لوگو موشیما
لوگو موشیما

قصه کودکانه مونزیا و جعبه‌ی زمان خواب

قصه کودکانه مونزیا و جعبه‌ی زمان خواب
میلاد تقی زاده نیم‌رخ

.

.

وقتی فکرهای مونزیا خواب را فراری می‌دهند، یک پنجره‌ی روشن او را به نورا می‌رساند.

مونزیا پسر کوچولوی ماه بود. آن بالا، توی آسمان شب زندگی می‌کرد.

هر شب، نور نرم و آرامش‌بخشش را روی بام خانه‌ها می‌ریخت. روی رودخانه‌ها، نوک درخت‌ها و جاده‌های خلوت هم می‌تابید.

مونزیا در آسمان شب بالای خانه‌های خواب‌آلود

گربه‌ها روی لبه‌ی پنجره‌ها جمع می‌شدند و او تماشایشان می‌کرد. جغدها هم لابه‌لای شاخه‌ها آرام پلک می‌زدند.

مونزیا نور نقره‌ای و مهربانش را روی خانه‌ها پهن می‌کرد؛ طوری که انگار دنیا زیر یک لحاف بزرگ خوابیده بود.

اما خود مونزیا خوابش نمی‌برد.

چند شب بود که درست‌وحسابی نخوابیده بود.

یک خمیازه‌ی بلند کشید و چشم‌هایش را مالید.

آرام گفت: «آااه… شاید جای خوابم خوب نیست.»

مونزیا خسته در آسمان شب خمیازه می‌کشد

پس نرم و آرام به طرف یک ابر رفت. ابر سفید و گرد و پف‌پفی بود؛ درست مثل یک بالش بزرگ.

مونزیا وسط ابر جمع شد و چشم‌هایش را بست.

اما یک فکر کوچولو شروع کرد وول بخورد.

بعد یک فکر دیگر آمد و وول خورد.

بعد هم یک فکر بزرگ از راه رسید و خودش را انداخت وسط آن‌ها.

مونزیا یک چشمش را باز کرد.

زیر لب گفت: «این ابر زیادی فکرفکریه.»

مونزیا روی ابر نرم با فکرهای شلوغ ستاره‌ای

از روی ابر بلند شد و پایین رفت. پایین و پایین‌تر، تا رسید به یک بیابان آرام.

شن‌ها هنوز از گرمای روز نرم و گرم بودند. زیر نور ستاره‌ها هم برق کوچولویی می‌زدند.

مونزیا روی شن‌ها دراز کشید و یک آه راحت کشید.

گفت: «اینجا خوبه.»

اما شن‌ها انگشت‌های پایش را قلقلک دادند.

بعد زانوهایش را قلقلک دادند.

بعد هم شکم گرد کوچولویش را قلقلک دادند.

مونزیا ریز خندید و تند نشست.

گفت: «ای وای! این تخت زیادی قلقلکیه!»

مونزیا روی شن‌های گرم بیابان قلقلک می‌شود

بعد رفت و توی یک چمنزار، یک گوسفند خواب‌آلود پیدا کرد.

گوسفند گرم و پشمالو بود. پشت نرمش درست شبیه یک جای دنج برای استراحت بود.

مونزیا آرام پرسید: «می‌تونم اینجا بخوابم؟»

گوسفند با چشم‌های نیمه‌باز بع‌بع کوچولویی کرد؛ چیزی شبیه «بله».

مونزیا آرام روی پشت گوسفند لم داد.

مونزیا روی پشت گوسفند خواب‌آلود استراحت می‌کند

اولش همه‌چیز عالی بود.

اما گوسفند توی خواب راه افتاد.

قدم، قدم، قدم.

مونزیا کمی سُر خورد.

قدم، قدم، قدم.

کمی بیشتر سُر خورد.

قدم، قدم، قدم.

مونزیا آهسته گفت: «اوه‌اوه…»

بعد پوف!

نرم افتاد روی چمن‌ها.

مونزیا آرام روی چمن کنار گوسفند خواب‌آلود افتاده است

بعد از آن، رفت توی یک لانه‌ی خالی پرنده استراحت کند، اما چوب‌های لانه به آرنجش می‌خورد.

رفت روی یک کپه برگ بخوابد، اما هر بار تکان می‌خورد، برگ‌ها خش‌خش می‌کردند.

روی آب یک برکه‌ی آرام شناور شد، اما عکس خودش توی آب مدام به او نگاه می‌کرد.

مونزیا جاهای مختلفی را برای خواب امتحان می‌کند

آخر سر، مونزیا دوباره به آسمان برگشت و روی لبه‌ی یک ستاره نشست.

چشم‌هایش سنگین شده بود. شانه‌های کوچکش پایین افتاده بود.

گفت: «مشکل از ابر نیست.»

کمی مکث کرد.

«از شن‌ها هم نیست.»

باز کمی فکر کرد.

«حتی از گوسفند هم نیست.»

بعد سرش را با دو دست کوچکش گرفت.

«فکرهام خیلی شلوغ شده.»

مونزیا روی ستاره می‌نشیند و به فکرهایش نگاه می‌کند

هر بار چشم‌هایش را می‌بست، یک فکر کوچولو توی سرش غلت می‌خورد. یک فکر بزرگ، بزرگ‌تر می‌شد. بعد هم یک فکر دیگر، بی‌خبر، می‌پرید وسط.

تق.

تلق.

قل‌قل.

باز هم تق.

مونزیا آه کشید. نور مهتابی‌اش هم کم‌جان‌تر شد.

آن پایین، توی یک اتاق کوچک و آرام، دختری به نام نورا هنوز بیدار بود.

نور ماه روی پتوی نورا افتاده بود. روی بالش، کتاب‌ها و خرگوش عروسکی کنار تختش هم نشسته بود.

نورا بیدار در اتاق آرام و نورانی خود نشسته است

نورا بی‌حرکت دراز کشیده بود، اما چشم‌هایش باز بود.

مونزیا پلک زد.

آرام گفت: «اون هم بیداره. شاید بدونه بچه‌ها موقع خواب، وقتی فکرهاشون شلوغ می‌شه، چی کار می‌کنن.»

نورش را آن‌قدر کم کرد که شبیه یک تکه‌ی کوچک مهتاب شد. بعد آرام از پنجره داخل رفت و کنار تخت نورا ایستاد.

مونزیا با نور ماه وارد اتاق نورا می‌شود

نورا نشست و چشم‌هایش گرد شد.

آهسته گفت: «وای… تو کی هستی؟»

مونزیا یک تعظیم کوچولو کرد.

گفت: «من مونزیا هستم. پسر کوچولوی ماه، از آسمون.»

نورا نگاهش کرد. مونزیا گرد و نرم و نارنجی بود. چشم‌های آبی خواب‌آلودی داشت و دورش نور ملایمی می‌تابید.

نورا گفت: «من نورا هستم. گم شدی؟»

مونزیا سرش را تکان داد.

«نه. خسته‌ام.»

نورا پتو را تا زیر چانه‌اش بالا کشید. نگاهش نرم شد؛ انگار خوب می‌فهمید.

مونزیا و نورا کنار تخت با مهربانی حرف می‌زنند

مونزیا گفت: «چند شبه خوابم نمی‌بره. سرم خیلی شلوغه. بچه‌ها وقتی موقع خواب فکرهاشون زیاد می‌شه، چی کار می‌کنن؟»

نورا گفت: «برای من هم پیش می‌آد. گاهی فکرهام مثل توپ‌های کوچولو بالا و پایین می‌پرن.»

مونزیا آهسته گفت: «فکرهای من مثل توپ‌های کوچولوی مهتابی بالا و پایین می‌پرن.»

نورا لبخند زد.

گفت: «من چند تا بازی آروم برای وقت خواب بلدم.»

مونزیا کمی جلوتر آمد.

«من بازی‌های آروم رو دوست دارم.»

نورا به مربع نرم مهتاب روی زمین اشاره کرد.

گفت: «اول وانمود کن فکرهات ستاره‌های کوچولو هستن. لازم نیست مجبورشون کنی برن. می‌تونی بذاریشون توی یک جعبه‌ی خواب تا صبح استراحت کنن.»

مونزیا دور و برش را نگاه کرد.

«من که جعبه‌ای نمی‌بینم.»

نورا گفت: «جعبه خیالیه. توی ذهنت درستش می‌کنی.»

مونزیا چشم‌هایش را بست.

«آها. این رو بلدم.»

توی فکرش یک جعبه‌ی آبی کوچولو ساخت؛ جعبه‌ای با یک درِ نرم و خواب‌آلود.

یک فکر ستاره‌ای کوچولو پیدا شد.

همان فکرِ شن‌های قلقلکی بود.

مونزیا آن را با دقت برداشت و گذاشت توی جعبه.

نورا به مونزیا جعبه خواب فکرها را یاد می‌دهد

نورا آرام گفت: «آفرین.»

یک فکر ستاره‌ای دیگر پیدا شد.

این یکی فکرِ چوب‌های نوک‌تیز لانه‌ی پرنده بود.

مونزیا آن را هم توی جعبه گذاشت.

بعد یک فکر ستاره‌ای بزرگ قل خورد و آمد جلو.

همان فکری بود که می‌گفت: «نمی‌دونم کی خوابم می‌بره.»

مونزیا خواست آن را توی جعبه بگذارد، اما فکر بزرگ قل خورد و بیرون پرید.

فکر بزرگ مونزیا از جعبه آبی خواب بیرون می‌پرد

بوینگ!

دوباره پرید توی سرش.

مونزیا چشم‌هایش را باز کرد.

گفت: «این یکی فرار کرد.»

نورا سر تکان داد.

«بعضی فکرها این‌طوری هستن. می‌تونی دوباره امتحان کنی، خیلی آروم.»

مونزیا این بار فکر ستاره‌ای بزرگ را با هر دو دست برداشت.

آرام به آن گفت: «تو می‌تونی اینجا استراحت کنی. صبح دوباره می‌بینمت.»

این بار فکر بزرگ توی جعبه ماند.

شانه‌های مونزیا کمی شل شد.

پرسید: «بعدش چی؟»

نورا گفت: «نفس بادکنکی.»

چشم‌های مونزیا گرد شد.

«یعنی باید بادکنک داشته باشم؟»

نورا خندید.

«نه. شکمت می‌شه بادکنک.»

مونزیا به شکم گرد کوچولویش نگاه کرد.

گفت: «خب، این منطقیه.»

نورا یک دستش را روی شکمش گذاشت.

گفت: «هوا رو آروم بکش تو. بذار شکمت مثل یک بادکنک کوچولو پر بشه.»

مونزیا نفس کشید.

اما به جای شکمش، لپ‌هایش را پر از هوا کرد.

مونزیا هنگام نفس بادکنکی گونه‌هایش را بامزه باد کرده است

لپ‌هایش گرد و گنده شدند.

نورا آرام خندید.

گفت: «شبیه ماهِ بادکنکی شدی.»

مونزیا خواست جواب بدهد، اما لپ‌هایش زیادی پر بود.

«مممف!»

نورا لبخندش را پشت پتو قایم کرد.

گفت: «حالا هوا رو آروم بده بیرون.»

مونزیا هوا را بیرون داد.

فوووو…

لپ‌هایش دوباره معمولی شدند.

گفت: «اوه! جای اشتباهی رو پر کردم.»

نورا گفت: «اشکالی نداره. دوباره امتحان کن. نرم و آروم.»

این بار مونزیا هر دو دستش را روی شکمش گذاشت.

آرام نفس کشید.

شکمش کمی بالا آمد.

آهسته نفسش را بیرون داد.

هوا تو…

هوا بیرون…

هوا تو…

هوا بیرون…

اتاق انگار ساکت‌تر شد.

سایه‌ها نرم‌تر به نظر رسیدند.

حتی خرگوش عروسکی نورا هم از قبل خواب‌آلودتر شده بود.

مونزیا با نفس آرام کنار نورا آرام‌تر می‌شود

نور مونزیا گرم و آرام شد.

آهسته گفت: «این یکی رو دوست دارم.»

نورا گفت: «من هم.»

بعد نورا سه انگشتش را بالا آورد.

گفت: «حالا به سه تا چیز آروم فکر می‌کنیم. یک چیز نرم، یک چیز قشنگ و یک چیز دوست‌داشتنی.»

مونزیا با دقت سر تکان داد.

نورا آرام گفت: «یک چیز نرم… پتوی من.»

مونزیا گفت: «یک ابر… ولی نه همون ابر فکرفکری.»

نورا لبخند زد.

گفت: «یک چیز قشنگ… یک ستاره.»

مونزیا به پنجره نگاه کرد.

«اون خط نقره‌ای کوچولو که روی پنجره‌ات افتاده.»

نورا به نور ماه روی پنجره نگاه کرد.

آهسته گفت: «راست می‌گی. خیلی قشنگه.»

بعد گفت: «یک چیز دوست‌داشتنی.»

نورا خرگوش عروسکی‌اش را بغل کرد.

«بغلی که مامان وقت شب‌به‌خیر بهم می‌ده.»

نورا و مونزیا به چیزهای آرام قبل از خواب فکر می‌کنند

مونزیا فکر کرد و فکر کرد.

بعد یاد گوسفند خواب‌گرد توی چمنزار افتاد.

قدم، قدم، قدم.

سُر، سُر، پوف!

یک خنده‌ی کوچولو نزدیک بود از دهانش بیرون بپرد.

نورا ابروهایش را بالا برد.

گفت: «فکر کنم این یکی خنده‌دار بود، نه آروم.»

مونزیا لب‌هایش را به هم فشار داد و سر تکان داد.

دوباره فکر کرد.

بعد آهسته گفت: «یک چیز دوست‌داشتنی… وقتیه که همه‌ی دنیا آروم می‌شه و من نور نرمم رو روی همه جا می‌تابونم.»

چشم‌های نورا آرام‌آرام پلک زد.

زمزمه کرد: «این یکی خوبه.»

مونزیا حس کرد چیزی کوچک در دلش عوض شده بود.

فکرهایش هنوز آنجا بودند، اما دیگر این‌قدر محکم به هم نمی‌خوردند.

بعضی از فکرها توی جعبه‌ی خواب جا گرفته بودند. بعضی‌ها آرام منتظر مانده بودند. بعضی‌ها هم آن‌قدر کوچک شده بودند که مثل ستاره‌های ریز در تاریکی رد می‌شدند و می‌رفتند.

مونزیا گفت: «لازم نیست امشب همه‌ی فکرهام رو مرتب کنم.»

نورا خمیازه کشید.

آرام گفت: «نه. بعضی فکرها می‌تونن تا صبح صبر کنن.»

مونزیا یک نفس بادکنکی دیگر کشید.

هوا تو…

هوا بیرون…

دست‌هایش شل شدند.

چشم‌هایش سنگین شدند.

نور مهتابی‌اش نرم و نرم‌تر شد، تا مثل یک پتوی کوچک روی قالی نشست.

نورا و مونزیا آرام در نور ماه به خواب رفته‌اند

نورا زیر پتو کمی جابه‌جا شد و راحت لم داد.

زیر لب گفت: «شب‌به‌خیر، مونزیا.»

مونزیا زمزمه کرد: «شب‌به‌خیر، نورا.»

کنار پنجره، توی پرتو نرم مهتاب جمع شد.

اتاق ساکت بود.

ستاره‌ها ساکت بودند.

جعبه‌ی خواب آبی کوچولو در ذهن مونزیا آرام بسته مانده بود.

نورا اول خوابش برد. خرگوش عروسکی‌اش را زیر بغل گرفته بود.

مونزیا یک بار پلک زد.

بعد بار دوم پلک زد.

و بعد از چندین شب بی‌خوابی، پسر کوچولوی ماه بالاخره خوابش برد.

صبح که شد، مونزیا با آخرین تکه‌ی کم‌رنگ مهتاب بیدار شد. آرام و سرحال، دوباره به آسمان برگشت.

مونزیا آرام و آسوده با نور صبح به آسمان برمی‌گردد

هنوز همان مونزیا بود؛ پسر کوچولوی ماه.

گاهی وقت خواب، فکرهایش هنوز شلوغ می‌شدند.

اما حالا چند بازی آرام بلد بود.

می‌توانست نفس‌های بادکنکی بکشد.

می‌توانست فکرهای ستاره‌ای‌اش را تا صبح توی جعبه‌ی خواب بگذارد.

می‌توانست به یک چیز نرم، یک چیز قشنگ و یک چیز دوست‌داشتنی فکر کند.

و هر وقت شب از فکرهای زیاد پر می‌شد، مونزیا صدای مهربان نورا را به یاد می‌آورد.

نور کوچکش آرام می‌شد.

فکرهایش خواب‌آلود می‌شدند.

و آن بالا، در آسمان ساکت، خوابیدن کمی آسان‌تر می‌شد.

پایان.

مشاهده کنید: بیش از 90 داستان کودکانه برای خواب

چه چیزی می‌آموزیم؟

این داستان به کودک نشان می‌دهد وقتی فکرها موقع خواب شلوغ می‌شوند، می‌شود با چند کار آرام و ساده کمی سبک‌تر شد.
مونزیا یاد می‌گیرد لازم نیست همه‌ی فکرها همان شب حل شوند؛ بعضی از آن‌ها می‌توانند تا صبح صبر کنند.

سوالاتی برای گفتگو با کودک

  • به نظرت فکرهای مونزیا چرا موقع خواب این‌قدر وول می‌خوردند؟
  • اگر تو یک جعبه‌ی خواب خیالی داشتی، چه فکری را می‌گذاشتی داخلش استراحت کند؟
  • وقتی خوابت نمی‌برد، چه چیزی کمکت می‌کند آرام‌تر شوی؟
  • کدام جای خواب مونزیا برایت جالب‌تر بود؟ چرا؟
  • حالا تو بگو: یک چیز نرم، یک چیز قشنگ و یک چیز دوست‌داشتنی که به آن فکر می‌کنی چیست؟
میلاد تقی زاده نیم‌رخ

درباره نویسنده