the-sticky-brain-story-1

آریانا احساس خیلی بدی داشت! خیلی خیلی بد!

the-sticky-brain-story-2

اون اصلا حال و حوصله‌ی بازی کردن نداشت! با این که بهترین دوستش، مانا هم اونجا بود!

the-sticky-brain-story-3

مانا پرسید:

آریانا چی شده؟ چرا ناراحتی؟

آریانا جواب داد:

این هفته بدترین هفته‌ی دنیا بود! همه چیز خیلی بد بود!

the-sticky-brain-story-4

مانا گفت:

مگه چی شده؟

آریانا شروع کرد به توضیح دادن. اون غر میزد و غر میزد و حس میکرد که داره منفر میشه!

آریانا گفت:

روز شنبه، من بند کفشمو پاره کردم!

روز یکشنبه، از روی دوچرخه‌ام افتادم!

روز دوشنبه، بستنی ریختم روی تیشرت مورد علاقه‌ام!

the-sticky-brain-story-5

روز سه شنبه، من ماشین مسابقه‌ی مورد علاقه‌ام رو برای نشون دادن به کلاس آوردم، اما مکس هم مثل همون ماشین رو داشت و زودتر از من به کلاس نشونش داد!

روز چهارشنبه هم مامانم سر کار بود و یک ساعت دیر اومد دنبال من و من توی مدرسه موندم! کل هفته برای من خیلی بد بوده!

the-sticky-brain-story-6

مانا گفت:

صبر کن ببینم! من وقتی این اتفاق‌ها افتاد پیش تو بودم! تو بند کفشتو پاره کردی، اما یک کفش نو گیرت اومد که روش عکس رعد و برق داره و خیلی خفنه!

the-sticky-brain-story-7

تو از روی دوچرخه افتادی چون داشتی تلاش میکردی که بدون دست دوچرخه رو برونی و آخرش موفق هم شدی!

تو روی تیشرت مورد علاقه‌ات بستنی ریختی، اما پدرت اونو برات تمیز کرد!

the-sticky-brain-story-8

تازه! تو و مکس روز سه شنبه کلی با ماشین‌هاتون مسابقه دادید و همه‌ی بچه‌ها دیدن! و فکر کنم مادرت چهارشنبه تا دیروقت کار کرد تا بتونه آخر هفته تو رو ببره پیک نیک! میبینی؟؟ هفته‌ی تو اونقدرها هم بد نبوده!

آریانا گفت:

آره فکر کنم! خب من الان باید برم خونه! بعدا میبینمت!

the-sticky-brain-story-9+

آریانا خیلی گیج شده بود! برای همین رفت پیش مادرش و گفت:

مامان! من فقط چیزهای بد رو یادم مونده و این باعث میشه خودمم بد باشم!

مادرش اون رو بغل کرد و گفت:

اوه عزیزم! به نظر میاد که خیلی ناراحتی! میخوای یک رازی رو بدونی؟ منم بعضی وقتا همینجوری میشم! پدرت هم همینطور! همه‌ی آدم‌ها بعضی روزها این حس رو دارن!

the-sticky-brain-story-10

مادرش شروع کرد به توضیح داد:

توی روزگار خیلی خیلی قدیم…

the-sticky-brain-story-11

مردم همیشه باید مراقب چیزهای خطرناک میبودن! مثلا اگه حواسشون پرت میشد و گیر یک پلنگ بزرگ میوفتادن، ممکن بود آسیب ببینن! اما اگر یک چیز خوب مثل یک پرتقال آبدار رو از دست میدادن، هیچ مشکل جدی براشون پیش نمیومد! برای همین ذهن ما یاد گرفت که روی چیزهای بد تمرکز کنه! چون اینجوری میتونست ما رو امن و امان نگه داره!

the-sticky-brain-story-12

مادرش ادامه داد:

اما میدونی! فکرهای بد مثل چسب میمونن! اونا به مغزت میچسبن و بیرون نمیرن! حتی اگه خودت بخوای از شرشون خلاص بشی! اونا باعث میشن تا ما حس بدی داشته باشیم و حس کنیم که حتی خودمون هم بد شدیم!

آریانا پرسید:

پس فکرهای بد از فکرهای خوب، چسبونکی‌ترن؟

مادرش جواب داد:

بله! چیزهایی که باعث میشن تا ما بترسیم، ناراحت و عصبانی بشیم، خیلی چسبونکی هستن! ذهن ما اونا رو بیشتر میبینه و بهشون فکر میکنه! پس این فقط تو نیستی که چیزهای بد رو بیشتر میبینی و بهشون فکر میکنی! همه‌ی آدم‌ها همینجورن!

the-sticky-brain-story-13

آریانا گفت:

خب من دوست ندارم چسبونکی باشم!

مادرش خندید و گفت:

خب من یه خبر خوب برات دارم! اول این که ما قرار نیست وقتی از چیزی ناراحت میشیم یا فکرای بد به سراغمون میان، از دست خودمون عصبانی بشیم! به جاش ما میتونیم ذهنمون رو تغییر بدیم تا به چیزهای خوب فکر بکنه! هر چی بیشتر تمرین بکنیم، ذهنمون قویتر میشه! یادت میاد روز اولی که دوچرخه سوار شدی؟! خیلی سخت بود و خیلی هم زمین خوردی! ولی تو موفق شدی و الان خیلی توش مهارت داری!

the-sticky-brain-story-14

آریانا گفت:

آره! من الان توی دوچرخه سواری رقیب ندارم!

مادرش گفت:

مغز ما هم همینجوری کار میکنه! هرچی بیشتر تمرین کنی، قویتر میشه!

the-sticky-brain-story-15

آریانا گفت:

پس ما میتونیم ذهنمون رو عوض کنیم و چیزهای بد رو یه جور دیگه ببینیم؟

مادرش گفت:

آره! به جای چسبونکی شدن، ما باید فکر کنیم که روی چی میخواییم تمرکز کنیم!

آریانا شروع کرد به فکر کردن:

خب اگر من تمرین کنم، میتونم بفهمم که چیزهای بد، خیلی هم بد نیستن و ذهن من فقط داشته بخشی از اون‌ها رو به من نشون میداده!

مادرش لبخند زد و گفت:

درسته! ما میتونیم به ذهنمون یاد بدیم که بیشتر وقت‌ها، چیزهای خوب رو ببینه! بذار همین الان تمرین کنیم! هر وقت که یک اتفاق خوب میوفته، سعی کن که بهش بچسبی! اول یه نفس عمیق بکش و به چیزی که باعث میشه حس خوبی داشته باشی فکر کن! اون میتونه هرچیزی باشه!

مثل یک رنگین کمان زیبا!

یا گرفتن یک هدیه!

یا یک چیز کوچک مثل یک لیوان آب خنک!

the-sticky-brain-story-16

به این فکر کن که چیزهای خوب باعث میشن ما چه حسی داشته باشیم!

آریانا گفت:

وای مامان! خیلی راحته که ذهنمون رو عوض کنیم!

the-sticky-brain-story-17

مادرش گفت:

پس وقتی همه چیز به نظرت بد بود، سعی کن فکرهای خوب رو بگیری و بهشون بچسبی!

the-sticky-brain-story-18

هفته‌ی بعد، آریانا و مانا داشتند پیاده به مدرسه میرفتن که ناگهان آریانا زمین خورد!

مانا گفت:

اوه اوه! نکنه دوباره یه هفته‌ی خیلی بد داری؟

the-sticky-brain-story-19

آریانا حس کرد که صورتش داره داغ میشه! اون داشت عصبانی میشد اما یادش افتاد که ذهنش قدرت تغییر کردن داره!

اون یک نفس عمیق کشید و گرمای خورشید رو روی صورتش حس کرد! بله! حالا حالش بهتر شده بود!

the-sticky-brain-story-20

آریانا گفت:

خب من توی دردسر افتادم چون اتاقمو تمیز نکرده بودم، عینک اسب تک شاخم رو گم کردم و تیشرت صورتیم پاره شد! ولی تونستم توی حیاط بازی کنم، خونه‌ی درختی بسازم و با پدرم نون بپزم! پس فکر کنم اون قدرها هم بد نبوده!

the-sticky-brain-story-21

وای! به نظر تو هفته‌ی دیگه هم میتونم ذهنمو تغییر بدم؟

the-sticky-brain-story-22

همین حالا نظر خود را با دیگران به اشتراک بذارید: کلیک کنید

دسته بندی‌های مقاله: داستان کودکانهداستان کودکانه برای خوابداستان کودکانه برای سنین 6-4 سالداستان کودکانه برای سنین 9-7 سال
امتیاز 4 از 5 (4 نفر رای داده‌اند)
4 4 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

سبد خرید

0
image/svg+xml

No products in the cart.

بازگشت به صفحه محصولات