در یک حیاط باصفا و بزرگ که دورتادورش درختهای نارنج پرتقالیرنگ کاشته شده بود، دو دوست زندگی میکردند.
یکی از آنها پفک بود؛ یک سگ پشمالوی قهوهای که گوشهایش موقع دویدن توی هوا تکان میخورد. آن یکی هم نبات بود؛ یک گربه ملوس و سفید که همیشه دوست داشت روی لبه دیوار دراز بکشد و آفتاب بگیرد.
پفک و نبات با هم دوست بودند، اما گاهی وقتها مثل بقیه سگ و گربهها سر اینکه چه کسی جای بهتری برای خوابیدن پیدا کرده، با هم جروبحث میکردند.

یک شب که قرص ماه توی آسمان مثل یک چراغخواب بزرگ میدرشید، ناگهان صدای خیلی عجیبی از پشت باغچه بلند شد.
صدای «ووووووووووووووو… بوم!» طوری بود که انگار زمین زیر پایشان لرزید. پفک که حسابی جا خورده بود، چند بار واقواق کرد و گفت: «نبات، شنیدی؟ وای! انگار یه دیگ گنده از آسمون افتاد وسط باغچهمون!»
نبات که تمام موهای بدنش از ترس سیخ شده بود، با احتیاط از روی دیوار پایین پرید و گفت: «بیا بریم ببینیم چی شده، ولی خیلی یواش… میو!»
آنها پاورچینپاورچین به پشت بوتههای یاس رفتند و چشمهایشان گرد شد. چیزی شبیه به یک قابلمه غولپیکر و براق آنجا بود که از دورش دود بنفشرنگی بلند میشد.

پفک که خیلی کنجکاو بود، جلوتر رفت و نوک بینی سیاهش را به بدنه سرد و فلزی آن وسیله چسباند.
نبات هم با تردید جلو آمد و پنجهاش را روی یک دکمه نورانی که روی بدنه بود، فشار داد.

ناگهان صدای «ویززززززز!» بلندی بلند شد و یک جرقه آبیرنگ بین آنها و آن وسیله عجیب زده شد.
پفک یهو حس کرد پاهایش دارند مورمور میشوند و دلش میخواهد بدود.
نبات هم حس کرد مغزش مثل یک رادیوی پر از صدا شده است.
پفک با هیجان فریاد زد: «نبات! نگاه کن!» و مثل یک تیر شهاب شروع کرد به چرخیدن دور حیاط. او آنقدر سریع شده بود که فقط یک خط قهوهای از خودش به جا میگذاشت.

نبات هم در حالی که به یک سیب سرخ روی درخت خیره شده بود، ناگهان دید که سیب بدون اینکه به آن دست بزند، در هوا معلق شد! نبات با تعجب گفت: «واای! پفک نگاه کن، من با فکرم جابهجاش کردم!»

اما به جای اینکه با هم خوشحالی کنند، پفک ایستاد و گفت: «ببین چقدر تند میدوم! من خیلی سریعترم، پس از این به بعد من رئیسم!»
نبات هم که بهش بر خورده بود، جواب داد: «نخیرم! من با فکرم میتونم جلوی تو رو بگیرم، پس من قهرمان اصلی قصهام!»

در همین موقع که آنها داشتند با هم کلکل میکردند، درِ آن سفینه براق با صدای «تیک… فسسسس» باز شد.
دو موجود سبز کوچک با چشمهای خیلی بزرگ بیرون آمدند.

یکی از آنها با صدای عجیبی گفت: «اوه! این حیوانات زمینی انرژی باتری ما رو دزدیدن! باید اونا رو بگیریم تا بتونیم برگردیم خونه!»
قبل از اینکه پفک و نبات بفهمند چه اتفاقی افتاده، یک تور نوری روی آنها افتاد.
وقتی چشمهایشان را باز کردند، خودشان را داخل یک اتاقک شیشهای در وسط سفینه دیدند که داشت به سمت آسمان پرواز میکرد.

پفک با سر به شیشه زد و گفت: «ای بابا! ما رو ول کنید! ما میخوایم برگردیم توی حیاط خودمون!»
آدمفضاییها گفتند: «شما حالا راز ما رو میدونید، باید با ما به سیاره زِتا بیایید.»
نبات که خیلی ترسیده بود، خودش را به پفک چسباند و لرزید. او زیر لب گفت: «پفک، ببخشید که سر رئیس بودن باهات دعوا کردم. اگه با هم همکاری نکنیم هیچوقت نمیتونیم برگردیم خونه.»
پفک هم با مهربانی گفت: «منم متاسفم نبات جان. بیا فکرهامون رو روی هم بذاریم، حالا چیکار کنیم؟»
نبات به دستهکلید نوری که روی میزِ آدمفضاییها بود خیره شد. او تمام تمرکزش را جمع کرد و چشمانش را بست.
عرق از پیشانی کوچکش میریخت. ناگهان کلید لرزید، از روی میز بلند شد و آرامآرام مثل یک پر در هوا چرخید و به سمت قفس آمد.

با یک صدای «کلیک» ریز، در قفس باز شد.
حالا نوبت پفک بود.
او با سرعت باورنکردنی شروع کرد به دویدن دور اتاق فرمان سفینه. آنقدر سریع میدوید که ده دور در ثانیه میچرخید! آدمفضاییها که سرشان گیج رفته بود و چشمانشان سیاهی میرفت، دستوپایشان را گم کردند.

یکی از آنها که گیج شده بود، اشتباهی دکمه «بازگشت اضطراری» را فشار داد.
سفینه با سرعت خیلی زیاد به سمت پایین چرخید و دوباره درست در همان حیاط باصفا، روی بوتههای نرم گل سرخ فرود آمد: «تلپ!» در سفینه باز شد و پفک و نبات با یک جست بیرون پریدند.
سفینه هم سریع به آسمان برگشت و بین ستارهها ناپدید شد.

پفک که هنوز نفسنفس میزد، رو به نبات کرد و گفت: «نبات، تو واقعاً باهوشی! اگه اون کلید رو نمیآوردی، الان معلوم نبود کجای آسمون بودیم.»
نبات هم که داشت موهایش را صاف میکرد، با محبت گفت: «و تو هم خیلی سریعی! اگه تو اونا رو گیج نمیکردی، هیچوقت نمیتونستیم فرار کنیم.»
آنها فهمیدند که قدرت واقعیشان در سریع بودن یا جابهجا کردن اشیا نیست، بلکه در «با هم بودن» و کمک کردن به همدیگر است.
پایان.
چه چیزی میآموزیم؟
ما یاد میگیریم که وقتی با دوستانمان همکاری کنیم، کارهای بزرگ و سخت خیلی راحتتر انجام میشوند. غرور و دعوا کردن باعث میشود تنها بمانیم، اما اتحاد و دوستی به ما قدرت میدهد تا حتی از سختترین شرایط هم نجات پیدا کنیم.
سوالاتی برای گفتگو با کودک
- به نظر تو چرا پفک و نبات اول داستان با هم دعوا کردند؟
- اگر تو جای نبات بودی و قدرت جابهجا کردن اشیا را داشتی، با آن چه کار مفیدی میکردی؟
- وقتی پفک و نبات با هم همکاری کردند چه اتفاقی افتاد؟
- آیا تا به حال شده با کمک دوستت کاری را انجام بدهی که تنهایی نمیتوانستی؟
- کدام بخش داستان برایت هیجانانگیزتر بود؟






















