کیان یک راز جادویی عجیب داشت، او میتوانست صداها را ببیند! هر وقت صدایی توی خانه میپیچید، مثل یک حباب روشن و رنگارنگ توی هوا چرخ میخورد و بالا میرفت.

کیان عاشق دنبال کردن این حبابها بود. دستهای کوچکش را دراز میکرد، آنها را میگرفت و با صدای «هام!» قورتشان میداد.
یک بعدازظهر آفتابی، ساعت دیواری بزرگ شروع کرد به زنگ زدن: «تیکتاک، تیکتاک!» حبابهای بنفش و براقی توی اتاق پرواز کردند.
کیان دوید جلو و دهانش را تا جایی که میتوانست باز کرد. «هام!» و یک حباب بنفش را قورت داد.

ناگهان شکم کوچکش صدا داد: «تیکتاک، تیکتاک!» کیان غشغش خندید و روی زمین وول خورد. این صدا، شکم کوچکش را خیلی قلقلک میداد.

کیان دلش میخواست صداهای بیشتری را امتحان کند. همان موقع گربهی ملوس خانگیشان از کنارش رد شد.
گربه گفت: «میو!»
یک حباب صورتی، نرم و پشمالو در هوا چرخ خورد. کیان حباب صورتی را قاپید و تند قورت داد. «قورت!»

بعد، یک پرندهی آبی کوچک پشت پنجره نشست و خواند: «جیکجیک، جیکجیک!»
پرنده حبابهای آبیرنگی بیرون داد که در هوا میرقصیدند. کیان حبابهای آبی را هم گرفت و خورد. «هام!»

بعد محکم روی طبل اسباببازیاش کوبید: «بامبام!» حبابهای طلایی و درخشان توی اتاق بالا و پایین پریدند.
«قورت, قورت!» کیان همه حبابهای طلایی را هم خورد. حالا هر قدمی که برمیداشت، شکمش یک آهنگ خیلی خندهدار میزد.

«تیکتاک! میو! جیکجیک! بامبام!» همه صداها توی دلش با هم قاطی شده بودند. شکم کیان شده بود یک طبل بزرگِ پرسرصدا.

درست همان موقع، بابا روی مبل نشست و یک خمیازه بزرگ و طولانی کشید.
بابا گفت: «آآآآآه!»
یک حباب غولپیکر شبیه یک تکه ابر نرم و پنبهای توی اتاق چرخ خورد. این دیگر یک حباب خیلی خیلی بزرگ بود! چشمان کیان گرد شد.

کیان حباب غولپیکرِ خمیازه را با هر دو دستش گرفت و قورت داد. «قورت!» اما وای، نه! شکمش مثل یک بادکنک بزرگ، باد کرد.

شکم کیان سنگین شده بود. توی شکمش شلوغ پلوغ شده بود. صدای ساعت، میوی گربه، جیکجیک پرنده و صدای طبل، خوردند به آن خمیازهی غولپیکر!
صداها به هم خوردند و شلوغکاری راه انداختند. شکم کیان با یک صدای بم و سنگین لرزید: «بــــوم!»

خمیازهی غولپیکرِ بابا برای شکم کوچک کیان، خیلی بزرگ بود. کیان دستش را روی شکم قلمبهاش کشید.
کیان گفت: «ای وای!»
کیان یک نفس خیلی عمیق کشید. لپهایش را باد کرد؛ بزرگِ بزرگ، مثل دو تا بادکنک! بعد رو به سقف کرد.
کیان با تمام زورش فوت کرد: «فــــــــووووت!» یک عالمه حباب رنگارنگ از دهانش بیرون پرید و تمام اتاق را پر کرد.

حبابهای بنفش صاف پرواز کردند و برگشتند سر جایشان توی ساعت دیواری: «تیکتاک!» حباب صورتی و نرم هم پرید بغل گربهی ملوس.
گربه گفت: «میو!»
حبابهای آبی و طلایی هم پر کشیدند و رفتند. در آخر، حباب ابریِ غولپیکر صاف رفت آن طرف اتاق.
حباب بزرگِ بزرگ، درست برگشت توی دهان بابای خوابآلود. بابا چند بار پلک زد، لبخند زیبایی زد و چشمانش را بست.
همان لحظه، شکم کیان دوباره کوچک شد؛ سبکِ سبک و کاملاً بیصدا. کیان لبخندی زد و نفس راحتی کشید.

کیان روی فرش نرم و راحت دراز کشید. همه بدنش گرم و آرام شد. چقدر خوب بود که شکمش دوباره ساکت و بیحرکت شده بود.
پایان.
مشاهده کنید: بیش از 100 داستان کودکانه
چه چیزی میآموزیم؟
این قصه قشنگ به ما یاد میدهد که با قدرت تخیل میتوانیم دنیا و صداهای اطرافمان را رنگارنگ و زیبا ببینیم. همچنین یاد میگیریم که هر وقت درونمان خیلی شلوغ، پر سروصدا یا سنگین شد، با یک نفس عمیق و فوت کردن آرام، میتوانیم دوباره سبکی و آرامش را به بدنمان برگردانیم.
سوالاتی برای گفتگو با کودک
- اگر تو هم مثل کیان میتوانستی صداها را ببینی، فکر میکنی صدای خندهات چه رنگی یا چه شکلی بود؟
- وقتی شکم کیان با آن حباب غولپیکر خیلی شلوغ و پلوغ شد، چه حسی پیدا کرد؟
- کیان چطوری توانست شکمش را دوباره سبک، کوچک و آرام کند؟
- تو چه وقتهایی حس میکنی بدنت مثل پایان داستان، کاملاً آرام، راحت و سبک شده است؟















