در اعماق اقیانوس آبی و بزرگ، یک ماهی بادکنکی زرد و کوچک به نام پوفی زندگی میکرد. پوفی آماده خواب بود. او بالههای قشنگش را جمع کرد و روی تخت مرجانیاش دراز کشید.

ناگهان صدای عجیبی در آب پیچید: «هووووم… غوووور… خروووووف!» زمین و زمان تکان خورد. جلبکهای سبز لرزیدند و تمام صخرههای مرجانی شروع به تکان خوردن کردند. پوفی چشمهایش را گرد کرد.
این صدای بلند از کجا میآمد؟ پوفی خوب نگاه کرد. صدا از طرف جاسپر بود؛ نهنگ سرخ و غولپیکری که همان نزدیکی خوابیده بود. خرناسههای بزرگ او اقیانوس را زیر و رو میکرد.

پوفی چشمهای خوابآلودش را مالید و با خودش گفت: «وای، چه صدای بزرگی! حتماً مشکلی پیش آمده. باید بروم و ببینم چه شده است.» او بالههای کوچکش را تکان داد و جلو رفت.
پوفی شالاپ و شالاپ به سمت سر بزرگ جاسپر شنا کرد. اما درست همان موقع، جاسپر یک نفس عمیق کشید: «ووووش!» جریان تند آب، پوفی کوچولو را با خود برد.

پوفی از ترس باد کرد و شبیه یک توپ زرد و گرد شد. او در آب معلق زد و «بوینگ!» درست خورد به یک صخره اسفنجی خیلی نرم و بامزه.
پوفی بادش را با صدای «فششششش» بیرون داد و خندید: «آخیش! این راهش نبود.» اما او ماهی شجاع و باارادهای بود. پس تصمیم گرفت از یک راه دیگر جلو برود.
او اینبار به پشت نهنگ غولپیکر شنا کرد. پوفی خواست یواشکی از کنار دم بزرگ و پهن جاسپر رد شود. اما همان لحظه، جاسپر خوابِ خندهداری درباره جلبکهای قلقلکی دید.
دم بزرگ نهنگ تکان خورد: «تیک!» موج بزرگی درست شد و آب را چرخاند. پوفی مثل یک فرفره گیج، دور خودش چرخید و باز هم «بوینگ!» روی همان صخره نرم فرود آمد.

پوفی سرش را تکان داد و گفت: «وای خدای من، دوباره که سر جای اولم برگشتم!» او کمی صبر کرد تا آب آرام شود. ناگهان متوجه یک جریان آب ملایم شد.
این جریان آب شبیه یک سرسرهبازی هیجانانگیز بود. پوفی خودش را مثل توپ جمع کرد و روی آن پرید. او مثل توپ روی پوست صاف جاسپر سر خورد تا بالا رسید.
بالاخره پوفی به بالای سر نهنگ رسید. او به سمت سوراخ تنفسی بزرگ جاسپر رفت و داخل آن را سرک کشید. صدف صورتی و کوچکی آنجا گیر کرده بود.

هر بار که جاسپر نفس میکشید، آن صدف تکان میخورد و صدا میکرد: «تق و تق و تق!» این صدف کوچک بینی نهنگ بزرگ را قلقلک میداد و نمیگذاشت راحت بخوابد.
پوفی مهربان با صدای آهسته گفت: «نگران نباش دوست بزرگ من، من کمکت میکنم.» او خیلی مراقب بود تا جاسپر بیدار نشود. پوفی از شکم نرمش استفاده کرد.
او صدف را کمی به چپ و بعد به راست هل داد. تکان، تکان، و… «تِق!» صدف آزاد شد. پوفی آن را گرفت و به آرامی روی جلبکها گذاشت.

«آآآآآه…» جاسپر نفس راحتی کشید. بدن بزرگش آرام شد و خرناسههای بلندش قطع شدند. حالا او شروع کرد به زمزمه کردن یک آهنگ ملایم و قشنگ: «هووووم، هووووم…»
این صدای آرامشبخش، اقیانوس را مثل یک گهواره گرم و دنج تکان میداد. پوفی خمیازه بزرگی کشید. او خیلی خسته بود و نمیتوانست تا تخت مرجانیاش شنا کند.

پس پوفی کوچولو درست روی سر دوست غولپیکرش لم داد. او چشمهایش را بست، به آهنگ قشنگ نهنگ گوش داد و به خوابی شیرین فرو رفت.
پایان.
چه چیزی میآموزیم؟
یاد میگیریم که حتی با جثه کوچک هم میتوانیم به دیگران کمک کنیم و کارهای بزرگی انجام دهیم. همچنین کمک کردن به دوستان، آرامش و دوستیهای قشنگی به همراه دارد.
سوالاتی برای گفتگو با کودک
- به نظرت چرا پوفی کوچولو ترسید و باد شد؟
- چه چیزی داخل بینی جاسپر نهنگ گیر کرده بود؟
- اگر تو جای پوفی بودی، چطور به عمو نهنگ کمک میکردی؟
- وقتی پوفی صدف را درآورد، جاسپر چه فرقی کرد؟















