روزی روزگاری، کنار جنگلی سبز و پردرخت، کلبهی کوچکی بود با پنجرههای روشن و باغچهای کوچک و مرتب.
در آن کلبه، دختری مهربان با مادرش زندگی میکرد. دختر دوست داشت به مادرش در باغچه کمک کند، زیر آفتاب گل بچیند و شبها کنار آتش بنشیند و قصه گوش کند.

یک روز، مادر برایش شنلی نرم و قرمز دوخت. شنل، یک کلاه کوچک هم داشت. دختر شنل را روی شانههایش انداخت، دور خودش چرخید و خندید.
گفت: «وای، چه قشنگه!»

از آن روز به بعد، تقریباً هر جا میرفت، شنل قرمزش را میپوشید. در باغچه، در روستا و در راههای کوتاه اطراف خانه، شنل قرمز همیشه همراهش بود.
کمکم همه به او گفتند شنلقرمزی.
یک صبح روشن، مادر سبد کوچکی آماده کرد و شنلقرمزی را صدا زد.
مادر گفت: «مادربزرگ امروز حالش خوب نیست. میخواهی این خوراکیها را برایش ببری؟»

شنلقرمزی پارچهی روی سبد را کمی کنار زد و داخلش را نگاه کرد. یک قرص نان تازه، یک ظرف کوچک کره و یک تکه کیک با توتهای شیرین در سبد بود.
گفت: «مادربزرگ حتماً خوشحال میشه.»
مادر لبخند زد و آرام دستش را روی شانهی شنلقرمزی گذاشت.
گفت: «حواست باشد از راه بیرون نروی. مستقیم برو خانهی مادربزرگت و به غریبهها نگو کجا میروی.»
شنلقرمزی سر تکان داد.
گفت: «قول میدم مراقب باشم.»
بعد مادرش را بوسید، سبد را برداشت و از راه باریک جنگل به راه افتاد.

شنلقرمزی راه خانهی مادربزرگ را خوب بلد بود. همان راه باریکی بود که از میان درختها میگذشت و به کلبهی کوچک مادربزرگ میرسید.
صبح گرم و طلایی بود. پرندهها روی شاخهها آواز میخواندند. سنجابها تند و سبک از تنهی درختها بالا میرفتند. پروانهها کنار راه، دور گلها میچرخیدند.
شنلقرمزی آرام راه میرفت و سبدش را در دست تاب میداد.
اما کمی دورتر، پشت تنهی قطور یک درخت، گرگی ایستاده بود و نگاهش میکرد.

گرگ حیلهگر بود و شکمش هم حسابی قاروقور میکرد. وقتی شنلقرمزی را دید که تنها در جنگل راه میرود، چشمهایش را تنگ کرد.
با خودش فکر کرد که اگر زرنگی کند، میتواند دخترک را فریب بدهد.
همان وقت، از دور صدای تقتق تبر به گوش رسید.
هیزمشکنی همان نزدیکی کار میکرد و سگ وفادارش هم کنارش بود.
گوشهای گرگ تیز شد. فهمید که باید با احتیاط جلو برود.
پس آرام وارد راه شد، کمی خم شد و با صدایی نرم گفت: «صبح به خیر، شنلقرمزی.»

شنلقرمزی ایستاد.
گفت: «صبح به خیر.»
گرگ پرسید: «در این صبح قشنگ کجا میروی؟»
شنلقرمزی گفت: «دارم میروم دیدن مادربزرگم. حالش خوب نیست. برایش نان و کره و کیک میبرم.»
گرگ لبهایش را لیس زد، اما صدایش را نرم و مهربان نگه داشت.
گفت: «چه کار خوبی میکنی. مادربزرگت کجا زندگی میکند؟»
شنلقرمزی یاد مادربزرگ افتاد که در تختش استراحت میکرد. به نان تازهی داخل سبد هم فکر کرد.
اما حرف مادرش را از یاد برد.
گفت: «در یک کلبهی کوچک، آن طرف جنگل. نزدیک درخت بلوط پیر.»
گرگ لبخند زد.
گفت: «چه مادربزرگ خوششانسی! ولی این گلهای قشنگ را ببین. اگر برایش یک دسته گل هم ببری، خوشحالتر نمیشود؟»
شنلقرمزی دور و برش را نگاه کرد.
کمی آنطرفتر از راه، گلهای کوچک زرد، بنفش و آبی در نسیم تکان میخوردند.
گفت: «چه فکر خوبی!»
گرگ دوباره سرش را کمی خم کرد.
گفت: «پس دیگر مزاحمت نمیشوم. خوش بگذرد، شنلقرمزی.»
بعد آرام میان درختها رفت و کمکم از نظر شنلقرمزی ناپدید شد.
شنلقرمزی از راه بیرون رفت تا برای مادربزرگ گل بچیند.
یک گل زرد چید. بعد یک گل بنفش. بعد چند گل آبی کوچک.

کمی جلوتر، گل روشنرنگی دید. دستش را دراز کرد تا آن را هم بچیند. بعد چشمش به گل دیگری افتاد و بعد به یکی دیگر.
طولی نکشید که راه باریک پشت سرش ماند. درختهای بلند دورش را گرفتند و جنگل ساکتتر شد.
در همان وقت، گرگ با تمام توان به طرف کلبهی مادربزرگ دوید.
وقتی به در رسید، آرام به در کوبید.
تق، تق، تق.

مادربزرگ از تخت صدا زد: «کیه؟»
گرگ صدایش را نازک و نرم کرد.
گفت: «منم، مادربزرگ. شنلقرمزی. برایت نان و کره و کیک آوردهام.»
مادربزرگ گفت: «چه خوب! چفت در را بردار و بیا تو.»
گرگ چفت را برداشت و در را باز کرد.
قبل از اینکه مادربزرگ بتواند کمک بخواهد، گرگ به داخل کلبه پرید. چون این ماجرا در یک قصهی قدیمی و افسانهای اتفاق میافتاد، گرگ مادربزرگ را یکجا قورت داد.
بعد کلاهخواب مادربزرگ را سرش گذاشت، پتو را تا چانهاش بالا کشید و در تخت مادربزرگ خوابید.

در جنگل، شنلقرمزی به گلهایی که در دست داشت نگاه کرد. بعد سرش را بلند کرد و درختهای بلند دور و برش را دید.
آرام گفت: «وای نه… من قول داده بودم از راه بیرون نروم.»
سبد را در یک دست گرفت و گلها را در دست دیگر. بعد با قدمهای تند از میان درختها برگشت.

بالاخره راه باریک را پیدا کرد و همان مسیر را تا کلبهی مادربزرگ دنبال کرد.
درِ کلبه باز بود.
شنلقرمزی زیر لب گفت: «عجیبه.»
آرام وارد شد.
صدا زد: «مادربزرگ؟ منم.»
از تخت، صدایی بم و گرفته جواب داد: «بیا نزدیکتر، عزیزم.»
شنلقرمزی به طرف تخت رفت. اتاق از همیشه تاریکتر بود و پردهها تقریباً بسته بودند.
گفت: «مادربزرگ، صدات عوض شده.»

گرگ گفت: «سرما خوردهام، عزیزم. بیا نزدیکتر.»
شنلقرمزی یک قدم دیگر جلو رفت.
گفت: «مادربزرگ، چه گوشهای بزرگی داری.»
گرگ گفت: «برای اینکه صدایت را بهتر بشنوم، عزیزم.»
شنلقرمزی به صورتی نگاه کرد که زیر کلاهخواب پنهان شده بود.
گفت: «مادربزرگ، چه چشمهای بزرگی داری.»
گرگ گفت: «برای اینکه تو را بهتر ببینم، عزیزم.»
شنلقرمزی سبد را محکمتر گرفت.
گفت: «مادربزرگ، چه دستهای بزرگی داری.»
گرگ گفت: «برای اینکه بهتر بغلت کنم، عزیزم.»
دل شنلقرمزی یکدفعه لرزید. بعد دندانهای سفید و تیز را دید.
آرام گفت: «مادربزرگ، چه دندانهای بزرگی داری.»
گرگ پتو را کنار زد و غرید: «برای اینکه تو را بهتر بخورم!»

قبل از اینکه شنلقرمزی بتواند فرار کند، گرگ از تخت بیرون پرید. با یک قورت بزرگ افسانهای، شنلقرمزی را هم قورت داد.
بعد گرگ شکمو دوباره در تخت مادربزرگ لم داد. چشمهایش را بست و خوابش برد.
کمی بعد، شروع کرد به خر و پف.
آنقدر بلند خر و پف میکرد که شیشههای پنجره میلرزید.
بیرون کلبه، هیزمشکن با سگش از کنار خانهی مادربزرگ رد میشد.
سگ جلوی در ایستاد و غرغر کرد.
هیزمشکن پرسید: «چی شده، پسر؟»

بعد صدای خر و پف بلند و عجیبی از داخل کلبه شنید.
گفت: «این صدا که صدای مادربزرگ نیست.»
از پنجره نگاه کرد و گرگ را دید که در تخت مادربزرگ خوابیده است.
هیزمشکن با عجله وارد کلبه شد و سگش هم پشت سرش آمد.
گرگ هنوز خوابِ خواب بود.
هیزمشکن سبد شنلقرمزی را روی زمین دید. مادربزرگ هم در اتاق نبود. همان وقت، دو صدای کوچک و گرفته از شکم بزرگ گرگ شنید.
هیزمشکن فهمید چه اتفاقی افتاده است.
با احتیاط زیاد کمک کرد شنلقرمزی و مادربزرگ بیرون بیایند؛ درست همانطور که در قصههای قدیمی ممکن است پیش بیاید.
اول شنلقرمزی بیرون آمد.
بعد مادربزرگ هم بیرون آمد.
هر دو میلرزیدند، اما سالم بودند. همدیگر را محکم بغل کردند و نفس راحتی کشیدند.

شنلقرمزی گفت: «وای، ممنونم!»
مادربزرگ او را در آغوش گرفت.
همان وقت، گرگ از خواب پرید. وقتی هیزمشکن و سگ شجاعش را دید، زوزهی کوتاهی کشید و از کلبه بیرون دوید.

سگ پارس کرد و هیزمشکن گرگ را تا دوردستها دنبال کرد؛ آنقدر دور که دیگر به روستا و کلبهی مادربزرگ برنگردد.
از آن روز به بعد، گرگ دیگر برنگشت تا کسی را در آن جنگل بترساند.
شنلقرمزی به شنل خودش نگاه کرد. بعد چشمش به سبدی افتاد که با خودش آورده بود.
گفت: «ببخشید، مادربزرگ. از راه بیرون رفتم و به گرگ گفتم کجا میروم.»
مادربزرگ دستش را آرام فشار داد.
گفت: «اشتباه کردی، اما حالا سالمی و همین از همه مهمتر است. دفعهی بعد حرف مادرت را خوب به یاد داشته باش.»

شنلقرمزی سر تکان داد.
گفت: «یادم میماند. از راه بیرون نمیروم و به غریبهها نمیگویم کجا میروم.»
بعد مادربزرگ، شنلقرمزی، هیزمشکن و سگ شجاع هیزمشکن دور میز کوچک نشستند.
نان تازه، کره و کیک با توتهای شیرین را با هم خوردند.
وقتی وقت برگشتن شد، شنلقرمزی سبدش را برداشت و از مادربزرگ خداحافظی کرد.

این بار، تمام راه را درست روی همان مسیر باریک رفت. کلاه قرمز شنلش میان درختها میدرخشید و قدمهای آرام و مطمئنش یکییکی او را به خانه نزدیکتر میکرد.
پایان.
مشاهده کنید: بیش از 60 قصه کودکانه قدیمی
چه چیزی میآموزیم؟
این داستان به کودک یادآوری میکند که وقتی بزرگترها با مهربانی راهنماییمان میکنند، بهتر است حرفشان را به یاد داشته باشیم.
شنلقرمزی یاد میگیرد که از مسیر امن دور نشود، به غریبهها اطلاعات مهم ندهد و از اشتباه خودش درس بگیرد.
سوالاتی برای گفتگو با کودک
- وقتی شنلقرمزی از راه بیرون رفت، فکر میکنی چه چیزی حواسش را پرت کرد؟
- اگر تو جای شنلقرمزی بودی، وقتی گرگ از تو سؤال میپرسید چه کار میکردی؟
- به نظرت شنلقرمزی وقتی فهمید قولش را فراموش کرده، چه احساسی داشت؟
- چه چیزهایی کمک میکند وقتی در راهی هستیم، حواسمان به مسیر و حرف بزرگترها باشد؟
- کدام بخش داستان برای تو هیجانانگیزتر بود و چرا؟
درباره نسخه اصلی
شنلقرمزی یکی از شناختهشدهترین قصههای عامیانه اروپایی است. این داستان پیش از آنکه وارد کتابها شود، سالها به شکل شفاهی میان مردم روایت میشد و در هر دوره، کمی با نگرانیها و نگاه همان زمان تغییر میکرد.
قدیمیترین نسخه ادبی شناختهشده این قصه با نام فرانسوی Le Petit Chaperon Rouge در سال ۱۶۹۷ توسط نویسنده فرانسوی شارل پرو منتشر شد. پرو این داستان را در مجموعه قصههای معروف خود، قصههای مامان غاز، آورد. بعدها، در سال ۱۸۱۲، برادران گریم نسخه آلمانی مشهور خود را با نام Little Red Cap یا Rotkäppchen در مجموعه قصههای کودکان و خانه منتشر کردند.
امروزه بیشتر نسخههای کودکانه شنلقرمزی، از جمله این بازنویسی، به نسخه برادران گریم نزدیکتر هستند؛ یعنی نسخهای که در آن شنلقرمزی و مادربزرگ نجات پیدا میکنند و داستان با حس امنیت، یادگیری و آرامش به پایان میرسد.
تفاوت نسخه اصلی با این نسخه
در نسخه اصلی شارل پرو، داستان پایان بسیار تیرهتری دارد. گرگ ابتدا به خانه مادربزرگ میرسد، مادربزرگ را میخورد و خودش را به جای او در تخت پنهان میکند. وقتی شنلقرمزی میرسد، گفتوگوی معروف درباره گوشها، چشمها و دندانهای بزرگ اتفاق میافتد. بعد گرگ شنلقرمزی را هم میخورد و داستان همانجا تمام میشود. در آن نسخه، هیزمشکن یا شکارچی برای نجات آنها نمیآید و پایان خوشی وجود ندارد.
اما در این نسخه کودکانه، پایان داستان نرمتر و مناسبتر برای کودکان امروز بازنویسی شده است. مادربزرگ و شنلقرمزی نجات پیدا میکنند، گرگ از جنگل دور میشود، و داستان با یک پیام روشن اما آرام تمام میشود: شنلقرمزی یاد میگیرد به حرفهای مادرش گوش کند، از مسیر امن خارج نشود، و به غریبهها نگوید کجا میرود.
این بازنویسی تلاش میکند بخشهای آشنای قصه کلاسیک را حفظ کند، اما پایان آن را گرمتر، امنتر و مناسبتر برای بلندخوانی خانوادگی کند.















