لوگو موشیما
لوگو موشیما

قصه کودکانه آتشی و حباب‌های جادویی

قصه کودکانه آتشی و حباب‌های جادویی
میلاد تقی زاده نیم‌رخ

.

.

آتشی اژدهای کوچولویی است که تمام زورش را جمع می‌کند تا مثل پدرش آتش فوت کند، اما به جای شعله‌های داغ، حباب‌های درخشان از دهانش بیرون می‌پرد و راهی جنگل می‌شود تا…

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود یک اژدهای کوچولوی قرمز بود که اسمش را «آتشی» گذاشته بودند. آتشی بال‌های خیلی کوچکی داشت و همیشه آرزو می‌کرد که زودتر بزرگ شود تا بتواند مثل بقیه کارهای مهم انجام بدهد.

یک شب مهتابی، آتشی و بابایش در حیاط خانه‌شان کنار هم نشسته بودند. بوی خوشمزه مارشمالوهای کباب شده همه جا پیچیده بود و دهان آتشی را آب انداخته بود. بابا اژدها لبخندی زد، نفس عمیقی کشید و گفت: «نگاه کن پسرم! این‌طوری باید خوراکی‌ها رو گرم کنی.»

بچه اژدها در حال خوردن مارشمالو

بعد دهانش را باز کرد و گفت: «هووووووف!» یک شعله‌ی گرم و طلایی از دهان بابا بیرون آمد و مارشمالوها را حسابی نرم و شیرین کرد. آتشی با ذوق بالا و پایین پرید و گفت: «من هم می‌خوام! بابا من هم می‌خوام امتحان کنم!»

پختن مارشمالو با آتش اژدها

او سینه‌اش را جلو داد و لپ‌هایش را مثل دو تا بادکنک گنده باد کرد. آتشی چشم‌هایش را محکم بست و با تمام زوری که داشت فوت کرد: «پووووووووف!» اما ای وای، خبری از آتش نبود و اتفاق عجیبی افتاد.

فوت حباب به جای آتش از دهن بچه اژدها

به جای آتش، یک عالمه حباب رنگارنگ و درخشان از دهان آتشی بیرون آمد. حباب‌ها در هوا چرخ خوردند و یکی از آن‌ها با صدای «تِرق!» درست روی دماغ بابا اژدها ترکید. آتشی خیلی خجالت کشید و سرش را پایین انداخت.

بچه اژدها ناراحته

بغض راه گلوی اژدهای کوچولو را بست و اشک‌هایش روی گونه‌های قرمزش غلتیدند. او با ناراحتی گفت: «من اصلاً اژدهای خوبی نیستم! اژدها که حباب بازی نمی‌کنه.» بعد هم با غصه بدو بدو به سمت جنگل رفت تا تنها باشد.

آتشی زیر یک درخت بلوط بزرگ نشست و آرام گریه کرد. ناگهان یک پرنده‌ی آبی کوچولو روی شاخه پرید و گفت: «جیک جیک! اژدها کوچولو چرا چشمات قرمز شده؟ واسه چی داری گریه می‌کنی؟»

بچه اژدها با پرنده آبی صحبت میکنه

آتشی فین‌فین کرد و با صدای لرزان گفت: «آخه من نمی‌تونم مثل بابام آتش فوت کنم. من خیلی اژدهای عجیبی هستم چون فقط حباب می‌سازم!» پرنده خندید و روی شانه او نشست تا آرامش کند.

پرنده گفت: «غصه نخور دوست من! وقتی من جوجه بودم، اصلاً بال نداشتم و نمی‌تونستم پرواز کنم. اون موقع فقط یک گلوله کاموای کوچک بودم که روی زمین لی‌لی می‌کردم اما صبر کردم تا بزرگ شدم.»

یک قورباغه سبز و تپل از توی آب بیرون پرید: «شالاپ! بوینگ!» قورباغه گفت: «قور قور! راست می‌گه! من هم وقتی بچه بودم دست و پا نداشتم و فقط یک دم دراز داشتم که باهاش شنا می‌کردم.»

بچه اژدها با قورباغه صحبت میکنه

قورباغه دوباره یک پرش بلند زد و گفت: «من صبر کردم و بزرگ شدم تا پاهایم دربیاد. تو هم باید صبر کنی تا اژدهای بزرگی بشی.» آتشی کمی آرام شد و اشک‌هایش را پاک کرد تا به راهش ادامه بدهد.

همان‌طور که راه می‌رفت، صدای آه بلندی شنید: «هووووووه…» او جلوتر رفت و دید یک غول کوچولوی تپل به نام «مانی» روی یک سنگ بزرگ نشسته و زانوهایش را بغل کرده است.

آتشی جلو رفت و پرسید: «سلام مانی! چرا این‌قدر ناراحتی؟» مانی با لب‌های آویزان گفت: «حوصلم خیلی سر رفته و هیچ‌کس نیست که با من بازی کنه. تو چرا چشمات اشکی شده؟»

بچه اژدها بچه دیو ناراحت رو دید

آتشی با خجالت گفت: «من هم ناراحتم، آخه من اژدهای عجیبی هستم. به جای اینکه آتش داشته باشم، فقط حباب‌های خنده‌دار فوت می‌کنم!» چشم‌های مانی ناگهان از خوشحالی برق زد و گفت: «حباب؟ واقعاً؟ می‌شه ببینم؟»

آتشی کمی خجالت کشید، اما نفس عمیقی کشید و با تمام قدرت فوت کرد: «پووووووووف!» هزاران حبابِ براق و رنگی در هوا پخش شدند و روی موها و گوش‌های مانی نشستند. مانی از خوشحالی ریسه رفت و خندید.

غول کوچولو با دست‌های بزرگش شروع کرد به گرفتن حباب‌ها: «تِرق! تِرق! تِرق!» مانی با صدای بلند می‌خندید و می‌گفت: «وای چقدر قشنگن! آتشی تو فوق‌العاده‌ای! بیا باز هم برام حباب درست کن تا بازی کنیم.»

بچه دیو و بچه اژدها با حباب ها خوشحال شدن

آتشی وقتی دید مانی این‌قدر خوشحال است، خودش هم خنده‌اش گرفت. آن‌ها کل شب را با هم بازی کردند و حسابی خوش گذراندند. آتشی فهمید که هر چیزی زمان خودش را دارد و با حباب‌هایش می‌تواند بهترین دوست دنیا را خوشحال کند.

پایان.

چه چیزی می‌آموزیم؟

ما یاد می‌گیریم که هر کسی توانایی‌های خاص خودش را دارد و نباید خودمان را با بزرگترها مقایسه کنیم. گاهی اوقات چیزهایی که فکر می‌کنیم نقص هستند، می‌توانند باعث شادی دیگران و پیدا کردن دوستان خوب شوند. صبر کردن برای بزرگ شدن، بخشی از مسیر زیبای زندگی است.

سوالاتی برای گفتگو با کودک

  • به نظرت چرا آتشی اول داستان غمگین بود؟
  • پرنده و قورباغه چه حرف‌های قشنگی به آتشی زدند تا او را آرام کنند؟
  • اگر تو جای مانی بودی، از دیدن حباب‌ها خوشحال می‌شدی؟
  • فکر می‌کنی آتشی وقتی بزرگ شود می‌تواند آتش فوت کند؟
  • تو چه کار خاصی بلدی که بقیه را خوشحال می‌کند؟
میلاد تقی زاده نیم‌رخ

درباره نویسنده