لذت می برد.

After that, Puss again hid in the cornfield, holding still his bag open, and when a brace of partridges ran into it he closed the bag and caught them both. He went and made a present of these to the king, as he had done before of the rabbit. The king, in like manner, received the partridges with great pleasure, and ordered him some money for drink.

پس از آن، پوس دوباره در مزرعه ذرت پنهان شد، در حالی که کیسه خود را باز نگه داشت، و هنگامی که بند کبک به آن برخورد کرد، کیسه را بست و هر دو را گرفت. او رفت و مانند قبل از خرگوش از اینها به پادشاه هدیه داد. شاه نیز به همین ترتیب کبک ها را با کمال میل پذیرفت و مقداری پول برای نوشیدن به او دستور داد.

In this way, the cat continued for two or three months to bring presents to the king, always saying that they were from his master, the Marquis of Carabas. One day in particular, he heard at the palace that the king was planning to drive in his carriage along the river bank, and he decided to take his daughter with him. The Princess was the most beautiful girl in the kingdom.

به این ترتیب، گربه دو یا سه ماه به آوردن هدایایی برای شاه ادامه داد و همیشه می گفت که از ارباب او، مارکیز کاراباس است. یک روز به ویژه در کاخ شنید که پادشاه قصد دارد با کالسکه خود در کنار رودخانه رانندگی کند و تصمیم گرفت دخترش را با خود ببرد. پرنسس زیباترین دختر پادشاهی بود.

Puss in Boots said to his master:

گربه چکمه پوش به اربابش گفت:

Follow my lead and your future is made. You have to but go and wash yourself in the river, in the place that I shall show you, and leave the rest to me.

از من پیروی کنید و آینده شما ساخته می شود. تو باید بروی و خودت را در رودخانه، در جایی که به تو نشان خواهم داد، بشوی و بقیه را به من بسپار.

The youngest son did the exact him, without knowing why or wherefore. While he was washing, the king passed by, and the cat began to cry out:

کوچکترین پسر دقیقاً او را انجام داد، بدون اینکه بداند چرا یا چرا. در حالی که او در حال شستشو بود، پادشاه از آنجا گذشت و گربه شروع به فریاد زدن کرد:

Help! Help! My Lord, Marquis of Carabas, is drowning!

کمک! کمک! پروردگار من، مارکیز کاراباس، در حال غرق شدن است!

At this noise the king put his head out of the coach window, and finding it was the cat who had so often brought him such good things, ordered his guards to run quickly to the aim of his Lordship, the Marquis of Carabas.

با این سر و صدا، پادشاه سرش را از پنجره ی اتوبوس بیرون آورد و متوجه شد که این گربه است که بارها چیزهای خوبی برای او آورده است، به نگهبانانش دستور داد تا به سرعت به سوی هدف ربانی او، مارکی کاراباس، بدوند.

While they were helping the poor Marquis out of the river, the cat came up to the coach and told the king that while his master was washing, there came by some Thieves, who took his clothes:

در حالی که به مارکی بیچاره کمک می کردند تا از رودخانه خارج شود، گربه به سمت مربی آمد و به پادشاه گفت که در حالی که اربابش در حال شستشو بود، چند دزد آمدند و لباس های او را گرفتند:

Thieves! Thieves! He moaned!

دزدها! دزدها! ناله کرد!

This tricky cat had hidden the clothes under a great stone. The king immediately commanded the guards of his wardrobe to run and prepare one of his best suits for the Lord Marquis of Carabas.

این گربه حیله گر لباس ها را زیر یک سنگ بزرگ پنهان کرده بود. پادشاه بلافاصله به نگهبانان کمد لباس خود دستور داد تا بدوند و یکی از بهترین کت و شلوارهای او را برای لرد مارکیز کاراباس آماده کنند.

The king was very happy to meet the Marquis of Carabas. The Miller’s boy looked really handsome in royal clothes. The king’s daughter took a secret glimpse to him. And soon, she fell in love with him because of his manners and good look!

پادشاه از ملاقات مارکیز کاراباس بسیار خوشحال شد. پسر میلر در لباس سلطنتی واقعاً خوش تیپ به نظر می رسید. دختر پادشاه نگاهی پنهانی به او انداخت. و خیلی زود به خاطر اخلاق و خوش قیافه اش عاشقش شد!

The king invited him to sit in the coach and ride along with them. Celebrating the progress of his project in his heart, the cat started to march before the coach. after a while, He saw countrymen who where mowing a meadow:

پادشاه از او دعوت کرد تا در کالسکه بنشیند و با آنها سوار شود. گربه با جشن گرفتن پیشرفت پروژه خود در قلب خود، شروع به راهپیمایی در مقابل مربی کرد. پس از مدتی، هموطنانی را دید که در حال دریدن علفزار بودند:

OH you kind hearted people! I order you to tell the king that this meadow belongs to my master, Marquis of Carabas, or I will command those guards to kill you all!

آه شما مردم مهربان! به شما دستور می دهم که به پادشاه بگویید این چمن زار متعلق به ارباب من مارکیز کاراباس است وگرنه به آن نگهبانان دستور می دهم که همه شما را بکشند!

Moments later, The king asked the countrymen:

لحظاتی بعد پادشاه از هموطنان پرسید:

Who owns this meadow that you are mowing, people?!

مردم این چمنزاری که میزنید مال کیست؟!

To my Lord Marquis of Carabas! answered they all together, since the cat scared them to death!

به پروردگار من مارکیز کاراباس! همه با هم جواب دادند، چون گربه آنها را تا حد مرگ ترساند!

You see, your majesty, said the Marquis, this meadow gives a plentiful harvest every year!

مارکیز گفت اعلیحضرت، این علفزار هر سال محصول فراوانی می دهد!

They started moving again. The Puss who was still walking in front of them, met with some reapers, and said to them:

دوباره شروع به حرکت کردند. گربه ای که هنوز جلوی آنها راه می رفت با چند درو برخورد کرد و به آنها گفت:

Good people, you who are reaping, you have to tell the king that all this corn belongs to the Marquis of Carabas, I’ll order those soldiers to kill you.

مردم خوب، شما که درو می کنید، باید به پادشاه بگویید که این همه ذرت مال مارکیز کاراباس است، من به آن سربازان دستور می دهم شما را بکشند.

The king, who passed by a moment after, wished to know to whom all that corn, asked the reapers:

پادشاه که لحظه ای بعد از آنجا رد شد، خواست بداند آن همه ذرت به چه کسی دروگرها می پرسد:

Who does own this corns?

این میخچه متعلق به کیست؟

To my Lord Marquis of Carabas, replied the reapers.

دروها پاسخ دادند به پروردگارم مارکیز کاراباس.

Then the king said:

سپس شاه گفت:

Let us now head to your castle.

اجازه دهید اکنون به قلعه شما برویم.

The miller’s son, not knowing what to reply, looked at puss. The cat said:

پسر آسیابان که نمی دانست چه جوابی بدهد، به چرک نگاه کرد. گربه گفت:

OH your Majesty! I need one hour to go and get ready the castle for your presence! So I have to ask you wait that long if there is no problem.

آه اعلیحضرت! من یک ساعت وقت دارم که بروم و قلعه را برای حضور شما آماده کنم! بنابراین باید از شما خواهش کنم که اگر مشکلی وجود ندارد این مدت صبر کنید.

With that, she jumped away and went to the castle of a huge giant and asked to see him, saying:

با این کار از جا پرید و به قلعه غول عظیم الجثه رفت و خواست تا او را ببیند و گفت:

I could not pass so near my home without having the honour of paying my respects to you!

من نمی توانستم از نزدیک خانه ام بگذرم بدون اینکه افتخار ادای احترام به شما را نداشته باشم!

The giant received him as civilly as a monster could do, and made him sit down.

غول به اندازه یک هیولا او را متمدنانه پذیرفت و او را وادار به نشستن کرد.

I have been assured said the cat, that you have the gift of being able to change yourself into all sorts of creatures as you wish; you can, for example, transform yourself into a lion, or elephant, and the like.

به من اطمینان داده شد که گربه گفت، تو این استعداد را داری که بتوانی خودت را به انواع موجوداتی که می‌خواهی تبدیل کنی. برای مثال می توانید خود را به یک شیر یا فیل و مانند آن تبدیل کنید.

That is true! I’m going to prove this by transfer into a lion in this very moment!

این درست است! من می خواهم این را با انتقال به یک شیر در همین لحظه ثابت کنم!

Puss was so terrified at the sight of a lion so near him that he immediately climbed up the curtains, not without difficulty. A little while after, when Puss saw that the ogre had resumed his natural form, he came down and admitted he had been very much scared.

گربه از دیدن شیری که آنقدر نزدیکش بود آنقدر ترسید که بلافاصله از پرده ها بالا رفت، بدون مشکل. مدتی بعد، وقتی پوس دید که غول پیکر طبیعی خود را از سر گرفته است، پایین آمد و اعتراف کرد که بسیار ترسیده است.

Although I doubt that you be able to save your self from the king’s army! He is coming here by the mean of destroying you.

هر چند شک دارم که بتوانید خود را از لشکر شاه نجات دهید! او به قصد نابود کردن شما به اینجا می آید.

The monster looked out of the window and saw the king waiting outside with his soldiers, and said:

هیولا از پنجره به بیرون نگاه کرد و پادشاه را دید که با سربازانش بیرون منتظرند و گفت:

What shall I do? How can I save myself?

چه کار کنم؟ چگونه می توانم خودم را نجات دهم؟

Puss answered:

گربه جواب داد:

I suggest you transfer into something small and hide!

من پیشنهاد می کنم شما را به یک چیز کوچک منتقل کنید و پنهان کنید!

In an instant, the ogre turned himself into a mouse, and began to run about the floor. Puss run after him and ate him up in one second! Then he went to the door to welcome king into the castle:

در یک لحظه، غول خود را تبدیل به موش کرد و شروع به دویدن در اطراف زمین کرد. گربه دنبالش دوید و در یک ثانیه او را خورد! سپس برای استقبال از پادشاه در قلعه به سمت در رفت:

Your Majesty is welcome to this castle of my Lord Marquis of Carabas!

اعلیحضرت به این قلعه لرد مارکیز کاراباس خوش آمدید!

What! My Lord Marquis, cried the king. Does this castle also belong to you? This is the most beautiful building in my kingdom! Let us visit inside!

چی! ارباب مارکیز، پادشاه فریاد زد. آیا این قلعه هم متعلق به شماست؟ این زیباترین ساختمان در پادشاهی من است! اجازه دهید از داخل بازدید کنیم!

The Marquis gave his hand to the princess, and followed the king, who went first. They passed into a spacious hall, where they found a magnificent rum punch, which the giant had prepared for his friends, who were that very day to visit him.

مارکیز دستش را به شاهزاده خانم داد و به دنبال شاه رفت که اول رفت. آنها به سالن بزرگی رفتند، جایی که یک پانچ با شکوه رام پیدا کردند، که غول برای دوستانش که همان روز برای ملاقات با او آماده شده بود، آماده کرده بود.

The friends, however, dared not to enter, knowing that the king was there. His Majesty was completely charmed with the good qualities of my Lord Marquis of Carabas, as was his daughter, who had fallen violently in love with him, and seeing the vast estate he possessed, said to him:

دوستان اما جرات نکردند وارد شوند چون می دانستند شاه آنجاست. اعلیحضرت کاملاً مجذوب صفات خوب پروردگار من مارکیز کاراباس شده بودند، و دخترش نیز که به شدت عاشق او شده بود، و با دیدن املاک وسیعی که داشت، به او گفت:

I would love you to be my son in law, Lord Marquis of Carabas,, If you don’t mind!

من دوست دارم که داماد من باشی، لرد مارکیز کاراباس، اگر اشکالی ندارد!

The Marquis, accepted the king’s idea and married his daughter the very same day! So my kids! The youngest boy became a prince and the Puss became a wealthy lord who didn’t have to chase mice again!

مارکیز ایده پادشاه را پذیرفت و در همان روز با دخترش ازدواج کرد! پس بچه های من! جوانترین پسر شاهزاده شد و گربه به یک ارباب ثروتمند تبدیل شد که مجبور نبود دوباره به دنبال موش باشد!

همین حالا نظر خود را با دیگران به اشتراک بذارید: کلیک کنید

دسته بندی‌های مقاله: داستان کودکانهداستان کودکانه برای سنین 6-4 سالداستان کودکانه برای سنین 9-7 سال
امتیاز 4.4 از 5 (30 نفر رای داده‌اند)
4.4 30 رای ها
1 ► امتیاز دهی ◄ 5
اشتراک در
اطلاع از
guest
7 نظرات
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
مائده
مائده
10 ماه قبل

برای تقویت زبان انگلیسی پسرم هر شب براش داستان انگلیسی میخونم. مرسی از تیم خوبتون

آوا
آوا
10 ماه قبل

خیلی خوب بود مرسی

سحر
سحر
11 ماه قبل

تشکر فراوان از بچه های موشیما و مونزیا که داستان های کودکانه انگلیسی رو هم برای ما گذاشتین

زهرا
زهرا
11 ماه قبل

خیلی خوب و آموزنده
مرسی از تیم خوب موشیما

سمیه
سمیه
11 ماه قبل

چه خوب که داستان های انگلیسی هم به سایتتون اضافه کردین

سارا
سارا
11 ماه قبل

عاالی بود، مرسی از زحماتتون

آرزو
آرزو
11 ماه قبل

این داستان ها میتونه تقویت زبان انگلیسی ما کمک کنه. مرسی از داستان های زیباتون

سبد خرید

0
image/svg+xml

No products in the cart.

بازگشت به صفحه محصولات