لوگو موشیما
لوگو موشیما

قصه کودکانه سفید برفی و هفت کوتوله

قصه کودکانه سفید برفی و هفت کوتوله
میلاد تقی زاده نیم‌رخ

.

.

سفیدبرفی در دل جنگلی تاریک، کلبه‌ای کوچک پیدا می‌کند که سرنوشتش را تغییر می‌دهد.

روزی، در دل زمستان، ملکه‌ای کنار پنجره‌ی قصر نشسته بود و خیاطی می‌کرد. بیرون، برف آرام و نرم پایین می‌آمد و روی زمین و درخت‌ها و بام قصر می‌نشست. قاب پنجره از چوب آبنوس بود؛ چوبی تیره، صاف و براق.

ملکه مشغول دوختن بود که ناگهان نوک سوزن به انگشتش خورد. سه قطره‌ی سرخ روی برف سفید کنار پنجره چکید.

ملکه مهربان کنار پنجره قصر در روزی برفی

ملکه دست از خیاطی کشید و به آن سه رنگ نگاه کرد؛ سرخی قطره‌ها، سفیدی برف و سیاهی قاب آبنوسی.

آهسته گفت: «کاش دختری داشتم با پوستی روشن و لطیف مثل برف تازه، لب‌هایی سرخ مثل گل سرخ، و موهایی سیاه مثل آبنوس.»

چندی بعد، آرزوی ملکه برآورده شد. دختری به دنیا آورد که پوستی روشن و لطیف داشت، لب‌هایی گلگون و موهایی تیره و براق. پادشاه و ملکه نامش را سفیدبرفی گذاشتند.

نوزاد تازه‌متولدشده در گهواره‌ای گرم داخل قصر

اما خوشی آن‌ها زیاد نپایید. کمی بعد از تولد سفیدبرفی، ملکه سخت بیمار شد و از دنیا رفت. پادشاه اندوهگین ماند. سفیدبرفی کوچک هم، بی‌آنکه مادرش را به یاد بیاورد، در قصر بزرگ شد.

مدتی گذشت و پادشاه دوباره ازدواج کرد. ملکه‌ی تازه بسیار زیبا بود، اما دلش می‌خواست همه فقط از زیبایی او بگویند. دوست داشت همه در سراسر سرزمین او را زیباترین بدانند.

پادشاه بیشتر وقت‌ها برای رسیدگی به کارهای سرزمین در سفر بود و از حسادت پنهانی ملکه خبر نداشت. ملکه هم این حسادت را جلوی دیگران نشان نمی‌داد.

ملکه آینه‌ای جادویی داشت. هر روز روبه‌روی آن می‌ایستاد و می‌پرسید: «آینه، آینه‌ی روی دیوار، بگو از همه زیباتر کیست؟»

آینه هر بار جواب می‌داد: «تو، ملکه‌ی من، از همه زیباتری.»

ملکه حسود روبه‌روی آینه جادویی در قصر

ملکه با شنیدن این حرف لبخند می‌زد. همین که آینه او را می‌ستود، خیال می‌کرد همه‌چیز همان‌طور است که باید باشد.

سال‌ها گذشت و سفیدبرفی بزرگ‌تر شد. چهره‌اش زیبا بود، اما چیزی که مردم را بیشتر به او نزدیک می‌کرد، مهربانی‌اش بود. آرام حرف می‌زد، با دقت به دیگران گوش می‌داد و هر جا دستش می‌رسید، کمک می‌کرد.

سفیدبرفی جوان با مهربانی به مردم قصر کمک می‌کند

یک روز صبح، ملکه مثل همیشه روبه‌روی آینه ایستاد و پرسید: «آینه، آینه‌ی روی دیوار، بگو از همه زیباتر کیست؟»

این بار آینه گفت: «تو زیبا هستی، ملکه‌ی من؛ اما سفیدبرفی از تو هم زیباتر است.»

آینه فقط درباره‌ی زیبایی چهره حرف می‌زد، اما ملکه همین را هم تاب نیاورد. لبخندش همان‌جا خشک شد. دست‌هایش را به هم فشرد و نگاهش سرد شد.

ملکه با شنیدن پاسخ آینه خشمگین می‌شود

از آن روز به بعد، دیدن سفیدبرفی برای ملکه سخت شد. هر وقت کسی از دختر جوان تعریف می‌کرد، ملکه ساکت می‌ماند، رویش را برمی‌گرداند و قدم‌هایش را تندتر می‌کرد.

سرانجام، روزی شکارچی قصر را فراخواند؛ همان شکارچی‌ای که در جنگل سلطنتی کار می‌کرد.

با صدایی سرد گفت: «سفیدبرفی را به دل جنگل ببر. همان‌جا رهایش کن؛ دور از قصر، جایی که نتواند برگردد.»

شکارچی سر خم کرد، اما دلش گرفت. نمی‌خواست به سفیدبرفی آسیبی برسد، ولی از خشم ملکه هم می‌ترسید. پس سفیدبرفی را از قصر بیرون برد و تا راه باریک جنگل برد.

درخت‌ها یکی‌یکی پشت سرشان می‌ماندند. قصر دورتر می‌شد و سایه‌ی شاخه‌ها روی زمین می‌افتاد.

سفیدبرفی غم را در صورت شکارچی دید. قدم‌هایش آهسته شد.

با صدایی لرزان گفت: «خواهش می‌کنم به من آسیب نزن. من در جنگل می‌مانم و دیگر هیچ‌وقت به قصر برنمی‌گردم.»

شکارچی به چهره‌ی رنگ‌پریده و چشم‌های نگران سفیدبرفی نگاه کرد. نتوانست فرمان ملکه را انجام دهد.

آرام گفت: «بدو، تا جایی که می‌توانی دور شو. جایی امن پیدا کن و به قصر برنگرد.»

شکارچی مهربان راه فرار را در جنگل نشان می‌دهد

سفیدبرفی دامنش را جمع کرد و دوید. شاخه‌ها به آستینش می‌خوردند و پرنده‌ها از میان بوته‌ها پر می‌کشیدند. هرچه جلوتر می‌رفت، درخت‌ها بلندتر و تاریک‌تر به نظر می‌آمدند.

سفیدبرفی با شجاعت در میان درختان جنگل می‌دود

آن‌قدر دوید که پاهایش درد گرفت و نفسش برید. وقتی هوا کم‌کم رو به تاریکی می‌رفت، از میان درخت‌ها کلبه‌ای کوچک دید.

کلبه کوچک و مرتب بود. دری کوتاه داشت، پنجره‌هایی کوچک، و رشته‌ای باریک از دودکش آن بالا می‌رفت.

سفیدبرفی کلبه‌ای کوچک و گرم را در جنگل پیدا می‌کند

سفیدبرفی آهسته در زد. کسی جواب نداد.

کمی صبر کرد و دوباره در زد.

زیر لب گفت: «ببخشید. من فقط جایی امن می‌خواهم که کمی استراحت کنم. وقتی صاحب‌خانه برگشت، همه‌چیز را توضیح می‌دهم.»

در قفل نبود. سفیدبرفی می‌دانست وارد شدن به خانه‌ی دیگران کار درستی نیست، اما هوا داشت تاریک می‌شد، راه را گم کرده بود و جایی برای پناه گرفتن نداشت. با احتیاط وارد شد و تصمیم گرفت وقتی صاحب‌خانه برگشت، عذرخواهی کند.

درون کلبه همه‌چیز کوچک و تمیز بود. وسط اتاق، میز کوچکی بود با هفت بشقاب، هفت فنجان، هفت چنگال، هفت چاقو و هفت قاشق کوچک.

سفیدبرفی داخل کلبه به میز هفت‌نفره نگاه می‌کند

سفیدبرفی گرسنه و تشنه بود، اما نمی‌خواست از غذای کسی زیاد بردارد. از هر بشقاب یک لقمه‌ی کوچک خورد و از هر فنجان یک جرعه‌ی کوچک نوشید.

بعد هفت تخت کوچک دید که کنار دیوار ردیف شده بودند. روی هر تخت، رواندازی سفید و تمیز کشیده شده بود.

روی تخت اول دراز کشید، اما خیلی سفت بود. تخت دوم خیلی نرم بود. تخت سوم، چهارم، پنجم و ششم هم برای تن خسته‌اش راحت نبودند.

سرانجام روی تخت هفتم خوابید. درست اندازه‌اش بود. روانداز را تا زیر چانه بالا کشید، چشم‌هایش را بست و خیلی زود به خوابی عمیق فرو رفت.

سفیدبرفی آرام در تخت هفتم کلبه خوابیده است

شب که شد، صاحبان کلبه برگشتند. آن‌ها هفت کوتوله بودند که تمام روز در کوه کار می‌کردند و به دنبال طلا و نقره می‌گشتند.

چراغ‌های کوچکشان را روشن کردند و به دور و بر اتاق نگاه انداختند.

کوتوله‌ی اول گفت: «چه کسی روی صندلی من نشسته؟»

کوتوله‌ی دوم گفت: «چه کسی از بشقاب من غذا خورده؟»

کوتوله‌ی سوم پرسید: «چه کسی از فنجان من آب نوشیده؟»

کوتوله‌ی چهارم گفت: «چه کسی از چنگال من استفاده کرده؟»

کوتوله‌ی پنجم گفت: «چه کسی به قاشق من دست زده؟»

کوتوله‌ی ششم پرسید: «چه کسی از چاقوی من استفاده کرده؟»

کوتوله‌ی هفتم به تختش نزدیک شد و یک‌دفعه گفت: «اینجا یک نفر خوابیده!»

همه با چراغ‌هایشان جلو آمدند. وقتی سفیدبرفی را دیدند، ساکت شدند.

یکی از کوتوله‌ها آرام گفت: «انگار راهش را گم کرده.»

دیگری گفت: «ببینید چقدر خسته است.»

هفت کوتوله با فانوس‌های کوچک سفیدبرفی را پیدا می‌کنند

پس بیدارش نکردند. کنار تخت‌ها نشستند و گذاشتند تا صبح آرام بخوابد.

صبح، سفیدبرفی چشم باز کرد و هفت چهره‌ی کوچک و مهربان را دید که دورش ایستاده بودند. اول از جا پرید، اما کوتوله‌ها با صدایی آرام با او حرف زدند.

یکی پرسید: «نامت چیست؟»

سفیدبرفی گفت: «نام من سفیدبرفی است.»

بعد برایشان تعریف کرد که ملکه چه گفته، شکارچی چگونه دلش به رحم آمده، و چطور از میان جنگل دویده تا به کلبه رسیده است.

سفیدبرفی داستانش را برای هفت کوتوله تعریف می‌کند

کوتوله‌ها با دقت گوش دادند. وقتی حرفش تمام شد، بزرگ‌ترین کوتوله سری تکان داد.

گفت: «اگر بخواهی، می‌توانی پیش ما بمانی. تو از کلبه مراقبت کن، ما هم کمک می‌کنیم در امان باشی.»

سفیدبرفی دست‌هایش را روی سینه گذاشت و گفت: «از شما ممنونم. با خوشحالی می‌مانم.»

از آن روز، سفیدبرفی با هفت کوتوله زندگی کرد. هر صبح، کوتوله‌ها برای کار به کوه می‌رفتند و سفیدبرفی در کلبه می‌ماند. خانه را جارو می‌کرد، غذای ساده‌ای آماده می‌کرد و آتش را روشن نگه می‌داشت.

هر روز پیش از رفتن، کوتوله‌ها همان سفارش همیشگی را تکرار می‌کردند.

می‌گفتند: «مراقب باش. ملکه شاید بفهمد کجا هستی. در را به روی هیچ‌کس باز نکن.»

سفیدبرفی جواب می‌داد: «یادم می‌ماند.»

هفت کوتوله پیش از رفتن، به سفیدبرفی هشدار می‌دهند

در قصر، ملکه خیال می‌کرد سفیدبرفی برای همیشه از سر راهش برداشته شده است. با لبخندی مغرور روبه‌روی آینه ایستاد.

پرسید: «آینه، آینه‌ی روی دیوار، بگو از همه زیباتر کیست؟»

آینه گفت: «تو زیبا هستی، ملکه‌ی من؛ اما سفیدبرفی، آن سوی تپه‌ها، در خانه‌ی هفت کوتوله، هنوز از تو زیباتر است.»

چهره‌ی ملکه بی‌حرکت ماند. لب‌هایش به سختی تکان خورد.

گفت: «پس هنوز زنده است.»

ملکه به اتاق پنهانی رفت و روبانی بلند و زیبا ساخت. روبان مثل ابریشم می‌درخشید، اما ملکه جادوی بدی در آن پنهان کرده بود.

بعد چهره‌اش را عوض کرد و خود را به شکل پیرزنی دست‌فروش درآورد. از تپه‌ها و جنگل گذشت تا به کلبه‌ی کوتوله‌ها رسید.

در زد و صدا زد: «روبان‌های زیبا دارم! روبان‌های قشنگ برای دخترهای جوان!»

سفیدبرفی از پشت پنجره بیرون را نگاه کرد.

گفت: «ببخشید، من اجازه ندارم کسی را به داخل راه بدهم.»

پیرزن لبخند زد و گفت: «لازم نیست در را باز کنی، عزیزم. فقط نگاه کن. تا حالا روبانی به این قشنگی دیده‌ای؟»

روبان در دست پیرزن برق می‌زد. سفیدبرفی در کلبه‌ی ساکت تنها مانده بود و دلش می‌خواست باور کند این زن مهربان است.

در را فقط کمی باز کرد تا روبان را بهتر ببیند.

پیرزن دستفروش روبانی جادویی به سفیدبرفی نشان می‌دهد

پیرزن گفت: «بگذار نشانت بدهم چقدر زیبا می‌شود. فقط یک لحظه طول می‌کشد.»

سفیدبرفی خواست عقب برود، اما پیرزن ناگهان یک قدم جلو آمد و روبان را دور کمرش انداخت. روبان تنگ و تنگ‌تر شد. سر سفیدبرفی گیج رفت و روی زمین افتاد.

پیرزن خنده‌ای کوتاه کرد و با عجله از کلبه دور شد.

آن شب، کوتوله‌ها به خانه برگشتند و سفیدبرفی را بی‌حرکت روی زمین دیدند. روبان محکم دور کمرش بسته شده بود. فوری گره را باز کردند و روبان را از کمرش برداشتند.

هفت کوتوله روبان جادویی را از سفیدبرفی باز می‌کنند

سفیدبرفی نفس بلندی کشید و چشم‌هایش را باز کرد.

کوتوله‌ها دورش جمع شدند. نگرانی از چهره‌های کوچکشان پیدا بود.

گفتند: «آن پیرزن همان ملکه بود. با جادو خودش را به شکل دیگری درآورد و فریبت داد. دیگر در را باز نکن؛ برای هیچ‌کس.»

سفیدبرفی آهسته گفت: «فهمیدم. او می‌تواند خودش را شبیه آدم‌های مهربان نشان بدهد.»

وقتی ملکه به قصر برگشت، همان وقت سراغ آینه رفت.

پرسید: «آینه، آینه‌ی روی دیوار، بگو از همه زیباتر کیست؟»

آینه گفت: «تو زیبا هستی، ملکه‌ی من؛ اما سفیدبرفی، آن سوی تپه‌ها، در خانه‌ی هفت کوتوله، هنوز از تو زیباتر است.»

ملکه پایش را به زمین کوبید. نقشه‌اش به نتیجه نرسیده بود.

ملکه دوباره با خشم مقابل آینه جادویی می‌ایستد

این بار، شانه‌ای زیبا برای مو ساخت. شانه مثل طلا می‌درخشید، اما جادویی خواب‌آور در دندانه‌هایش پنهان کرده بود.

باز هم چهره‌اش را عوض کرد و به شکل پیرزنی مهربان درآمد؛ پیرزنی با سبدی پر از چیزهای قشنگ. بعد دوباره از میان جنگل گذشت و به کلبه رسید.

آرام در زد و صدا زد: «شانه‌های خوب دارم! شانه‌های زیبا برای موهای بلند و درخشان!»

سفیدبرفی از پنجره نگاه کرد و سر تکان داد.

گفت: «نمی‌توانم در را باز کنم. کوتوله‌ها گفته‌اند باز نکنم.»

پیرزن گفت: «چه خوب که مراقبی. در را باز نکن. فقط از همین پشت پنجره نگاه کن.»

بعد شانه را بالا گرفت. شانه زیر نور خورشید برق زد.

پیرزن دوم شانه طلایی را پشت پنجره کلبه نشان می‌دهد

سفیدبرفی با خود فکر کرد هرگز شانه‌ای به این زیبایی ندیده است. این زن هم شبیه آن دست‌فروش روبان نبود. نمی‌دانست ملکه می‌تواند هم چهره‌اش را عوض کند، هم صدایش را.

در را فقط آن‌قدر باز کرد که شانه را بگیرد.

پیرزن با صدایی نرم گفت: «همین کافی است. بگذار شانه را در موهایت بگذارم، بعد می‌روم.»

همین که شانه به موهای سفیدبرفی خورد، جادو اثر کرد. پلک‌هایش سنگین شد و روی زمین افتاد؛ انگار به خوابی خاموش فرو رفته باشد.

ملکه با شتاب دور شد و خیال کرد این بار پیروز شده است.

اما شب، کوتوله‌ها برگشتند و سفیدبرفی را روی زمین پیدا کردند. با دقت همه‌جا را گشتند. ناگهان چشمشان به شانه‌ی افسون‌شده افتاد که میان موهایش مانده بود.

شانه را بیرون کشیدند.

سفیدبرفی نفس کشید و چشم‌هایش را باز کرد.

هفت کوتوله شانه جادویی را از موهای سفیدبرفی بیرون می‌آورند

کوتوله‌ها دورش نشستند.

گفتند: «ملکه دو بار با جادو و ظاهر تازه به تو نزدیک شده است. او می‌تواند چهره‌اش را عوض کند، حتی صدایش را. هر کسی هر چه گفت، در را باز نکن.»

سفیدبرفی چشم‌هایش را پایین انداخت و گفت: «حالا می‌دانم جادوی او چقدر خطرناک است.»

در قصر، ملکه بار دیگر روبه‌روی آینه ایستاد.

پرسید: «آینه، آینه‌ی روی دیوار، بگو از همه زیباتر کیست؟»

آینه جواب داد: «تو زیبا هستی، ملکه‌ی من؛ اما سفیدبرفی، آن سوی تپه‌ها، در خانه‌ی هفت کوتوله، هنوز از تو زیباتر است.»

ملکه از خشم به لرزه افتاد.

زیر لب گفت: «این بار افسونم باید از همه قوی‌تر باشد.»

پس سیبی زیبا جادو کرد. یک طرف سیب ساده و کم‌رنگ بود. طرف دیگرش سرخ، براق و چشمگیر می‌درخشید. جادوی خواب سنگین درست در همان نیمه‌ی سرخ پنهان بود.

ملکه سیب دورنگ را با جادوی تاریک آماده می‌کند

ملکه خود را به شکل زنی روستایی درآورد و برای بار سوم راه جنگل را در پیش گرفت.

به کلبه رسید، در زد و صدا زد: «سیب تازه! سیب شیرین از باغ!»

سفیدبرفی کنار پنجره آمد.

گفت: «ببخشید. من نمی‌توانم در را باز کنم و از غریبه‌ها چیزی بگیرم.»

زن روستایی لبخند زد.

گفت: «چه دختر مراقبی! اما ببین، جای نگرانی نیست. سیب را از وسط نصف می‌کنم. من نیمه‌ی روشنش را می‌خورم، نیمه‌ی سرخش هم مال تو.»

زن روستایی نیمه قرمز سیب را به سفیدبرفی تعارف می‌کند

ملکه سیب را برید و از نیمه‌ی سالم گاز زد. بعد نیمه‌ی سرخ را به طرف سفیدبرفی گرفت.

سیب تازه و شیرین به نظر می‌رسید. سفیدبرفی مکث کرد. کوتوله‌ها هشدار داده بودند، اما زن روستایی خودش از همان سیب خورده بود. سفیدبرفی نمی‌دانست جادو فقط در نیمه‌ی سرخ پنهان شده است.

سرانجام در را باز کرد و نیمه‌ی سرخ سیب را گرفت.

یک گاز کوچک زد.

همان لحظه، جادو اثر کرد. سفیدبرفی به خوابی عمیق و جادویی فرو رفت. آرام و بی‌حرکت روی زمین افتاد؛ چنان آرام که انگار خوابی بسیار طولانی به سراغش آمده باشد.

ملکه با لبخندی سرد نگاهش کرد.

گفت: «روشن مثل برف تازه، سرخ مثل گل سرخ، سیاه مثل آبنوس. این بار افسونم شکسته نمی‌شود.»

بعد با شتاب به قصر برگشت.

سفیدبرفی پس از خوردن سیب به خوابی جادویی فرو می‌رود

وقتی روبه‌روی آینه ایستاد، پرسید: «آینه، آینه‌ی روی دیوار، بگو از همه زیباتر کیست؟»

آینه جواب داد: «تو، ملکه‌ی من، از همه زیباتری.»

ملکه سرانجام آرام گرفت.

آن شب، هفت کوتوله به خانه برگشتند و سفیدبرفی را بی‌حرکت روی زمین دیدند. با مهربانی بلندش کردند. دنبال روبان گشتند، دنبال شانه گشتند، هر کاری به ذهنشان رسید انجام دادند.

اما سفیدبرفی بیدار نشد.

سه روز کنار او ماندند. دلشان نمی‌آمد دوست مهربانشان را تنها بگذارند.

یکی از کوتوله‌ها آهسته گفت: «انگار فقط خوابیده است.»

پس برایش جعبه‌ای شیشه‌ای و شفاف ساختند؛ جایی امن و آرام که بتوانند کنارش بمانند و از او مراقبت کنند. سفیدبرفی را در آن گذاشتند و جعبه را به جای آرامی در جنگل بردند؛ جایی که پرنده‌ها میان شاخه‌ها آواز می‌خواندند و گل‌ها دور تا دور می‌روییدند.

هفت کوتوله کنار محفظه شیشه‌ای سفیدبرفی در جنگل ایستاده‌اند

از آن پس، هر روز یکی از کوتوله‌ها همان نزدیکی می‌ماند و از سفیدبرفی نگهبانی می‌کرد.

سفیدبرفی مدت‌ها در آن جعبه‌ی شیشه‌ای ماند؛ آرام، بی‌حرکت و به زیبایی همیشه، انگار در خوابی طولانی فرو رفته باشد.

روزی، شاهزاده‌ای سوار بر اسب از میان جنگل می‌گذشت. جعبه‌ی شیشه‌ای را دید که میان درخت‌ها می‌درخشید. افسار اسب را کشید و ایستاد.

آرام پرسید: «این دختر کیست؟»

کوتوله‌ها داستان سفیدبرفی را برایش گفتند؛ از ملکه‌ی حسود، شکارچی مهربان، کلبه‌ی کوچک و سیب جادویی. شاهزاده با چهره‌ای گرفته به حرف‌هایشان گوش داد.

شاهزاده محفظه شیشه‌ای سفیدبرفی را در جنگل پیدا می‌کند

بعد گفت: «نباید اینجا در جنگل تنها بماند. اجازه بدهید کمک کنم برایش جای امن‌تری پیدا کنیم. اگر شما هم راضی باشید و همراهش بیایید، می‌توانم در قصرم از او با مهربانی و احترام مراقبت کنم.»

کوتوله‌ها اول نمی‌خواستند سفیدبرفی را از کلبه و جنگل دور کنند. اما شاهزاده با احترام حرف می‌زد و پیدا بود قصد بدی نداشت.

قول داد کوتوله‌ها بتوانند نزدیک سفیدبرفی بمانند و هر زمان خواستند، به دیدنش بروند.

سرانجام کوتوله‌ها پذیرفتند.

خدمتکاران شاهزاده جعبه‌ی شیشه‌ای را بلند کردند و با احتیاط از میان جنگل بردند. راه ناهموار بود. ناگهان پای یکی از خدمتکاران به ریشه‌ی درختی گیر کرد.

جعبه تکان خورد.

همان لحظه، تکه‌ی کوچک سیب جادویی، همان تکه‌ای که افسون در آن مانده بود، از دهان سفیدبرفی بیرون افتاد و افسون شکست.

سفیدبرفی چشم‌هایش را باز کرد.

سفیدبرفی هنگام حمل محفظه شیشه‌ای از خواب بیدار می‌شود

خدمتکاران با شگفتی ایستادند. شاهزاده با شتاب کنار جعبه آمد، و کوتوله‌ها از شادی فریاد کشیدند.

سفیدبرفی آرام پرسید: «من کجا هستم؟»

شاهزاده گفت: «در امانی. افسون شکسته است.»

کوتوله‌ها دور جعبه جمع شدند و همه‌چیز را برایش تعریف کردند. سفیدبرفی با دقت گوش داد. بعد بارها از کوتوله‌ها تشکر کرد؛ برای اینکه دوستش داشتند، از او نگهبانی کرده بودند و این همه مدت کنارش مانده بودند.

شاهزاده، سفیدبرفی و هفت کوتوله را به قصرش دعوت کرد. سفیدبرفی همراهشان رفت و همه با مهربانی و احترام از او پذیرایی کردند.

زمان گذشت. سفیدبرفی و شاهزاده کم‌کم دوستان خوبی شدند. در باغ‌های قصر با هم قدم می‌زدند، با کوتوله‌ها زیر سایه‌ی درختان می‌نشستند و درباره‌ی روزهای گذشته حرف می‌زدند.

سفیدبرفی، شاهزاده و هفت کوتوله در باغ قصر قدم می‌زنند

سفیدبرفی دید شاهزاده مهربان و صبور است. شاهزاده هم فهمید که سفیدبرفی دلی شجاع، مهربان و راستگو دارد.

فصل‌ها یکی پس از دیگری گذشتند، و دوستی آن‌ها آرام‌آرام به علاقه‌ای بزرگ‌تر تبدیل شد.

روزی شاهزاده از سفیدبرفی خواست با او ازدواج کند. سفیدبرفی لبخند زد و پذیرفت.

برای عروسی، جشنی شاد آماده شد. مهمانانی از سرزمین‌های دور و نزدیک آمدند. دعوت‌نامه‌های سلطنتی را فرستادند. یکی از آن‌ها حتی به قصر ملکه رسید.

پیش از رفتن به جشن، ملکه برای آخرین بار روبه‌روی آینه ایستاد.

پرسید: «آینه، آینه‌ی روی دیوار، بگو از همه زیباتر کیست؟»

آینه گفت: «تو زیبا هستی، ملکه‌ی من؛ اما عروس شاهزاده از تو زیباتر است.»

ملکه خشکش زد.

زیر لب گفت: «عروس شاهزاده؟»

بهترین لباسش را پوشید و به جشن رفت. اما همین که عروس را دید، رنگ از صورتش پرید.

عروس، سفیدبرفی بود.

ملکه نتوانست حتی یک کلمه بگوید. همه‌ی حسادت و بددلی‌اش در پایان چیزی جز ترس و تنهایی برایش نیاورده بود.

عروسی شاد سفیدبرفی و شاهزاده در قصر روشن برگزار می‌شود

بی‌آنکه به کسی آسیب بزند، از قصر بیرون رفت و از آن سرزمین دور شد. از آن روز به بعد، دیگر نتوانست به سفیدبرفی یا کسی در آن سرزمین آسیبی برساند.

سفیدبرفی کنار شاهزاده زندگی آرام و خوشی پیدا کرد. هیچ‌وقت هفت کوتوله‌ی مهربان را فراموش نکرد؛ همان‌هایی که روزی در دل جنگل پناهش داده بودند.

کلبه گرم هفت کوتوله در پایان روز روشن و شاد است

و دورتر، میان درختان، کلبه‌ی کوچک هنوز روشن و گرم بود؛ پر از دوستی، خنده و صدای هفت کوتوله که شب‌ها کنار هم آواز می‌خواندند.

پایان.

مشاهده کنید: بیش از 60 قصه کودکانه قدیمی

چه چیزی می‌آموزیم؟

این داستان به کودک نشان می‌دهد مهربانی، دوستی و مراقبت از هم می‌تواند دل‌های تنها را گرم کند.
همچنین یادمان می‌آورد که نباید فقط به ظاهر آدم‌ها اعتماد کنیم و بهتر است به هشدارهای دلسوزانه با دقت گوش بدهیم.

سوالاتی برای گفتگو با کودک

  • به نظرت وقتی سفیدبرفی در جنگل تنها شد، چه احساسی داشت؟
  • اگر تو جای هفت کوتوله بودی، چطور به سفیدبرفی کمک می‌کردی؟
  • چرا کوتوله‌ها هر روز به سفیدبرفی سفارش می‌کردند در را باز نکند؟
  • فکر می‌کنی حسادت ملکه چه دردسرهایی برای خودش و دیگران درست کرد؟
  • کدام بخش داستان بیشتر به تو حس مهربانی یا دوستی داد؟

درباره نسخه اصلی

«سفیدبرفی» که در آلمانی با نام‌های «Sneewittchen» یا «Schneewittchen» شناخته می‌شود، یکی از مشهورترین افسانه‌هایی است که یاکوب و ویلهلم گریم، معروف به برادران گریم، گردآوری کردند. این داستان نخستین بار در سال ۱۸۱۲ در مجموعه Kinder- und Hausmärchen منتشر شد؛ مجموعه‌ای که در انگلیسی با نام Grimm’s Fairy Tales شناخته می‌شود.

سفیدبرفی یک نویسنده‌ی اصلی به معنای امروزی ندارد. این داستان از روایت‌های شفاهی قدیمی آمده و بعدها توسط برادران گریم گردآوری، ویرایش و منتشر شده است. با گذشت زمان، تصویرهای ماندگاری مثل آینه جادویی، هفت کوتوله، سیب زهرآلود، محفظه شیشه‌ای و بیدار شدن سفیدبرفی از خواب جادویی، این داستان را به یکی از شناخته‌شده‌ترین افسانه‌های جهان تبدیل کردند.

تفاوت این نسخه با نسخه اصلی

نسخه‌های اصلی برادران گریم از «سفیدبرفی» بسیار تاریک‌تر از این بازنویسی کودکانه هستند.

در نسخه ۱۸۱۲، ملکه حسود نامادری سفیدبرفی نیست، بلکه مادر واقعی اوست. همچنین ملکه به شکارچی دستور می‌دهد سفیدبرفی را بکشد و شُش‌ها و جگرش را به‌عنوان مدرک بیاورد. در نسخه اصلی، ملکه بعداً اندام‌های یک حیوان را می‌خورد، چون فکر می‌کند متعلق به سفیدبرفی هستند. این بخش خشن در این بازنویسی حذف شده است.

در داستان اصلی، سفیدبرفی پس از حمله‌های ربان، شانه و سیب شبیه مرده‌ها به نظر می‌رسد. در این نسخه، این بخش‌ها به شکل خواب جادویی یا خطر ملایم‌تر بازنویسی شده‌اند.

در روایت گریم، سفیدبرفی زمانی بیدار می‌شود که تکه سیب زهرآلود از گلویش بیرون می‌آید. در این نسخه، این اتفاق نرم‌تر شده است: محفظه شیشه‌ای تکان می‌خورد، تکه سیب از لب‌های سفیدبرفی بیرون می‌افتد و طلسم می‌شکند.

پایان داستان هم تغییر کرده است. در نسخه اصلی، ملکه بدجنس مجبور می‌شود کفش‌های آهنی داغ بپوشد و آن‌قدر برقصد تا بمیرد. در این نسخه، او به جنگل فرار می‌کند و دیگر هیچ‌کس او را نمی‌بیند.

میلاد تقی زاده نیم‌رخ

درباره نویسنده