داستان کودکانه راپونزل موبلند

روزی روزگاری، روی تپه ای در حومه‌ی شهر، چوبی وجود داشت. کنار چوب کلبه‌ی سنگی کوچکی بود. این کلبه با یک حصار چوبی خاکستری محاصره شده بود. درون این کلبه زن و شوهری زندگی می‌کردند.

زن و مرد تنها یک آرزو داشتند. آن‌ها آرزو داشتن که یک دختر زیبا داشته باشن که ازش مراقبت کنن و اونو بزرگ کنن. اونامطمئن بودن که پدر و مادری فوق العاده خواهند شد.
طبقه‌ی بالا، پشت کلبه، یک پنجره بود.
پنجره رو به منظره‌ای زیبا از باغی بزرگ باز میشد. داخل باغ پر از گیاه زیبایی به نام راپونزل بود که برگه‌های سبز بزرگ و خیلی قشنگی داشت که بسیار هم خوشمزه بود.

باغ با دیواری بلند احاطه شده بود و متعلق به شرورترین و قدرتمندترین جادوگر تاریخ بود.
هیچکس جرات نمیکرد که حتی یک انگشتش را داخل باغ جادوگر بگذارد.
یک روز زن از پنجره‌ی بالای کلبه به راپونزل‌ها نگاه کرد. به نظر می رسید که برگ های سبز پرپشت و گل های بنفش اونو محو خودشون میکردن. انگار اون با یک طلسم جادو شده بود.
ناگهان زن بیحال شد و رنگش پرید.


او به شوهرش گفت:

من حتما باید یدونه از اون گیاهای راپونزل داشته باشم، اگر نه میمیرم!!

مرد که به خوبی از خطرات موجود در باغ آگاه بود، به همسرش گفت:

نترس، عشق من. من تا غروب منتظر میمونم و بعدش به باغ میرم، از دیوار بالا میپرم و با تمام سرعت یک راپونزل میدزدم و برای تو میارم!!


مرد وفادار به قول خودش عمل کرد و هنگامی که هوا گرگ و میش بود، به راه افتاد. از دیوار باغ رد شد، با عجله مشتی راپونزل از باغچه کند و به کلبه بازگشت و با خوشحالی آن‌ها را به همسرش داد.

زن در حالی که برگ‌های راپونزل رو میبلعید، فریاد زد:

اوه، طعمش خیلی خوبه!! من باید بیشتر از این گیاه بخورم اگرنه حتما میمیرم. خواهش می کنم، شوهر عزیزم، به باغ برگرد و فردا یه عالمه از این گیاه برای من بیار!!!


مرد چون عاشقانه همسرش رو دوست داشت، عصر روز بعد به باغ بازگشت. این بار پس از بالا رفتن از دیوار باغ ناگهان با جادوگر شریر روبرو شد و از ترس زبانش بند آمد. احساس کرد که عرق سردی روی پیشانی‌اش نشت!!


جادوگر که از عصبانیت قرمز شده بود گفت:

چطور جرات میکنی وارد باغ من بشی و راپونزل گرانبهای منو بدزدی؟؟ تو حتما برای این کارت مجازات میشی!!

مرد فریاد زد:

صبر کن! اینا برای همسرمه. اون رنگ پریده و ضعیف شده و میگه که اگر راپونزل شما را نخوره حتما میمیره. این تنها چیزیه که میتونه اونو شفا بده. لطفا به من رحم کن، جادوگر!


جادوگر سکوت کرد. سپس دلش به رحم آمد و گفت:

خیلی خب مرد. من چیزی که تو درخواست میکنی رو بهت میدم. اما یک شرط داره. تو باید دختری رو که همسرت به دنیا میاره به من بدی!!


مرد که ترسیده بود و چاره‌ی دیگه‌ای نداشت، شرط جادوگر رو قبول کرد.


مدتی بعد، همسر مرد باردار شد و یک دختر زیبا به دنیا آورد. نوزاد هنوز اولین نفس خود را نکشیده بود که جادوگر با صدای بلندی ظاهر شد و گفت:


شما راپونزل منو دزدیدید و اونو خوردبد! شما باید بهای این کارتونو بدید. این دختر الان مال منه!!!

جادوگر وحشیانه حمله کرد، نوزاد رو قاپید و در یک چشم به هم زدن ناپدید شد.

از اون روز به بعد دختر بچه به راپونزل معروف شد. همونطور که راپونزل بزرگتر شد، جادوگر شریر اون رو به اعماق جنگل برد و در یک برج حبس کرد. این برج، یک برج معمولی نبود.
ارتفاع این برج به اندازه‌ی یک ساختمان بیست طبقه بود. یک اتاق تک نفره بالای برج وجود داشت که فقط یک پنجره کوچک داشت. نه دری در برج بود و نه راه پله‌ای. تنها راه ورود یا خروج همان پنجره‌ی کوچک بود.


وقتی جادوگر میخواست بیاد داخل، زیر پنجره می‌ایستاد و فریاد میزد:


راپونزل، راپونزل، موهات رو بنداز پایین.

موهای راپونزل مثل طلای گرانبها، طلایی بود و خیلی بلند بود.
راپونزل وقتی صدای جادوگر رو میشنید، موهای درخشانش رو بیست طبقه روی زمین رها میکرد تا جادوگر از آن بالا بیاید.
سال‌ها گذشت.
یک روز، پسر پادشاهی از جنگل عبور میکرد که ناگهان به برج رسید. او صدای آهنگی رو شنید که انگار توسط یک فرشته خونده میشد!!!
این صدای راپونزل بود که از تنهایی، در اتاق کوچکش آواز میخواند!!

پسر پادشاه میخواست از برج بالا بره و با خانمی که صاحب این صدای دلربا بود، آشنا بشه. اما نه دری پیدا کرد و نه پله ای که از برج بالا بره.
افسوس.
او با ناراحتی به خانه رفت.
در روزهای بعد، پسر پادشاه نمیتونست به چیزی جز صدای جذاب راپونزل فکر کنه.
اون تصمیم گرفت هر روز به جنگل برگرده و به اون گوش بده!!
یک روز پسر پادشاه، وقتی در جنگل داشت به صدای راپونزل گوش میدا، جادوگر رو دید که به برج نزدیک میشه و فریاد میزنه:


راپونزل، راپونزل، موهات رو بنداز پایین!!


راپونزل موهایش را رها کرد و جادوگر از آن بالا رفت.

پسر پادشاه با خودش فکر کرد:

خودشه!! این راه وروده! فردا برمیگردم و خودم رو جای جادوگر جا میزنم و با اون خانم با صدای شیرین ملاقات خواهم کرد و ازش تقاضای ازدواج میکنم!!


روز بعد پسر پادشاه برگشت، به برج رفت و فریاد زد:


راپونزل، راپونزل، موهات رو بنداز پایین!!


بلافاصله راپونزل موهاش رو از پنجره پایین انداخت و پسر پادشاه از آن بالا رفت.

همانطور که می تونید تصور کنید، راپونزل با دیدن مردی که وارد اتاقش شد، خیلی شوکه شد. او تا به حال هیچ مردی را ندیده بود.
پسر پادشاه وقتی داستان شنیدن صدای دلربای راپونزل در جنگل را تعریف کرد، خیال راپونزل کاملا راحت شد!!


پسر پادشاه پرسید:

آیا افتخار میدی که با من ازدواج کنی؟؟

راپونزل گفت:

من با کمال میل با شما ازدواج میکنم. اما من نمی تونم پایین بیام. هر بار که برای دیدن من میاید، یک توده ابریشم همراهتون بیارید. از اون برای بافتن نردبان استفاده خواهم کرد. وقتی نردبان آماده شد، از اون پایین میام و می‌تونیم با اسب تو از اینجا دور بشیم.


پسر پادشاه پذیرفت که هر شب به دیدن راپونزل بیاد. به این ترتیب او می‌تونست از جادوگر که روزها به برج میومد، در امان بمونه.
جادوگر هیچ اطلاعی از پسر پادشاه نداشت تا اینکه یک روز راپونزل با بی دقتی راز خودش رو لو داد. راپونزل از دهانش پرید و گفت:


جادوگر، چطوریه که پسر پادشاه تو یه چشم به هم زدن از موهای من بالا میاد ولی برای تو اینقدر طول میکشه؟


جادوگر فریاد زد:

چی گفتی؟”تو فقط مال منی! آه، چقدر مرا فریب دادی راپونزل… به خاطر این کارت عذاب زیادی خواهش کشید!!


جادوگر به سرعت موهای راپونزل رو گرفت ویک قیچی از کیفش بیرون آورد…
موهای راپونزل در یک چشم به هم زدن چیده شدن و روی زمین ریختن!!!
راپونزل فریاد بلندی کشید و بعد شروع کرد به گریه کردن.
جادوگر فریاد زد: “

من تو رو به صحرا میفرستم که بقیه‌ی عمرت رو بدر تنهایی و بدبختی بگذرونی!!
سپس، با یک بشکن انگشتان بلند جادوگر، راپونزل از اتاق ناپدید شد.

آن شب، پسر پادشاه به سمت برج رفت و فریاد زد:


راپونزل، راپونزل، موهات رو بنداز پایین!!


بلافاصله از پنجره ریختن پایین، اما این بار جادوگر بود که موهای طلایی و بلند راپونزل رو در دست داشت. پسر پادشاه بالا رفت. او انتظار دیدن راپونزل مهربون رو داشت اما این بار با نگاه زهرآگین جادوگر روبرو شد.
جادوگر با تمسخر گفت:

راپونزل عزیزت،به خاطر تو از اینجا رفته تو دیگه هرگز اونو نمیبینی!!

پسر پادشاه که از شنیدن این خبر، خیلی ناراحت شده بود، عقب عقب رفت و ناگهان از پنجره به پایین افتاد!

اون به سختی جان سالم به در برد، ولی خاری در چشمش فرو رفت و اونو کور کرد!!
پسر پادشاه که حالا نابینا شده بود، در تاریکی جنگل سرگردان بودو چیزی جز توت نمی خورد. او به چیزی جز چهره شیرین راپونزلش فکر نمیکرد و چیزی جز صدای ابریشمی صدای او در سرش نمیشنید.
او سال ها در بدبختی پرسه زد و به دنبال راپونزل گشت!
روزی گذارش به صحرایی افتاد. از قضا، این همان بیابانی بود که راپونزل به آن تبعید شده بود.
او صدای آشنای صدای شیرین راپونزل رو در شنید و به سمت اون رفت.

پسر پادشاه نزدیک و نزدیک رفت تا بالاخره راپونزل اونو دید. راپونزل به سمت شاهزاده دوید و از خوشحالی شروع کرد به گریه کردن. وقتی دو قطره از اشک های راپونزل روی چشم شاهزاده ریخت، ناگهان دوباره شاهزاده قدرت بینایی‌اش رو به دست آورد و به راپونزل نگاه کرد. سپس نگاهش به دو کودک خردسال که در کنار او ایستاده بودند افتاد.


راپونزل گفت:

با دختر و پسرت آشنا شو!!!

شاهزاده پرسید:

وای!! اونا دوقلو هستن!!

آره!! یه جفت دوقلوی بامزه و زیبا!!

شاهزاده با خوشحالی گفت:

پس بیاید تا با هم بریم خونه!!

اون‌ها به سرزمین شاهزاده برگشتن و سالهای سال در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی کردن!!

همین حالا نظر خود را با دیگران به اشتراک بذارید: کلیک کنید

دسته بندی‌های مقاله: داستان کودکانهداستان کودکانه برای خوابداستان کودکانه برای سنین 6-4 سالداستان کودکانه برای سنین 9-7 سالداستان های کودکانه طولانیداستان های کودکانه قدیمی
امتیاز 5 از 5 (2 نفر رای داده‌اند)
5 2 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
اسیه
اسیه
4 ماه قبل

عالی ممنون از داستانهای عالیتون

سبد خرید

0
image/svg+xml

No products in the cart.

بازگشت به صفحه محصولات