لوگو موشیما
لوگو موشیما

داستان کودکانه کفش قرمز من کجاست؟

داستان کودکانه کفش قرمز من کجاست؟
میلاد تقی زاده نیم‌رخ

.

.

یکی از کفش‌های قرمز پویا گم شده و رد باریکی او را به جست‌وجویی میان برگ‌ها و گل‌ها می‌برد.

پویا، هزارپای کوچولو، داشت برای گردش صبحگاهی‌اش آماده می‌شد.

اول یک جفت از کفش‌های قرمز و براقش را پوشید.

بعد جفت دوم را پوشید.

بعد هم جفت سوم را.

آخر از همه، جفت آخر را هم پوشید؛ یا دست‌کم خودش این‌طور فکر می‌کرد.

پویا کفش‌های قرمزش را می‌پوشد و یکی از کفش‌ها آرام دور می‌شود.

بلند شد و پاهای کوچکش را یکی‌یکی تکان داد.

«آماده‌ام! بریم گردش!»

اما یکی از پاهایش سرد بود.

پویا به پایین نگاه کرد. یک پای کوچکش بدون کفش مانده بود!

«وای! کفش قرمز کوچولوم کجاست؟»

پویا پاهایش را تکان می‌دهد و متوجه پای کوچک و برهنه‌اش می‌شود.

دور و برش را گشت. روی زمین نم‌دار، رد باریکی دیده می‌شد. انگار کفش کوچولو روی زمین غلتیده و دور شده بود.

پویا خم می‌شود و رد باریکی را روی زمین نم‌دار دنبال می‌کند.

پویا رد را دنبال کرد تا به یک برگ سبز و بزرگ رسید. خم شد و زیر برگ را نگاه کرد.

«کفش قرمز کوچولو، کجایی؟»

اما کفش آنجا نبود.

پویا زیر یک برگ سبز بزرگ دنبال کفش قرمز گمشده‌اش می‌گردد.

رد باریک دور یک سنگ پیچیده بود. پویا به یک طرف سنگ نگاه کرد و بعد به طرف دیگرش سرک کشید.

«کفش قرمز کوچولو، کجایی؟»

باز هم خبری نبود.

پویا دو طرف سنگ را می‌گردد و رد باریک دور آن می‌پیچد.

رد به میان گل‌ها می‌رفت. پویا ساقه‌ها را آرام کنار زد و لابه‌لای گل‌ها را گشت.

«کفش قرمز کوچولو، کجایی؟»

آنجا هم کفشی نبود.

پویا گل‌ها را آرام کنار می‌زند، اما باز هم کفشش را پیدا نمی‌کند.

شاخک‌های پویا کمی پایین آمدند. یک نفس عمیق کشید و باز هم رد را دنبال کرد.

کمی جلوتر، به برکهٔ کوچک و کم‌آبی رسید.

چیز قرمزی روی آب بالا و پایین می‌رفت.

پویا به برکه‌ای کم‌عمق می‌رسد و چیزی قرمز روی آب می‌بیند.

چشم‌های پویا گرد شد.

«کفشم!»

یک کفشدوزک کوچولو داخل کفش نشسته بود و روی آب بالا و پایین می‌رفت.

کفشدوزک خندید و گفت: «این قایق قرمز رو روی آب پیدا کردم! ببین چه خوب بالا و پایین می‌ره!»

پویا گفت: «این کفش منه. از پام افتاده بود.»

پویا کفشدوزکی خندان را داخل کفش قرمزش روی آب پیدا می‌کند.

کفشدوزک با تعجب گفت: «اوه! نمی‌دونستم کفش توئه. ببخشید، پویا!»

پویا به کفشش نگاه کرد. بعد به کفشدوزک نگاه کرد.

کنار برکه یک برگ پهن پیدا کرد و آن را آرام روی آب گذاشت.

«بیا! اینم یک قایق تازه برای تو.»

کفشدوزک از کفش بیرون آمد و روی برگ نشست.

«ممنونم، پویا!»

پویا یک برگ پهن سبز را به‌عنوان قایق تازه به کفشدوزک می‌دهد.

پویا دستش را در آب برد و کفش قرمزش را برداشت. کفش را تکاند و چند قطره آب روی زمین چکید.

بعد کفش را پایش کرد.

پویا آب کفش قرمزش را می‌تکاند و دوباره آن را پایش می‌کند.

حالا همهٔ پاهای کوچکش کفش داشتند.

پویا کنار برکه به راه افتاد و کفش‌های قرمز و براقش تق‌تق‌تق صدا کردند.

پویا کنار برکه راه می‌رود و کفشدوزک با قایق برگی‌اش همراه اوست.

کفشدوزک هم روی قایق برگی‌اش، هم‌زمان با او روی آب پیش رفت.

قایق کوچولو آرام روی آب بالا و پایین می‌رفت و پویا و دوست تازه‌اش، گردش صبحگاهی‌شان را با هم آغاز کردند.

پایان.

مشاهده کنید: بیش از 100 داستان کودکانه

چه چیزی می‌آموزیم؟

وقتی چیزی گم می‌شود، می‌توانیم با دقت نشانه‌ها را دنبال کنیم و زود ناامید نشویم.
پویا همچنین نشان می‌دهد که با کمی مهربانی، می‌توان راهی پیدا کرد که همه خوشحال باشند.

سوالاتی برای گفتگو با کودک

  • فکر می‌کنی پویا وقتی دید یک پایش کفش ندارد، چه حسی داشت؟
  • اگر تو رد باریک را می‌دیدی، اول کجا دنبال کفش می‌گشتی؟
  • چرا پویا با اینکه کفشش را زود پیدا نکرد، باز هم به جست‌وجو ادامه داد؟
  • پویا چطور هم کفشش را پس گرفت و هم کفشدوزک را خوشحال کرد؟
  • اگر یک برگ قایق بود، دوست داشتی چه چیزی سوار آن شود؟
میلاد تقی زاده نیم‌رخ

درباره نویسنده