هوا کاملا تاریک شده بود. هانا کوچولو زیر پتوی گلگلی و نرمش لم داده بود و به سایههایی که روی دیوار تکان میخوردند نگاه میکرد.
او هر چقدر چشمهایش را روی هم فشار میداد، باز هم خوابش نمیبرد. ته دلش کمی میترسید و غصهدار بود.

هانا با خودش فکر میکرد: «یعنی وقتی ما میخوابیم، دنیا چه شکلی میشه؟»
ناگهان یک نور زرد و خیلی ملایم، مثل نور چراغ خواب، گوشهی اتاق درخشید. صدای تِق تِق ملایمی بلند شد، درست مثل صدای برخورد چوب به کف اتاق.
هانا با تعجب روی تختش نشست و دید یک پیرمرد خیلی مهربان با ریشهای بلند و سفید کنار کمد ایستاده است. او دو تا بال بزرگ و براق داشت که مثل ابریشم نرم به نظر میرسیدند.

پیرمرد لبخند گرمی زد و با صدایی آرام گفت: «سلام هانا خانومِ گلم! من بابا نگهبان هستم. دیدم هنوز بیداری و چشمهای خوشگلت بازه، گفتم بیام دنبالت تا با هم یه چرخ تو آسمون بزنیم.»
هانا که حسابی تعجب کرده بود، پتو را تا زیر چانهاش بالا کشید و با صدای خیلی یواش پرسید: «شما واقعاً فرشته هستید؟»
بابا نگهبان خندهی کوتاهی کرد و گفت: «بله عزیزم. من مراقبِ شبِ بچهها هستم. کار من اینه که حواسم به شما باشه تا راحت و بیفکر بخوابید. دوست داری بدونی وقتی همه خوابن، توی دنیای فرشتهها چه خبره؟»
هانا با خوشحالی و هیجان گفت: «وای بله، خیلی دوست دارم!»
بابا نگهبان عصای چوبیاش را آرام به لبهی تخت هانا زد. یکهو تخت هانا مثل پنبه نرم و سفید شد و به شکل یک قطار ابری درآمد.

قطار شروع کرد به حرکت و با صدای «هووه… هووه» از پنجرهی اتاق به سمت آسمان پر از ستاره پرواز کرد.
اولین جایی که قطار ایستاد، روی یک تپهی سبز و مخملی بود.
یک خانم خیلی زیبا با لباسی به رنگ برگهای درخت و بالهای سبز درخشان به استقبال آنها آمد.
بابا نگهبان گفت: «این فرشتهی آرامشه.»

فرشتهی آرامش جلو آمد و خیلی مهربان دست روی موهای هانا کشید.
او با صدایی که مثل صدای آب چشمه قشنگ بود گفت: «کار من اینه که شبها بیام کنار تخت بچهها، دستشون رو بگیرم و توی گوششون لالایی بخونم. اینطوری همهی فکرهای بد از سرشون میپره و جاش رو به فکرهای خوب میده.»
هانا لبخندی زد و گفت: «ممنونم که مراقب منی فرشتهی مهربون!»
قطار ابری دوباره راه افتاد. «تِق و تُق… تِق و تُق!» کمی بعد رسیدند به جایی که پر از بادکنکهای رنگی و توپهای براق بود.
فرشتهای که یک جلیقهی رنگارنگ پوشیده بود و جیبهایش پر از مداد رنگی بود، دوان دوان سمت آنها آمد. او درست مثل مربیهای مهدکودک پر از انرژی بود.

فرشته با خنده گفت: «من فرشتهی بازی هستم! وقتی شما کوچولوها خواب میبینید، میاید پیش من. ما اینجا با بقیهی بچهها قایمباشک بازی میکنیم و از روی رنگینکمان سر میخوریم. توی دنیای خواب، هیچکس تنها نمیمونه و به همه خوش میگذره!»
بعد از کلی خنده و تماشا، قطار به یک ابر بنفش و ساکت رسید. فرشتهای با چشمهای بسیار آرام آنجا نشسته بود.

او به هانا نگاه کرد و گفت: «من فرشتهی رفع خستگی هستم. وقتی شما کل روز رو بازی کردید و دویدید، من میام و خستگی رو از پاهای کوچولو و دستهای خستهتون میگیرم. به جاش توی بدنتون قدرت و انرژی میریزم تا فردا صبح دوباره قوی و سرحال بشید.»
هانا همانجا حس کرد چقدر بدنش گرم و شل شده و چقدر دلش میخواهد چشمانش را ببندد.
در آخرین ایستگاه، فرشتهای را دیدند که لباسش مثل خورشید میدرخشید.

او با لبخند گفت: «من فرشتهی صبح هستم. وقتی کار بقیهی فرشتهها تموم شد، من میام و خورشید رو بیدار میکنم. بعدش صورت شما رو با شبنمهای خنک میشورم تا با لبخند و شادی از خواب بیدار بشید.»
قطار ابری یواش یواش به سمت اتاق هانا برگشت. بابا نگهبان پتو را با مهربانی روی هانا کشید.

هانا خمیازهی بلندی کشید و زیر لبی گفت: «دیگه اصلاً نمیترسم… چون میدونم همهی شما بیدارید تا من خوب بخوابم.»
بابا نگهبان با صدای گرم و آرامش گفت: «درسته دختر عزیزم. حالا دیگه وقت خوابه. چشمات رو ببند… شب بخیر.»
هانا چشمانش را بست و در حالی که صدای خیلی دورِ یک لالایی قشنگ را میشنید، به یک خواب عمیق و شیرین رفت.
پایان.
مشاهده بیشتر: بیش از 90 داستان کودکانه برای خواب
چه چیزی میآموزیم؟
این داستان به ما یاد میدهد که شب و تاریکی اصلاً ترسناک نیستند. وقتی ما میخوابیم، مهربانیهای زیادی دور و بر ماست که باعث میشود بدنمان قوی شود و خوابهای خوب ببینیم تا فردا صبح با انرژی و خوشحالی بیدار شویم.
سوالاتی برای گفتگو با کودک
- اگر تو یک قطار ابری داشتی، دوست داشتی تو را به کجا ببرد؟
- به نظرت فرشتهی بازی چه بازیهای دیگری در دنیای خواب با بچهها انجام میدهد؟
- کدامیک از فرشتههایی که هانا دید را بیشتر دوست داشتی؟ چرا؟
- فکر میکنی فرشتهی آرامش چه لالایی قشنگی برای بچهها میخواند؟
- دوست داری امشب چه خوابِ خوب و رنگارنگی ببینی؟






















