یک شب آرام، مونزیا در جنگل قدم میزد. نور ماه از میان شاخهها میتابید و حیوانها در لانههای گرم و نرمشان خوابیده بودند.

ناگهان صدای بلندی در جنگل پیچید.
تُپ! تُپ! تُپ!
برگها لرزیدند. شاخههای نازک تکان خوردند. حیوانهای خوابآلود سرشان را از لانهها بیرون آوردند.

مونزیا به دنبال صدا رفت. زیر درختها، هیولای کوچک و گرد و پشمالویی را دید که بالا و پایین میپرید.
بالا میرفت.
پایین میآمد.
تُپ!
هیولا ریزریز میخندید. آنقدر سرگرم بازی بود که نفهمید حیوانهای خسته دورش جمع شدهاند.

خرگوش خمیازه بزرگی کشید و گفت: «میشه یک کم آرومتر بازی کنی؟»
سنجاب پنجههایش را روی گوشهایش گذاشت و گفت: «داری همه رو از خواب بیدار میکنی.»

هیولا دیگر نپرید. لبخندش کمکم از روی صورتش رفت.
گفت: «شما بازی بپربپر منو دوست ندارین. شاید منم دوست ندارین.»
مونزیا کنارش نشست.
گفت: «چرا، دوستت دارن. شاید وقتی خورشید بالا بیاد، همه دلشون بخواد با تو بپربپر کنن. ولی الان باید آروم باشن تا بتونن بخوابن.»

هیولا به لانههای دوروبرش نگاه کرد و آهسته گفت: «ولی من هنوز دلم میخواد بازی کنم.»
مونزیا لبخند زد و گفت: «پس بیا یک بازی آروم شبانه بکنیم.»
بعد هیولا را کنار درخت بزرگی برد. تنه پهن درخت زیر نور ماه روشن شده بود.
مونزیا گفت: «اسم این بازی سایهبازی با نور ماهه.»

دستهایش را آرام بالا برد. سایهاش روی تنه درخت بلند و کشیده شد.
هیولا گوشهای پشمالویش را بالا گرفت. سایهاش شبیه خرگوشی شد که دو گوش خیلی بلند داشت.

بعد کمی به یک طرف خم شد و دستهایش را تکان داد. حالا سایهاش شبیه درختی بود که در باد تاب میخورد.
مونزیا و هیولا بیصدا خندیدند.
هیولا پچپچ کرد: «این بازی دیگه تُپتُپ نداره، ولی هنوز خیلی بامزهست!»
کمی بعد، مونزیا گفت: «حالا بیا یک بازی دیگه بکنیم. اسمش اینه: صداهای آروم رو پیدا کن.»
کنار هم نشستند و خوب گوش دادند.
مونزیا پچپچ کرد: «گوش کن.»
بالای سرشان برگها خشخش کردند.
مونزیا پرسید: «چی میشنوی؟»
هیولا گفت: «صدای برگها رو.»
مونزیا پرسید: «میتونی مثل برگها حرکت کنی؟»
هیولا انگشتهایش را آرام تکان داد؛ درست مثل برگهای کوچکی که در باد میجنبیدند.

دوباره گوش دادند.
نسیم آرامی از میان درختها گذشت.
مونزیا پرسید: «حالا چی میشنوی؟»
هیولا گفت: «صدای نسیم رو.»
مونزیا گفت: «میتونی مثل نسیم حرکت کنی؟»
هیولا دستهایش را آرام از این طرف به آن طرف برد.

همان نزدیکی، جیرجیرکی شروع به خواندن کرد.
جیرجیر… جیرجیر…
مونزیا پرسید: «این بار چی میشنوی؟»
هیولا گفت: «صدای جیرجیرک!»
مونزیا پرسید: «میتونی مثل جیرجیرک حرکت کنی؟»
هیولا دو انگشتش را آرام روی زمین حرکت داد. انگار جیرجیرک کوچکی داشت جستوخیز میکرد.

ناگهان چشمهایش برق زد.
گفت: «فهمیدم! میخوام از همه بلندتر بپرم!»
خم شد و خودش را جمع کرد تا بلند بپرد.
اما همان لحظه صدای خمیازه خرگوش را شنید.

به لانههای ساکت نگاه کرد. سنجاب را دید که دوباره در رختخوابش جمع شده بود.
آرام راست ایستاد و پچپچ کرد: «پرش بزرگم رو برای صبح نگه میدارم.»
بعد دستهایش را تا جایی که میتوانست بالا برد، به یک طرف خم شد و بزرگترین و خندهدارترین سایه آن شب را ساخت.

چند حیوان سرشان را از لانهها بیرون آوردند و لبخند زدند.
خرگوش پچپچ کرد: «پرشهای بزرگت رو برای فردا نگه دار. صبح که بیدار شدیم، همه باهات بپربپر میکنیم.»
چشمهای هیولا گرد شد.
پرسید: «واقعاً میخواین با من بازی کنین؟»
خرگوش گفت: «معلومه که میخوایم؛ فقط نه وقتی خوابیم.»
لبخند هیولا برگشت. با مونزیا یک سایه خندهدار دیگر ساخت و بعد بیصدا برای حیوانها دست تکان داد.

چیزی نگذشت که همه دوباره در لانههای گرم و نرمشان خوابیدند.
برگها خشخش کردند.
نسیم آرام میان درختها پیچید.
جیرجیرک جیرجیر کرد.
و زیر نور نرم ماه، جنگل دوباره آرام و ساکت شد.
پایان.
مشاهده کنید: بیش از 80 داستان کودکانه آرامشبخش
چه چیزی میآموزیم؟
بازیکردن خیلی لذتبخش است، اما خوب است به آرامش و نیاز دیگران هم توجه کنیم.
گاهی با کمی فکر و مهربانی میتوانیم راه تازهای برای شادی و بازی پیدا کنیم.
سوالاتی برای گفتگو با کودک
- چرا حیوانهای جنگل از صدای تُپتُپ ناراحت شده بودند؟
- وقتی هیولا فکر کرد کسی دوستش ندارد، چه احساسی داشت؟
- مونزیا چطور به هیولا کمک کرد هم بازی کند و هم مزاحم خواب حیوانها نشود؟
- تو چه بازی آرامی را دوست داری شبها انجام بدهی؟
- اگر جای هیولا بودی، با نور ماه چه سایهای درست میکردی؟















