لوگو موشیما
لوگو موشیما

قصه کودکانه مونزیا و صدای اسرارآمیز

قصه کودکانه مونزیا و صدای اسرارآمیز
میلاد تقی زاده نیم‌رخ

.

.

.

4.6

صدای عجیبی در جنگل پیچیده؛ مونزیا دنبال صدا می‌رود و سه دوستش پشت سرش پنهان می‌شوند!

یک روز، مونزیا به جنگل رفت تا دوستانش، شیرشاه، خرس و روباه را ببیند. تازه به آن‌ها رسیده بود که صدای بلند و عجیبی میان درخت‌ها پیچید.

همه از جا پریدند. تاج شیرشاه هم روی سرش کج شد.

مونزیا، شیرشاه، خرس و روباه از صدای بلند جنگل ترسیده‌اند

روباه پرسید: «این دیگه چه صدایی بود؟»

شیرشاه تاجش را صاف کرد و نگاهی به دوستانش انداخت. «کی می‌خواد بره ببینه چی بود؟»

خرس گفت: «من باید همین‌جا بمونم و از این کنده مراقبت کنم.»

روباه فوری گفت: «من هم کمکت می‌کنم.»

خرس و روباه می‌خواهند از کندهٔ درخت مراقبت کنند

مونزیا به راه میان درخت‌ها نگاه کرد. دلش می‌خواست بفهمد آن صدا چه بود، اما چند لحظه از کنار دوستانش تکان نخورد. بعد گفت:

«من می‌رم.»

شیرشاه گفت: «خوبه. ما هم باهات می‌آییم.» بعد رفت پشت مونزیا ایستاد. «درست پشت سرت.»

تاجش را برداشت و به مونزیا داد. «بیا، این رو بذار روی سرت. تو جلو برو.»

مونزیا تاج را بالای سر بزرگ و گردش گذاشت. تاج برای سرش خیلی کوچک بود.

شیرشاه پرسید: «اندازه‌ست؟»

مونزیا گفت: «تقریباً!»

شیرشاه تاجش را به مونزیا می‌دهد

دوستان راه افتادند. هنوز خیلی دور نشده بودند که از میان بوته‌ها صدای خش‌خش آمد. خرس، روباه و شیرشاه پشت مونزیا جمع شدند.

مونزیا و دوستانش از خش‌خش بوته‌ها ترسیده‌اند

چیزی لابه‌لای برگ‌های خشک تکان می‌خورد.

یک موش کوچولو از میان برگ‌ها بیرون دوید.

هر چهار دوست از جا پریدند.

موش کوچولو از بوته‌ها بیرون آمده و همه از ترس پریده‌اند

موش ایستاد و سرش را بالا گرفت. «چرا بالا و پایین می‌پرید؟»

روباه گفت: «داریم ورزش می‌کنیم.»

خرس خم شد تا دستش را به انگشت‌های پایش برساند. دستش نرسید، بعد دست‌هایش را بالا برد و کش داد.

گفت: «خیلی هم برای بدن خوبه.»

خرس با حرکات کششی وانمود می‌کند مشغول ورزش است

مونزیا از موش پرسید: «تو صدای عجیبی نشنیدی؟»

موش به راه اشاره کرد. «چرا. از طرف برکه اومد.»

مونزیا گفت: «ممنون.»

دوستان همان راه را گرفتند و به برکه رسیدند. مونزیا لب آب خم شد و از لابه‌لای نی‌های بلند سرک کشید.

مونزیا از میان نی‌های بلند کنار برکه سرک می‌کشد

قورقور!

یک قورباغه درست کنار صورتش نشسته بود.

مونزیا عقب پرید، پایش لیز خورد و شلپ، در آب کم‌عمق برکه افتاد. تاج هم از سرش پرید و روی سر قورباغه افتاد.

مونزیا در آب کم‌عمق برکه افتاده است

خرس و روباه کمکش کردند از آب بیرون بیاید.

شیرشاه پرسید: «خوبی؟»

مونزیا گفت: «آره.» از موهایش روی چمن آب می‌چکید.

شیرشاه به قورباغه نگاه کرد که حالا تاج به سر داشت. «ای وای! پادشاه عوض شد!»

مونزیا خندید و تاج را از سر قورباغه برداشت. آن را دوباره روی سر خودش گذاشت، بعد گیاه آبزی باریکی را که جلوی چشم‌هایش آویزان شده بود کنار زد.

شیرشاه کنار برکه با مونزیا حرف می‌زند

باز همان صدای بلند از آن طرف برکه آمد.

مونزیا سرش را بلند کرد. «صدا از اون طرف می‌آد.»

دوستان از کنار برکه رفتند تا به آن طرف رسیدند. روی زمین گِلی، ردپاهای خیلی بزرگی دیده می‌شد. ردپاها به بوته‌های پرپشتی می‌رسیدند که سه چیز نوک‌تیز از بالای آن‌ها بیرون زده بود.

مونزیا و دوستانش با دیدن ردپاهای بزرگ در گِل ترسیده‌اند

خرس پایش را کنار یکی از ردپاها گذاشت. پای خودش در برابر آن خیلی کوچک بود.

گفت: «فکر کنم بهتره برگردم و از همون کنده مراقبت کنم.»

خرس با ترس پایش را کنار ردپای بزرگ گِلی گذاشته است

مونزیا هم می‌خواست عقب برود که صدای آرام فین‌فینی شنید.

ایستاد و گوش داد.

«صبر کنید. شاید یکی کمک لازم داره.»

یک قدم کوچک به بوته‌ها نزدیک شد. «سلام! حالت خوبه؟»

دوباره از پشت برگ‌ها صدای فین‌فین آمد.

مونزیا آرام شاخه‌ها را کنار زد. دوستانش درست پشت سرش بودند.

یک دایناسور جوان آنجا نشسته بود؛ یک تریسراتوپس با سه شاخ. چشم‌هایش پر از اشک بود و بینی‌اش حسابی قرمز شده بود.

مونزیا و دوستانش دایناسوری سرماخورده با بینی قرمز پیدا می‌کنند

دایناسور دهانش را باز کرد و چشم‌هایش را محکم بست.

آآآپچی!

دایناسور عطسهٔ بزرگی می‌کند و برگ‌ها می‌لرزند

برگ‌ها لرزیدند. شیرشاه دستش را جلو برد و تاج را روی سر مونزیا نگه داشت.

روباه گفت: «پس صدا همین بود!»

دایناسور فین‌فین کرد و گفت: «ببخشید. سرما خوردم.»

خرس از پشت مونزیا بیرون آمد. «آها! پس برای ما غرش نمی‌کردی.»

دایناسور سرش را به نشانهٔ نه تکان داد و بینی‌اش را پاک کرد.

مونزیا نزدیک‌تر رفت. «بیا یه چیز گرم برات درست کنیم.»

دوستان با هم یک قابلمه سوپ سبزیجات درست کردند. خرس یک پتوی نرم پیدا کرد و روباه آن را دور دایناسور پیچید. شیرشاه هم یک کاسهٔ بزرگ سوپ آورد.

حیوانات برای دایناسور سرماخورده سوپ و پتو می‌آورند

کاسه را نزدیک دایناسور گذاشت و گفت: «بفرما.»

دایناسور آرام کمی سوپ خورد. مونزیا هم کنارش نشسته بود.

دایناسور گفت: «ممنون. می‌شه یه کم پیشم بمونید؟»

مونزیا گفت: «حتماً.»

بقیه هم همان نزدیکی نشستند. دیگر هیچ‌کس دلش نمی‌خواست پیش کنده برگردد.

دوستان کنار دایناسور ماندند تا سوپش را بخورد و استراحت کند. کمی بعد، خودش را در پتو جمع کرد و به دوستان تازه‌اش لبخند زد.

بعد بینی‌اش تکان خورد.

خرس کاسهٔ سوپ را محکم گرفت. روباه سرش را پایین برد. شیرشاه گوش‌هایش را گرفت.

دایناسور نفس گرفت. آ… آ…

مونزیا بی‌حرکت نشسته بود.

پچی!

این بار عطسه خیلی کوچک بود. مونزیا کمی از جا پرید و تاج روی سرش بالا پرید و کج، درست بالای یکی از ابروهایش، نشست.

عطسهٔ کوچک دایناسور دوباره همه را می‌ترساند

همه خندیدند؛ حتی دایناسور.

پایان.

مشاهده کنید: بیش از 100 قصه کودکانه

چه چیزی می‌آموزیم؟

حتی وقتی کمی می‌ترسیم، باز هم می‌توانیم مهربان باشیم.
یک کاسه سوپ گرم و ماندن کنار کسی که حالش خوب نیست، می‌تواند دلش را گرم کند.

سوالاتی برای گفتگو با کودک

  • فکر می‌کنی مونزیا با شنیدن آن صدای بلند چه فکری کرد؟
  • کدام قسمت داستان بیشتر تو را خنداند؟
  • چرا مونزیا وقتی صدای فین‌فین را شنید، به بوته‌ها نزدیک شد؟
  • اگر تو کنار دایناسور بودی، چه کار می‌کردی تا راحت‌تر استراحت کند؟
میلاد تقی زاده نیم‌رخ

درباره نویسنده