لوگو موشیما
لوگو موشیما

قصه کودکانه سیندرلا

قصه کودکانه سیندرلا
میلاد تقی زاده نیم‌رخ

.

.

داستان دختری مهربان که با یک آرزوی قلبی و کمی جادوی ستاره‌ها، راهی مهمانی بزرگ قصر می‌شود.

یکی بود، یکی نبود. سال‌ها پیش در یک سرزمین دور، دختری مهربان به نام سیندرلا زندگی می‌کرد. سیندرلا همیشه لبخند شیرینی بر لب داشت، اما روزگارش با کار سخت می‌گذشت.

او از خروس‌خوان تا آخر شب کار می‌کرد. دیگ‌های سنگین چدنی را می‌سایید، زمین‌های سنگی را جارو می‌زد و کوهی از لباس‌های کثیف را در تشت می‌شست.

سیندرلا دیگ بزرگی را می‌شوید

سیندرلا برای همه غذا می‌پخت، اما هیچ‌کس از او تشکر نمی‌کرد. مادر سیندرلا سال‌ها پیش از دنیا رفته بود و پدرش با زنی ازدواج کرده بود که دو دختر بدجنس داشت.

نامادری زنی سرد و سنگدل بود. دخترانش هم دست‌کمی از او نداشتند. آن‌ها با سیندرلا مثل یک خدمتکار رفتار می‌کردند و کارهای سختی به دوشش می‌گذاشتند.

یک روز صبح سرد، سیندرلا کنار شومینه زانو زده بود و خاکسترها را پاک می‌کرد. خواهرخوانده‌هایش بالای سرش ایستادند و با پوزخند تماشایش کردند.

خواهران ناتنی سیندرلا او را مسخره می‌کنند

خواهر بزرگ‌تر با تمسخر گفت:
«نگاهش کن! چقدر کثیف و به‌هم‌ریخته است!»

خواهر کوچک‌تر خندید و گفت:
«صورتش پر از دوده شده! درست مثل کف زمین خاکی است.»

سیندرلا کلمه‌ای حرف نزد. سرش را پایین انداخت، دستهٔ جارو را محکم‌تر چسبید و به کارش ادامه داد. در اعماق دلش امیدوار بود که روزی روزگارش تغییر کند.

ناگهان صدای محکمی بلند شد:
تق‌تق‌تق!

سیندرلا با عجله رفت تا در را باز کند. پشت در، نامه‌رسان قصر ایستاده بود. او کتی مخملی و زیبا به تن داشت و طومار بزرگی با روبان طلایی در دست گرفته بود.

فرستاده پادشاه دعوت‌نامه سلطنتی را می‌خواند

نامه‌رسان طومار را باز کرد، صدایش را صاف کرد و با صدای بلند گفت:
«گوش کنید! پادشاه تمام دختران جوان را برای آخر هفته به یک مهمانی باشکوه در قصر دعوت کرده است.»

خواهرخوانده‌ها با عجله به جلو دویدند و سیندرلا را به کناری هل دادند تا خبر را بهتر بشنوند.

نامه‌رسان ادامه داد:
«شاهزاده می‌خواهد با دختران جوان دیدار کند. دروازه‌های قصر ساعت هشت شب باز می‌شوند.»

سپس احترامی گذاشت، طومارش را لوله کرد و سوار بر اسبش از آنجا دور شد.

خواهرها درِ سنگین را محکم بستند و از خوشحالی بالا و پایین پریدند. خواهر بزرگ‌تر فریاد زد:
«مهمانی در قصر!»

خواهر کوچک‌تر با جیغ و داد گفت:
«مطمئنم یکی از ما شاهزاده‌خانم آینده می‌شود!»

نامادری با اخم به راهرو آمد و گفت:
«این همه سر و صدا برای چیست؟»

دخترها با هم فریاد زدند:
«به مهمانی قصر دعوت شده‌ایم!»

اخم‌های نامادری باز شد و لبخندی مغرورانه زد:
«البته که دعوت می‌شوید عزیزانم. هر شاهزاده‌ای آرزو دارد با یکی از شما ازدواج کند.»

سیندرلا روی برگرداند. با خود فکر کرد آیا ممکن است برای شاهزاده، یک قلب مهربان بیشتر از لباس‌های گران‌بها ارزش داشته باشد؟

در همین زمان، نگاه تیز نامادری به طرف او چرخید و با لحنی تند گفت:
«چرا آنجا ایستاده‌ای؟ همین حالا برو بالا و بهترین لباس‌های خواهرهایت را آماده کن.»

مادرخوانده به سیندرلا می‌گوید لباس خواهران ناتنی‌اش را آماده کند

سیندرلا چشمانش را به زمین دوخت و به آرامی پاسخ داد:
«چشم.»

سیندرلا هم دلش می‌خواست به مهمانی برود، اما می‌دانست که این کار شدنی نیست. او چند روز بعدی را به دوختن پارچه‌های ابریشمی و اتو کردن تورها گذراند.

شب مهمانی فرا رسید و کالسکه مجللی جلوی در ایستاد. خواهرها با لباس‌های زرق‌وبرق‌دارشان با عجله بیرون رفتند و سوار شدند. نامادری هم به دنبال آن‌ها رفت.

خواهران ناتنی و مادرخوانده سیندرلا به مهمانی می‌روند

کالسکه در تاریک‌روشن غروب حرکت کرد و دور شد. سیندرلا کنار پنجره ایستاد و آن‌قدر تماشا کرد تا چراغ‌های کالسکه در انتهای جاده ناپدید شدند.

اشک از گوشه چشم سیندرلا سرازیر شد و روی گونه‌اش غلتید. در آن اتاق خالی با خود نجوا کرد:
«ای کاش من هم می‌توانستم بروم؛ فقط برای یک شب.»

سیندرلا غمگین و تنها مانده است

ناگهان نوری گرم و طلایی آشپزخانه تاریک را روشن کرد. جرقه‌های کوچک و درخشانی در هوا به رقص درآمدند.

وقتی نور ناپدید شد، پیرزن مهربان و کوچکی روبه‌روی سیندرلا ایستاده بود که چوب‌دستی نقره‌ای و ظریفی در دست داشت. پیرزن با مهربانی گفت:
«اشک‌هایت را پاک کن عزیزم، آرزویت برآورده می‌شود.»

پری مهربان در برابر سیندرلا ظاهر می‌شود

سیندرلا با چشمانی گردشده کمی عقب رفت و پرسید:
«شما کی هستید؟»

پیرزن پاسخ داد:
«من پری مهربان و مادرخوانده‌ات هستم. تو مدتی طولانی صبور و مهربان بوده‌ای؛ امشب به آن مهمانی باشکوه می‌روی.»

سیندرلا نگاهی به لباس کهنه و کفش‌های فرسوده‌اش انداخت و به آرامی گفت:
«اما من با این وضع نمی‌توانم بروم. لباسم پاره است و کفش‌هایم خیلی قدیمی‌اند.»

پری مهربان خندید و گفت:
«آن را به من بسپار! اول یک کدو تنبل بزرگ از باغچه، یک موش صحرایی، دو موش کوچک و چهار مارمولک سبز برایم بیاور.»

سیندرلا تعجب کرد که یک کدو تنبل و چند موش چه ربطی به مهمانی قصر دارند، اما به آن زن مهربان اعتماد کرد و با عجله رفت تا همه‌چیز را جمع کند.

او با یک کدو تنبل گرد و نارنجی برگشت. پری مهربان چوب‌دستی‌اش را به کدو زد. با درخششی ناگهانی، کدو تنبل به یک کالسکه‌ طلایی خیره‌کننده تبدیل شد.

پری مهربان کدو را به کالسکه تبدیل می‌کند

بعد، پری مهربان چوب‌دستی‌اش را بالای سر موش صحرایی تکان داد. موش بزرگ و بزرگ‌تر شد تا اینکه به سورچی باوقاری با کت تمیز و کلاهی شیک تبدیل شد.

سپس به دو موش کوچک ضربه‌ای زد. با درخشش جادو، آن‌ها به دو مأمور بدرقه مؤدب با لباس‌های مخملی تبدیل شدند.

در آخر، به چهار مارمولک سبز دست زد. در یک چشم‌به‌هم‌زدن، آن‌ها به چهار اسب سفید و زیبا تبدیل شدند که آماده کشیدن کالسکه بودند.

پری مهربان موش‌ها و مارمولک‌ها را به اسب و درشکه‌چی تبدیل می‌کند

پری مهربان رو به سیندرلا کرد و گفت:
«و حالا، نوبت به مهم‌ترین بخش رسیده است.»

او با چوب‌دستی نقره‌ای‌اش، به‌آرامی به شانه سیندرلا زد. بارانی از نور ستاره‌ها دور او پیچید و لباس کهنه‌اش به لباسی درخشان و نقره‌ای تبدیل شد.

پری مهربان لباس سیندرلا را زیبا و آراسته می‌کند

در پاهایش نیز یک جفت کفش بلورین و ظریف نمایان شد. سیندرلا با شگفتی به خودش نگاه کرد و دستش را روی پارچه براق لباسش کشید.

پری مهربان گفت:
«خیلی زیبا شده‌ای، اما یادت باشد که این جادو فقط تا نیمه‌شب دوام دارد. وقتی ساعت دوازده ضربه بزند، همه‌چیز به حالت اولش برمی‌گردد.»

سیندرلا با لبخندی درخشان قول داد:
«یادم می‌ماند. از شما خیلی ممنونم!»

او سوار کالسکه شد و اسب‌های سفید، با سرعت کالسکه را به سمت قصر بردند. وقتی سیندرلا رسید، سالن رقص قصر در سکوت فرو رفت.

مهمان‌ها برگشتند تا به آن غریبه باوقار که وارد می‌شد، خیره شوند. شاهزاده بلافاصله متوجه او شد. از میان سالن گذشت، تعظیم بلندی کرد و دستش را جلو آورد.

سیندرلا به قصر می‌رسد و شاهزاده از او دعوت به رقص می‌کند

شاهزاده پرسید:
«افتخار این رقص را به من می‌دهید؟»

سیندرلا لبخند زد و دستش را در دست او گذاشت:
«با کمال میل.»

موسیقی ملایم و دلنشینی آغاز شد. آن‌ها روی کف‌پوش براق سالن حرکت می‌کردند و شعله شمع‌ها دوروبرشان می‌رقصید. شاهزاده شیفته صدای آرام و چشمان مهربان او شده بود.

آن طرف سالن، خواهرخوانده‌ها با شگفتی تماشا می‌کردند. آن‌ها به آن مهمان زیبا چشم دوخته بودند، بدون اینکه حتی حدس بزنند او همان دختری است که در آشپزخانه خودشان کار می‌کند.

سیندرلا و شاهزاده با هم می‌رقصند

آن شب مثل یک رویا گذشت. آن‌ها با هم رقصیدند و خندیدند، تا جایی که سیندرلا زمان را کاملاً از یاد برد.

ناگهان نگاهش به ساعت بزرگ قصر افتاد. عقربه‌ها فقط چند لحظه با ساعت دوازده فاصله داشتند. سیندرلا با دستپاچگی گفت:
«باید بروم!»

پیش از آنکه شاهزاده کلمه‌ای بگوید، سیندرلا با عجله از سالن بیرون دوید و از پله‌های سنگی پایین رفت. در آن شتاب، یکی از کفش‌های بلورین از پایش درآمد.

سیندرلا هنگام فرار کفش بلورینش را جا می‌گذارد

جرینگ!
کفش روی پله سنگی سر خورد.

سیندرلا خواست بایستد و آن را بردارد، اما ساعت شروع به نواختن زنگ نیمه‌شب کرد.

دانگ! دانگ! دانگ!

درست زمانی که آخرین صدای زنگ در دل شب پیچید، او به حیاط تاریک قصر رسید. در همان لحظه، کالسکه طلایی دوباره به یک کدو تنبل ساده تبدیل شد.

سورچی به موش صحرایی، مأموران بدرقه به موش‌های کوچک و اسب‌های سفید به چهار مارمولک سبز تبدیل شدند. سیندرلا به لباس کهنه و کفش‌های فرسوده‌اش نگاه کرد.

سیندرلا پیاده به خانه برمی‌گردد

آهِ آهسته‌ای کشید و زیر نور مهتاب، پیاده‌روی طولانی‌اش را به سمت خانه آغاز کرد. در چند روز آینده، زندگی دوباره به روال عادی برگشت.

سیندرلا زمین را می‌سایید و خاکسترها را جارو می‌کرد، در حالی که خواهرخوانده‌هایش یک‌سره درباره آن مهمانی فوق‌العاده صحبت می‌کردند.

برای سیندرلا، آن شب جادویی کم‌کم شبیه به یک رویای زیبا و دوردست شده بود. تا اینکه یک روز صبح، دوباره صدای محکمی از در بلند شد.

سیندرلا در را باز کرد و نامه‌رسان قصر را دید. اما این بار شاهزاده هم در کنار او ایستاده بود و همان یک لنگه کفش بلورین را در دست داشت. قلب سیندرلا به تپش افتاد.

شاهزاده با کفش بلورین به خانه سیندرلا می‌آید

شاهزاده به او نگاه کرد. چشمانش مهربان شد، انگار آن صورت آرام را به یاد آورده بود. قبل از اینکه شاهزاده حرفی بزند، خواهرها با عجله آمدند و سیندرلا را کنار زدند.

نامه‌رسان اعلام کرد:
«شاهزاده به دنبال دختری است که این کفش را گم کرده است. هر کس که کفش اندازه‌اش باشد، همسر شاهزاده خواهد شد.»

خواهر بزرگ‌تر اول از همه کفش را امتحان کرد. او پایش را فشار داد و زور زد، اما پایش خیلی پهن بود.

کفش بلورین به پای خواهر ناتنی بزرگ‌تر نمی‌رود

بعد خواهر کوچک‌تر امتحان کرد. انگشتان پایش را جمع کرد و محکم فشار داد، اما پای او هم توی کفش نرفت.

کفش بلورین به پای خواهر ناتنی کوچک‌تر هم نمی‌رود

شاهزاده رو به نامادری کرد و با آرامش پرسید:
«آیا او هم می‌تواند امتحان کند؟»

خواهرخوانده‌ها از تعجب نفسشان بند آمد. شاهزاده زانو زد و کفش بلورین را جلو آورد. سیندرلا پایش را درون کفش سر داد. کفش کاملاً اندازه‌اش بود.

کفش بلورین به‌راحتی به پای سیندرلا می‌رود

شاهزاده با لبخندی درخشان سرش را بالا آورد و به آرامی گفت:
«پیدایت کردم. آیا با من به قصر می‌آیی تا همسرم شوی؟»

سیندرلا نگاهی به لباس ساده‌اش انداخت و بعد به چشمان مهربان شاهزاده چشم دوخت. اشک شوق روی گونه‌هایش جاری شد و با صدایی آهسته گفت:
«بله.»

مدتی بعد، سیندرلا و شاهزاده در باغ قصر، در میان گل‌های زیبا و موسیقی دلنشین با هم ازدواج کردند.

سیندرلا و شاهزاده با هم ازدواج می‌کنند

آن‌ها سال‌های سال در کنار هم با مهربانی زندگی کردند و صلح و شادی را برای سرزمینشان به ارمغان آوردند.

پایان.

مشاهده کنید: بیش از 60 داستان کودکانه قدیمی

چه چیزی می‌آموزیم؟

این داستان قشنگ به ما یاد می‌دهد که مهربانی، صبر و داشتن یک قلب پاک چقدر ارزش دارد. حتی وقتی روزهای سختی را می‌گذرانیم، ناامید نشدن و رفتار خوب با دیگران می‌تواند روزی زندگی ما را پر از جادو، لبخند و شادی کند.

سوالاتی برای گفتگو با کودک

  • اگر تو جای سیندرلا بودی، در برابر رفتار نامهربانانه نامادری و خواهرها چه کار می‌کردی؟
  • فکر می‌کنی چرا پری مهربان از بین همه آدم‌ها، تصمیم گرفت به سیندرلا کمک کند تا به آرزویش برسد؟
  • اگر یک چوب‌دستی جادویی داشتی، دوست داشتی چه چیزی را برای خوشحال کردن خودت یا دیگران تغییر بدهی؟
  • به نظرت چرا شاهزاده در همان نگاه اول، جذب رفتار آرام و چشمان مهربان سیندرلا شد؟
  • وقتی کالسکه دوباره به کدو تنبل تبدیل شد، سیندرلا چه احساسی داشت؟ تو تا حالا در چنین موقعیتی بوده‌ای؟

منبع: Moonzia

میلاد تقی زاده نیم‌رخ

درباره نویسنده