رها کوچولو عاشق بازیهای شلوغ و پر سروصدا بود. از آن بازیهایی که اژدهای بزرگ از دهانش آتش بیرون میداد و ماشینهای مسابقه با صدای «ویژژژژ» از روی تپهها میپریدند. رها هر بار که صفحه تبلت را فشار میداد، از ته دل میخندید و بالا و پایین میپرید.
یک روز صبح، وقتی رها داشت دنبال توپش میگشت، روی فرش یک عینک بامزه با قاب نارنجی پیدا کرد. با کنجکاوی عینک را روی چشمهایش گذاشت و ناگهان چشمانش گرد شد. «واااای! اینجا رو ببین!»

دیگر خبری از آن اژدهای ترسناک نبود. به جای آن، رها صدها موجود کوچولو و بانمک را دید که کلاههای ایمنی زرد به سر داشتند و روی صفحه تبلت راه میرفتند. رها که خیلی تعجب کرده بود، صورتش را به شیشه نزدیک کرد و گفت: «سلام! شما دیگه کی هستید؟»
یکی از آنها که لباس سرهمی آبیرنگی پوشیده بود، ایستاد، برای رها دست تکان داد و با صدای ظریفی گفت: «سلام رهای مهربون! ما بیتکوچولوها هستیم. ما پشت این شیشه زندگی میکنیم و تمام این بازیها و تصویرها رو با آجرهای رنگی و نامرئی میسازیم.»
رها که هنوز باورش نمیشد، دکمه «شلیک آتش» را روی دسته بازی فشار داد. «بوم!»
ناگهان دید که ده تا از بیتکوچولوها با عجله و نفسنفسزنان دویدند. آنها سطلهای سنگین رنگ قرمز را بلند کردند تا شعلههای آتش اژدها را خاموش کنند. یکی از آنها که یک سطل بزرگ دستش بود، پایش لغزید و گفت: «آخ! چقدر تند تند دکمه میزنی رها جان! یکم یواشتر، ما حسابی خسته شدیم!»

رها با ناراحتی پرسید: «یعنی وقتی من بازیِ میکنم، شما اذیت میشید؟»
بیتکوچولو دستمالش را درآورد، عرق پیشانیاش را پاک کرد و جواب داد: «آره دیگه! برای اینکه هر بار یه انفجار درست کنیم، باید هزاران آجر سنگین رو خیلی سریع جابهجا کنیم. پاهای کوچولومون کلی درد میگیره!»
رها دلش برای آنها سوخت. او عینک نارنجی را از روی چشمش برداشت. دوباره همان اژدهای خشن را دید. اما حالا دیگر نمیترسید؛ چون میدانست آن اژدها فقط یک نقاشی است که دوستهای کوچولوی خستهاش با زحمت زیاد ساختهاند.

رها لبخندی زد و گفت: «غصه نخورید دوستهای من! الان یه بازی بهتر پیدا میکنم تا شما هم استراحت کنید.»
رها گشت و گشت تا بازی «باغچه گلها» را پیدا کرد. «تق!» صدای ملایم کلیک بلند شد.
او دوباره عینک نارنجیاش را زد. حالا دید که بیتکوچولوها با آرامش کنار هم نشستهاند. آنها به جای دویدن و جابهجا کردن سنگهای سنگین، داشتند با هم چای میخوردند و یکییکی گلهای صورتی و خوشگل را روی صفحه میچسباندند.
یکی از بیتکوچولوها که داشت یک پروانه آبی را رنگ میکرد، فریاد زد: «ممنون رها خانوم! دستت درد نکنه. حالا میتونیم با خیال راحت با هم گپ بزنیم و بخندیم.»

رها فهمید که پشت هر تصویر درخشان و پر سروصدا، کارگرهای کوچولویی هستند که گاهی نیاز به آرامش دارند. از آن روز به بعد، او همیشه حواسش بود که طوری بازی کند که به دوستهای کوچولوی دنیای دیجیتال هم حسابی خوش بگذرد.
پایان.
چه چیزی میآموزیم؟
ما یاد میگیریم که پشت تمام کارتونها و بازیهایی که میبینیم، تلاشهای زیادی انجام شده است. بهتر است همیشه مهربان باشیم و بدانیم که آرامش و مهربانی، هم خودمان و هم دیگران را خوشحالتر میکند.
سوالاتی برای گفتگو با کودک
- اگر تو هم عینک رها را داشتی، دوست داشتی توی تبلت چه چیزهایی ببینی؟
- به نظرت بیتکوچولوها وقتی رها بازی آرام را انتخاب کرد، چه حسی داشتند؟
- وقتی ما خیلی تند و پشتسرهم با اسباببازیهایمان بازی میکنیم، ممکن است آنها هم مثل بیتکوچولوها خسته شوند؟
- چطور میتوانیم از کسانی که برای ما چیزهای قشنگ میسازند، تشکر کنیم؟






















