داستان کودکانه قایم موشک

در یک عصر خیلی زیبا، جیمز، خواهرش سالی و بهترین دوستشون مارک در کنار هم قدم میزدن. اونا حسابی حوصلشون سر رفته بود.

اونا از صبح تا عصر کلی با هم بازی کرده بودن ولی دیگه هوا تاریک شده بود و نمیتونستن چیزی رو ببینن. برای همین بازی کردن حسابی سخت شده بود!! مثلا نمیتونستن فوتبال بازی کنن چون نمیتونستن توپ رو توی تاریکی ببینن.

ولی جیمز، سالی و مارک، دلشون نمیخواست برن داخل خونه و بازی بکنن؛ چون هوا خیلی خوب و بهاری بود و دوست داشتن که از اون هوا لذت ببرن چون کل زمستون مجبور شده بودن که داخل خونه بازی کنن.

هنوز کمی تا زمان خونه رفتنشون مونده بود ولی نمیدونستن که چه بازی‌ای انجام بدن!!

مارک با صدای ناراحتی گفت:

به نظرم بهتره که من برم خونه!!!

جیمز جواب داد:

بیخیال دیگه!! هنوز وقت داریم که یک بازی دیگه انجام بدیم!!

سالی کمی فکر کرد و با خوشحالی گفت:

من یه فکری دام!!! چطوره قایم موشک بازی کنیم؟؟

جیمز گفت:

اتفاقا این نوک زبونم بود!!!! این بازی خیلی با حاله!!

سالی با دلخوری گفت:

آره تو همیشه همینو میگی!!! همش میخوای بگی قبل از من فکرای خوب میاد تو سرت!!

جیمز با داد گفت:

نهههه، نهههه!!!

سالی جیغ زد:

چرااااا، چراااااا!!

مارک که کلافه شده بود، سرشو تکون داد و زیر لب گفت:

واااای باز دوباره اینا شروع کردن!!

و بعد داد زد:

باشه قبوله!!! قایم موشک بازی میکنیم!!! من چشم میذارم!!

مارک برگشت و روی یک درخت بلند، چشم گذاشت و شروع کرد به شمردن:

صد، نود و نه، نود و هشت، نود و هفت،…

جیمز و سالی دست از بحث کردن برداشتن و هر کدوم به یک سمتی دویدن تا یک جای خوب برای قایم شدن پیدا کنن!! اونا هنوز صدای مارک رو میشنیدن که داشت میشمرد:

چهار، سه، دو، یک. من دارم میااام!!

مارک شروع کرد به گشتن تا ببینه جیمز و سالی کجا قایم شدن!!

پیدا کردن سالی همیشه خیلی خیلی آسون بود!! سالی همیشه پشت نزدیک‌ترین درخت قایم میشد تا بتونه زود سک سک بکنه. مارک رفت تا پشت بزرگترین درخت رو بگرده. ولی تعجب کرد چون سالی اونجا نبود!!

مارک با خودش گفت:

شرط میبندم که پشت اون بوته‌ی بزرگه!!!

ولی سالی حتی اونجا هم نبود!!

همین که مارک از پشت بوته برگشت، جیمز رو دید که داره به سمت درخت میدوه!!! قبل از این که مارک بتونه به شونه‌ی جیمز ضربه بزنه، جیمز به درخت ضربه زد و گفت:

سک سک، سک سک!!!! راستی سالی رو هنوز پیدا نکردی؟؟

مارک گفت:

نه!!! من هنوز نتونستم اونو پیدا کنم!!! داره دیر میشه و باید زود برگردیم خونه!!

پس هر دو تا پسر شروع کردن به فریاد زدن:

سالی، سالی، بیا بیرون!!! باید بریم خونه!! سالی کجایی؟؟

ولی هیچکس جواب نداد!!! حتی صدای پای سالی هم شنیده نمیشد!!

اونا دوباره فریاد زدن:

سالی زود باش بیا بیرون!! دیر شده!!

ولی بازم هیچ صدایی نیومد!! اونا دیگه کم کم نگران شدن!! مارک و جیمز راه رفتن تا دنبال سالی بگردن!! همینطور که توی منطقه راه میرفتن داد میزدن:

سالی، سالی، بیا بیرون دیگه، قبوله تو بردی!!!!

ولی همچنان سالی جواب نمیداد!! انگار که از روی زمین ناپدید شده بود!!

تو همین موقع سالی توی تاریکی نشتسته بود و ترسیده بود. اون درست یادش نمیومد که چی شده!!! اون دویده بود تا زیر تنه‌ی یک درخت بزرگ قایم بشه، اما افتاده بود توی یه گودال بزرگ که زیر تنه‌ی درخت بود. الان فقط میتونست ستاره‌های آسمون رو ببینه!!

اون با صدای بلند فریاد میزد:

کمک، کمک، لطفا به من کمک کنییییید!!!

مارک با صدای هیجان زده‌ای گفت:

جیمز، اون صدا رو شنیدی؟؟ سالی داره درخواست کمک میکنه!!

جیمز فریاد زد:

سالی بازم داد بزن تا بتونیم پیدات کنیم!!

سالی صدای برادرش رو شنید و به داد زدن ادامه داد!! بعد از مدت کوتاهی جیمز و مارک، به بالای اون گودال بزرگ رسیدن که زیر تنه‌ی درخت بود!!

جیمز پرسید:

سالی تو زیر تنه‌ی درخت گیر کردی؟؟

سالی با ناراحتی جواب داد:

یه جورایی!! من افتادم توی گودال!! من میخواستم پشت تنه‌ی درخت قایم بشم که این اتفاق افتاد!! لطفا به من کمک کنید! من خیلی میترسم!! اینجا خیلی تاریکه!

مارک گفت:

جیمز تو همین جا پیش سالی بمون!!! من میرم و پدرم رو میارم تا به سالی کمک کنه!!

سالی اینو گفت و خیلی سریع به سمت خونشون دوید.

جیمز گفت:

سالی اصلا نترسیا!! من همین جا پیش تو میمونم.

سالی با ترس و لرز گفت:

من اینجا تنهاعم!! تو اون بالایی!!

همینطور که سالی داخل گودال تکون میخورد، پاش محکم به یک چیزی برخورد کرد!! خیلی ترسید و شروع کرد به گریه کردن!!

جیمز داد زد:

سالی چی شده؟

سالی با صدای لرزون جواب داد:

یک چیزی ابن پایینه!!

درست در همون لحظه، مارک و پدرش دوون دوون خودشونو به اون جا رسوندن!!

پدر مارک که شنید سالی داره گریه میکنه، کنار گودال زانو زد و آروم گفت:

سالی، تو سالمی؟؟ حالت خوبه؟؟ صدمه دیدی؟؟

سالی گفت:

نه، ولی یک چیزی این پایینه!! من خیلی میترسم!!

پدر مارک گفت:

سالی عقب بایست. من میخوام یک طناب بندازم پایین و خیلی زود میام پیش تو.

پدر مارک یک طناب محکم رو به تنه‌ی درخت گره زد. گودال رو پیدا کرد و خیلی آروم با طناب از گودال پایین رفت. سالی تا تونست پدر مارک رو ببینه خیلی آرومتر شد. نه فقط به خاطر اینکه دیگه تنها نبود، بلکه به خاطر اینکه پدر مارک با خودش یک چراغ قوه آورده بود و غار خیلی خیلی روشن شد.

پدر فرانک تا روی زمین گودال رسید، نور چراغ قوه رو روی سالی گرفت و اونو محکم بغل کرد و گفت:

اصلا نترس سالی، من خیلی زود تو رو از اینجا میبرم بیرون!!

اون نور چراغ قوه رو دور گودال چرخوند و دید که یک چیزی توی پتوی کهنه پیچیده شده!!

پدر مارک فریاد زد:

مارک! جیمز! یک چیزی این پایینه! من میبندمش به طناب و میخوام که شما اونو بکشید بالا.

جیمز جواب داد:

چشم حتما!!

مارک و جیمز اون شی رو با طناب بالا کشیدن و طناب رو از دورش باز کردن و دوباره طناب رو داخل گودل انداختن. گودال زیاد عمیق نبود. به همین خاطر پدر مارک سالی رو با دستاش بلند کرد تا اون بتونه از گودال بیرون بره. سپس خودش طناب رو گرفت و با یک پرش سریع از گودال بیرون رفت!!

پدر مارک با خوشحالی گفت:

بیایید همه بریم خونه‌ی ما و یک لیوان چایی بخوریم. من به پدر و مادر جیمز و سالی زنگ میزنم تا نگران نشن!! بهتره زود بریم و ببینیم که این گنجی که سالی پیدا کرده چیه؟!

وقتی به خونه‌ی مارک رسیدن، همونطور که از چایی داغ و دلچسب مینوشیدن، آروم و خیلی با دقت، پتوهای کهنه رو از دور اون شی باز کردن. وقتی همه چیز کنار رفت، یک جعبه‌ی چوب پیدا شد. اونا خیلی آروم بازش کردن و حسابی شگفت زده شدن!!

سالی چیزی رو که میدید اصلا باور نمیکرد!!! مارک، جیمز و پدر مارک هم حسابی شگفت زده شده بودن!!! داخل جعبه پر از جواهرات رنگارنگ بود! یاقوت، یشم و زمرد!! کلی هم طلا و سکه‌ی گران بها توی جعبه بود!!

جیمز و مارک فریاد زدن:

هوراااا ما پولدار شدییییم!!

پدر مارک قاطعانه گفت:

نه کاملا، شاید یک نفر اینو گم کرده. ما اصلا نباید این پول رو خرج کنیم قبل از این که مطمئن بشیم صاحبش کیه. در ضمن، اونی که اینو پیدا کرده سالیه، نه شما!!!

سالی با مهربونی گفت:

من حاظرم که اینو با همه قسمت کنم!

پدر مارک گفت:

ممنونم سالی، ولی کار درست اینه که این صندوق رو تحویل پلیس بدیم!!

روز بعد، اونا به ایستگاه پلیس رفتن و توضیح دادن که چه اتفاقی افتاده. جعبه‌ی جواهرات رو هم تحویل پلیس دادن تا اداره‌ی پلیس تحقیقاتش رو شروع کنه!!

بچه‌ها با ناراحتی از اداره‌ی پلیس بیرون اومدن!! حتی وقتی پدر مارک براشون بستنی خرید هم لبخند به لبشون نیومد و خوشحال نشدن.

چند هفته گذشت و هیچ خبری از پلیس نشد!! تا این که یک روز پدر مارک به سالی زنگ زد و گفت:

سالی، پلیس همین الان تلفن کرد. به نظرم بهتره سریع با پدر و مادرت بیاین خونه‌ی ما. فکر کنم پلیس یک خبر بد راجع به گنج داره. اونا هم دارن میان خونه‌ی ما و بهمون گفتن که وقتی برسن همه چیز رو توضیح میدن!!

سالی و جیمز یک کلمه هم در راه خونه‌ی مارک با هم صحبت نکردن. سالی با خودش تصور کرده بود که خبر بد اینه که گنج مال یک نفر دیگست که گمش کرده بوده!!

اون زیر لب غر غر کرد:

اصلا مگه قرار نبود هر کسی که چیزی رو پیدا میکنه، برای خودش برداره؟؟

سالی تموم مدت با ناراحتی و عصبانی از شیشه‌ی ماشن، بیرون رو نگاه میکرد!

وقتی اونا به خونه‌ی مارک رسیدن، آقای پلیس همراه با جعبه‌ی گنج اونجا بود. قتی سالی وارد شد، آقای پلیس خودش رو معرفی کرد و گفت:

این جعبه مال تو هستش سالی. پدر و مادرت باید چند تا برگه رو امضا بکنن؛ ولی جعبه و محتویاتش مال توعه!!

سالی، مارک و جیمز از خوشحالی جیغ کشیدن و دور اتاق دویدن. سالی پرسید:

پس خبر بد چیه آقای پلیس؟

پلیس گفت:

الان تو یک ثروت خیلی خیلی زیاد داری. ثروتی که احتمالا تا آخر میتونی باهاش تو شادی و خوشحالی زندگی کنی. همچین ثروتی کلی مسئولیت با خودش همراه داره!!

سالی اون لحظه درست متوجه حرف آقای پلیس نشد و زیاد هم روش فکر نکرد. چون واقعا خوشحال و هیجان زده بود.

مارک پرسید:

سالی، تو پولتو با ما قسمت میکنی؟؟

سالی جواب داد:

معلومه که قسمت میکنم. اگر شما به من کمک نمیکردین من هنوز توی گودال تنها بودم!!!

چند روز بعد، سالی همه رو به خونش دعوت کرد و گفت:

من تصمیم گرفتم که با پول گنج چیکار کنم! من یک ششمش رو به پدر و مادرم میدم. یک ششمش رو هم میدم به والدین فرانک. یک شمش هم به جیمز و یک ششم هم به فرانک. یک شمش باقی مونده رو هم خودم برمیدارم!!

جیمز که ریاضیش خیلی خوب بود، با غرور گفت:

ولی اینجوری که یک ششم پولت باقی میمونه!!!

سالی گفت:

نه نمیمونه!!!

جیمز گفت:

چرا میمونه!!

سالی با عصبانیت فریاد زد:

نهههه!! نمیمونه!!!!

فرانک دوباره با کلافگی گفت:

این دو تا دوباره شروع کردن!!!

سالی گفت:

نه نمیمونه!! چون من یک ششم باقی مونده رو میخوام به یک خیریه اهدا کنم!!!

مادر و پدر سالی خیلی با اون موافق بودن. به نظر اونا این کار خیلی مسئولانه و درست میومد. اونا حسابی به دخترشون افتخار میکردن و فهمیدن که سالی متوجه حرف آقای پلیس و مسئولیت بزرگی که روی دوشش هست شده!

همین حالا نظر خود را با دیگران به اشتراک بذارید: کلیک کنید

دسته بندی‌های مقاله: داستان کودکانهداستان کودکانه برای سنین 9-7 سالداستان های کودکانه طولانی
امتیاز 3 از 5 (2 نفر رای داده‌اند)
3 2 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

سبد خرید

0
image/svg+xml

No products in the cart.

بازگشت به صفحه محصولات