یک صبح آرام، سام کنار بابا پشت میز صبحانه نشسته بود.
بابا جرعهای از قهوهاش نوشید. سام هم چشم از سبیل پرپشت و فرفری او برنمیداشت.

بعضی از موهای سبیل به بالا تاب خورده بودند. بعضیها رو به پایین خم شده بودند و چندتایشان هم دور هم پیچیده بودند.
سام پرسید: «بابا، توی سبیلت چند تا مو داری؟»
بابا دستی به چانهاش کشید و گفت: «نمیدونم.»
سام جلو آمد و گفت: «من میشمرم!»
بابا لبخند زد. «باشه، امتحان کن.»
سام صورتش را به سبیل بابا نزدیک کرد. بابا هم صاف و بیحرکت نشست.

سام آرام نوک انگشتش را روی یکی از موهای سبیل گذاشت و شروع کرد:
«یک، دو، سه…»
انگشتش را از روی یک مو به موی بعدی برد.
ناگهان بابا لبخند زد.
دو سر سبیلش به بالا تاب خوردند.
سام دست نگه داشت و گفت: «ای وای! داشتم کدوم مو رو میشمردم؟»
بابا سعی کرد نخندد، اما لبخندش بزرگتر شد و دو سر سبیلش دوباره بالا پریدند.
سام ریزریز خندید. «بابا، لطفاً سبیلت رو تکون نده!»
بابا گفت: «دارم سعی میکنم.»
این بار سام از طرف دیگر سبیل شروع کرد.
«یک، دو، سه…»
اما موهای فرفری روی هم افتاده بودند و دور هم میپیچیدند. خیلی زود سام دیگر نمیدانست کدام موها را شمرده بود و کدامها را نشمرده بود.
کمی فکر کرد و گفت: «یه راه بهتر لازم دارم.»
با عجله به اتاقش رفت و با شانهی کوچک آبیاش برگشت.
گفت: «سبیلت رو چند قسمت میکنم. بعد هر قسمت رو جدا میشمرم.»

بابا سر تکان داد. «فکر خوبیه.»
سام با دقت یک طرف سبیل بابا را شانه کرد و بعد سراغ قسمت بعدی رفت.
اما همین که شانه به بینی بابا نزدیک شد، چشمهایش گرد شدند.
«آ… آ…»
سام همانجا بیحرکت ماند.
بینی بابا کمی تکان خورد.
«هاچووو!»

دو سر سبیلش مثل دو برس کوچک بالا و پایین پریدند.
سام آنقدر خندید که نزدیک بود شانه از دستش بیفتد.
بابا هم زد زیر خنده. سبیلش بالا و پایین رفت و همهی قسمتهایی که سام مرتب کرده بود، دوباره به هم ریختند.
سام گفت: «سبیلت اصلاً نمیتونه یه جا آروم بمونه!»
بابا جواب داد: «فکر کنم خیلی دوست داره برقصه.»
سام با دقت به سبیل پرپشت و فرفری بابا نگاه کرد. سعی کرد اولین مویی را که شمرده بود پیدا کند، اما همه دوباره در هم پیچیده بودند.
گفت: «فکر کنم شمردن موهای سبیلت امروز خیلی سخته.»
بابا گفت: «من هم همین فکر رو میکنم.»
سام کمی فکر کرد. بعد چشمش به پیراهن بابا افتاد.
«میتونم دکمههای پیراهنت رو بشمرم!»
از بالا تا پایین، یکییکی به دکمهها اشاره کرد.
«یک، دو، سه، چهار!»
بابا گفت: «چهار تا دکمه.»

سام با خوشحالی گفت: «تازه هیچکدومشون هم تکون نخوردن!»
بعد به برشهای سیب داخل بشقابش نگاه کرد. برشها مرتب کنار هم چیده شده بودند.
یکییکی به آنها دست زد و شمرد:
«یک، دو، سه، چهار، پنج!»
بابا گفت: «پنج برش سیب.»

سام یکی از برشها را برداشت و با صدای «قرچ!» گاز بزرگی به آن زد.
بعد لبخند زد و گفت: «حالا شدن چهار تا!»
بعد از صبحانه، ماشینهای اسباببازیاش را به آشپزخانه آورد و آنها را کنار هم روی زمین چید: یک ماشین قرمز، یک ماشین آبی، یک ماشین زرد و یک ماشین سبز.
یکییکی به ماشینها اشاره کرد.
«یک، دو، سه، چهار!»
بعد دستهایش را به هم زد و گفت: «همهشون رو شمردم!»
بابا دستش را بالا آورد و سام هم محکم کف دستش را به کف دست بابا زد.

بعد دوباره به سبیل فرفری بابا نگاه کرد.
گفت: «دکمههات رو شمردم. برشهای سیب رو شمردم. ماشینهام رو هم شمردم.»
کمی جلوتر رفت و پرسید: «اما توی سبیلت چند تا مو هست؟»
بابا لبخند زد.
دو سر سبیلش دوباره بالا پریدند.
سام زد زیر خنده و گفت: «هنوز هم یه رازه!»

بابا گفت: «یه راز خیلی پُرمو!»
سام شانهاش را کنار گذاشت. «یه روز دیگه دوباره امتحان میکنم.»
بابا سر تکان داد.
سبیل فرفریاش هم برای آخرین بار بازیگوشانه تکانی خورد.
پایان.
مشاهده کنید: بیش از 100 قصه کودکانه
چه چیزی میآموزیم؟
گاهی یک کار سخت با امتحانکردن راههای تازه، به یک بازی شاد و خندهدار تبدیل میشود.
سام یاد میگیرد چیزهای مرتب و بیحرکت را راحتتر بشمارد و از تلاشکردن دست نکشد.
سوالاتی برای گفتگو با کودک
- چرا شمردن موهای سبیل بابا برای سام سخت بود؟
- سام برای حل این مشکل چه فکری کرد؟
- تو برای شمردن چه چیزهایی را انتخاب میکنی؟
- کدام قسمت داستان بیشتر تو را خنداند؟
- اگر جای سام بودی، برای شمردن سبیل بابا چه راهی امتحان میکردی؟















