لوگو موشیما
لوگو موشیما

داستان کودکانه هانا و قطار جادویی فرشته‌ها

داستان کودکانه هانا و قطار جادویی فرشته‌ها
میلاد تقی زاده نیم‌رخ

.

.

.

4.1

هانا کوچولو شب‌ها از تاریکی می‌ترسید و خوابش نمی‌برد، تا اینکه یک شب «بابا نگهبان» با یک عصای جادویی و قطار ابری از راه رسید تا او را به یک سفر پرماجرا در دل آسمان ببرد.

عروسک لبوبو
عروسک لبوبو

هوا کاملا تاریک شده بود. هانا کوچولو زیر پتوی گل‌گلی و نرمش لم داده بود و به سایه‌هایی که روی دیوار تکان می‌خوردند نگاه می‌کرد.

او هر چقدر چشم‌هایش را روی هم فشار می‌داد، باز هم خوابش نمی‌برد. ته دلش کمی می‌ترسید و غصه‌دار بود.

هانا خوابش نمیبره

هانا با خودش فکر می‌کرد: «یعنی وقتی ما می‌خوابیم، دنیا چه شکلی میشه؟»

ناگهان یک نور زرد و خیلی ملایم، مثل نور چراغ خواب، گوشه‌ی اتاق درخشید. صدای تِق تِق ملایمی بلند شد، درست مثل صدای برخورد چوب به کف اتاق.

هانا با تعجب روی تختش نشست و دید یک پیرمرد خیلی مهربان با ریش‌های بلند و سفید کنار کمد ایستاده است. او دو تا بال بزرگ و براق داشت که مثل ابریشم نرم به نظر می‌رسیدند.

هانا فرشته نگهبان شب رو میبینه

پیرمرد لبخند گرمی زد و با صدایی آرام گفت: «سلام هانا خانومِ گلم! من بابا نگهبان هستم. دیدم هنوز بیداری و چشم‌های خوشگلت بازه، گفتم بیام دنبالت تا با هم یه چرخ تو آسمون بزنیم.»

هانا که حسابی تعجب کرده بود، پتو را تا زیر چانه‌اش بالا کشید و با صدای خیلی یواش پرسید: «شما واقعاً فرشته هستید؟»

بابا نگهبان خنده‌ی کوتاهی کرد و گفت: «بله عزیزم. من مراقبِ شبِ بچه‌ها هستم. کار من اینه که حواسم به شما باشه تا راحت و بی‌فکر بخوابید. دوست داری بدونی وقتی همه خوابن، توی دنیای فرشته‌ها چه خبره؟»

هانا با خوشحالی و هیجان گفت: «وای بله، خیلی دوست دارم!»

بابا نگهبان عصای چوبی‌اش را آرام به لبه‌ی تخت هانا زد. یکهو تخت هانا مثل پنبه نرم و سفید شد و به شکل یک قطار ابری درآمد.

تخت هانا تبدیل به قطار شده

قطار شروع کرد به حرکت و با صدای «هووه… هووه» از پنجره‌ی اتاق به سمت آسمان پر از ستاره پرواز کرد.

اولین جایی که قطار ایستاد، روی یک تپه‌ی سبز و مخملی بود.

یک خانم خیلی زیبا با لباسی به رنگ برگ‌های درخت و بال‌های سبز درخشان به استقبال آن‌ها آمد.

بابا نگهبان گفت: «این فرشته‌ی آرامشه.»

هانا فرشته آرامش رو میبینه

فرشته‌ی آرامش جلو آمد و خیلی مهربان دست روی موهای هانا کشید.

او با صدایی که مثل صدای آب چشمه قشنگ بود گفت: «کار من اینه که شب‌ها بیام کنار تخت بچه‌ها، دستشون رو بگیرم و توی گوششون لالایی بخونم. این‌طوری همه‌ی فکرهای بد از سرشون می‌پره و جاش رو به فکرهای خوب میده.»

هانا لبخندی زد و گفت: «ممنونم که مراقب منی فرشته‌ی مهربون!»

قطار ابری دوباره راه افتاد. «تِق و تُق… تِق و تُق!» کمی بعد رسیدند به جایی که پر از بادکنک‌های رنگی و توپ‌های براق بود.

فرشته‌ای که یک جلیقه‌ی رنگارنگ پوشیده بود و جیب‌هایش پر از مداد رنگی بود، دوان دوان سمت آن‌ها آمد. او درست مثل مربی‌های مهدکودک پر از انرژی بود.

هانا فرشته بازی رو میبینه

فرشته با خنده گفت: «من فرشته‌ی بازی هستم! وقتی شما کوچولوها خواب می‌بینید، میاید پیش من. ما اینجا با بقیه‌ی بچه‌ها قایم‌باشک بازی می‌کنیم و از روی رنگین‌کمان سر می‌خوریم. توی دنیای خواب، هیچ‌کس تنها نمی‌مونه و به همه خوش می‌گذره!»

بعد از کلی خنده و تماشا، قطار به یک ابر بنفش و ساکت رسید. فرشته‌ای با چشم‌های بسیار آرام آنجا نشسته بود.

هانا فرشته رفع خستگی رو میبینه

او به هانا نگاه کرد و گفت: «من فرشته‌ی رفع خستگی هستم. وقتی شما کل روز رو بازی کردید و دویدید، من میام و خستگی رو از پاهای کوچولو و دست‌های خسته‌تون می‌گیرم. به جاش توی بدنتون قدرت و انرژی می‌ریزم تا فردا صبح دوباره قوی و سرحال بشید.»

هانا همان‌جا حس کرد چقدر بدنش گرم و شل شده و چقدر دلش می‌خواهد چشمانش را ببندد.

در آخرین ایستگاه، فرشته‌ای را دیدند که لباسش مثل خورشید می‌درخشید.

هانا فرشته صبح رو میبینه

او با لبخند گفت: «من فرشته‌ی صبح هستم. وقتی کار بقیه‌ی فرشته‌ها تموم شد، من میام و خورشید رو بیدار می‌کنم. بعدش صورت شما رو با شبنم‌های خنک می‌شورم تا با لبخند و شادی از خواب بیدار بشید.»

قطار ابری یواش‌ یواش به سمت اتاق هانا برگشت. بابا نگهبان پتو را با مهربانی روی هانا کشید.

هانا راحت خوابیده

هانا خمیازه‌ی بلندی کشید و زیر لبی گفت: «دیگه اصلاً نمی‌ترسم… چون می‌دونم همه‌ی شما بیدارید تا من خوب بخوابم.»

بابا نگهبان با صدای گرم و آرامش گفت: «درسته دختر عزیزم. حالا دیگه وقت خوابه. چشمات رو ببند… شب بخیر.»

هانا چشمانش را بست و در حالی که صدای خیلی دورِ یک لالایی قشنگ را می‌شنید، به یک خواب عمیق و شیرین رفت.

پایان.

مشاهده بیشتر: بیش از 90 داستان کودکانه برای خواب

چه چیزی می‌آموزیم؟

این داستان به ما یاد می‌دهد که شب و تاریکی اصلاً ترسناک نیستند. وقتی ما می‌خوابیم، مهربانی‌های زیادی دور و بر ماست که باعث می‌شود بدنمان قوی شود و خواب‌های خوب ببینیم تا فردا صبح با انرژی و خوشحالی بیدار شویم.

سوالاتی برای گفتگو با کودک

  • اگر تو یک قطار ابری داشتی، دوست داشتی تو را به کجا ببرد؟
  • به نظرت فرشته‌ی بازی چه بازی‌های دیگری در دنیای خواب با بچه‌ها انجام می‌دهد؟
  • کدام‌یک از فرشته‌هایی که هانا دید را بیشتر دوست داشتی؟ چرا؟
  • فکر می‌کنی فرشته‌ی آرامش چه لالایی قشنگی برای بچه‌ها می‌خواند؟
  • دوست داری امشب چه خوابِ خوب و رنگارنگی ببینی؟

اگه تو هم تازگیا عاشق عروسک لبوبو شدی و دوست داری یدونشو داشته باشی، بیا یه نگاهی به صفحه‌ی عروسک لبوبو بنداز!

میلاد تقی زاده نیم‌رخ

درباره نویسنده

عروسک - خرید مدل های خاص و زیبا + قیمت مناسب
خرید عروسک لبوبو یا لابوبو
خرید عروسک
هدیه ای خاص از جنس عروسک
خرید عروسک های خاص و زیبا