لوگو موشیما
لوگو موشیما

قصه کودکانه سه بچه خوک

قصه کودکانه سه بچه خوک
میلاد تقی زاده نیم‌رخ

.

.

سه بچه‌خوک راهی ساختن خانه می‌شوند؛ اما یک گرگ بدجنس در کمین آن‌هاست.

سال‌ها پیش، در یک دره‌ی سبز و پهناور، مزرعه‌ی کوچک و باصفایی بود که حال‌وهوای گرم و شادی داشت. وسط مزرعه، انباری دنج و تمیز قرار داشت. مامان خوک با سه بچه‌خوکش در همان انبار زندگی می‌کرد.

زندگی‌شان ساده و شیرین بود. تخت‌های گرم داشتند، شکم‌هایشان سیر بود و از همه مهم‌تر، کنار هم بودند. اما بچه‌خوک‌ها همیشه کوچک نمی‌مانند.

یک صبح روشن، مامان خوک به سه بچه‌اش نگاه کرد و لبخند زد.

گفت: «عزیزهای من، شما هر روز بزرگ‌تر می‌شوید. کم‌کم این انبار برای همه‌ی ما کوچک می‌شود. وقتش رسیده بروید و برای خودتان خانه بسازید.»

مامان خوکه در انبار با سه بچه خوک صحبت می‌کند

سه بچه‌خوک با چشم‌های گرد و کنجکاو به هم نگاه کردند.

مامان خوک برای هرکدامشان یک بسته‌ی کوچک غذا آماده کرد. بعد خم شد، گونه‌هایشان را بوسید و گفت: «یادتان باشد، عجله نکنید. خانه‌تان را محکم بسازید. خانه‌ی محکم، شما را حتی از دست گرگ بدجنس هم در امان نگه می‌دارد.»

سه بچه‌خوک مامانشان را محکم بغل کردند. بعد بسته‌های غذایشان را برداشتند، دست تکان دادند و با هم به راه افتادند.

سه بچه خوک با مامان خوکه خداحافظی می‌کنند

هنوز خیلی دور نشده بودند که بچه‌خوک اول آهی کشید. راه رفتن را دوست نداشت و دلش می‌خواست هرچه زودتر یک گوشه بنشیند و چرت بزند.

زیر لب گفت: «این جاده چرا تمام نمی‌شود؟»

کمی جلوتر، کنار مزرعه‌ای پر از علف‌های بلند، کشاورزی مشغول کار بود. دسته‌های بزرگی از کاه طلایی هم روی هم چیده شده بود.

چشم‌های بچه‌خوک اول برق زد.

گفت: «کاه! چه عالی! با این کاه‌ها خیلی زود برای خودم خانه می‌سازم. بعد هم می‌نشینم و حسابی استراحت می‌کنم.»

تندتند پیش کشاورز رفت و با ادب گفت: «آقای کشاورز، می‌شود کمی کاه به من بدهید تا برای خودم خانه بسازم؟»

کشاورز لبخند زد و گفت: «البته، بچه‌خوک کوچولو. هرچقدر لازم داری بردار.»

بچه خوک اول از کشاورز کاه می‌گیرد

بچه‌خوک اول چند دسته کاه برداشت و فوری دست به کار شد. کاه‌ها را روی هم گذاشت، به هم بست و خیلی زود یک خانه‌ی کوچک کاهی ساخت.

خانه سبک بود. از دور گرم و قشنگ به نظر می‌رسید، اما دیوارهایش با هر نسیم آرامی کمی تکان می‌خورد.

بچه‌خوک اول با خوشحالی گفت: «تمام شد! من از همه زودتر خانه‌دار شدم!»

بچه خوک اول خانه کاهی خود را می‌سازد

همان موقع، پشت درخت‌های نزدیک، سایه‌ای آرام از میان علف‌ها گذشت. یک جفت چشم تیز، خانه‌ی کاهی را نگاه می‌کرد.

گرگ بدجنس بود.

گرگ آرام‌آرام جلو آمد و به در خانه زد.

تق‌تق‌تق!

گرگ جلوی خانه کاهی با بچه خوک اول صحبت می‌کند

با صدای کلفت گفت: «بچه‌خوک کوچولو، بچه‌خوک کوچولو، بگذار بیایم تو!»

پاهای بچه‌خوک اول از ترس سست شد. خودش را پشت در جمع کرد و فریاد زد: «نه! هیچ‌وقت راهت نمی‌دهم!»

گرگ دندان‌های تیزش را نشان داد و گفت: «پس فوت می‌کنم، پف می‌کنم و خانه‌ات را خراب می‌کنم!»

بعد سینه‌اش را پر از هوا کرد.

فوت کرد.

پف کرد.

و با تمام زورش دمید.

فوووش!

خانه‌ی کاهی از هم پاشید. کاه‌ها در هوا چرخیدند و روی مزرعه پخش شدند.

خانه کاهی خراب می‌شود و بچه خوک اول فرار می‌کند

بچه‌خوک اول جیغی کشید و با پاهای کوچکش تا می‌توانست دوید. از کنار جاده گذشت، از میان علف‌ها رد شد و نفس‌نفس‌زنان خودش را به باغ سیب رساند.

آنجا برادر دومش را دید.

کنار باغ، کشاورزی شاخه‌های خشک درخت‌های سیب را بریده بود و دسته‌های چوب مرتب روی زمین چیده شده بود.

بچه‌خوک دوم چوب‌ها را نگاه کرد و گفت: «این‌ها برای خانه ساختن خوب‌اند. از کاه محکم‌ترند و خانه هم زود آماده می‌شود.»

بچه خوک دوم کنار باغ سیب چوب‌ها را پیدا می‌کند

رو به کشاورز کرد و پرسید: «آقای کشاورز، می‌شود از این چوب‌ها برای ساختن خانه‌ام استفاده کنم؟»

کشاورز گفت: «حتماً. تازه با این کار، به من هم کمک می‌کنی باغ مرتب‌تر شود.»

بچه‌خوک دوم چوب‌ها را جمع کرد. یکی را این طرف گذاشت، یکی را آن طرف بست و کمی بعد، خانه‌ی چوبی کوچکی ساخت.

بچه خوک دوم خانه چوبی خود را می‌سازد

خانه از خانه‌ی کاهی محکم‌تر به نظر می‌رسید. درش صاف بسته می‌شد و دیوارهایش مرتب کنار هم ایستاده بودند.

بچه‌خوک دوم چند قدم عقب رفت و با لبخند گفت: «خب، همین خوب است. خانه‌ی بدی نشد.»

بچه‌خوک اول که هنوز نفس‌نفس می‌زد، زود داخل خانه دوید و در را بست.

چند لحظه بیشتر نگذشته بود که صدای قدم‌های سنگین روی راه باریک باغ پیچید.

تق‌تق‌تق!

گرگ جلوی خانه چوبی با دو بچه خوک صحبت می‌کند

گرگ پشت در ایستاده بود.

غرغرکنان گفت: «بچه‌خوک‌های کوچولو، بچه‌خوک‌های کوچولو، بگذارید بیایم تو!»

دو بچه‌خوک به هم چسبیدند.

با هم فریاد زدند: «نه! هیچ‌وقت راهت نمی‌دهیم!»

چشم‌های گرگ باریک شد.

گفت: «پس فوت می‌کنم، پف می‌کنم و خانه‌تان را خراب می‌کنم!»

دوباره سینه‌اش را پر از هوا کرد.

فوت کرد.

پف کرد.

و با تمام زورش دمید.

قرچ! تق! ترق!

دیوارهای چوبی لرزیدند. سقف کج شد. چند چوب افتاد، بعد چند چوب دیگر، و ناگهان خانه‌ی چوبی به توده‌ای از شاخه‌های شکسته تبدیل شد.

خانه چوبی فرو می‌ریزد و دو بچه خوک فرار می‌کنند

بچه‌خوک اول و بچه‌خوک دوم جیغ کشیدند و پا به فرار گذاشتند. از تپه بالا رفتند، از کنار درخت‌ها گذشتند و از جاده‌ی سراشیب پایین دویدند.

بالاخره به برادر سومشان رسیدند.

بچه‌خوک سوم کنار آجرپزخانه بود. آجرهای قرمز و محکم را یکی‌یکی انتخاب می‌کرد، با دقت می‌آورد و روی هم می‌گذاشت.

بچه خوک سوم با دقت خانه آجری می‌سازد

ساختن خانه‌ی آجری آسان نبود. باید ملات درست می‌کرد، هر آجر را سر جای خودش می‌گذاشت و دیوارها را بارها نگاه می‌کرد تا کج نباشند.

وقتی برادرهایش رسیدند، خانه‌ی آجری تقریباً آماده شده بود.

بچه‌خوک اول نفس‌زنان گفت: «برادر! گرگ خانه‌ی کاهی من را خراب کرد!»

بچه‌خوک دوم گفت: «خانه‌ی چوبی من را هم با یک فوت خراب کرد!»

بچه خوک اول و دوم به خانه بچه خوک سوم می‌رسند

برادر سوم فوری در را باز کرد و هر دو را داخل برد.

گفت: «بیایید تو. نترسید. این خانه محکم است. مامان درست می‌گفت؛ بعضی کارها زمان می‌برند، اما ارزشش را دارند.»

چیزی نگذشت که گرگ بدجنس به خانه‌ی آجری رسید.

بوم! بوم! بوم!

با پنجه‌هایش محکم به در کوبید.

گرگ جلوی خانه آجری با سه بچه خوک حرف می‌زند

فریاد زد: «بچه‌خوک‌های کوچولو، بچه‌خوک‌های کوچولو، بگذارید بیایم تو!»

سه بچه‌خوک کنار هم ایستادند.

با صدایی محکم گفتند: «نه! هیچ‌وقت راهت نمی‌دهیم!»

گرگ پایش را به زمین کوبید و گفت: «پس فوت می‌کنم، پف می‌کنم و خانه‌تان را خراب می‌کنم!»

بعد بزرگ‌ترین نفسی را که می‌توانست کشید.

فوت کرد.

پف کرد.

باز هم فوت کرد.

باز هم پف کرد.

گرگ فوت می‌کند اما خانه آجری تکان نمی‌خورد

اما خانه‌ی آجری تکان نخورد.

نه آجری افتاد.

نه دیواری لرزید.

حتی دستگیره‌ی در هم تکان نخورد.

گرگ چند قدم عقب رفت. نفسش بند آمده بود و زبانش از دهانش بیرون افتاده بود. کمی که خودش را جمع کرد، صدایش را نازک و مهربان کرد و پشت پنجره آمد.

گفت: «بچه‌خوک کوچولو، من یک مزرعه می‌شناسم که شلغم‌های خیلی خوشمزه‌ای دارد. فردا صبح با هم برویم چندتا برداریم؟»

بچه‌خوک سوم کوچک بود، اما خوب می‌فهمید که نباید به حرف‌های گرگ اعتماد کند.

با آرامش گفت: «چه فکر خوبی. چه ساعتی برویم؟»

گرگ گفت: «درست ساعت هفت.»

بچه‌خوک سوم گفت: «قبول. ساعت هفت.»

صبح روز بعد، وقتی هوا هنوز تاریک و روشن بود، بچه‌خوک سوم از خواب بیدار شد. برادرهایش آرام خوابیده بودند. بی‌صدا از خانه بیرون رفت و خودش را به مزرعه‌ی شلغم رساند.

بچه خوک سوم صبح زود شلغم جمع می‌کند

یک کیسه شلغم کند، کیسه را روی دوشش انداخت و پیش از ساعت هفت به خانه برگشت.

وقتی گرگ سر ساعت هفت رسید، بچه‌خوک سوم در خانه‌ی آجری، کنار اجاق گرم ایستاده بود و سوپ شلغم را هم می‌زد.

گرگ از پشت در صدا زد: «بچه‌خوک! آماده‌ای برویم؟»

بچه‌خوک سوم گفت: «من که رفتم و برگشتم. شلغم‌ها همین حالا دارند در سوپ می‌پزند.»

بچه خوک سوم سوپ شلغم می‌پزد و گرگ بیرون مانده است

گوش‌های گرگ از عصبانیت داغ شد.

گفت: «خیلی خب! فردا می‌رویم سراغ درخت سیب روی تپه. ساعت شش آماده باش. این بار دیگر نمی‌توانی از من جلو بزنی!»

بچه‌خوک سوم لبخند کوچکی زد. نمی‌خواست کسی را اذیت کند. فقط می‌خواست خودش و برادرهایش سالم و امن بمانند.

صبح روز بعد، ساعت پنج از خواب بیدار شد. آرام از خانه بیرون رفت و با عجله خودش را به درخت سیب رساند.

از تنه‌ی درخت بالا رفت و شروع کرد به چیدن سیب‌های رسیده و سرخ.

اما درست وقتی دستش را به طرف یک سیب براق دراز کرده بود، گرگ را دید که زودتر از قرار از پایین تپه بالا می‌دوید.

زود فکری به سرش زد.

از بالای درخت صدا زد: «صبح به‌خیر، آقای گرگ! همان‌جا بایست. یک سیب خیلی قشنگ برایت پیدا کرده‌ام.»

بزرگ‌ترین سیبی را که می‌دید چید و آن را تا پایین تپه پرتاب کرد.

فریاد زد: «رفت آن طرف!»

سیب غلت‌زنان از تپه پایین رفت و گرگ هم دنبالش دوید.

بچه خوک سوم سیب قرمز را پایین تپه پرتاب می‌کند

تا گرگ دنبال سیب می‌گشت، بچه‌خوک سوم از درخت پایین آمد. کیسه‌ی سیب‌ها را برداشت و با عجله به خانه‌ی آجری برگشت.

وقتی گرگ برگشت، هر سه بچه‌خوک پشت دیوارهای محکم خانه نشسته بودند.

گرگ از همیشه عصبانی‌تر شد. دور خانه چرخید، بالا را نگاه کرد و ناگهان چشمش به دودکش افتاد.

فریاد زد: «دیگر بس است! از پشت‌بام بالا می‌روم، از دودکش پایین می‌آیم و همان‌جا شما را می‌گیرم!»

داخل خانه، بچه‌خوک سوم به دو برادرش نگاه کرد.

آرام گفت: «زود باشید. آتش روشن است. کمک کنید دیگ بزرگ را روی اجاق بگذاریم.»

سه بچه خوک دیگ بزرگ را روی اجاق آماده می‌کنند

سه بچه‌خوک با هم دیگ بزرگی را پر از آب گرم کردند و آن را روی آتش گذاشتند. شعله‌ها آرام می‌رقصیدند و کم‌کم از آب بخار بلند شد.

بالای پشت‌بام، گرگ دودکش را پیدا کرد. خودش را به زور توی دودکش جا داد و شروع کرد به پایین آمدن.

گرگ روی سقف خانه آجری کنار دودکش ایستاده است

پایین آمد.

پایین‌تر آمد.

باز هم پایین‌تر آمد.

شالاپ!

گرگ درست توی دیگ افتاد.

گرگ با تعجب داخل دیگ می‌افتد

فریاد زد: «آی! آی!» اما بیشتر از درد، از ترس و تعجب بالا و پایین می‌پرید.

با عجله از دیگ بیرون پرید، از دودکش بالا رفت و با تمام سرعت از خانه دور شد.

از تپه گذشت، از میان درخت‌ها دوید و آن‌قدر دور شد که دیگر هیچ‌کس صدایش را نشنید. از آن روز به بعد، گرگ بدجنس دیگر سراغ سه بچه‌خوک نیامد.

بچه‌خوک اول و بچه‌خوک دوم دیگر هیچ‌وقت حرف مامان خوک را فراموش نکردند. هر دو به برادر سومشان کمک کردند تا خانه‌ی آجری را قشنگ‌تر و راحت‌تر کند.

برای خانه سه تخت گرم و نرم گذاشتند، آشپزخانه را مرتب کردند و یک میز چوبی بزرگ وسط اتاق گذاشتند تا هر سه دور آن بنشینند.

سه بچه خوک در خانه آجری امن کنار هم غذا می‌خورند

از آن به بعد، عصرهای خنک، سه بچه‌خوک کنار هم در خانه‌ی آجری محکمشان می‌نشستند. سوپ شلغم می‌خوردند، پای سیب را بین هم تقسیم می‌کردند و با خیال راحت به صدای باد پشت پنجره گوش می‌دادند.

بیرون هرچقدر باد می‌وزید، خانه تکان نمی‌خورد. سه بچه‌خوک هم کنار هم گرم و امن بودند.

پایان.

مشاهده کنید: بیش از 60 داستان کودکانه قدیمی

چه چیزی می‌آموزیم؟

این داستان به کودک نشان می‌دهد که عجله کردن همیشه بهترین راه نیست.
گاهی کاری که بیشتر زمان می‌برد، می‌تواند ما را امن‌تر و آسوده‌تر نگه دارد.
همچنین کنار هم بودن و کمک کردن به خانواده، دل را گرم و آرام می‌کند.

سوالاتی برای گفتگو با کودک

  • اگر تو جای بچه‌خوک اول بودی، دوست داشتی خانه‌ات را از چه چیزی بسازی؟ چرا؟
  • بچه‌خوک‌ها وقتی صدای گرگ را شنیدند چه احساسی داشتند؟ از کجای داستان فهمیدی؟
  • به نظرت چرا بچه‌خوک سوم برای ساختن خانه بیشتر وقت گذاشت؟
  • وقتی دو برادر به خانه‌ی آجری رفتند، چه چیزی باعث شد احساس امنیت کنند؟
  • اگر می‌خواستی به سه بچه‌خوک کمک کنی، چه کاری برایشان انجام می‌دادی؟

درباره نسخه اصلی داستان

سه بچه خوک یکی از شناخته‌شده‌ترین قصه‌های کلاسیک انگلیسی است. این داستان، مثل بسیاری از افسانه‌های قدیمی، یک نویسنده اصلی و مشخص ندارد و پیش از آنکه به شکل کتاب منتشر شود، سال‌ها به صورت شفاهی میان خانواده‌ها و قصه‌گوها نقل می‌شد.

شناخته‌شده‌ترین نسخه ادبی این قصه را جوزف جیکوبز، گردآورنده قصه‌های عامیانه انگلیسی، در کتاب English Fairy Tales در سال 1890 منتشر کرد. جیکوبز این روایت را از منابع قدیمی‌تر، از جمله کارهای جیمز اورچارد هالیول-فیلیپس، گردآورنده قصه‌ها و شعرهای کودکانه انگلیسی، گرفته بود. به همین دلیل، بهتر است سه بچه خوک را نه یک داستان نوشته‌شده توسط یک نویسنده، بلکه یک قصه فولکلور انگلیسی بدانیم که در طول زمان شکل گرفته و بارها بازگو شده است.

در نسخه‌های قدیمی‌تر، داستان لحن تندتر و پایان خشن‌تری دارد. خانه‌های کاهی و چوبی خراب می‌شوند و دو بچه خوک اول نجات پیدا نمی‌کنند. خوک سوم باهوش‌تر و محتاط‌تر است؛ او خانه آجری می‌سازد، زودتر از گرگ به مزرعه شلغم و درخت سیب می‌رود، و در پایان گرگ را از راه دودکش غافلگیر می‌کند.

در این نسخه کودکانه، ساختار اصلی داستان حفظ شده است: سه خانه، گرگ بدجنس، خانه آجری محکم، و پیام مهم صبر، دقت و انتخاب درست. اما بخش‌های خشن داستان نرم‌تر شده‌اند تا برای کودک امروز مناسب‌تر باشد. در این روایت، بچه خوک اول و دوم خورده نمی‌شوند؛ آن‌ها فرار می‌کنند و پیش برادر سوم خود پناه می‌گیرند. پایان گرگ هم ملایم‌تر شده است: او در دیگ آب گرم می‌افتد، بیشتر غافلگیر می‌شود تا آسیب ببیند، و بعد فرار می‌کند.

همچنین در این بازگویی، رابطه خانوادگی و حس امنیت پررنگ‌تر شده است. مامان خوکه با مهربانی بچه‌هایش را راهی می‌کند، سه برادر در پایان کنار هم می‌مانند، و خانه آجری فقط نماد قدرت نیست؛ نماد آرامش، همکاری و خانه‌ای امن هم هست. این نسخه تلاش می‌کند پیام کلاسیک داستان را حفظ کند، اما آن را با لحنی گرم‌تر، کودکانه‌تر و مناسب بلندخوانی برای کودکان امروزی روایت کند.

میلاد تقی زاده نیم‌رخ

درباره نویسنده