the-elephant-in-the-room-story-1

اون روز صبح، وقتی لیندی از خواب بیدار شد، چشمش به یک چیز خیلی خیلی عجیب افتاد! یک فیل خیلی بزرگ توی اتاق لیندی بود!

لیندی سریع دوید پایین و با داد و فریاد به مامانش گفت:

مامان! مامان! یک فیل خیلی گنده توی اتاق منه!

مادرش که تعجب کرده بود، گفت:

معلومه که نیست لیندی! همه میدونن که فیل‌های توی خونه‌ی آدما نیستن!

همون موقع، فیل یک خمیازه‌ی گنده کشید.

the-elephant-in-the-room-story-2

سر میز صبحانه، پدر لیندی بهش گفت:

لیندی، میشه لطفا شیر رو از توی یخچال بیاری؟

لیندی گفت:

نمیشه پدر! آخه فیل گنده همه‌ی شیر رو سر کشیده!

پدرش گفت:

نه! هیچ فیلی شیر رو نخورده! فیل‌ها که توی شهر زندگی نمیکنن! همه اینو میدونن!

فیل که یک عالمه شیر خورده بود، یک آروغ بلند زد!

the-elephant-in-the-room-story-3

سر کلاس توی مدرسه، خانم معلم با غر و لند گفت:

لیندی! این چه تخته سیاهیه که با خودت آوردی؟ چرا اینقدر چروک خورده؟

لیندی گفت:

خانم معلم! این که تخته سیاه نیست! این فیل منه!

خانم معلم گفت:

نه! معلومه که این فیل نیست! همه میدونن که توی مدرسه هیچ فیلی نیست!

ولی فیل ساندویچ ناهار خانم معلم رو یک لقمه‌ی چپ کرد.

the-elephant-in-the-room-story-4

موقع زنگ تفریح، فیل دنبال لیندی راه افتاد و به زمین بازی رفت! اما چون خیلی بزرگ بود همش به تاب و سرسره‌ها میخورد! لیدی که کلافه شده بود داد زد و به فیل گفت:

از این جا برو! تو اصلا واقعی نیستی! تو نباید اینجا باشی! همه اینو میدونن!

فیل که خیلی دلش شکسته بود، اشک‌هاش رو با خرطومش پاک کرد و از اونجا دور شد!

the-elephant-in-the-room-story-5

بعد از مدرسه، لیندی دیگه نمیتونست فیل رو ببینه! اون نگران شده بود! لیندی فریاد زد:

فیل! فیل؟ تو کجایی؟ حالت خوبه؟

the-elephant-in-the-room-story-6

لیندی بدون فیل به سمت خونه راه افتاد! اون خیلی خیلی احساس تنهایی میکرد!

به خاطر همین روی پله‌های بیرون خونه نشست و صبر کرد…

و صبر کرد…

و صبر کرد…

the-elephant-in-the-room-story-7

و بعد ناگهان…

لیندی یک خرطوم دید!!

و بعد یک بدن خیلی گنده!!

و بعد دو تا گوش بادبزنی بزرگ!!

فیل داشت از توی جاده به سمت لیندی میومد!

the-elephant-in-the-room-story-8

لیندی دوید و فیل رو بغل کرد! اون همینطور که اشک میریخت، گفت:

معذرت میخوام! مظوری نداشتم! من میدونم که تو واقعی هستی! تو فیل با مزه و مهربون منی!

the-elephant-in-the-room-story-9

فیل، لیندی رو با خرطومش بلند کرد و روی پشتش سوار کرد! و بعد اون دو تا با هم از خیابون رد شدن! لیندی برای همسایه‌ها دست تکون داد و گفت:

سلام خانم گرین! سلام آقای گرین!

خانم گرین به لیندی اشاره کرد و به بقیه گفت:

به لیندی نگاه کنید! اون چطوری رفته اون بالا! شاید قدش بلند شده!

آقای گرین گفت:

حرفای عجیب میزنی‌ها!!! دختر بچه‌ها که اینقدر قدشون بلند نمیشه! همه اینو میدونن!

the-elephant-in-the-room-story-10

فیل، لیندی رو برد کنار رودخونه! فیل خرطومش رو مثل سرسره دراز کرد و لیندی از روی اون سر خورد پایین! لیندی با شادی گفت:

هووووراااااااا!

لیندی و فیل کل روز کنار رودخونه بازی کردن! اونا شنا کردن و به هم آب پاشیدن و کلی خندیدن!

the-elephant-in-the-room-story-11

موقع خواب که رسید، فیل، لیندی رو روی تخت خوابوند و سرش رو با خرطومش ناز کرد. لیندی گفت:

فیل مهربون! مرسی که امروز این روز قشنگ رو برای من ساختی!

فیل، پتوی لیندی رو کشید روش و رفت تا بیرون از پنجره‌ی اتاق لیندی بخوابه!

the-elephant-in-the-room-story-12

لیندی با خودش گفت:

فیل‌ها، بهترین دوست‌های دنیا هستن! و اینو هیچ کس جز من و فیلم نمیدونیم!

the-elephant-in-the-room-story-13
5 1 رای
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
2 نظرات
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
پارسا
پارسا
1 ماه قبل

خیلی عالی🙏

ادمین
مدیر
پاسخ به  پارسا
1 ماه قبل

خواهش میکنم دوست عزیز

سبد خرید

0
image/svg+xml

No products in the cart.

بازگشت به صفحه محصولات