روزی روزگاری، پسر خوشتیپی بود به اسم میلان. میلان چهار سالش بود و عاشق این بود که عکسهای دایناسورها رو از توی کتابش نگاه کنه! اون همیشه تصور میکرد که چی میشد اگر میتونست یک دایناسور واقعی و زنده نقاشی کنه!
اون روز میلان با قلمموهاش و نقاشیای که کشیده بود، توی اتاقش نشسته بود! نقاشی اون یک دایناسور بزرگ بود! اسم دایناسور تریسراتوپس بود! این یعنی این که اون، سه تا شاخ بزرگ روی سرش داشت! دایناسور به نظر گرسنه میرسید! آخه با چشمهای بزرگش به میلان زل زده بود!
میلان قلمموش رو برداشت و دایناسور رو بارنگ قرمز آتیشی رنگ کرد. میلان شاخهای دایناسور رو هم به رنگ سبز کرد. و چون دایناسور هنوز گرسنه به نظر میرسید، میلان یک کاسهی بزرگ فرنی کنار دایناسور کشید.
میلان خیلی خیلی از کار رنگ آمیزیش راضی بود. آخه اون اصلا از خط بیرون نزده بود و خیلی تمیز دایناسور رو رنگ کرده بود. ولی چند لحظه بعد، ناگهان میلان یک چیزی دید.
این دیگه چیه؟!
میلان یک نقطهی بنفش کوچیک کنار صفحهی نقاشی دید! ای واااای! حتما میلان از خط بیرون زده بوده!
میلان متوجه نشد که اون نقطه بنفشه و خودش فقط از رنگ سبز و قرمز استفاده کرده ( که حتی ترکیبشون با همدیگه هم بنفش نیست!). میلان فقط قلم مو رو پایین گذاشت و خیلی آروم با انگشتش روی اون نقطه کشید تا ببینه که اون نقطه پاک میشه یا نه!
واااای! برگه خیلی زبر بود!
میلان دستش رو عقب کشید و دید که انگشت صورتی کوچکش کمی زخم شده! تازه یکم خون هم کنار ناخنش بود! میلان فهمید که حتما باید روی این زخم، چسب زخم بزنه!
میلان کمی دستش رو ماساژ داد تا بهتر بشه! اون به دایناسور نگاه کرد! ولی یک چیز عجیب دید!
من خیالاتی شدم؟! یا واقعا این دایناسور تکون خورد؟!
اون این بار با احتیاط خیلی زیاد دوباره انگشتش رو روی برگهی نقاشی کشید. این دفعه با دفعهی قبل فرق داشت! این بار کاغذ به زبری قبل نبود! این بار کاغذ سفت و پولک مانند بود! درست مانند پوست مار!
میلان انگشتش رو به سمت دم دایناسور حرکت داد! اون قسمت از نقاشی مثل سر چاقو تیز بود! چه اتفاقی داشت میوفتاد؟! این نقاشی اصلا دیگه شبیه نقاشی نبود!
میلان تو این فکر بود که برادر بزرگش، آرتور رو صدا کنه که ناگهان دایناسور توی نقاشی، سرش رو برگردوند و به میلان نگاه کرد! میلان صدای یک غرش آروم شنید! انگار که صدا از یک فاصلهی دور میومد! میلان با خودش فکر کرد:
یعنی این صدای دانیناسور من بود؟!
میلان اصلا جرات نداشت که به دهن دایناسورش دست بزنه! توی همین لحظه، دوباره صدای غرش بلند شد! این بار خیلی بلندتر از قبل! هیچ شکی نبود که این صدا، صدای دایناسور میلانه!
ناگهان کاسهی فرنی که میلان کشیده بود، از توی نقاشی ناپدید شد! انگار که دایناسور همشو یک لقمهی چپ کرده بود!
فصل دوم
هیچ شکی نبو که میلان یک دیناسور زنده نقاشی کرده! اون زیاد تکون نمیخورد ولی معلوم بود که گرسنشه! آخه همش با چشمهاش به میلان زل زده بود! میلان کمی فکر کرد و دوباره قلمموی قشنگش رو برداشت!
اگر دایناسور گرسنشه، پس میلان باید براش بازم غذا نقاشی کنه! ولی دایناسور چی دوست داره بخوره؟
میلان با خودش فکر کرد که یک تکه شیرینی حتما ایدهی خوبیه! اون با قلمموش یک تکه شکلات خوشمزه کشید که یک قلب ژلهای روش داشت! خیلی زود تکهی شکلات از توی نقاشی ناپدید شد! انگار که میلان اصلا اونو نقاشی نکرده بود!
میلان سرش رو آروم به نقاشی نزدیک کرد تا ببینه که هیچ اثر کم رنگی از شکلات روی اون مونده یا نه! ولی هیچ خبری از شکلات نبود! اون حتما ناپدید شده بود! روی کاغذ فقط دو تا چشم گندهی گرسنه داشتن به میلان نگاه میکردن!
همون لحظه، برادر بزرگ میلان، اومد توی اتاق و از میلان پرسید:
داری چی کار میکنی؟!
میلان که داشت فکر میکرد تا یک چیزی سر هم بکنه گفت:
نمیدونم…!
آخه میدونید! میلان نمیخواست به آرتور بگه که یک دایناسور زنده نقاشی کرده و الانم هی داره بهش فرنی و شکلات میده!
آرتور جلوی نقاشی زانو زد و با دقت نگاه کرد و گفت:
میلان! این خیلی دایناسور خوبیه! ولی فکر کنم که سرش رو یکم اشتباه کشیدی!
قبل از این که میلان بتونه چیزی بگه، آرتور قلمموی خودش رو برداشت و داخل رنگ نارنجی زد. اون قلممو رو به سمت سر دایناسور برد تا اونو دوباره رنگ کنه!
میلان داد زد:
نه! چی کار میکنی؟! بس کن!
ولی خیلی دیر شده بود!
آرتور جیغ بلندی کشید! آخه دایناسور با دندونهای خیلی تیزش، قلمموی آرتور رو گاز گرفت و اونو شکست!
آرتور با گریه گفت:
چه بلایی سر قلمموی من اومد؟
میلان گفت:
دایناسوره زنده است! من اونو همین الان نقاشی کردم و وقتی انگشتم رو نزدیکش بردم، فهمیدم که دمش تیزه! و اون همش گرسنه است! و تا همین الانم یک ظرف فرنی گنده و یک شکلات ژلهای خورده!
آرتور که حسابی تعجب کرده بود، گفت:
واااای! من باورم نمیشه که تو یک دایناسور زنده نقاشی کردی! چطوری این کار رو کردی؟ تو مگه جادوگری بلدی؟!
میلان گفت:
من نمیدونم! من فقط از این قلمموهایی که اینجا میبینی استفاده کرم!
آرتور تموم قلمموها رو برداشت و روی میز نقاشی پخش کرد! اونا حسابی اتاق رو کثیف و شلوغ کردن! هر رنگی که فکرش رو بکنید روی قلمموها ریختن و بعد یک تکه کاغذ برداشتن و شروع کردن به نقاشی کشیدن!
فصل سوم
میلان از آرتور پرسید:
تو داری چی میکشی؟!
آرتور گفت:
من دارم یک ببر میکشم! اون قراره گوشهای نارنجی داشته باشه و روی تنش راه راههای مشکی باشه! مثل این!
آرتور یک ببر نقاشی کرد! و از حق نگذریم ببر خیلی قشنگی هم بود! اون رو دو تا پاش ایستاده بود و پنجههاش رو بالا گرفته بود! انگار میخواست که یک نفر رو چنگ بزنه!
آرتور با دقت ببرش رو رنگ کرد! وقتی که کارش تموم شد، به نقاشی نگاه کرد! هیچ شکی نبود که آرتور حسابی گل کاشته بود! اون اصلا از خط بیرون نزده بود! ولی یک نقطهی بنفش، درست کنار دم ببر بود! حال آرتور گرفته شد! اون اصلا دوست نداشت که از خط بیرون بزنه!
آرتور دستش رو برد تا اون نقطهی بنفش رو پاک بکنه!
این دیگه چیه؟! آآآایییییییی! اون منو گاز گزفت.
چی؟! ببر تو رو گاز گرفت؟!
آرتور گفت:
نگاه کن! اون منو گاز گرفت! انگشت قشنگم زخم شده!
میلان گفت:
دقیقا برای منم همین جوری شد! دایناسور هم وقتی من به دمش دست زدم، همین کار رو کرد! شاید ببره دوست نداره که تو به دمش دست بزنی. به نظرم این بار آروم سعی کن سرش رو نوازش کنی.
آرتور کمی نگران بود! آخه اون همین الانم انگشتش زخم شده بود! ولی آروم دستش رو روی سر و شکم ببر کشید! موهای ببر خیلی خیلی گرم و نرم بودن! مثل یک پتوی خیلی خوب! آرتور خیلی از این حس خوشش اومد و گفت:
این خیلی باحاله!
میلان گفت:
به نظر من که این به خاطر قلمموهاست! به نظرم ما قلمموهای جادویی خریدیم. برای همین هر چیزی که میکشیم زنده میشه! آرتور به نظرم بهتره یه چیزی برای این ببر بکشی تا بخوره. احتمالا اون خیلی گرسنشه!
آرتور گفت:
ولی به نظر تو، ببرها چی میخورن؟!
میلان گفت:
من نمیدونم!
آرتور گفت:
به نظر من اونا بز کوهی میخورن! ولی من فکر نکنم بلد باشم بز کوهی بکشم!
میلان گفت:
تو باید تلاش کنی! بز کوهی یکم شبیه اسبه! و دو تا شاخ پیچ پیچی روی سرش داره!
آرتور گفت:
خیلی خب!
و بعد قلممو رو برداشت و خیلی با دقت اونو توی رنگ زرد فرو کرد و یک بز کوهی خیلی خیلی قشنگ کشید! اون مژههای بلند داشت و گردنش هم دراز بود! تازه، یک لبخند زیبا هم داشت!
آرتور حسابی از بز کوهیای که کشیده بود راضی بود! اون فکر میکرد که این بز کوهی حتما دختره! آخه اون خیلی حیلی خوشگل بود!
ولی آرتور یادش رفته بود که برای چی این بز کوهی رو نقاشی کرده! میلان که متوجه شده بود آرتور یک چیز مهم رو یادش رفته، بلند گفت:
وااااای نه! بیچاره بز کوهی! اون قراره خوراک این ببر گرسنه بشه! ما باید چی کار کنیم؟
اونا وقت زیادی نداشتن! ببر داشت با چشمهای گرسنهاش به بز کوهی نگاه میکرد!
فصل چهارم
میلان کفت:
شاید بهتر باشه که با قلممو، رنگ سفید بکشی روی بز کوهی! اینجوری قبل از این که خورده بشه، ناپدید میشه! زود باش!
آرتور گفت:
ولی اگه من این کار رو بکنم، اون ناپدید میشه! اگه من اونو پاک کنم، دیگه نمیتونم مثلش رو بکشم! میتونم یک بزکوهی دیگه بکشم ولی دیگه مثل این یکی نمیشه! اینجوری نمیشه که! اون مثل بچهی منه!
میلان گفت:
راست میگی حق با توعه! هیچ بز کوهیای دیگه مثل این یکی نمیشه!
آرتو رو میلان حسابی فکر کردن! ولی اونا زیاد دقت نداشتن! به نظر میومد که بز کوهی حسابی ترسیده! اونا باید چی کار میکردن؟!
آرتور به میلان گفت:
زود باش میلان فکر کن! کدوم حیوونیه که ببرها رو میخوره؟!
میلان گفت:
من نمیدونم! فکر نمیکنم هیچ حیوونی باشه که ببر بخوره!
آرتور گفت:
ولی شاید….!
اونابا هیجان به هم نگاه کردن و همزمان گفتن:
دایناسور!
میلان گفت:
ولی من چجوری دایناسورم رو بیارم توی نقاشی تو؟
آرتور گفت:
معلومه که نمیتونی! ما باید یک دایناسور دیگه بکشیم! ولی نگاه کن! من دیگه توی کاغذم برای کشیدن هیچ حیوون دیگهای جا ندارم! این جا یک بز کوهی و یک ببر گنده هست! دیگه جایی باقی نمونده!
میلان گفت:
آرتور، چرا خودت ببر رو نمیخوری؟!
آرتور که فکر میکرد میلان زده به سرش، گفت:
منظورت چیه؟
میلان گفت:
خب من دیدم که مردم کاغذ میخورن! مثلا وقتایی که داری کیک فنجونی میخوری و اشتباهی کاغذش رو هم گاز میزنی! مزهاش بد نیست! اصلا مزهی خاصی نداره! به نظرم که ببر رو بخور و بز کوهی رو تنها بذار!
آرتور گفت:
ولی میلان، درسته که ببره روی کاغذه، ولی اون منو قبلا گاز گرفته! اگه بخورمش و به شکمم چنگ بزنه یا به دندونام لگد بزنه چی؟!
میلان گفت:
اون قدرها هم بد نیست! مگه دندونات همین حالا هم یکم لق نیستن؟
ولی چشمهای آرتور از ترس گشاد شده بود! اصلا به نظر نمیرسید که اون دلش بخواد یک ببر بذاره تو دهنش!
میلان که دید برادرش ترسیده، گفت:
خب چرا یک غذای دیگه برای ببرت نمیکشی؟ مثلا یک کاسه فرنی یا یک شکلات ژلهای! دایناسور من که از اینا خوشش اومد!
آرتور خیلی با دقت یک کاسه فرنی کشید و چند تا توت فرنگی و سس شکلات هم بهش اضافه کرد. آرتور با خودش فکر کرد که ببر عمرا نمیتونه از خوردن این فرنی با شکلات و توت فرنگی بگذره!
ولی ببر اصلا سمت کاسهی فرنی نرفت! میلان گفت:
ولی این یک کاسه فرنی داغ و گرم و خوشمزه است! هیچ ببری که فرنی دوست داره، نمیتونه در برابر خوردن این مقاومت کنه!
اما ببر اصلا به کاسهی فرنی نگاه نکرد! اون هنوزم داشت به بز کوهی نگاه میکرد! مثل این که اون ببر اصلا از فرنی خوشش نمیومد!
فصل پنجم
آرتور ناگهان فریاد زد:
فهمیدم که باید چی کار کنیم!
آرتور اون قدر بلند داد زد که دایناسور، ببر و بز کوهی هم ترسیدن! حتی فرنی توی کاسه هم کمی لرزید! ولی فکر آرتور واقعا معرکه بود!
میلان گفت:
خب بگو! چه فکری کردی؟!
آرتور گفت:
وقت ندارم توضیح بدم!
آرتور قلممو رو توی رنگ قهوهای فرو کرد و قبل ازاین که میلان بتونه سوال دیگهای بپرسه، یک قفس خیلی بزرگ دور ببر نقاشی کرد. آرتور خیلی سر موقع این کار رو کرد!
ببر پلک زد! آرتور به بز کوهی نگاه کرد!
ای واااای! یکم دیر کردیم! ببر یکی از پاهای بز کوهی رو خورده!
بز کوهی به نظر ناراحت میومد! آرتور قلمموش رو برداشت و یک پای دیگه برای بز کوهی نقاشی کرد! بز کوهی وقتی پای جدیدش رو دید، دوباره شروع کرد به لبخند زدن! درسته که این پا با پای قبلی فرق داشت، ولی هرچی که بود، بهتر از این بود که سه تا پا داشته باشه!
میلان، آرتور رو بغل کرد! اونا خوشحال بودن که بز کوهی رو نجات دادن! ولی اونا هنوز نگران ببر بودن!
میلان گفت:
آرتور زود باش! یکم غذای دیگه برای اون ببر بکش! اون شاید از فرنی خوشش نیاد، ولی حتما سوشی دوست داره! همه سوشی دوست دارن! توی گوشهی قفسش میتونی یک سوشی جا بدی!
به نظر آرتور، این فکر عالی بود! اون یک سوشی خوشمزه توی قفس ببر کشید! ببر حتما حسابی گرسنه بود چون سوشی خیلی سریع ناپدید شد! آرتور مجبور شد شیش تا سوشی دیگه بکشه تا ببر کاملا سیر بشه!
حالا آرتور و میلان مجبور شدن دو تا قفس دیگه برای دایناسور و بز کوهی هم بکشن تا بتونن از اونا مراقبت کنن. به نظر میومد اونا قبل از این که چیز دیگهای بکشن، باید حسابی فکر کنن! همین الان باید ده دقیقه وقت میذاشتن تا برای بز کوهی سبزهی آب دار بکشن! بعد هم سه تا کاسه آب بزرگ نقاشی کنن تا اونا بتونن آب بخورن! اونا مجبور بودن که برای اونا آسمون شب نقاشی کنن تا اونا بتونن استراحت کنن!
میلان و آرتور مجبور شدن که برای حیواناتشون، تخت و بالشت و پتو هم نقاشی کنن! صفحهی نقاشی اونا حسابی شلوغ شده بود!
توی همین لحظه بود که مامان وارد اتاق شد و گفت:
بچهها، وقت خوابه!
ولی همون لحظه چشم مامان به نقاشیها افتاد و با هیجان گفت:
واایی! این نقاشیها خیلی خوبن! بذارید باباتون رو صدا کنم تا بیاد اینارو ببینه!
پدر آرتور و میلان وارد اتاق شد و بعد از دیدن نقاشیها گفت:
این نقاشیها واقعا خوبن! به نظرم باید اونا رو بذاریم روی یخچال!
آرتور گفت:
نه نه! نمیشه! ما نمیخوایم اینا روی یخچال باشن! ما میخوایم اونا توی اتاقمون باشن!
مامان گفت:
توی اتاقتون؟! آخه کجا میخواید بذاریدشون؟! کل دیوارای اتاقتون پر از نقاشی شده! دیگه جا ندارید! نه نه! این نقاشیها خیلی خاصن! نگاه کنید چقدر موهای ببر رو خوب کشیدید! وای این قفس خیلی واقعی به نظر میاد! و این سوشی! دلم میخواد لمسش کنم!
مامان انگشتش رو نزدیک کرد تا به سوشی دست بزنه! ولی آرتور سریع نقاشی رو از زیر دست مامان برداشت! آخه اون میترسید که ببر مامانش رو گاز بگیره!
مامان که ناراحت شده بود، آه بلندی کشید!
میلان گفت:
من و آرتور این نقاشیها رو خیلی دوست داریم! میشه همین جا توی اتاقمون باشن؟!
مامان با مهربونی گفت:
البته که میشه! شب بخیر!
و بعد اونا رو بوسید و از اتاق بیرون رفت!
آرتور گفت:
خداروشکر! نزدیک بود گیر بیوفتیم! ما نمیتونیم به مامان و بابا راجع به این نقاشیها بگیم! شاید اونا فکر کنن که این نقاشیها خطرناکن و اونا رو بریزن دور! نه! ما باید این نقاشیها رو قایم کنیم! زود باش میلان! بیا اونا رو بذاریم ته جعبهی اسباب بازی! اون جا کسی پیداشون نمیکنه!
آرتور و میلان، همه جا رو مرتب کردن و قلمموها رو توی جامدادی گذاشتن! نقاشیها رو هم ته جعبهی اسباب بازی گذاشتن! اونا فکر میکردن که جای نقاشیها اون جا امن و امانه!
خیلی داستان جالبی بود من و دخترم خیلی خوشمون اومد😍😍😍
خيلي خوب و عالي😍😍😍😍😍
خیلی قشنگ و متفاوت بود. لذت بردم
عالی بود پسرم خیلی خوشش اومد
خوب است. ولی اون حیوانها در اصل یکجور بازی برای اون بچه ها بودن نه اینکه واقعیت داشته باشن در اصل چون خیلی نقاشی ها رو تمیز و طبیعی کشیده بودن خودشون فکر کردن که واقعی هستن
خیلی عالی بود .
عالی بود