brave-baron-story-1

شارون با پدرش توی درمانگاه نشسته! شارون عروسکش جرجی رو هم با خودش آورده! جرجی یک میمون قرمز خیلی نرمه و شارون اون رو با خودش همه جا میبره!

شارون الان جرجی روی کیفش نشونده وپدرش رو بغل کرده!

brave-baron-story-2

شارون به پدرش گفت:

من از آمپول زدن میترسم! نکنه که سوزنش تیز باشه و من دردم بیاد!

brave-baron-story-3

پدر شارون جواب داد:

ولی آمپول زدن باعث میشه که سرماخوردگیت خوب بشه و دوباره سرحال بشی! طبیعیه که ترسیدی! اصلا اشکالی نداری! من و جرجی هم برای همین با تو اومدیم! که کمتر بترسی!

خانم دکتر از اتاقش اومد بیرون و گفت:

شارون! نوبت توعه!

بابا به شارون گفت:

زود باش شارون! باید بریم داخل!

brave-baron-story-4

شارون گفت:

بابا! نمیشه الان بریم خونه و فردا برگردیم!؟ به نظرم اینجوری بهتره‌ها!!

brave-baron-story-5

بابا گفت:

یادته که بهت گفتم اگر شجاع باشی و آمپولت رو بزنی، چی برات میگیرم؟!

شارون با خوشحالی فریاد زد:

یک آبنبات قرمز خوشمزه!

brave-baron-story-6

خانم دکتربا مهربونی به شارون گفت:

این میمون توعه؟ میتونیم اون رو هم معاینه کنیم؟!

brave-baron-story-7

شارون به باباش و بعد به جرجی نگاه کرد و لبخند زد و به خانم پرستار گفت:

بله حتما!

brave-baron-story-8

خانم دکتر، جرجی رو معاینه کرد و بعد رو به شارون کرد و گفت:

حالا نوبت توعه! باید تو رو معاینه کنم!

brave-baron-story-9

بعد از این که خانم دکتر، شارون رو معاینه کرد، رو به شارون کرد و گفت:

شارون! میشه به من کمک کنی که به جرجی یک آمپول بزنم؟ به نظرم اگر تو دستش رو بگیری، کمتر میترسه و حالش بهتر میشه!

brave-baron-story-10

خانم دکتر خیلی آروم به جرجی یک آمپول زد و گفت:

بفرمایید! تموم شد!

شارون خندید و جرجی رو بغل کرد!

brave-baron-story-11

خانم دکتر گفت:

حالا نوبت توعه شارون! راستی این عکس یک قهرمانه که روی پیراهنته؟!

brave-baron-story-12

حواس شارون کمی پرت شد و اومد به خانم دکتر جواب بده که ناگهان خانم دکتر گفت:

بفرمایید! تموم شد!

brave-baron-story-13

شارون گفت:

آخ! وایسا ببینم! اون قدرا هم درد نداشت!

brave-baron-story-14

خانم دکتر گفت:

من میدونم که یه کوچولو دستت میسوزه! ولی آمپول زدن تموم شد و تو خیلی خیلی پسر شجاعی بودی! حالا میتونی بری!

brave-baron-story-15

وقتی شارون از اتاق دکتر اومد بیرون، بابا گفت:

بفرمایید! یک آبنبات قرمز خوشمزه برای شارون شجاع ما!

شارون خندید و از پدرش تشکر کرد!

brave-baron-story-16
3 1 رای
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

سبد خرید

0
image/svg+xml

No products in the cart.

بازگشت به صفحه محصولات