my-best-friend-crew-story-1

اسم این دختر کوچولو، ماریاست! ماریا یه دختر خیلی شیرین با موهای نارنجی به هم ریخته است! پوست ماریا مثل برنج سفیده و لپ‌هاش حسابی قرمزه! تازه ماریا روی صورتش کلی کک و مک داره!

my-best-friend-crew-story-2

وقتایی که آسمون ابریه و داره بارون میباره، ماریا از پنجره به بیرون خیره میشه و مشغول خیال بافی میشه! اون تصور میکنه که کک و مک‌های صورتش مثل ستاره‌های آسمون هستن! ماریا کک و مک‌هاش رو باخودکار قرمز شبیه ستاره میکنه و توی ذهنش خودش رو توی لباس فضانوردی تصور میکنه.

my-best-friend-crew-story-3

یک روز پاییزی خیلی زیبا، ماریا با مادربزرگش به پارک رفت تا به کبوترها غذا بده.

my-best-friend-crew-story-4

مادربزرگ فکر میکرد که همیشه باید به کبوترها غذا بده! و به نظر میرسید که کبوترها هم حسابی مادربزرگ رو دوست دارن.

ولی ماریا اصلا از کبوترها خوشش نمیومد! کبوترها هم زیاد ماریا رو دوست نداشتن! هر وقت که ماریا میخواست به اونا غذا بده، پرواز میکردن و میرفتن!

my-best-friend-crew-story-5

برای همین هر وقت مادربزرگ به ماریا یک تیکه نون میداد تا به کبوترها بده، ماریا ترجیح میداد که خودش اون تیکه نون رو بخوره! اما مادربزرگ هیچوقت اجازه نمیداد و میگفت:

این نون‌ها، غذای کبوترهاست!

اون روز هم ماریا میخواست نون‌ها رو برای کبوترها بریزه، اما اونا قبل از این که نون‌ها روی زمین بریزن، از دست ماریا فرار کردن!

my-best-friend-crew-story-6

همون لحظه، یک پرنده که داشت روی زمین بال‌های سیاهش رو تکون میداد، توجه ماریا رو جلب کرد. این پرنده بزرگ بود و منقار خیلی تیزی داشت! بال‌های سیاهش هم حسابی زیبا بودن!

این پرنده سریع به سمت ماریا اومد و نونی که ماریا روی زمین انداخته بود رو خورد!

my-best-friend-crew-story-7

ماریا که حسابی خوشحال شده بود، شروع کرد به خندیدن! اون دوباره یک تکه نون روی زمین انداخت! کلاغ سیاه سریع نون رو با منقارش برداشت و خورد!

my-best-friend-crew-story-8

ولی مادربزرگ دنبال کلاغ دوید و اونو فراری داد توی جنگل بین درخت‌های بلند!

my-best-friend-crew-story-9

مادربزرگ توی راه خونه برای ماریا توضیح داد:

ما به کلاغا غذا نمیدیم! اونا بدجنس و بی ادبن و اصلا مهربون نیستن!

اما ماریا اینجوری فکر نمیکرد! به نظر ماریا کلاغا خیلی زیبا بودن! و تازه به نظر میومد که خیلی ماریا رو دوست دارن!

my-best-friend-crew-story-10

روز بعد، وقتی ماریا و مادربزرگ به پارک برگشتن، ماریا کلاغ رو دید که روی نیمکت پارک، منتظر ماریا نشسته!

my-best-friend-crew-story-11

مادربزرگ با کیفش گذاشت دنبال کلاغ ولی کلاغ اصلا از جاش تکون نخورد. کلاغ روی زمین بال بال میزد و با کنجکاوی به ماریا نگاه میکرد!

my-best-friend-crew-story-12

مادربزرگ دوباره کلاغ‌ها رو فراری داد و بعد یه مشت نون خوشمزه برای کبوترها روی زمین ریخت!

کلاغ کوچولو پرواز کرد و روی یک شاخه‌ی درخت نشست! اون داشت به ماریا نگاه میکرد! ماریا حسابی ناراحت شد! به نظر ماریا این خیلی ناعادلانه بود!

my-best-friend-crew-story-13

وقتی خورشید به وسط آسمون رسید، ماریا و مادربزرگ به سمت خونه راه افتادن! اما کلاغ هم دنبال اونا پرواز میکرد و چشم ازشون بر نمیداشت!

کلاغ از این شاخه به اون شاخه میپرید و دنبال ماریا پرواز میکرد!

my-best-friend-crew-story-14

ماریا حسابی تعجب کرده بود! مگه چی میشد که به این کلاغ غذا بده؟! این کلاغ که خیلی مهربون بود! اصلا هم به نظر بدجنس و بی ادب نمیومد!

وقتی ماریا و مادربزرگ به خونه رسیدن، ماریا برای دوستش دست تکون داد و باهاش خداحافظی کرد.

my-best-friend-crew-story-15

صبح روز بعد، ماریا آماده شد که به پارک بره! اون جیب‌هاشو با کلی خرده نون پر کرده بود! ماریا همه‌ی خرده نون‌ها رو برای کلاغ برداشته بود!

my-best-friend-crew-story-16

ولی کلاغ کجا بود؟! ماریا اصلا نمیتونست اونو پیدا کنه!

کلاغ روی نیمکت نبود!

اون روی شاخه‌ی درختا هم نبود!

کلاغ توی بوته‌ها یا توی آسمون هم نبود!

my-best-friend-crew-story-17

ماریا که حسابی ناراحت و نا امید شده بود، برگشت خونه! مامان و بابا و مادربزرگ که صورت ناراحت ماریا رو دیدن، حسابی براش نگران شدن! اونا میخواستن بدونن چه بلایی سر دختر کوچولوشون اومده!

my-best-friend-crew-story-19

ماریا توی اتاقش، روی لبه‌ی تخت نشست! ماریا حسابی ناراحت بود و احساس تنهایی میکرد! آخه چرا ماریا هیچ دوستی نداشت؟! چرا کبوترا ماریا رو دوست نداشتن؟! چرا کلاغ ناپدید شده بود؟!

my-best-friend-crew-story-19

ولی ناگهان ماریا یه صدایی از بیرون پنجره شنید! کی بود که با چشم‌های مشکی درخشان داشت ماریا رو نگاه میکرد؟!

my-best-friend-crew-story-20

درسته! اون کلاغ زیبا بود!

ماریا یک صندلی بر داشت و ازش بالا رفت و سریع پنجره رو باز کرد!

my-best-friend-crew-story-21

ماریا به کلاغ گفت:

من فکر کردم که تو منو تنها گذاشتی!

ماریا حسابی خوشحال بود و داشت میخندید! اون خیلی از برگشتن دوستش هیجان زده شده بود!

my-best-friend-crew-story-22

ماریا خرده نون‌ها رو از جیبش در آورد و جلوی پنجره ریخت! کلاغ با خوشحالی شروع به خوردن کرد!

ماریا تموم جرئتش رو جمع کرد و به آرومی کلاغ رو نوازش کرد.

my-best-friend-crew-story-23

کلاغ وقتی غذاش رو تموم کرد، از پیش ماریا نرفت! اون نشست تا به داستان گفتن ماریا گوش بده و برای اون برقصه و سرگرمش کنه!

ماریا خیلی خوشحال بود که بالاخره یه دوست خوب پیدا کرده!

my-best-friend-crew-story-24
5 1 رای
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
مریم
مریم
2 ماه قبل

عالی بود

سبد خرید

0
image/svg+xml

No products in the cart.

بازگشت به صفحه محصولات