آرین داشت دندانهایش را مسواک میزد که یکدفعه چیز عجیبی حس کرد.
یکی از دندانهای کوچک جلوی دهانش تکان خورد.
با زبانش به آن فشار داد.
لق!
دوباره امتحان کرد.
لق، لق!
آرین توی آینهی دستشویی به خودش نگاه کرد.
«دندونم لق شده!»

همان لحظه یک فکر تازه به سرش زد.
اگر یک دندان میتواند لق شود، شاید چیزهای دیگر هم میتوانند لق شوند!
فوری یکی از گوشهایش را گرفت و خیلی آرام کشید.
گوشش تکان خورد.
چشمهای آرین گرد شد.
«گوشم هم لق شده!»

گوش دیگرش را هم امتحان کرد.
آن یکی هم تکان خورد.
آرین با اخم به آینه نگاه کرد.
حالا نوبت بینیاش بود.
بینیاش را خیلی آرام به چپ و راست تکان داد.

بینیاش هم تکان خورد.
«ای وای…»
یک دستش را بالا آورد و انگشتهایش را شمرد.
«یک، دو، سه، چهار، پنج.»
بعد انگشتهایش را تکان داد.
همهشان حرکت کردند!

هر دو دستش را بالا آورد و با دقت به انگشتهایش نگاه کرد.
«لطفاً سر جاتون بمونید!»
بعد چند قدم در دستشویی راه رفت و چشمش را به زانوهایش دوخت.
یک قدم… خم و صاف.

یک قدم دیگر… باز هم خم و صاف.
آرین ایستاد.
حتی زانوهایش هم تکان میخوردند!
این دیگر باید حسابی بررسی میشد.
از آن به بعد، تمام صبح حواس آرین به بدنش بود.

وقتی میخندید، لپهایش تکان میخوردند.
وقتی پلک میزد، پلکهایش بالا و پایین میرفتند.
وقتی میدوید، دستهایش جلو و عقب میرفتند.
این همه چیز داشت تکان میخورد!
آرین چشمهایش را ریز کرد.
حتماً خبری بود.
بالاخره جلوی آینهی بزرگ ایستاد.
وقت مهمترین آزمایش رسیده بود:
آزمایشِ «نکنه یه جای دیگهی بدنم لق شده؟»
از بالای سرش شروع کرد.
موها؟
دستش را روی سرش کشید.

همه سر جایشان بودند.
گوشها؟
هر کدام را خیلی آرام کشید.
سر جایشان بودند.
بینی؟
کمی تکانش داد.
آن هم سر جایش بود.
انگشتها؟
هر دهتا را شمرد.
همه سر جایشان بودند.
زانوها؟
یک بار خمشان کرد.
بعد یک بار دیگر.
آنها هم سر جایشان بودند.
آخر سر، دهانش را باز کرد و به دندان لقش نگاه کرد.
با زبانش به آن فشار داد.
لق!
دوباره کمی فشار داد.
لق، لق…
یکدفعه دندان کوچولو در کف دستش افتاد.

آرین بیحرکت ماند.
به دندان توی دستش نگاه کرد.
بعد به خودش در آینه نگاه کرد.
کمی صبر کرد.
نکند حالا یکی از گوشهایش هم بیفتد؟
باز هم صبر کرد.
«بینیام چی؟»
هیچ اتفاقی نیفتاد.
انگشتهایش را شمرد.
هر دهتا هنوز سر جایشان بودند.
یک بار بالا پرید.
بعد یک بار دیگر.
زانوهایش هم خیلی خوب کار میکردند.
آرام به هر دو گوشش دست زد.

گوشهایش هم همانجا بودند.
آرین به جای خالی کوچکی میان دندانهایش نگاه کرد.
بعد دوباره به دندان کوچولوی توی دستش نگاه کرد.
ناگهان حرف مامان یادش آمد.
مامان گفته بود وقتی بچهها بزرگتر میشوند، دندانهای شیریشان لق میشود و میافتد. بعد کمکم یک دندان تازه جایش درمیآید.
چشمهای آرین گرد شد.
«آهااا!»
پس گوشهایش قرار نبود جایی بروند.
بینیاش هم همینطور.
انگشتهایش هم.
زانوهایش هم.
به جای خالی کوچک میان دندانهایش نگاه کرد و لبخند زد.
بزرگ شدن یکدفعه خیلی جالب شده بود.
قبل از اینکه از جلوی آینه برود، برای آخرین بار یکی از گوشهایش را کمی تکان داد.

گوشش یک کوچولو حرکت کرد.
آرین با خیال راحت سر تکان داد.
«این که طبیعیه!»
بعد با لبخندی بزرگ از جلوی آینه دور شد؛ با یک دندان کمتر.
گوشها، بینی، انگشتها و زانوهایش همگی درست سر جایشان بودند.
پایان.
مشاهده کنید: بیش از 100 داستان کودکانه
چه چیزی میآموزیم؟
گاهی چیزهایی که در بدنمان تغییر میکنند ممکن است اول کمی عجیب یا نگرانکننده به نظر برسند.
این داستان به کودک نشان میدهد که بعضی تغییرها بخشی طبیعی از بزرگ شدن هستند و میتوان با کنجکاوی آنها را شناخت.
سوالاتی برای گفتگو با کودک
- آرین وقتی فهمید دندانش لق شده، چه فکری کرد؟
- اگر جای آرین بودی، اول کدام قسمت بدنت را بررسی میکردی؟ چرا؟
- فکر میکنی چرا آرین از تکان خوردن گوشها و زانوهایش نگران شد؟
- وقتی چیزی درباره بدنت برایت عجیب باشد، دوست داری از چه کسی دربارهاش بپرسی؟
- چه تغییرهایی را در بزرگ شدن بچهها میشناسی؟















