لوگو موشیما
لوگو موشیما

قصه کودکانه راپونزل موبلند

قصه کودکانه راپونزل موبلند
یاسمین روحانی نیم‌رخ

.

.

دختری با گیسوانی طلایی در برجی بی‌در گرفتار است؛ اما یک آواز، مسیر زندگی‌اش را تغییر می‌دهد.

یکی بود، یکی نبود. در روزگاری دور، زن و شوهری در کلبه‌ای کوچک و سنگی، کنار شهری شلوغ زندگی می‌کردند. آن دو از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند، اما آرزویی بزرگ در دلشان بود؛ بیشتر از هر چیز می‌خواستند فرزندی داشته باشند.

زن و شوهر امیدوار کنار کلبه سنگی و باغ ممنوعه

پشت کلبه، دیوار سنگی بلند و سردی قد کشیده بود. آن سوی دیوار، باغی زیبا با گیاهان خوش‌بو، گل‌های رنگارنگ و درختانی پر از میوه قرار داشت.

بااین‌حال، هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد وارد آن باغ شود.

باغ به جادوگری قدرتمند تعلق داشت. مردم آهسته و درگوشی می‌گفتند اگر کسی بی‌اجازه به گل‌ها و گیاهانش دست بزند، جادوگر بلایی ترسناک سرش می‌آورد.

یک صبح بهاری، زن فهمید که به‌زودی صاحب فرزند می‌شوند. با شنیدن این خبر، هر دو از شوق خندیدند، اشک ریختند و یکدیگر را محکم در آغوش گرفتند.

سرانجام بزرگ‌ترین آرزویشان به حقیقت می‌پیوست.

هفته‌ها گذشت. زن بیشتر روزها کنار پنجرهٔ پشتی می‌نشست و از بالای دیوار به باغ جادوگر نگاه می‌کرد.

در میان آن همه گل و گیاه، یک بوته بیشتر از همه چشمش را گرفته بود؛ گیاهی با برگ‌های سبز و تازه و گل‌های کوچک بنفش. نام آن گیاه راپونزل بود.

مادر باردار در حال تماشای بوته‌های راپونزل با گل‌های بنفش

زن هر روز برگ‌های راپونزل را تماشا می‌کرد که در نسیم به‌آرامی تکان می‌خوردند. کم‌کم فکر آن گیاه لحظه‌ای رهایش نمی‌کرد.

روزی آهی کشید و گفت: «کاش می‌شد فقط یکی از برگ‌هاش رو بچشم.»

شوهرش با نگرانی سرش را به نشانهٔ مخالفت تکان داد.

«بوته‌های راپونزل مال جادوگرن. هیچ‌کس اجازه نداره وارد باغش بشه.»

زن سعی کرد فکر آن گیاه را از سرش بیرون کند، اما هر روز بیشتر هوسش می‌کرد. دیگر میلی به غذا نداشت و کم‌کم رنگ از صورتش رفت.

شوهرش می‌دید که همسرش روزبه‌روز ضعیف‌تر می‌شود. سرانجام نگرانی بر ترسش غلبه کرد.

آن شب، وقتی شهر در تاریکی فرو رفت، مرد از دیوار سنگی بالا رفت و خودش را به باغ رساند. با شتاب از میان بوته‌ها گذشت، چند برگ راپونزل چید و پیش از آنکه کسی او را ببیند، به خانه برگشت.

مرد نگران در حال ورود شبانه به باغ جادوگر

زن برگ‌ها را شست و همان‌جا خورد. چشم‌هایش برق زد و لبخند روی صورت رنگ‌پریده‌اش نشست.

«از چیزی که فکر می‌کردم هم خوش‌مزه‌تره!»

برای مدتی حالش بهتر شد و رنگ دوباره به گونه‌هایش برگشت. اما روز بعد، هوس راپونزل شدیدتر از قبل به سراغش آمد.

با صدایی ملتمسانه گفت: «خواهش می‌کنم کمی دیگه برام بیار.»

مرد می‌دانست که نباید دوباره پا به آن باغ بگذارد. اما وقتی چهرهٔ رنگ‌پریدهٔ همسرش را دید، نتوانست خواهش او را نادیده بگیرد.

با فرارسیدن شب، دوباره از دیوار بالا رفت.

تازه دستش را به سوی برگ‌های راپونزل دراز کرده بود که صدایی سرد از پشت سرش شنید:

«چطور جرئت کردی از باغ من دزدی کنی؟»

دست مرد در هوا خشک شد.

جادوگر خشمگین روبه‌روی مرد ترسیده میان بوته‌ها

جادوگر میان بوته‌ها ایستاده بود. لباس بلندش روی برگ‌ها کشیده می‌شد و چشم‌های تیزش از خشم برق می‌زد.

مرد با صدایی لرزان گفت: «خواهش می‌کنم من رو ببخشید. همسرم سخت هوس راپونزل کرده. آن‌قدر ضعیف شده که می‌ترسم اتفاقی براش بیفته. برگ‌ها رو برداشتم چون واقعاً نمی‌دونستم چه کار دیگه‌ای می‌تونم بکنم.»

جادوگر مدتی طولانی، بی‌آنکه چیزی بگوید، به مرد خیره ماند.

سرانجام گفت: «می‌توانی هرچقدر همسرت نیاز دارد، راپونزل ببری. اما به یک شرط.»

مرد با نگرانی پرسید: «چه شرطی؟»

جادوگر لبخندی سرد زد.

«وقتی فرزندتان به دنیا آمد، باید او را به من بدهید. خودم بچه را بزرگ می‌کنم.»

قلب مرد چنان می‌کوبید که صدایش را در گوش‌هایش می‌شنید.

می‌خواست مخالفت کند، اما ترس نمی‌گذاشت درست فکر کند. خیال می‌کرد هیچ راهی برای رهایی از جادوی آن زن ندارد. سرانجام، با دلی لرزان، شرط جادوگر را پذیرفت.

چند ماه بعد، همسرش دختر کوچولوی زیبایی به دنیا آورد.

پدر و مادر نوزادشان را در آغوش گرفتند و با شگفتی به انگشت‌های کوچک، گونه‌های نرم و چشم‌های درخشانش نگاه کردند. انگار نمی‌توانستند از تماشای او سیر شوند.

اما شادی‌شان چندان دوام نیاورد.

هنوز آفتاب آن روز غروب نکرده بود که صدای کوبیدن در کلبه بلند شد.

جادوگر پشت در ایستاده بود.

پدر و مادر گریه کردند و التماس‌کنان از او خواستند چیز دیگری به‌جای نوزادشان بردارد. اما جادوگر حاضر نبود از تصمیمش برگردد.

نوزاد را در آغوش گرفت و با خود برد.

پدر و مادر گریان هنگام بردن نوزادشان به دست جادوگر

نام دختر را به یاد گیاهی که مادرش هوس کرده بود، راپونزل گذاشت.

سال‌ها گذشت و راپونزل به دختری مهربان و شاد تبدیل شد. صدایی شیرین و دل‌نشین داشت و موهای طلایی‌اش هر سال بلندتر می‌شدند؛ آن‌قدر بلند که مثل رودی درخشان پشت سرش روی زمین می‌ریختند.

جادوگر برایش غذا، لباس و هرچه لازم داشت فراهم می‌کرد، اما می‌خواست راپونزل فقط او را دوست داشته باشد.

دخترک موطلایی در حال بزرگ‌شدن زیر نگاه جادوگر

اجازه نمی‌داد دختر با آدم‌های دیگر حرف بزند، دوستی پیدا کند یا دور از چشم او به تماشای دنیا برود.

وقتی راپونزل دوازده‌ساله شد، جادوگر او را با خود به اعماق جنگل برد.

در میان درختان انبوه، برجی بلند و سنگی قرار داشت. برج نه دری داشت و نه پلکانی. نزدیک بالای آن فقط یک پنجره بود که به اتاقی کوچک باز می‌شد.

جادوگر دستش را در هوا چرخاند و با نیروی جادویی، راپونزل را از پنجره به داخل اتاق فرستاد.

دختر دوازده‌ساله روبه‌روی برج بلند و بی‌در در جنگل

بعد بی‌آنکه حرفی بزند، رفت و دختر را تنها گذاشت.

هر وقت می‌خواست به دیدن راپونزل برود، پایین برج می‌ایستاد و صدا می‌زد:

«راپونزل، راپونزل،
گیس طلایی‌ات را پایین بینداز!»

راپونزل موهای بلندش را به قلاب محکمی که کنار پنجره بود می‌بست و تا پایین برج رها می‌کرد. جادوگر گیس طلایی را می‌گرفت و مثل طناب از آن بالا می‌آمد.

جادوگر در حال بالا رفتن از گیس بلند و طلایی دختر

در اتاق هر چیزی که راپونزل برای زندگی نیاز داشت پیدا می‌شد؛ تختخواب، کتاب، غذا، شمع، نخ، سوزن و پارچه.

اما به‌جز جادوگر، هیچ‌کس نبود که با او حرف بزند.

روزها کتاب می‌خواند، خیاطی می‌کرد و پرنده‌هایی را تماشا می‌کرد که از کنار پنجره می‌گذشتند. گاهی هم ساعت‌ها به جنگل نگاه می‌کرد و با خود می‌اندیشید دنیای بیرون از برج چه شکلی است.

از همه بیشتر، آواز خواندن را دوست داشت.

صدای زلالش از پنجره بیرون می‌رفت، از بالای درختان می‌گذشت و تا دوردست‌های جنگل شنیده می‌شد.

دختر موطلایی تنها در حال آواز خواندن کنار پنجره برج

سال‌ها به همین شکل گذشت.

یک روز بعدازظهر، شاهزادهٔ جوانی سوار بر اسب از میان جنگل می‌گذشت که صدای آواز راپونزل را شنید.

صدا آن‌قدر زیبا بود که بی‌اختیار افسار اسبش را کشید. بااین‌حال، ردی از غم و تنهایی هم در آواز شنیده می‌شد.

شاهزاده از اسب پایین آمد و به صدا گوش سپرد.

آواز را دنبال کرد تا به برج سنگی رسید.

شاهزاده جوان در جنگل با شنیدن آوازی دور ایستاده است

چند بار دور برج چرخید و دنبال در، پلکان یا راهی برای بالا رفتن گشت، اما چیزی پیدا نکرد.

روز بعد دوباره به جنگل برگشت. روزهای بعد هم آمد. هر بار زیر درختان می‌ایستاد، به آواز راپونزل گوش می‌داد و دنبال راهی برای ورود به برج می‌گشت.

تا اینکه یک غروب، جادوگر را دید که به سوی برج می‌آمد.

شاهزاده بی‌صدا پشت درختی پنهان شد.

جادوگر پایین برج ایستاد و صدا زد:

«راپونزل، راپونزل،
گیس طلایی‌ات را پایین بینداز!»

لحظه‌ای بعد، گیس بلند و طلایی از پنجره پایین افتاد. جادوگر آن را گرفت و تا بالای برج رفت.

شاهزاده پنهان‌شده در حال تماشای بالا رفتن جادوگر

حالا شاهزاده راه ورود را می‌دانست.

غروب روز بعد، زیر پنجره ایستاد و همان‌طور صدا زد:

«راپونزل، راپونزل،
گیس طلایی‌ات را پایین بینداز!»

راپونزل که خیال می‌کرد جادوگر برگشته است، موهایش را پایین فرستاد.

شاهزاده گیس طلایی را گرفت و با احتیاط از برج بالا رفت.

همین که از پنجره وارد اتاق شد، راپونزل جیغ کوتاهی کشید و چند قدم عقب رفت. تا آن روز، به‌جز جادوگر با هیچ‌کس دیگری روبه‌رو نشده بود.

دختر هراسان برج در نخستین دیدار با شاهزاده مهربان

شاهزاده همان‌جا ایستاد و با صدایی آرام گفت: «خواهش می‌کنم نترس. من توی جنگل صدای آوازت رو شنیدم. صدات آن‌قدر زیبا بود که دلم می‌خواست ببینم چه کسی آواز می‌خونه.»

راپونزل با دقت به صورتش نگاه کرد. شاهزاده هم مثل او دستپاچه به نظر می‌رسید، اما مهربانی را می‌شد در نگاهش دید.

با ناباوری پرسید: «فقط به خاطر آواز من اومدی؟»

شاهزاده لبخند زد.

«بله. هر روز برمی‌گشتم تا دوباره صدات رو بشنوم.»

کم‌کم ترس از چهرهٔ راپونزل کنار رفت.

چیزی نگذشت که هر دو کنار پنجره نشسته بودند. شاهزاده از رودخانه‌های پهناور، بازارهای شلوغ، جشن‌های رنگارنگ و جاده‌هایی گفت که شهرها و سرزمین‌ها را به هم می‌رساندند.

دو دوست کنار پنجره در حال گفت‌وگو درباره باغ‌های آزاد

راپونزل با شگفتی پرسید: «واقعاً باغ‌هایی هست که همه بتونن توشون قدم بزنن؟»

شاهزاده گفت: «بله. بعضی باغ‌ها دروازه‌های باز دارن و هرکسی می‌تونه واردشون بشه.»

راپونزل به سوی پنجره برگشت. آن پایین، جنگل تا دوردست‌ها ادامه داشت.

آهسته گفت: «دلم می‌خواد یک روز یکی از اون باغ‌ها رو ببینم.»

وقتی هوا کم‌کم تاریک شد، شاهزاده آمادهٔ رفتن شد.

راپونزل پرسید: «باز هم میای؟»

شاهزاده جواب داد: «حتماً میام. قول می‌دم.»

و به قولش عمل کرد.

غروب پشت غروب، شاهزاده به برج بازمی‌گشت. از سرزمینش برای راپونزل قصه می‌گفت و راپونزل هم آوازهایی را که در سال‌های تنهایی ساخته بود، برایش می‌خواند.

دختر و شاهزاده زیر آسمان پرستاره قصه و آواز می‌خوانند

کنار پنجره با هم حرف می‌زدند و می‌خندیدند تا ستاره‌ها یکی‌یکی در آسمان پیدا می‌شدند.

ماه‌ها گذشت و دوستی‌شان آرام‌آرام به عشقی عمیق تبدیل شد.

یک غروب، شاهزاده دست راپونزل را در دست گرفت.

«حاضری با من از این برج بیرون بیای؟ با هم به سرزمین من بریم و همسرم بشی؟»

صورت راپونزل از شادی روشن شد.

«بله!»

شاهزاده دست دختر را گرفته و با او نقشه فرار می‌کشد

اما بعد از پنجره به پایین نگاه کرد. فاصلهٔ اتاق تا زمین بسیار زیاد بود.

«موهام می‌تونه کسی رو به بالای برج بیاره، اما نمی‌تونه من رو به‌سلامت پایین ببره.»

کمی فکر کرد و ناگهان گفت: «هر بار که به دیدنم میای، مقداری نخ ابریشمی محکم بیار. با نخ‌ها یک نردبان می‌بافم. وقتی به‌اندازهٔ کافی بلند شد، می‌تونیم با هم پایین بریم.»

شاهزاده پذیرفت.

از آن پس، هر بار که به برج می‌آمد، بسته‌ای نخ ابریشمی با خود می‌آورد. راپونزل نخ‌ها را با دقت می‌بافت و کم‌کم نردبانی محکم می‌ساخت.

بعد هم نردبان نیمه‌کاره را زیر تخت پنهان می‌کرد.

دختر موطلایی در حال بافتن نردبانی از نخ ابریشمی

جادوگر هیچ خبری از نقشهٔ آن دو نداشت.

تا اینکه یک روز بعدازظهر، راپونزل بی‌اختیار حرفی زد که نباید می‌زد.

وقتی جادوگر از پنجره وارد اتاق شد، راپونزل گفت: «چرا تو خیلی کندتر از شاهزاده از موهام بالا میای؟»

اتاق ناگهان ساکت شد.

راپونزل دستش را روی دهانش گذاشت، اما دیگر دیر شده بود.

جادوگر آهسته پرسید: «شاهزاده؟»

چشم‌هایش را تنگ کرد و با صدایی خشمگین گفت: «پس کسی را از من پنهان کرده‌ای!»

قیچی را از روی میز خیاطی برداشت.

قیچ!

گیس بلند و طلایی راپونزل روی زمین افتاد.

جادوگر خشمگین در حال بریدن گیس بلند و طلایی دختر

راپونزل دستش را روی موهای کوتاهش کشید. اشک در چشم‌هایش جمع شد، اما جادوگر دلش به حال او نسوخت.

دستش را در هوا چرخاند و با جادویی نیرومند، راپونزل را به سرزمینی دور و خالی فرستاد.

در آن سرزمین نه تخت گرمی در انتظارش بود، نه قفسه‌ای پر از غذا و نه دیواری که از باد و باران پناهش بدهد.

راپونزل مجبور شد جایی برای خواب پیدا کند، خوراک جمع کند و یاد بگیرد چگونه به‌تنهایی از خودش مراقبت کند.

زن جوان موکوتاه در حال ساختن سرپناهی در طبیعت

روزهای سختی را پشت سر گذاشت، اما حاضر نشد تسلیم شود.

در همان حال، جادوگر به برج برگشت و گیس بریدهٔ راپونزل را به قلاب کنار پنجره بست.

آن غروب، شاهزاده به برج آمد و از پایین صدا زد:

«راپونزل، راپونزل،
گیس طلایی‌ات را پایین بینداز!»

گیس طلایی از پنجره پایین افتاد.

شاهزاده با شوق از آن بالا رفت. انتظار داشت راپونزل با لبخند به استقبالش بیاید، اما وقتی وارد اتاق شد، جادوگر را دید که کنار پنجره ایستاده بود.

با نگرانی پرسید: «راپونزل کجاست؟»

جادوگر با سردی جواب داد: «رفته است. دیگر هرگز پیدایش نمی‌کنی.»

شاهزاده وارد برج می‌شود و جادوگر را در انتظار می‌بیند

شاهزاده با ناباوری به اطراف نگاه کرد. کتاب‌های راپونزل هنوز کنار پنجره بودند و نردبان ابریشمی نیمه‌کاره زیر تخت دیده می‌شد.

اما از خود راپونزل خبری نبود.

دلش فرو ریخت. بی‌اختیار یک قدم عقب رفت و از پنجرهٔ باز به پایین افتاد.

شاهزاده از برج میان بوته‌های انبوه خار سقوط می‌کند

شاهزاده میان بوته‌های انبوه خار فرود آمد. شاخه‌های درهم‌پیچیده سقوطش را آهسته‌تر کردند، اما خارهای تیز به چشم‌هایش آسیب زدند.

وقتی پلک‌هایش را باز کرد، چیزی جز تاریکی ندید.

دیگر نمی‌توانست ببیند.

از آن روز به بعد، شاهزاده در جنگل‌ها، روی تپه‌ها و میان دشت‌های دور سرگردان شد. هرجا می‌رفت، نام راپونزل را صدا می‌زد.

شاهزاده نابینا در فصل‌های گوناگون میان جنگل‌ها و دشت‌ها می‌گردد

با میوه‌های جنگلی، ریشهٔ گیاهان و خوراکی‌هایی زنده می‌ماند که مسافران مهربان با او تقسیم می‌کردند.

بهار رفت و تابستان از راه رسید. پس از آن، پاییز آمد و جای خود را به زمستان داد.

اما شاهزاده دست از جست‌وجو برنداشت.

در سرزمینی دور، راپونزل هم کم‌کم یاد می‌گرفت چگونه در طبیعت زندگی کند. هر روز سخت، او را شجاع‌تر، داناتر و نیرومندتر می‌کرد.

مدتی بعد، صاحب دو فرزند دوقلو شد؛ یک دختر و یک پسر.

راپونزل دارایی چندانی نداشت، اما با تمام توان از فرزندانش مراقبت می‌کرد. برایشان سرپناهی ساده ساخت، خوراک پیدا کرد و شب‌ها زیر آسمان پرستاره برایشان آواز خواند.

مادر مهربان زیر آسمان پرستاره برای دوقلوهایش آواز می‌خواند

سال‌ها گذشت.

سرانجام شاهزاده به همان سرزمین دوری رسید که راپونزل در آن زندگی می‌کرد.

یک غروب، در حالی که از میان دشتی آرام می‌گذشت، آوازی آشنا در هوای ساکت پیچید.

شاهزاده همان‌جا ایستاد.

صدا کمی پخته‌تر و آرام‌تر از گذشته شده بود، اما بی‌درنگ آن را شناخت.

با تمام توان فریاد زد: «راپونزل!»

راپونزل صدای کسی را شنید که نامش را صدا می‌زد. سر بلند کرد و به آن سوی دشت چشم دوخت.

شاهزاده را در دوردست دید. لباس‌هایش کهنه و غبارآلود بودند، خستگی در چهره‌اش پیدا بود و چشم‌هایش بی‌آنکه چیزی ببینند، به روبه‌رو خیره مانده بودند.

راپونزل به سویش دوید.

دیدار دوباره زوج دورافتاده از هم در دشتی طلایی و آرام

وقتی به او رسید، نفس‌زنان و آرام گفت: «پیدام کردی.»

شاهزاده دست‌هایش را به سوی صدا دراز کرد. راپونزل هر دو دست او را گرفت.

«هیچ‌وقت از گشتن دنبالت دست برنداشتم.»

اشک روی گونه‌های راپونزل سرازیر شد. دو قطره از اشک‌هایش روی چشم‌های آسیب‌دیدهٔ شاهزاده افتاد.

در همان لحظه، گرمایی ملایم صورت شاهزاده را فرا گرفت. تاریکی کم‌کم کنار رفت و روشنایی به چشم‌هایش برگشت.

چند بار پلک زد.

اول آسمان طلایی غروب را دید.

بعد نگاهش به راپونزل افتاد که روبه‌رویش ایستاده بود.

با صدایی آرام گفت: «می‌تونم ببینمت.»

اشک‌های شفابخش بینایی شاهزاده را کنار خانواده‌اش بازمی‌گردانند

راپونزل میان اشک‌هایش خندید و دست‌هایش را دور او حلقه کرد.

همان موقع، دو کودک از آن سوی دشت دوان‌دوان به طرفشان آمدند.

راپونزل گفت: «این‌ها بچه‌های ما هستن؛ دخترمون و پسرمون.»

شاهزاده زانو زد و با شگفتی به دوقلوها نگاه کرد. بعد راپونزل و بچه‌ها را در آغوش گرفت.

«همه با هم به خونه برمی‌گردیم.»

پس راه افتادند و به سرزمین شاهزاده رفتند.

مردم با موسیقی، گل و فریادهای شادمانی از آن‌ها استقبال کردند. شاهزاده و راپونزل با هم ازدواج کردند و از آن پس، دیگر هیچ‌کس نتوانست راپونزل را در جایی زندانی کند.

هرجا دلش می‌خواست قدم می‌زد و زیر آسمان پهناور آواز می‌خواند.

در باغ قصر، گل‌های رنگارنگ، گیاهان خوش‌بو و ردیف‌هایی از بوته‌های سبز و تازهٔ راپونزل کاشت.

خانواده شاد در باغ قصر با دروازه‌های همیشه باز

دروازه‌های باغ همیشه باز بودند تا همه بتوانند میان گل‌ها قدم بزنند.

و از آن روز به بعد، راپونزل و خانواده‌اش در کنار هم، آزاد، شاد و آسوده زندگی کردند.

پایان.

مشاهده کنید: بیش از 60 داستان کودکانه قدیمی

چه چیزی می‌آموزیم؟

راپونزل نشان می‌دهد حتی در روزهای سخت هم می‌توان امید را در دل نگه داشت و راهی تازه پیدا کرد.
محبت، شجاعت و دست نکشیدن از کسانی که دوستشان داریم، می‌تواند تاریک‌ترین لحظه‌ها را روشن کند.

سوالاتی برای گفتگو با کودک

  • فکر می‌کنی راپونزل وقتی در برج تنها بود، بیشتر از همه دلش برای چه چیزی تنگ می‌شد؟
  • کدام بخش داستان نشان داد که راپونزل شجاع و قوی شده است؟ چرا؟
  • شاهزاده برای پیدا کردن راپونزل با چه سختی‌هایی روبه‌رو شد و چه چیزی باعث شد تسلیم نشود؟
  • اگر دوستت احساس تنهایی می‌کرد، چه کاری می‌توانستی انجام بدهی تا حالش بهتر شود؟
  • اگر می‌توانستی باغ باز راپونزل را طراحی کنی، چه گل‌ها و گیاهانی در آن می‌کاشتی؟

پشت داستان

داستان راپونزل بیشتر با روایت برادران گریم، یاکوب و ویلهلم گریم، شناخته می‌شود. آن‌ها این قصه را در سال ۱۸۱۲، در نخستین نسخه کتاب قصه‌های کودکان و خانواده منتشر کردند؛ اما داستان را از ابتدا خلق نکرده بودند.

منبع مستقیم آن‌ها روایتی آلمانی از فریدریش شولتس بود که در سال ۱۷۹۰ منتشر شد. آن روایت نیز از قصه فرانسوی پرسینت، نوشته شارلوت-رز دو کومون دو لافورس در سال ۱۶۹۸، الهام گرفته بود. ریشه‌های قدیمی‌تر داستان به قصه ایتالیایی پتروسینلا، نوشته جامباتیستا بازیله، بازمی‌گردد که میان سال‌های ۱۶۳۴ تا ۱۶۳۶ منتشر شد.

برادران گریم بارها داستان را ویرایش کردند و شناخته‌شده‌ترین نسخه کلاسیک آن در سال ۱۸۵۷ منتشر شد.

تفاوت این نسخه با نسخه اصلی کلاسیک

در این بازنویسی، اتفاقات اصلی داستان گریم حفظ شده‌اند؛ از باغ ممنوعه و برج گرفته تا موهای بلند راپونزل، نابینایی شاهزاده، تولد دوقلوها و پیوستن دوباره خانواده.

بااین‌حال، بعضی جزئیات برای کودکان کم‌سن‌تر ملایم‌تر شده‌اند. در نسخه سال ۱۸۱۲، به‌روشنی اشاره می‌شد که راپونزل در جریان دیدارهای پنهانی شاهزاده باردار شده است؛ موضوعی که با تنگ شدن لباس‌های او آشکار می‌شد. این اشاره بزرگسالانه در نسخه حاضر حذف شده، اما دوقلوها در داستان باقی مانده‌اند.

خشونت و رفتار بی‌رحمانه جادوگر نیز بدون جزئیات آزاردهنده روایت شده است. همچنین راپونزل شخصیتی شجاع‌تر و مستقل‌تر دارد، یاد می‌گیرد در طبیعت از خود و فرزندانش مراقبت کند و باغی با درهای باز در پایان داستان، به‌عنوان نمادی از آزادی، مهربانی و امید، به روایت افزوده شده است.

یاسمین روحانی نیم‌رخ

درباره نویسنده