لوگو موشیما
لوگو موشیما

قصه کودکانه قلعه دوستی

قصه کودکانه قلعه دوستی
میلاد تقی زاده نیم‌رخ

.

.

توی مهدکودک «گل‌ها» همه مشغول ساختن یک قلعه بزرگ هستند، اما ناگهان یک نفر قلعه سارا و دوستانش را خراب می‌کند! آن‌ها باید یاد بگیرند چطور با هم متحد شوند تا دوباره قلعه زیبایشان را بسازند.

عروسک لبوبو
عروسک لبوبو

خورشید مهربان آرام‌آرام از پشت پنجره‌های بزرگ مهدکودک «گل‌ها» سرک می‌کشید. انگار می‌خواست ببیند بچه‌ها امروز چه بازی جدیدی یاد می‌گیرند. نور طلایی روی فرش اتاق می‌تابید و همه جا را روشن کرده بود.

خانم رضایی با لبخندی که همیشه روی صورتش بود، یک جعبه خیلی بزرگ آورد. جعبه پر از لگوهای رنگارنگ و براق بود. او جعبه را روی میز گذاشت و گفت: «بچه‌ها، امروز یک ماموریت مهم داریم.»

شروع ماموریت بزرگ

همه بچه‌ها با دقت به حرف‌های مربی گوش می‌دادند. خانم رضایی ادامه داد: «می‌خوام به گروه‌های چهار نفره تقسیم بشید. هر گروه باید با کمک دفترچه راهنما، یک قلعه محکم و زیبا بسازه.»

سارا، مریم، علی و امیر با هم یک گروه شدند. آن‌ها لگوها را روی فرش پهن کردند. صدای برخورد قطعات لگو به همدیگر شنیده می‌شد: «تیک… تیک… تق!»

سارا که همیشه خیلی با دقت بود، قطعه‌ها را نگاه کرد. آن‌ها شروع کردند به چیدن دیوارها روی هم. اما ناگهان قلعه کمی کج شد و «تلپ!» همه چیز روی زمین ریخت.

شروع ساخت قلعه با لگو

سارا که از همه باتجربه‌تر بود، با مهربانی گفت: «بچه‌ها، این‌طوری نمیشه. من قبلاً با برادرم لگو بازی کردم و می‌دونم چطور باید چفت بشن. بیاید از روی نقشه پیش بریم. من نقشه رو نگاه میکنم و می‌گم چیکار کنید.»

مریم و علی و امیر با خوشحالی فریاد زدند: «قبوله! این‌طوری خیلی بهتره.»

استفاده از دفترچه راهنمای لگو

کار داشت خیلی خوب پیش می‌رفت و همه مشغول بودند. اما ناگهان علی اخم‌هایش را توی هم کشید و دستش را جلو آورد.

علی با صدای بلند گفت: «چرا فقط سارا نقشه رو بخونه؟ منم بلدم! اصلاً من می‌خوام نقشه دست من باشه، خودم می‌دونم باید چیکار کنیم.» بعد هم سریع دفترچه راهنما را به طرف خودش کشید.

ناراحتی در استفاده از راهنمای لگو

سارا که خیلی ناراحت شده بود، سرش را پایین انداخت. او با صدای آرامی گفت: «اما من که داشتم درست می‌گفتم. ما داشتیم خیلی خوب و با سرعت قلعه رو می‌ساختیم.»

مریم که همیشه با آرامش حرف می‌زد، بین آن‌ها نشست. او دست‌هایش را روی شانه‌های دوستانش گذاشت و گفت: «بچه‌ها، یادتونه خانم رضایی چی گفت؟ اون گفت ما یک تیم هستیم و باید هوای همدیگه رو داشته باشیم.»

مریم لبخندی زد و ادامه داد: «سارا توی خوندن نقشه خیلی دقیقه. علی هم که دستاش خیلی فرزه و سریع لگوها رو روی هم می‌چینه. اگر با هم دعوا کنیم، وقتمون تموم میشه و قلعه ساخته نمیشه.»

پشیمانی از بحث و جدل

علی کمی فکر کرد و وقتی دید حق با مریم است، لبخند زد. او دفترچه را دوباره به سارا داد و گفت: «راست می‌گی مریم. سارا تو نقشه رو بخون، من هم قول می‌دم قطعه‌ها رو خیلی سریع روی هم بذارم.»

دوباره کار با سرعت و شادی شروع شد. «تق… تق… کلیک!» قطعات لگو به خوبی توی هم چفت می‌شدند. علی با دست‌های توانایش دیوارها را بالا می‌برد و اتاق‌های قلعه را درست می‌کرد.

شروع همکاری در ساخت قلعه

مریم هم کنار آن‌ها نشسته بود و قطعه‌های رنگی را جدا می‌کرد. او با هیجان دوستانش را تشویق می‌کرد و می‌گفت: «آفرین! ببینید چقدر قلعه‌مون بلند شده! چقدر دیوارهایش رنگارنگ و قشنگه!»

درست وقتی که می‌خواستند آخرین قطعه یعنی سقف قلعه را بگذارند، اتفاق بدی افتاد. یکی از بچه‌های گروه دیگر که کمی تخس بود، به طرف آن‌ها دوید. او با پایش ضربه محکمی به قلعه زد و «بنگ!» همه‌چیز خراب شد.

خراب کردن قلعه ساخته شده

آن پسر سریع فرار کرد و دور شد. سارا بغض کرد و لب‌هایش لرزید. چشمان مریم پر از اشک شد و به لگوهای پخش شده روی زمین نگاه کرد.

علی با عصبانیت داد زد: «ای وای! دیدی چی شد؟ همه‌ی زحماتمون از بین رفت! دیگه نمی‌تونیم قلعه رو تموم کنیم.»

امیر که تا آن لحظه آرام بود، از جایش بلند شد و لباسی را که خاکی شده بود تکاند.

امیر با شجاعت گفت: «بچه‌ها، غصه نخورید! ما هنوز وقت داریم. من چون از همه قوی‌ترم، جلوی قلعه می‌ایستم و مثل یک نگهبان مراقبم. نمی‌ذارم دیگه کسی نزدیک بشه و بازی ما رو خراب کنه.»

امیر ادامه داد: «شما سه نفر هم چون خیلی سریع هستید، دوباره شروع کنید. از اول نقشه رو ببینید و بسازید. ما با هم این قلعه رو تموم می‌کنیم!»

بچه‌ها با شنیدن حرف‌های امیر دوباره امیدوار شدند و لبخند زدند.

شروع نگهبانی و کار تیمی برای ساخت قلعه

سارا با سرعت نقشه را ورق می‌زد و راهنمایی می‌کرد. علی با دست‌های فرزش قطعات را یکی‌یکی روی هم می‌چید. مریم هم قطعات را دسته‌بندی می‌کرد و با شادی به آن‌ها انرژی می‌داد.

امیر هم مثل یک کوه محکم و استوار، جلوی قلعه ایستاده بود. او با دقت به اطراف نگاه می‌کرد تا کسی به قلمروی آن‌ها نزدیک نشود. آن‌ها این بار با دقت و همکاری بیشتری کار می‌کردند.

بالاخره، کار تمام شد و قلعه با شکوهی ساخته شد. یک قلعه بزرگ با برج‌های بلند و درهای طلایی. خانم رضایی با دیدن کار زیبای آن‌ها، شروع کرد به دست زدن.

ساخت قلعه با لگو و تشویق توسط مربی

بقیه بچه‌ها هم جمع شدند و برای آن‌ها هورا کشیدند. مربی مهربان گفت: «آفرین به شما قهرمان‌های کوچک من! شما امروز برنده شدید، اما نه فقط به خاطر این قلعه قشنگ.»

خانم رضایی دستی به سر بچه‌ها کشید و گفت: «شما برنده شدید چون همکاری کردید. یاد گرفتید چطور با هم مهربون باشید و در مشکلات به هم کمک کنید. حالا بگید ببینم، اسم این قلعه قشنگ رو چی می‌ذارید؟»

بچه‌ها نگاهی پر از مهربانی به همدیگر کردند. آن‌ها دست‌های همدیگر را گرفتند و با صدای بلند و شاد گفتند: «اسم این قلعه قشنگ رو می‌ذاریم ایران!»

پایان.

چه چیزی می‌آموزیم؟

ما یاد گرفتیم که وقتی با دوستانمان با مهربانی همکاری کنیم، کارهای بزرگ و سختی را انجام می‌دهیم. حتی اگر کسی بخواهد کار ما را خراب کند، اگر پشت هم باشیم و به هم امید بدهیم، دوباره موفق می‌شویم.

سوالاتی برای گفتگو با کودک

  • اگر تو جای سارا بودی، وقتی علی دفترچه را از دستت کشید چه کار می‌کردی؟
  • به نظرت چرا مریم سعی کرد بین سارا و علی دوستی برقرار کند؟
  • وقتی قلعه خراب شد، امیر چطور به دوستانش کمک کرد تا دوباره خوشحال شوند؟
  • همکاری کردن با دوستان چه فایده‌هایی دارد و چه حسی به ما می‌دهد؟
  • آیا تا به حال شده با کمک دوستانت کار بزرگی انجام بدهی؟ آن کار چه بود؟

اگه تو هم تازگیا عاشق عروسک لبوبو شدی و دوست داری یدونشو داشته باشی، بیا یه نگاهی به صفحه‌ی عروسک لبوبو بنداز!

میلاد تقی زاده نیم‌رخ

درباره نویسنده

عروسک - خرید مدل های خاص و زیبا + قیمت مناسب
خرید عروسک لبوبو یا لابوبو
خرید عروسک
هدیه ای خاص از جنس عروسک
خرید عروسک های خاص و زیبا