لوگو موشیما
لوگو موشیما

قصه کودکانه آلیس در سرزمین عجایب

قصه کودکانه آلیس در سرزمین عجایب
یاسمین روحانی نیم‌رخ

.

.

یک خرگوش سفیدِ ساعت‌به‌دست، آلیس را به دنیایی پر از تغییر اندازه، حیوانات سخنگو و شگفتی‌های عجیب می‌کشاند.

خرگوش سفید

یک بعدازظهر گرم تابستانی، آلیس کنار خواهر بزرگ‌ترش روی سبزه‌های کنار رودخانه نشسته بود. خواهرش کتاب می‌خواند، اما کتاب نه تصویری داشت و نه حتی یک متن.

آلیس سعی کرد به کتاب توجه کند، اما پلک‌هایش کم‌کم سنگین شدند. هوای گرم هر دقیقه خواب‌آلودترش می‌کرد.

ناگهان چیزی سفید لابه‌لای علف‌ها برق زد.

یک خرگوش سفید با عجله از کنار آلیس گذشت.

اول به نظر می‌رسید یک خرگوش معمولی باشد. اما بعد آلیس شنید که حرف می‌زند.

خرگوش فریاد زد: «ای وای! ای وای! دیرم شده!»

عجیب‌تر از همه اینکه جلیقه کوچک و مرتبی پوشیده بود. ساعت جیبی‌اش را از جیب جلیقه بیرون آورد، نگاهی به آن انداخت و دوباره به راه افتاد.

خواب از سر آلیس پرید. فوری از جا بلند شد. تا آن روز هیچ خرگوشی ندیده بود که جلیقه بپوشد، ساعت همراهش داشته باشد یا نگران دیر رسیدن باشد.

خرگوش سفید از میان دشت دوید و داخل سوراخ بزرگی زیر یک پرچین ناپدید شد. آلیس بی‌آنکه فکر کند چطور از آنجا بیرون می‌آید، با عجله دنبالش رفت.

آلیس کنار رودخانه به خرگوش سفید نگاه می‌کند که ساعت جیبی‌اش را بررسی می‌کند

تونل چند قدم رو به پایین شیب داشت. بعد ناگهان زمین زیر پای آلیس خالی شد.

شروع به افتادن کرد.

سقوط در لانه خرگوش

پایین، پایین و باز هم پایین‌تر رفت.

انگار سقوطش تمامی نداشت. در امتداد دیواره‌های تونل، رف‌ها و کمدهایی دیده می‌شد. نقشه‌ها و تصویرهایی هم از میخ‌های چوبی آویزان بودند.

آلیس همان‌طور که از کنارشان پایین می‌رفت، گفت: «نمی‌دونم این سوراخ به کجا می‌رسه.»

آلیس از لانه خرگوش و کنار قفسه‌ها، نقشه‌ها و اشیای شناور پایین می‌افتد

بعد یاد گربه‌اش، دینا، افتاد که در خانه منتظرش بود.

گفت: «کاش دینا اینجا بود. البته بعید می‌دونم از افتادن توی لانه خرگوش خوشش بیاد.»

سرانجام روی توده‌ای از برگ‌های خشک فرود آمد. لباسش را تکاند و به اطراف نگاه کرد.

خرگوش سفید کمی جلوتر با عجله دور می‌شد. آلیس دنبالش دوید، اما خرگوش از پیچی گذشت و ناپدید شد.

آلیس خودش را در تالاری دراز و پر از درهای قفل‌شده دید. وسط تالار، میزی شیشه‌ای قرار داشت و روی آن یک کلید طلایی کوچک بود.

کلید را یکی‌یکی در قفل درها امتحان کرد، اما به هیچ‌کدام نخورد. بعد چشمش به پرده‌ای افتاد که پیش‌تر ندیده بود. پشت پرده، دری بود که ارتفاعش حتی به زانوی آلیس هم نمی‌رسید.

کلید طلایی درست به قفل همان در خورد.

آلیس در را باز کرد و زانو زد تا از میانش به طرف دیگر نگاه کند. آن‌طرف، باغی زیبا با گل‌های رنگارنگ و فواره‌های درخشان بود. دلش می‌خواست وارد باغ شود، اما از در کوچک جا نمی‌شد.

آلیس در کوچک را با کلید طلایی باز می‌کند و باغی زیبا را در پشت آن می‌بیند

وقتی به طرف میز شیشه‌ای برگشت، بطری کوچکی را دید که پیش‌تر آنجا نبود. روی برچسب دور گردن بطری نوشته شده بود: «مرا بنوش.»

آلیس بطری را با دقت نگاه کرد. نوشته‌های روی برچسب برق زدند و صدای زنگ ریز و جادویی از بطری بلند شد. جرعه بسیار کوچکی نوشید. مزه نوشیدنی درست مثل پای گیلاس و نان تست گرم و کره‌ای بود.

یک جرعه دیگر نوشید و بعد یکی دیگر.

همان لحظه، انگار میز بالاتر و بالاتر رفت. آلیس به خودش نگاه کرد و فهمید که دارد کوچک می‌شود.

خیلی زود آن‌قدر کوچک شد که می‌توانست از در رد شود. اما همین که به سوی آن دوید، ایستاد. کلید طلایی هنوز روی میز بود؛ خیلی بالاتر از جایی که دستش برسد.

گفت: «ای وای! باید اول کلید رو برمی‌داشتم.»

آلیس کوچک به کلید طلایی دور از دسترس روی میز شیشه‌ای نگاه می‌کند

زیر میز را گشت و کیک کوچکی را داخل یک ظرف شیشه‌ای پیدا کرد. روی کیک نوشته شده بود: «مرا بخور.» کیک هم مثل بطری با نور کم‌رنگ و جادویی می‌درخشید.

آلیس با خودش فکر کرد: «شاید این من رو اون‌قدر بلند کنه که دستم به کلید برسه.»

یک گاز زد. هنوز لقمه‌اش را فرو نداده بود که با سرعت شروع به قد کشیدن کرد.

بزرگ و بزرگ‌تر شد تا جایی که موهایش نزدیک بود به سقف بخورد. حالا میز شیشه‌ای در کنارش خیلی کوچک به نظر می‌رسید.

کلید طلایی را برداشت، اما با یک نگاه به در کوچک آه کشید. حالا خیلی بزرگ‌تر از آن بود که بتواند از در رد شود.

گفت: «اول زیادی کوچک بودم و حالا زیادی بزرگم. پس چطوری باید خودم رو به اون باغ برسونم؟»

در همان لحظه، خرگوش سفید با عجله وارد تالار شد. در یک پنجه‌اش بادبزن داشت و در پنجه دیگرش یک جفت دستکش سفید.

وقتی آلیسِ غول‌پیکر را دید، جیغ کوتاهی کشید. دستکش‌ها و بادبزن از پنجه‌هایش افتادند و خودش به داخل راهروی کناری گریخت.

آلیس غول‌پیکر کلید را روی میز می‌گذارد و خرگوش سفید بادبزن و دستکش‌هایش را می‌اندازد

آلیس کلید طلایی را دوباره روی میز گذاشت و بادبزن را برداشت. همان‌طور که فکر می‌کرد حالا باید چه کار کند، آن را تکان داد.

ناگهان سقف دورتر به نظر رسید. دوباره داشت کوچک می‌شد.

پیش از آنکه بیش از اندازه کوچک شود، فوری بادبزن را انداخت. وقتی کوچک شدنش متوقف شد، قدش تقریباً به اندازه خرگوش سفید بود.

کلید هنوز دور از دسترس بود و خرگوش هم داشت فرار می‌کرد. آلیس از راهروی کناری دنبالش رفت و کمی بعد به فضای باز میان درخت‌ها رسید.

چند دقیقه بعد، خرگوش سفید در مسیر ظاهر شد. روی زمین دنبال دستکش‌ها و بادبزن گمشده‌اش می‌گشت. وقتی آلیس را دید، او را نشناخت.

خرگوش که خیال می‌کرد آلیس خدمتکارش است، صدا زد: «مری‌اَن! بدو برو خونه‌ام و یک جفت دستکش و یک بادبزن دیگه برام بیار. زود باش!»

خرگوش سفید خانه کوچک خود را در میان درختان به آلیس نشان می‌دهد

خانه کوچکی میان درخت‌ها را نشان داد و پیش از آنکه آلیس پاسخی بدهد، دوباره با عجله دور شد.

آلیس پشت سرش صدا زد: «اما من مری‌اَن نیستم!»

خرگوش دیگر رفته بود. آلیس که دلش می‌خواست خانه‌اش را ببیند، مسیر را دنبال کرد و به خانه کوچک رسید.

خانه خرگوش سفید

روی در ورودی، پلاک برنجی کوچکی نصب شده بود که رویش نوشته بودند: «خانه خرگوش سفید».

آلیس وارد شد و از پله‌ها بالا رفت. در اتاق طبقه بالا، یک جفت دستکش سفید و یک بادبزن روی طاقچه‌ای بلند پیدا کرد. حتی وقتی روی نوک پا ایستاد، دستش به آن‌ها نرسید.

روی میزی زیر طاقچه، کیک کوچکی بود. روی کارت کنارش نوشته شده بود: «فقط یک گاز کوچک.» کیک همان درخشش جادویی و ملایمی را داشت که آلیس در تالار دیده بود.

گفت: «شاید یک گاز من رو فقط به اندازه‌ای بلند کنه که دستم برسه.»

گوشه کیک را گاز زد و همان لحظه شروع به بزرگ شدن کرد.

سرش به سقف چسبید. یک دستش از پنجره بیرون زده بود و یک پایش هم داخل دودکش گیر کرده بود. آلیس به‌سختی می‌توانست تکان بخورد.

با ناله گفت: «ای وای، باز هم شروع شد!»

کمی بعد خرگوش سفید برگشت. خواست در ورودی را باز کند، اما آلیس آن‌قدر بزرگ شده بود که بدنش به در فشار می‌آورد و در تکان نمی‌خورد.

خرگوش فریاد زد: «یک چیز خیلی بزرگ توی خونه‌امه! باید بترسونیمش تا بیاد بیرون!»

بعد کمک خواست. طولی نکشید که خرگوش و چند حیوان کوچک از پنجره طبقه بالا ریگ‌ریزه به داخل اتاق پرتاب کردند.

تق! تق! تق!

ریگ‌ریزه‌ها همین که به زمین می‌خوردند، به کیک‌های کوچکی تبدیل می‌شدند.

آلیس غول‌پیکر داخل خانه خرگوش گیر افتاده و حیوانات از پنجره ریگ‌ریزه پرتاب می‌کنند

آلیس به آن‌ها خیره شد و گفت: «شاید این کیک‌ها من رو کوچک کنن.»

توانست یکی از کیک‌ها را بردارد و کمی از آن بخورد. یک لحظه بعد، انگار اتاق دوروبرش بزرگ شد.

همین که آن‌قدر کوچک شد که بتواند حرکت کند، با عجله از پله‌ها پایین رفت، از در بیرون دوید و به عمق جنگل گریخت.

علف‌ها بالاتر از سرش قد کشیده بودند و مثل جنگلی سبز به نظر می‌رسیدند. آلیس دلش می‌خواست به خانه برگردد، اما اول باید دوباره به اندازه همیشگی‌اش می‌رسید.

بعد از کمی سرگردانی، به قارچ بزرگی رسید. کرم ابریشم آبی‌رنگی بالای آن دست‌به‌سینه نشسته بود.

آلیس کوچک با کرم ابریشم آبی روی قارچی بزرگ روبه‌رو می‌شود

کرم ابریشم از بالا نگاهش کرد و پرسید: «تو کی هستی؟»

آلیس جواب داد: «من آلیسم.» بعد کمی مکث کرد. «دست‌کم فکر می‌کنم آلیس باشم. امروز اون‌قدر اندازه‌ام عوض شده که دیگه زیاد مطمئن نیستم.»

کرم ابریشم پرسید: «دوست داری چه اندازه‌ای باشی؟»

آلیس گفت: «همون اندازه همیشگی‌ام خوبه.»

کرم ابریشم از قارچ پایین آمد.

گفت: «یک طرفش تو را بلندتر می‌کند و طرف دیگرش کوتاه‌تر.»

آلیس پرسید: «یک طرفِ چی؟»

«معلومه دیگه؛ قارچ.»

این را گفت و از میان علف‌ها خزید و دور شد.

آلیس تکه کوچکی از هر طرف قارچ جدا کرد. یکی را گاز زد و بیش از اندازه بلند شد. دیگری را امتحان کرد و بیش از اندازه کوتاه شد.

کمی از این تکه خورد و کمی از آن یکی تا سرانجام به اندازه همیشگی‌اش برگشت. باقی تکه‌ها را هم برای بعد در جیب‌هایش گذاشت.

بعد به راهش در عمق جنگل ادامه داد.

گربه چشایر

کمی بعد، لبخند بزرگی را دید که بالای شاخه درختی در هوا شناور بود. سپس دو چشم درخشان ظاهر شدند. سرانجام بقیه بدن یک گربه راه‌راه هم کم‌کم پدیدار شد.

آلیس تکه‌های قارچ را در جیبش می‌گذارد و گربه چشایر دو مسیر را نشان می‌دهد

آلیس آن روز چیزهای عجیب زیادی دیده بود، پس تصمیم گرفت مؤدب باشد.

پرسید: «می‌شه لطفاً بگید باید از کدوم راه برم؟»

گربه چشایر گفت: «بستگی داره بخوای کجا بری.»

آلیس گفت: «می‌خوام راه خونه‌ام رو پیدا کنم، اما نمی‌دونم از کجا شروع کنم.»

گربه یکی از پنجه‌هایش را بالا آورد و دو مسیر متفاوت را نشان داد.

گفت: «می‌تونی از کلاه‌دوز بپرسی که اون طرف زندگی می‌کنه، یا از خرگوش ماه مارس که خونه‌اش سمت دیگه‌ست. هر دو هم خیلی عجیبن.»

آلیس گفت: «نمی‌خوام با کسی عجیب روبه‌رو بشم.»

لبخند گربه چشایر پهن‌تر شد. گفت: «توی سرزمین عجایب کار سختیه. اینجا همه یک‌کم عجیبن.»

بعد آرام‌آرام ناپدید شد. اول بدن راه‌راهش محو شد، بعد پنجه‌ها، دم و چشم‌های درخشانش. لبخندش آخرین چیزی بود که ناپدید شد.

آلیس راهی را انتخاب کرد که به خانه خرگوش ماه مارس می‌رسید.

یک مهمانی چای عجیب

کمی بعد به میز درازی زیر یک درخت رسید. خرگوش ماه مارس و کلاه‌دوز مشغول چای خوردن بودند. موش زمستان‌خواب میان آن دو نشسته بود و از شدت خواب، سرش روی فنجان خم شده بود.

کلاه‌دوز و خرگوش ماه مارس فریاد زدند: «جا نیست! جا نیست!»

آلیس به همه صندلی‌های خالی نگاه کرد و گفت: «این‌همه جا هست!»

بعد در انتهای میز نشست.

کلاه‌دوز به طرفش خم شد و پرسید: «کلاغ چه شباهتی به میز تحریر داره؟»

آلیس خیلی فکر کرد. سرانجام سر تکان داد و گفت: «نمی‌دونم. جوابش چیه؟»

کلاه‌دوز گفت: «خودم هم نمی‌دونم.»

خرگوش ماه مارس گفت: «من هم همین‌طور.»

آلیس اخم کرد و پرسید: «پس چرا از من پرسیدید؟»

کلاه‌دوز به سؤالش اعتنایی نکرد و ساعت عجیبی از جیبش بیرون آورد. آن ساعت تاریخ را نشان می‌داد، اما معلوم نمی‌کرد ساعت چند است.

آلیس در مهمانی چای عجیب کلاه‌دوز، خرگوش ماه مارس و موش خواب‌آلود شرکت می‌کند

توضیح داد: «من و زمان با هم دعوامون شده. حالا اینجا همیشه ساعت ششه.»

خرگوش ماه مارس اضافه کرد: «و ساعت شش، وقت چای خوردنه.»

هر وقت فنجان‌هایشان کثیف می‌شد، کلاه‌دوز و خرگوش ماه مارس فقط یک صندلی جابه‌جا می‌شدند و فنجان‌های تمیز برمی‌داشتند. هیچ‌وقت هم چیزی را نمی‌شستند.

موش زمستان‌خواب با خرخر کوتاهی بیدار شد و قصه گیج‌کننده‌ای درباره سه خواهر تعریف کرد که ته یک چاه زندگی می‌کردند.

هر بار آلیس سؤالی می‌پرسید، یکی حرفش را قطع می‌کرد. کلاه‌دوز موضوع را عوض می‌کرد. خرگوش ماه مارس چایی را تعارف می‌کرد که اصلاً وجود نداشت. موش زمستان‌خواب هم دوباره خوابش می‌برد.

سرانجام آلیس صندلی‌اش را عقب کشید و ایستاد.

گفت: «این عجیب‌ترین مهمونی چاییه که توی عمرم دیدم.»

بی‌آنکه پشت سرش را نگاه کند، از آنجا دور شد.

کمی آن‌طرف‌تر از میز چای، در کوچکی روی تنه درخت دید. در را باز کرد و از میانش گذشت. ناگهان دوباره خودش را در همان تالار درهای قفل‌شده دید.

این بار دقیقاً می‌دانست باید چه کار کند. اول کلید طلایی را برداشت. بعد کمی از تکه قارچ خورد تا آن‌قدر کوچک شود که از در کوچک رد شود.

آلیس کوچک در را با کلید طلایی باز می‌کند و سرانجام وارد باغ زیبا می‌شود

سرانجام وارد باغ زیبا شد. شاید کسی آنجا می‌توانست راه خانه را نشانش بدهد.

بازی کروکت ملکه

کنار ردیفی از بوته‌های گل رز، سه باغبان با عجله گل‌های سفید را قرمز می‌کردند. آلیس با تعجب دید که باغبان‌ها شبیه کارت‌های بازی بودند و دست و پا از بدن‌های تختشان بیرون زده بود.

پرسید: «چرا گل‌ها رو رنگ می‌کنید؟»

یکی از باغبان‌ها نگاهی به اطراف انداخت و آهسته گفت: «قرار بود بوته رز قرمز بکاریم، اما اشتباهی یک بوته سفید کاشتیم. اگه ملکه بفهمه، از کوره در می‌ره.»

سه باغبان ورقی مقابل آلیس گل‌های رز سفید را قرمز می‌کنند

پیش از آنکه آلیس چیزی بگوید، صدای شیپورها از دور بلند شد. دسته باشکوهی از همراهان سلطنتی وارد باغ شدند. خرگوش سفید نزدیک ابتدای صف حرکت می‌کرد و شاه و ملکه دل‌ها هم پشت سرش بودند.

ملکه مقابل آلیس ایستاد و از بالا به او خیره شد.

با تندی پرسید: «نامت چیست؟»

آلیس جواب داد: «آلیس هستم، علیاحضرت.»

بعد ملکه چشمش به گل‌های نیمه‌رنگ‌شده افتاد.

صورتش قرمز شد و فریاد زد: «سرشان را بزنید!»

سربازهای ورقی جلو دویدند، اما ملکه همان لحظه به راهش ادامه داد. وقتی ملکه حواسش نبود، آلیس به باغبان‌های ترسیده کمک کرد داخل گلدان بزرگی پنهان شوند.

آلیس باغبانان ورقی را در گلدان پنهان می‌کند و ملکه دور می‌شود

ملکه دوباره رو به آلیس کرد و پرسید: «بلدی کروکت بازی کنی؟»

آلیس گفت: «بله.»

ملکه دستور داد: «پس همراه ما بیا!»

کروکت معمولاً بازی ساده‌ای روی چمن بود، اما بازی ملکه هیچ شباهتی به یک بازی معمولی نداشت. چکش‌های بازی فلامینگوها بودند. توپ‌ها جوجه‌تیغی‌ها بودند و حلقه‌ها، سربازهای ورقی‌ای که مثل پل خم شده بودند.

هیچ‌چیز سر جایش نمی‌ماند. جوجه‌تیغی‌ها این‌طرف و آن‌طرف می‌خزیدند. هر وقت آلیس می‌خواست با فلامینگو به توپ ضربه بزند، پرنده گردن درازش را می‌چرخاند و به او نگاه می‌کرد. هیچ‌کس هم نوبت را رعایت نمی‌کرد.

هر بار چیزی اشتباه پیش می‌رفت، ملکه پایش را به زمین می‌کوبید و فریاد می‌زد: «سرشان را بزنید!»

آلیس زیر لبخند گربه چشایر با فلامینگو و جوجه‌تیغی کروکت بازی می‌کند

وسط بازی، سر گربه چشایر در هوا و بالای زمین بازی ظاهر شد. شاه با دیدن لبخند گربه اخم کرد.

دستور داد: «این گربه را از اینجا بردارید!»

سربازهای ورقی سرشان را خاراندند. هیچ‌کس نمی‌دانست چطور باید سری را که بدن ندارد، از آنجا بردارد.

شاه با سربازها بحث کرد. ملکه هم با شاه بحث کرد. وقتی همه سرگرم جر و بحث بودند، گربه چشایر آرام‌آرام ناپدید شد.

بعد صدای شیپوری از کاخ بلند شد.

خرگوش سفید گوش‌هایش را تیز کرد و گفت: «محاکمه داره شروع می‌شه!»

همه زمین بازی را ترک کردند و با عجله به داخل کاخ رفتند.

محاکمه تارت‌ها

شاه و ملکه روی تخت‌هایشان در دادگاهی شلوغ نشسته بودند. سرباز دل‌ها مقابل آن‌ها ایستاده بود. او متهم بود که یک بشقاب پر از تارت‌های کوچک میوه‌ای را دزدیده است.

خرگوش سفید کنار شاه ایستاده بود و در یک پنجه‌اش شیپور و در پنجه دیگرش طوماری بلند داشت.

اول از کلاه‌دوز خواستند به‌عنوان شاهد حرف بزند، اما پاسخ‌هایش اصلاً معنی نداشت. ملکه با بی‌حوصلگی انگشتانش را روی دسته تخت می‌زد و هر لحظه کلافه‌تر می‌شد.

سرانجام خرگوش سفید طومار را باز کرد و صدا زد: «آلیس!»

آلیس وارد دادگاه سلطنتی می‌شود و خرگوش سفید کنار تارت‌ها مدارک را ارائه می‌دهد

آلیس جلو رفت. از اینکه این‌قدر کوچک بود خسته شده بود، پس دستش را داخل جیب برد و با احتیاط کمی از آن تکه قارچی خورد که قدش را بلندتر می‌کرد. ذره‌ذره شروع به قد کشیدن کرد.

خرگوش سفید شعری خواند که قرار بود ثابت کند سرباز، تارت‌ها را دزدیده است. اما در شعر نامی از سرباز نیامده بود و معلوم نمی‌کرد تارت‌ها کجا رفته‌اند.

آلیس با دقت گوش داد و گفت: «این که هیچی رو ثابت نمی‌کنه.»

ملکه فریاد زد: «اول مجازات! هیئت منصفه بعداً تصمیم بگیره!»

هیئت منصفه گروهی بود که باید تصمیم می‌گرفت سرباز دل‌ها گناهکار است یا نه.

آلیس گفت: «این که برعکسه. هیئت منصفه باید قبل از مجازاتش تصمیم بگیره که گناهکاره یا نه.»

ملکه فریاد زد: «ساکت باش!»

آلیس جواب داد: «نمی‌شم!»

ملکه مستقیم به او اشاره کرد و فریاد زد: «سرش را بزنید!»

تا آن لحظه، آلیس دوباره به اندازه همیشگی‌اش برگشته بود. به شاه، ملکه و همه سربازهای ورقی در دادگاه نگاه کرد. ناگهان از خودش پرسید چرا تا آن وقت از آن‌ها ترسیده بود.

صاف ایستاد و گفت: «نمی‌تونید من رو بترسونید. شما چیزی جز یک دسته ورق نیستید!»

همان لحظه، کارت‌ها در هوا به پرواز درآمدند و چرخ‌زنان به سویش هجوم آوردند.

آلیس شجاعانه مقابل ملکه می‌ایستد و ورق‌ها در دادگاه به پرواز درمی‌آیند

آلیس دست‌هایش را بالا آورد تا آن‌ها را کنار بزند.

بیداری آلیس

صدایی گفت: «آلیس! بیدار شو!»

آلیس چشم‌هایش را باز کرد.

روی سبزه‌های کنار رودخانه دراز کشیده بود و سرش روی پای خواهرش بود. چند برگ خشک روی صورتش افتاده بودند.

خواهرش برگ‌ها را کنار زد و گفت: «چه خواب طولانی‌ای داشتی.»

آلیس کنار رودخانه بیدار می‌شود و خواهرش برگ‌های خشک را از صورت او کنار می‌زند

آلیس نشست و به دشت آفتابی چشم دوخت. گفت: «عجیب‌ترین خواب رو دیدم.»

بعد درباره خرگوش سفید و نوشیدنی کوچک‌کننده برای خواهرش تعریف کرد. از کرم ابریشم، گربه چشایر، مهمانی چای، بازی کروکت و ملکه دل‌ها گفت.

خواهرش لبخند زد و گفت: «واقعاً خواب عجیبی بوده. اما هوا داره تاریک می‌شه. بهتره بریم خونه.»

آلیس از جا بلند شد و لباسش را مرتب کرد. وقتی همراه خواهرش راه افتاد، صدای آرامی از میان علف‌ها شنید.

تیک‌تاک. تیک‌تاک.

سریع برگشت، اما چیزی آنجا نبود.

آلیس هنگام بازگشت به خانه همراه خواهرش، به علف‌های پشت سر نگاه می‌کند

لبخندی زد و با عجله به خانه برگشت تا دوباره پیش دینا باشد. پشت سرش، نسیم گرم تابستانی میان علف‌ها نجوا می‌کرد.

پایان.

مشاهده بیشتر: بیش از 60 قصه کودکانه قدیمی

چه چیزی می‌آموزیم؟

کنجکاوی می‌تواند ما را به تجربه‌های شگفت‌انگیز ببرد، اما فکر کردن در موقعیت‌های عجیب کمکمان می‌کند راه خود را پیدا کنیم.
آلیس یاد می‌گیرد به صدای خودش اعتماد کند و وقتی چیزی ناعادلانه است، با شجاعت حرف بزند.

سوالاتی برای گفتگو با کودک

  • کدام بخش سرزمین عجایب را بیشتر دوست داشتی ببینی و چرا؟
  • به نظرت آلیس وقتی مدام کوچک و بزرگ می‌شد چه احساسی داشت؟
  • اگر گربه چشایر را می‌دیدی، چه سؤالی از او می‌پرسیدی؟
  • چرا آلیس در دادگاه با ملکه مخالفت کرد؟
  • اگر قانونی ناعادلانه به نظر برسد، چطور می‌توانی درباره‌اش حرف بزنی؟

درباره نسخه اصلی

کتاب ماجراهای آلیس در سرزمین عجایب را لوئیس کارول نوشته است؛ نام ادبی چارلز لاتویج دادسن (۱۸۳۲–۱۸۹۸)، نویسنده، ریاضی‌دان و عکاس انگلیسیِ دانشگاه آکسفورد. شکل اولیه داستان در سال ۱۸۶۲ و هنگام یک گردش قایقی در نزدیکی آکسفورد شکل گرفت.

دادسن این ماجرا را برای دختری به نام آلیس لیدل و خواهرانش تعریف کرد و با درخواست آلیس، آن را نوشت و بعدها گسترش داد. انتشارات مک‌میلان کتاب را در سال ۱۸۶۵ در لندنِ انگلستان، همراه با ۴۲ تصویر از جان تنیل منتشر کرد. شوخی‌های زبانی، منطق وارونه و اتفاق‌های عجیب، این اثر را به یکی از مشهورترین داستان‌های کودکانه بریتانیا تبدیل کرده‌اند.

تفاوت‌های این نسخه با نسخه اصلی

این نسخه، بازنویسی کوتاه‌تر و امروزی‌تری برای کودکان هفت‌ساله است.

بخش‌هایی مانند برکه اشک‌ها، مسابقه گروهی، دوشس و نوزادی که به خوک تبدیل می‌شود، توله‌سگ غول‌پیکر، کبوتر، گریفون، لاک‌پشت قلابی و رقص خرچنگ‌ها حذف شده‌اند. بیشتر شعرها، ترانه‌ها، بازی‌های زبانی و شوخی‌های مربوط به جامعه و آموزش دوران ویکتوریا نیز در این نسخه نیستند. قلیان کشیدن کرم ابریشم و آشپزخانه خشن و آشفته دوشس هم حذف شده‌اند.

بعضی اتفاق‌ها نیز تغییر کرده یا ساده‌تر شده‌اند: خوراکی‌های جادویی می‌درخشند یا صدا می‌دهند؛ آلیس در خانه خرگوش به‌جای نوشیدن از بطری بی‌نام، کیکی با نوشته «فقط یک گاز کوچک» می‌خورد؛ گربه چشایر نخستین بار در جنگل ظاهر می‌شود؛ و آلیس هنگام دادگاه از قارچ استفاده می‌کند.

پایان اصلی درباره خیال‌پردازی خواهر آلیس نیز با پایان تازه‌ای همراه با صدای تیک‌تاک جایگزین شده است. بااین‌حال، تهدیدهای ملکه، بازی عجیب کروکت، دادگاه سرباز دل و ایستادگی نهایی آلیس در برابر ورق‌ها حفظ شده‌اند. این بازنویسی بر اساس کتاب اصلی کارول است، نه نسخه سینمایی دیزنی.

یاسمین روحانی نیم‌رخ

درباره نویسنده