یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود. در میان تپههای سرسبز و قشنگ، دهکدهٔ کوچک و باصفایی وجود داشت. در این دهکده همهچیز روشن، زنده و پر از شادی بود.
بچهها روی چمنهای نرم میدویدند و بازی میکردند. همسایهها از روی ایوان خانههایشان برای هم دست تکان میدادند. صدای خندههای شاد آنها همیشه در هوای گرم بعدازظهر در کوچه میپیچید.

اما یک روز ابری، جادوگر حسودی به نام «خانم دوده» مثل باد وارد دهکده شد. جادوگر شنل تاریک و سیاهی به تن داشت که با وزش باد در هوا تکان میخورد.
خانم دوده با خندهای بلند و ترسناک، دستهایش را بالا برد. هووووف! جادوگر تمام خندههای مردم دهکده را یکجا بالا کشید و آنها را داخل یک شیشهٔ غولپیکر زندانی کرد.

همان لحظه، تمام رنگهای دهکده غیب شدند. سقفهای سرخ و درخشان خانهها و درختهای سبز، کمرنگ و کمرنگتر شدند تا اینکه به رنگ خاکستری تیره و غبارآلود درآمدند.
دیگر هیچکس لبخند نمیزد و هیچکس شوخی نمیکرد. تمام دهکده در سکوتی غمانگیز و سنگین فرو رفت و هیچ صدای بازی و شادی از کوچهها به گوش نمیرسید.

دختر کوچولویی به نام «نهال» از پنجره به کوچههای ساکت نگاه کرد و اخمهایش در هم رفت. دل نهال برای صدای خندهها تنگ شده بود و میخواست شادی را دوباره برگرداند.
نهال با عجله به اتاق خوابش دوید. یک کاغذ خیلی خیلی بزرگ را روی زمین پهن کرد و جعبهٔ مدادشمعیهای دوستداشتنی و رنگارنگش را از کمد برداشت.
دخترک عکس یک اژدهای غولپیکر را کشید؛ اژدهایی با چشمهای درشت و مهربان و دهانی بزرگ که انگار داشت از ته دل به یک لطیفهٔ بامزه میخندید.

نهال آخرین پولک اژدها را هم رنگ کرد. بعد، چشمهایش را محکم بست و آرزو کرد کاش قهرمانی پیدا شود و مردم دهکده را از این سکوت غمانگیز نجات دهد.
صبح روز بعد، نهال از خواب بیدار شد و چشمهایش را مالید. ناگهان شگفتزده شد؛ کاغذ بزرگی که روی زمینپهن بود، کاملاً سفید و خالی شده بود!

نهال با عجله سمت پنجرهٔ اتاقش دوید و پایین را نگاه کرد. درست وسط حیاط خانهشان، یک اژدهای واقعی و غولپیکر ایستاده بود و بالهایش را تکان میداد!
اژدها پولکهای سبز و درخشانی داشت و چشمهایش خیلی مهربان بود. وقتی نفس میکشید، پوزهاش بوی خوبِ یک جعبه مدادرنگیِ نو و تازه میداد.
نهال با صدای آهسته گفت:
«وای!»
بعد با قدمهای ریز به حیاط رفت، دستش را روی بینی سبز و نرم اژدها کشید و گفت:
«اسم تو را میگذارم خطخطی!»

خطخطی از خوشحالی پوفی کرد و دودی شبیه به تراشههای مداد از بینیاش بیرون داد. بعد بال بزرگش را پایین آورد تا نهال بتواند پشتش سوار شود.
نهال با خوشحالی فریاد زد: «من آمادهام، پرواز کن!»

خطخطی بالهای نیرومندش را تکان داد. هووووف! با صدایی بلند از جا کنده شدند و به دل آسمان آبی و پر از ابر پرواز کردند.
آنها خیلی تند و در ارتفاع بالا پرواز میکردند. اژدهای مهربان و دخترک صاف به طرف قلعهٔ سنگیِ بزرگی رفتند که بالای کوه بلند جا خوش کرده بود.

خطخطی آرام روی بالکن سنگی و پهن قلعه نشست. نهال از میان یک درِ بزرگِ سنگی به داخل خزید و اژدها هم به زحمت خودش را به تالار رساند.
تالار قلعه تاریک و سرد بود. درست وسط اتاق، همان شیشهٔ غولپیکر قرار داشت و از تمام خندههای دزدیدهشدهٔ مردم، مثل ستارههای کوچک برق میزد.

نهال دستش را دراز کرد، اما قبل از اینکه به شیشه برسد، خانم دوده ناگهان از میان سایههای تاریک گوشهٔ تالار بیرون آمد.
جادوگر با خندهای بدجنس گفت:
«دنبال این میگردی؟»
سپس عصای جادوییاش را با سرعت در هوا چرخاند.

فششش! حباب غلیظی از دود سیاه، نهال را درون خود اسیر کرد. دختر کوچولو سرفه کرد و به دیوارهٔ حباب تاریک ضربه زد، اما حباب پاره نمیشد.
خطخطی وقتی دید دوستش به خطر افتاده است، چشمهایش گرد شد. اژدها آتشِ داغ بیرون نداد؛ در عوض، دهانش را باز کرد و جادوی خودش را نشان داد.
تق! جیززز! تودهای گرم از جرقههای درخشان و جادویی به آن طرف تالار پرتاب شد. این نورها در یک چشمبههمزدن حباب دودی را ترکاندند.
نهال روی زمین غلت خورد و نفسِ راحتی کشید. جرقهها در هوای سرد تالار رقصیدند. آنها دورِ خانم دوده چرخیدند و او را محاصره کردند.
نهال بلند شد، سرش را بالا گرفت و مستقیم به جادوگر نگاه کرد. دخترک با صدایی رسا و محکم گفت:
«خندههای دهکدهمان را به ما پس بده!»
خانم دوده نگاهی به جرقههای درخشان انداخت. بعد به اژدهای بزرگ خیره شد. پایش را به زمین زد و وقتی دید راهی برای فرار ندارد، شیشه را به زمین کوبید.
شترررق! شیشهٔ غولپیکر به هزار تکه تبدیل شد. خندههای دزدیدهشده مثل هزاران پروانهٔ درخشان و اکلیلی در هوای تالار پخش شدند و پرواز کردند.

دستهای بزرگ از پروانههای نورانی دور جادوگر چرخیدند. آنها چانه و بینی دراز خانم دوده را قلقلک دادند تا عصبانیت را از یادش ببرند.
خانم دوده در حالی که سعی میکرد آنها را از خود دور کند، گفت:
«هیهی… نکنید! هاها!»
در همین حال، صدای خندهٔ کوتاهی از بین لبهایش سر خورد.
نهال دید که اخمهای جادوگر پاک شد. خانم دوده بهجای اینکه فرار کند، لبخندی زد و دستش را جلو آورد تا با آنها دوست شود.
نهال با مهربانی و رویی گشاده پرسید:
«دوست داری با ما به دهکده برگردی؟»
خانم دوده پلک زد و از تعجب دهانش باز ماند. او به نشانهٔ تأیید سر تکان داد و پشت سر نهال، روی کمر خطخطی سوار شد.

با یک هووووفِ بلند دیگر، همگی به سمت دهکدهٔ خاکستری پرواز کردند. وقتی به زمین رسیدند، پروانههای اکلیلی به سمت مردمِ ساکت دهکده پر کشیدند.
بهمحض اینکه پروانهها به مردم برخورد کردند، صدای قاهقاهِ خندهٔ پیر و جوان بلند شد. زمین از صدای قهقههها و خندههای ریز و بامزه میلرزید.
رنگهای درخشان دوباره به خانهها و درختها سرازیر شدند. رنگ خاکستری کدر در موجی از نورهای رنگینکمانیِ زیبا شسته شد و برای همیشه از بین رفت.
ابتدا، خانم دوده گوشهایش را گرفت چون به این صداهای شاد عادت نداشت.

اما این شادیِ خالص خیلی شیرین بود و لبخند بزرگی روی صورتش نقش بست.
جادوگر هم زد زیر خنده و از ته دل قهقهه زد. همان لحظه، لباس خاکستریاش روشن شد و پر از رنگهای شاد رنگینکمانی شد.

خانم دوده دیگر یک جادوگر بدجنس نبود. او به جادوگر مهربان دهکده تبدیل شد و از جادوی رنگارنگش برای مراقبت از شادی و خندهٔ مردم استفاده کرد.
آن شب، اهل دهکده جشن بزرگ و پرشوری به پا کردند؛ جشنی پر از موسیقی، رقص و بازیهای بیپایان که تا دیروقت ادامه داشت.

نهال گردن نرم خطخطی را محکم بغل کرد. دخترک خوب میدانست که خلاقیت و نقاشیاش همه را نجات داده و خنده، زیباترین جادو در سراسر دنیاست.
پایان.
مشاهده کنید: بیش از 100 قصه کودکانه
چه چیزی میآموزیم؟
این داستان لطیف به ما یاد میدهد که قدرت خیالپردازی و نقاشیهای قشنگمان چقدر بزرگ است. همچنین میآموزیم که خنده و مهربانی مثل یک جادوی واقعی میتواند اخمها را پاک کند، دلها را به هم نزدیکتر کند و دنیای ما را پر از رنگ و شادی بسازد.
سوالاتی برای گفتگو با کودک
- اگر تو هم مثل نهال یک مداد جادویی داشتی، دوست داشتی چه موجود مهربانی را برای کمک به دیگران نقاشی کنی؟
- فکر میکنی چرا وقتی خندهها از دهکده رفتند، همهچیز خاکستری و بیرنگ شد؟ به نظرت چه ارتباطی بین خنده و رنگها وجود دارد؟
- وقتی نهال درون حباب دودی خانم دوده اسیر شد، اژدها چطور با یک روش متفاوت و بدون استفاده از آتشِ داغ به دوستش کمک کرد؟
- رفتار مهربانانه و دعوت نهال از جادوگر برای بازگشت به دهکده، چه تاثیری روی احساسات خانم دوده گذاشت؟
- به نظر تو ما چطور میتوانیم با خندیدن و مهربانی کردن، به دوستان یا اعضای خانوادهمان که غمگین هستند انرژی و شادی ببخشیم؟















