اسکار وسط چمنزاری آفتابی ایستاده بود. پنجههایش آمادهی حرکت بود و دمش را با افتخار بالا گرفته بود.
امروز روز مسابقهی کمربند طلایی بود!
حیوانهای کوچک و بزرگ دور چمنزار جمع شده بودند تا مسابقه را تماشا کنند. مسابقه چهار مرحله داشت که در گوشهوکنار چمنزار آماده شده بودند. در هر مرحله، شرکتکنندهها باید به یکی از حیوانها کمک میکردند.

اسکار لحظهشماری میکرد تا هنر کاراتهاش را به همه نشان بدهد.
با هیجان گفت: «من قویام، سریعام و حسابی آمادهام!»
کنار زمین مسابقه، تابلویی بود که روی آن فقط یک قانون نوشته شده بود:
با آرامش و دقت به دیگران کمک کنید. لگد نزنید، کسی را نترسانید و هیچ کار خطرناکی انجام ندهید.
اسکار لبخند زد. مطمئن بود با حرکتهای کاراته میتواند برنده شود.
در مرحلهی اول، تولهسگی با سرعت از روی چمنها دوید. توپ قرمزش از جلوی پنجههایش فرار کرد و غلتزنان زیر یک نیمکت چوبی رفت.
تولهسگ فریاد زد: «توپم!»

اسکار یک پایش را بالا آورد. شاید میتوانست با یک لگد محکم، نیمکت را تکان بدهد تا توپ بیرون بیاید. چه حرکت قدرتمندی!
اما تولهسگ درست کنار نیمکت ایستاده بود. ممکن بود نیمکت واژگون شود و او را بترساند.
اسکار آرام پایش را پایین گذاشت.
کنار نیمکت نشست، پنجهاش را زیر آن برد و توپ را بااحتیاط بیرون کشید.
گفت: «بفرما!»

دم تولهسگ با خوشحالی این طرف و آن طرف رفت.
«ممنون، اسکار!»
اسکار لبخند زد. برای بیرون آوردن توپ، اصلاً نیازی به لگد نبود.
در مرحلهی دوم، صدای میوی لرزانی شنید.
بچهگربهای بالای چند جعبه نشسته بود. جعبهها روی هم لق میزدند و هر لحظه ممکن بود بیفتند.
بچهگربه گفت: «میترسم بیام پایین.»

اسکار زانوهایش را خم کرد. میتوانست بالا بپرد، بچهگربه را بگیرد و مثل یک قهرمان کاراته روی زمین فرود بیاید!
همان لحظه یکی از جعبهها تکان خورد.
اسکار سر جایش ماند.
اگر ناگهان میپرید، ممکن بود همهی جعبهها روی زمین بریزند.
نگاهی به اطراف انداخت و یک جعبهی محکم پیدا کرد. آن را کنار جعبههای دیگر گذاشت و بعد با دو پنجه، جعبههای لق را نگه داشت.
گفت: «آروم بیا پایین. یکییکی.»

بچهگربه پایش را روی جعبهی پایینتر گذاشت. بعد قدم دیگری برداشت و سالم روی چمن ایستاد.
نفس راحتی کشید و گفت: «کمکم کردی دیگه نترسم.»
اسکار کمی صافتر ایستاد. این بار قبل از اینکه کاری بکند، خوب به اطراف نگاه کرده بود.
در مرحلهی سوم، لاکپشتی کنار راهی گلی ایستاده بود.
گفت: «باید از این راه رد بشم.»
اسکار فوری گفت: «من کمکت میکنم!»
با عجله جلو رفت، اما لاکپشت فقط یک قدم کوچک برداشت. بعد یک قدم کوچک دیگر.
اسکار گفت: «زود باش! بیا تندتر بریم!»
لاکپشت سعی کرد سریعتر حرکت کند، اما پایش روی گل سر خورد و لاکش به یک طرف کج شد.

اسکار فوری او را گرفت.
لاکپشت گفت: «وای!»
اسکار به راه خیس و لغزنده نگاه کرد. عجله کردن اصلاً کمکی نمیکرد.
گفت: «لازم نیست تند بریم. آروم میریم و من هم کنارت میمونم.»
آن دو با هم راه افتادند. اسکار قدمهایش را با قدمهای آرام لاکپشت هماهنگ کرد.
وقتی به آن طرف راه رسیدند، لاکپشت لبخند زد.
گفت: «برای من، آروم رفتن بهترین راهه.»

اسکار سر تکان داد. کاراته فقط حرکتهای سریع نبود. یک کاراتهکار باید تعادل، تمرکز و صبر هم داشته باشد.
بالاخره اسکار به چهارمین و آخرین مرحله رسید.
روبان طلایی و براق خرگوش به یکی از شاخههای پایین درخت گیر کرده بود. روبان زیر نور خورشید میدرخشید؛ درست مثل کمربند طلایی.
همهی حیوانها دور اسکار و خرگوش جمع شدند تا تماشا کنند.
اسکار با دقت به شاخه نگاه کرد.

میتوانست شاخه را پایین نگه دارد تا خرگوش روبان را باز کند. میتوانست بااحتیاط روی کندهی کنار درخت بایستد. حتی میتوانست از تولهسگ و لاکپشت کمک بخواهد.
همهی این راهها امن بودند.
اما همه داشتند نگاهش میکردند.
قلب اسکار تندتند میزد. این بهترین فرصت بود تا یکی از حرکتهای شگفتانگیز کاراتهاش را نشان بدهد!
فریاد زد: «خودم میآرمش!»
چرخی زد، پایش را بالا برد و با تمام نیرو به شاخه لگد زد.

«آخ!»
چمنزار آفتابی یکدفعه ناپدید شد.
اسکار چشمهایش را باز کرد.
دوباره در اتاقخوابش بود. پتو دور پاهایش پیچیده شده بود و بالش روی زمین افتاده بود.
لئو، برادر کوچکترش، کنار تخت نشسته بود و دستش را میمالید.

با چشمهای گرد گفت: «به من لگد زدی!»
اسکار فوری از تخت پایین پرید.
«حالت خوبه؟»
لئو سر تکان داد.
اسکار گوشهایش را پایین انداخت و گفت: «ببخشید. خواب میدیدم دارم کاراته تمرین میکنم.»
مادرشان با عجله وارد اتاق شد و با دقت به دست لئو نگاه کرد.
گفت: «خوشبختانه حال لئو خوبه. تو خواب بودی و این کار رو عمدی نکردی.»

بعد کنار اسکار نشست و ادامه داد: «حرکتهای کاراته رو فقط وقتی تمرین کن که بیدار باشی، دوروبرت خلوت باشه و یک بزرگتر هم کنارت باشه.»
صبح روز بعد، اسکار در جای خلوتی ایستاد و مادرش هم کنارش بود.
با دقت به راهنماییهای مادر گوش داد و آرام حرکت کرد.
یک پایش را بالا آورد.
تعادلش را نگه داشت.

بعد پا را آرام روی زمین گذاشت.
لئو برایش دست زد.
«چه حرکت خوبی بود!»
اسکار خندید و دمش را بالا گرفت.
هنوز کمربند طلایی را نبرده بود، اما همان روز، اولین قدم درستش را برای تبدیل شدن به یک کاراتهکار واقعی برداشت.
پایان.
مشاهده کنید: بیش از 100 داستان کودکانه
چه چیزی میآموزیم؟
قدرت واقعی فقط در حرکتهای سریع و نمایشی نیست.
گاهی آرام بودن، فکر کردن و مراقبت از دیگران، مهمترین حرکت ماست.
سوالاتی برای گفتگو با کودک
- اسکار برای کمک به تولهسگ چه راه آرام و امنی پیدا کرد؟
- چرا اسکار تصمیم گرفت کنار لاکپشت آهسته راه برود؟
- وقتی میخواهی به کسی کمک کنی، اول باید به چه چیزهایی نگاه کنی؟
- اسکار چطور میتوانست روبان خرگوش را بدون لگد زدن پایین بیاورد؟
- برای تمرین کردن حرکتهای ورزشی، چه کارهایی کمک میکند همه در امان بمانند؟















