پشمک یک خرگوش کوچولوی نرم و پشمالو بود. خیلی شیرین و بازیگوش بود و یکجا بند نمیشد. مدام اینطرف و آنطرف میپرید.
توی جنگل وقت خواب شده بود. همه داشتند آماده میشدند، اما پشمک هنوز دلش نمیخواست بخوابد. یک کار خیلی مهم داشت!

پشمک فکر میکرد قبل از خواب، باید برود و دکمهی خواب همهی همسایهها را روشن کند.
خرگوش کوچولو فوری از تخت گرم و نرمش بیرون پرید. لیلیکنان و مثل باد به سمت خانهی همسایهها رفت.
اول از همه، دوید سمت خانهی خرس بزرگ. خرس بزرگ تازه چشمهایش سنگین شده بود و داشت چرت میزد.
پشمک یواشکی وارد شد. دستهای کوچکش را تا جایی که میتوانست بالا کشید. بعد انگشتش را گذاشت روی بینی قهوهای خرس و آن را مثل زنگ در فشار داد.
«بوق!»
پشمک با خوشحالی گفت: «شب به خیر، خرس بزرگ!»

خرس بزرگ خمیازهی بلندی کشید. چشمهای خوابآلودش را مالید و زیر لب گفت: «اممم… شب به خیر، پشمک…»
خرگوش کوچولو ریزریز خندید و خیلی سریع از آنجا رفت.
بعد دوید سمت یک درخت بلند. تند و سریع بالا رفت تا به خانهی سنجاب کوچولو رسید. سنجاب خودش را مثل یک توپ پشمالو گرد کرده بود و داشت خوابش میبرد.
پشمک سرش را از بین برگها جلو آورد. نوک انگشتش را آرام زد به بینی سنجاب کوچولو.
«بوق!»
با خنده گفت: «شب به خیر!»

سنجاب کوچولو توی خواب لبخند زد. دم پشمالویش را کمی محکمتر دور خودش پیچید و خوابید.
پشمک دوباره بالا و پایین پرید و خودش را به خانهی درختی دارکوب رساند. دارکوب توی لانهی گرم و امنش بود.
خرگوش کوچولو از لای در سرک کشید. انگشتش را زد به نوک منقار بلند دارکوب.
«بوق!»
با صدای آرامی گفت: «شب به خیر!»

دارکوب خمیازهی آرامی کشید. پتوی برگیاش را تا روی سرش بالا کشید و چشمهایش را بست.
پشمک لبخند زد. کارش دیگر تقریباً تمام شده بود. اما یکدفعه پاهایش سنگین شد. دیگر نمیتوانست بالا و پایین بپرد. همانجا ایستاد.
خرگوش کوچولو خمیازهی خیلی بزرگی کشید: «هاااام…» گوشهای بلند و نرمش رو به پایین آویزان شد.

فقط یک همسایهی دیگر مانده بود؛ کرم شبتاب کوچکی که روی یک شاخهی پایین درخت استراحت میکرد.
پشمک میدانست اگر صدایی دربیاورد، کرم شبتاب میترسد و پرواز میکند. برای همین، کاملاً بیحرکت ایستاد. یک نفس عمیق و آرام کشید.
خرگوش کوچولو خیلی آهسته و نوکپا نوکپا جلو رفت. قدم به قدم، بدون هیچ صدایی.

کرم شبتاب دید که پشمک چقدر ساکت و بیحرکت ایستاده است. بالهای قشنگش را تکان داد، کمی پرواز کرد و درست روی نوک بینی پشمک نشست.

پشمک با چشمهای نیمهباز به بینیاش نگاه کرد. این بار نه فریاد زد و نه صدای بوق درآورد.
به جایش، خیلی آرام نوک انگشتش را گذاشت روی بینی خودش و پچپچ کرد: «شب… به خیر…»

نور درخشان کرم شبتاب آرامآرام کمرنگ و ملایم شد؛ درست مثل یک چراغخواب مهربان.
پشمک با قدمهای آهسته به سمت لانهی خودش برگشت. توی رختخواب گرم و نرمش خزید و پتو را تا زیر چانهاش بالا کشید.
دست کوچکش را بالا آورد. خیلی آرام نوک بینی خودش را فشار داد و زیر لب گفت: «بیپ! شب به خیر.»

توی آن جنگل زیبا و ساکت، پشمکِ کوچولو به خوابی ناز و شیرین رفت.
پایان.
مشاهده کنید: بیش از 90 داستان کودکانه برای خواب
چه چیزی میآموزیم؟
این داستان زیبا به کودکان یاد میدهد که چطور با یک بازی آرامشبخش، کمکم آمادهی خواب شوند. همچنین به آنها نشان میدهد که با مهربانی و مراقبت از آرامش دیگران، خودشان هم حس خوب و خوابی شیرین را تجربه خواهند کرد.
سوالاتی برای گفتگو با کودک
- اگر تو جای پشمک بودی، دکمهی خواب همسایههای جنگل را چطوری روشن میکردی؟
- چرا پشمک وقتی به کرم شبتاب رسید، خیلی ساکت و نوکپا نوکپا راه رفت؟
- وقتی پشمک گوشهایش آویزان شد و پاهایش سنگین شد، بدن او داشت چه پیامی به او میداد؟
- دکمهی خواب بدن تو کجاست و دوست داری قبل از خواب چطور آن را روشن کنیم؟
- فکر میکنی خوابهای پشمک بعد از این همه تلاش چه شکلی باشند؟















