روزی روزگاری، در پادشاهی دوردست، شاهزادهای جوان همراه پدر و مادرش، پادشاه و ملکه، در قصری باشکوه زندگی میکرد.
شاهزاده مهربان، باهوش و باادب بود. تقریباً هرچه میخواست داشت، اما یک آرزو هنوز در دلش مانده بود: میخواست با یک شاهزاده خانم واقعی ازدواج کند.

برای پیدا کردن چنین کسی، سفری دور و دراز را آغاز کرد. با کشتی از دریاهای درخشان گذشت، درههای سبز را پشت سر گذاشت، از کوههای بلند بالا رفت و به سرزمینهای دور و نزدیک سفر کرد.
در این سفر، شاهزاده خانمهای زیادی دید. بعضی تاجهای درخشان بر سر داشتند و بعضی در قصرهای بزرگ زندگی میکردند. اما هر بار، چیزی درست به نظر نمیرسید. شاهزاده هیچوقت مطمئن نمیشد که یکی از آنها واقعاً شاهزاده خانم باشد.

آخر سر، خسته و ناامید، تنها به خانه برگشت.
به پدر و مادرش گفت: «شاید هیچوقت یک شاهزاده خانم واقعی پیدا نکنم.»
ملکه لبخند گرمی زد. «امیدت رو از دست نده. گاهی چیزی که دنبالش میگردی، درست وقتی پیدا میشه که اصلاً انتظارش رو نداری.»

چیزی از بازگشت شاهزاده نگذشته بود که شبی، طوفانی سهمگین سراسر پادشاهی را فرا گرفت. آذرخش آسمان سیاه را روشن میکرد. رعد پنجرههای قصر را میلرزاند. باران تند روی بام میکوبید و آب در کوچهها مثل رودخانههای کوچک جاری بود.
ناگهان، میان غرش طوفان، صدای کوبیدن به دروازه قصر آمد.
تق! تق! تق!
پادشاه شنل گرمش را دور خود پیچید و با عجله از پلهها پایین رفت. وقتی دروازه را باز کرد، دختر جوانی را دید که زیر باران سیلآسا ایستاده بود.
دختر از سر تا پا خیس شده بود. آب از موهایش سرازیر میشد، لباس خیسش به پاهایش چسبیده بود و از کفشهایش صدای چلپچلپ میآمد.

پادشاه پرسید: «تو کی هستی؟ چرا توی این طوفان بیرون موندی؟»
دختر جوان پاسخ داد: «من یک شاهزاده خانم واقعیام. در سفر بودم که طوفان غافلگیرم کرد. میشه امشب در قصر شما بمونم؟»
پادشاه از تعجب پلک زد. «یک شاهزاده خانم؟ زود بیا تو! حتماً یخ زدهای.»
پادشاه او را به داخل قصر برد. ملکه لباسهای خشک و یک کاسه سوپ داغ برایش آورد. بعد او را روی صندلی راحتی کنار آتش نشاند.

در حالی که دختر جوان دستهایش را کنار آتش گرم میکرد، پادشاه و ملکه به راهرو رفتند.
پادشاه آهسته گفت: «میگه یک شاهزاده خانم واقعیه.»
ملکه از لای در نگاهی به دختر جوان انداخت. بعد لبخند کوچکی روی لبش نشست؛ انگار فکری به ذهنش رسیده بود.
گفت: «میدونم چطور بفهمم.»
ملکه بیآنکه نقشهاش را برای کسی تعریف کند، به طبقه بالا رفت تا اتاق مهمان را آماده کند.
اول، تخت را کاملاً خالی کرد تا فقط چارچوب چوبیاش باقی ماند. بعد یک نخود سبز کوچک درست وسط چارچوب گذاشت.

بیست تشک ضخیم را یکییکی روی نخود چید و توده تشکها بالاتر و بالاتر رفت.
اما کار ملکه هنوز تمام نشده بود.
روی تشکها هم بیست لحاف پر گذاشت. هرکدام مثل بالشی بزرگ، ضخیم و پفدار بود و با نرمترین پرها پُر شده بود.
در آخر، روی همهشان ملحفهای تمیز و رواندازی گرم پهن کرد. تخت آنقدر بلند شده بود که نردبان کوچکی هم کنارش گذاشت.
وقتی همهچیز آماده شد، ملکه دختر جوان را به طبقه بالا برد.
گفت: «امشب روی این تخت میخوابی.»
شاهزاده خانم به تخت بلند نگاه کرد و گفت: «ممنونم. انگار به نرمی یک تکه ابره.»

از نردبان بالا رفت، زیر روانداز خزید و با یک فوت شمع را خاموش کرد.
مدتی اتاق ساکت بود.
بعد شاهزاده خانم چیزی سفت زیرش حس کرد.
به پهلوی چپ غلت زد. آن جای سفت هنوز همانجا بود.
به پهلوی راست غلت زد. باز هم از بین نرفت.
بالشش را مرتب کرد، روانداز را تا زیر چانهاش بالا کشید و خودش را مثل یک توپ کوچک جمع کرد. هیچچیز فایده نداشت.

تمام شب از این پهلو به آن پهلو غلت زد. وقتی تازه پلکهایش سنگین شده بود، نور کمرنگ صبح از لای پردهها به اتاق افتاد.
صبح، وقتی برای صبحانه پایین آمد، آهسته قدم برمیداشت و خسته به نظر میرسید. بعد پشت میز نشست.
ملکه پرسید: «صبح بهخیر. دیشب خوب خوابیدی؟»
شاهزاده خانم کمی مکث کرد. پادشاه و ملکه با او بسیار مهربان بودند و نمیخواست بیادب به نظر برسد.
گفت: «متأسفم که این رو میگم، اما تقریباً اصلا نخوابیدم. تمام شب چیز سفتی زیرم بود. مدام این پهلو و آن پهلو شدم و حالا تمام بدنم درد میکنه و همهجام کبود شده. شب خیلی بدی بود!»

چشمهای ملکه برق زد. رو به پادشاه و شاهزاده کرد.
گفت: «این دختر واقعاً یک شاهزاده خانمه! اون نخود کوچیک رو از زیر بیست تشک و بیست لحاف پر حس کرده. فقط یک شاهزاده خانم واقعی میتونه اینقدر حساس باشه.»
چهره شاهزاده از شادی روشن شد. بعد از گشتن در سراسر دنیا، بالاخره همان شاهزاده خانم واقعی را پیدا کرده بود که آرزوی دیدنش را داشت.
یک قدم جلو رفت و تعظیم کرد.
گفت: «شاهزاده خانم، با من ازدواج میکنی؟»
شاهزاده خانم لبخند زد. «بله، اما یک شرط کوچک دارم.»

شاهزاده پرسید: «حتماً. چه شرطی؟»
شاهزاده خانم گفت: «از این به بعد، همه نخودهای این قصر باید سر میز غذا باشند، نه زیر تخت!»
شاهزاده خندید. «قبوله! قول میدم دیگه هیچ نخودی زیر تشکت پیدا نکنی.»
مدت زیادی نگذشت که شاهزاده و شاهزاده خانم با هم ازدواج کردند. مردم سراسر پادشاهی، عروسی آنها را با موسیقی، رقص و ضیافتی باشکوه جشن گرفتند.

بعد از عروسی، ملکه تشکها و لحافها را یکییکی کنار زد و نخود کوچک را ته تخت پیدا کرد. آن را در جعبهای شیشهای در موزه سلطنتی گذاشت تا همه بتوانند آن را ببینند.

شاید آن نخود هنوز هم همانجا باشد؛ مگر اینکه کسی آن را برداشته باشد.
پایان.
مشاهده کنید: بیش از 60 قصه کودکانه قدیمی
چه چیزی میآموزیم؟
گاهی کوچکترین چیزها میتوانند تفاوت بزرگی ایجاد کنند.
اگر احساسمان را با مهربانی و صداقت بیان کنیم، دیگران بهتر ما را درک میکنند.
سوالاتی برای گفتگو با کودک
- به نظر تو چه چیزی یک شاهزاده یا شاهزاده خانم را «واقعی» میکند؟
- فکر میکنی شاهزاده خانم وقتی در آن طوفان به قصر رسید چه احساسی داشت؟
- پادشاه و ملکه چطور کمک کردند او گرم و راحت شود؟
- چرا شاهزاده خانم پیش از گفتن اینکه خوب نخوابیده، کمی مکث کرد؟
- اگر قرار بود در این قصه بهجای نخود چیز کوچک دیگری بگذاری، چه چیزی را انتخاب میکردی؟
درباره نسخه اصلی
شاهزاده خانم و نخود اثر هانس کریستین اندرسن، نویسنده دانمارکی است. این قصه نخستین بار در ۸ مه ۱۸۳۵ در کپنهاگ دانمارک و در نخستین کتابچه قصههای او برای کودکان منتشر شد. عنوان دانمارکی آن Prindsessen paa Ærten است که معنای تحتاللفظیاش «شاهزاده خانم روی نخود» است. اندرسن گفته بود این داستان را در کودکی شنیده است.
تفاوت این بازنویسی با نسخه اصلی
این بازنویسی مسیر اصلی داستان اندرسن را حفظ کرده، اما نسخه اصلی بسیار کوتاهتر است. ایده مرکزی داستان هم بدون تغییر مانده است: حساسیت بسیار زیاد دختر، دلیل «شاهزاده خانم واقعی» بودن او شمرده میشود و شاهزاده کمی بعد با او ازدواج میکند.
در این نسخه، شخصیت و سفرهای شاهزاده، دلگرمی ملکه، گفتوگوی پادشاه با مهمان، لباس خشک و سوپ داغ، نردبان و صحنه مفصلتر خواب، خواستگاری مستقیم و پاسخ روشن شاهزاده خانم، شوخی نخود، جشن عروسی و بیرون آوردن نخود به دست ملکه اضافه شدهاند. در نسخه اصلی، نخود فقط در گنجینهای از اشیای عجیب نگهداری میشود و جمله پایانی این است: «خب، این دیگر یک قصه واقعی بود!»















