لوگو موشیما
لوگو موشیما

قصه کودکانه لباس جدید پادشاه

قصه کودکانه لباس جدید پادشاه
یاسمین روحانی نیم‌رخ

.

.

دو بافنده مرموز به پادشاه پارچه‌ای شگفت‌انگیز پیشنهاد می‌کنند؛ پارچه‌ای با رازی که همه را به دردسر می‌اندازد.

روزی روزگاری، پادشاهی زندگی می‌کرد که بیشتر از هر چیز عاشق لباس‌های زیبا بود. تقریباً همه پولش را صرف کت‌های خوش‌دوخت، کفش‌های براق، شال‌های ابریشمی و کلاه‌های پرزرق‌وبرق می‌کرد.

پادشاه عاشق لباس با کمک دو خدمتکار قصر، لباس تازه‌ای انتخاب می‌کند.

به سربازانش و نمایش‌های تماشاخانه سلطنتی هم چندان اهمیتی نمی‌داد. فقط وقتی لباس تازه‌ای برای نشان دادن داشت، با کالسکه در شهر گردش می‌کرد. در حقیقت، برای هر ساعت روز یک دست لباس جداگانه داشت.

در سرزمین‌های دیگر، مردم اغلب می‌گفتند: «پادشاه با مشاورانش جلسه دارد.» اما در این سرزمین، بیشتر وقت‌ها می‌گفتند: «پادشاه در اتاق لباس‌هایش است!»

یک روز، دو غریبه به قصر آمدند. آن دو حقه‌باز بودند، اما هیچ‌کس از نقشه‌شان خبر نداشت. جلوی دروازه قصر، خودشان را بافنده‌هایی ماهر معرفی کردند.

یکی از آن‌ها گفت: «اعلی‌حضرت، ما می‌توانیم زیباترین پارچه دنیا را ببافیم. تا حالا پارچه‌ای با چنین رنگ‌های درخشان و نقش‌های زیبایی ندیده‌اید.»

دیگری ادامه داد: «این پارچه یک راز عجیب هم دارد. هرکس نادان باشد یا کارش را خوب بلد نباشد، نمی‌تواند آن را ببیند.»

پادشاه به جلو خم شد و چشم‌هایش برق زد.

با خودش فکر کرد: «چه پارچه شگفت‌انگیزی! با کمک آن می‌توانم بفهمم کدام‌یک از درباریانم کارشان را درست انجام می‌دهند. آن‌وقت آدم‌های دانا را از نادان‌ها تشخیص می‌دهم!»

فرمان داد: «همین حالا دست به کار شوید!»

دو حقه‌باز وعده بافتن پارچه‌ای شگفت‌انگیز می‌دهند و از پادشاه طلا و ابریشم می‌گیرند.

پادشاه مقدار زیادی طلا به آن دو مرد داد. حقه‌بازها در یکی از تالارهای بزرگ قصر دو دستگاه بافندگی برپا کردند. بعد بهترین ابریشم و نخ طلای خالص را خواستند، اما همه را پنهانی در کیسه‌هایشان گذاشتند.

حتی یک رشته نخ هم روی دستگاه‌ها قرار ندادند. با این‌همه، دست‌هایشان را جلو و عقب می‌بردند و وانمود می‌کردند که سخت مشغول کارند.

تق‌تق، تق‌تق! دستگاه‌های خالی از صبح تا شب صدا می‌دادند.

حقه‌بازها کنار دو دستگاه خالی وانمود می‌کنند پارچه می‌بافند و ابریشم و طلا را پنهان می‌کنند.

چند روز که گذشت، پادشاه دلش می‌خواست بداند بافت پارچه چطور پیش می‌رود. می‌خواست آن را ببیند، اما راز عجیب پارچه کمی نگرانش می‌کرد.

تصمیم گرفت: «وزیر پیر و دانایم را می‌فرستم. او درستکار است و کارش را خیلی خوب انجام می‌دهد.»

وزیر وارد اتاق بافندگی شد و به دستگاه‌های خالی خیره ماند. لبخند از لبش رفت.

با خودش فکر کرد: «من که چیزی نمی‌بینم! یعنی نادانم؟ یعنی برای وزارت مناسب نیستم؟ اگر راستش را بگویم، شاید مقامم را از دست بدهم.»

یکی از حقه‌بازها گفت: «جلوتر بیایید. نظرتان درباره این گل‌های آبی درخشان و ستاره‌های طلایی چیست؟»

دیگری پرسید: «تا حالا چنین نقش ظریفی دیده‌اید؟»

آن‌ها به دستگاه‌های خالی اشاره کردند. وزیر بیچاره چند بار پلک زد و کمی جلوتر خم شد، اما هرچه نگاه کرد، چیزی ندید.

سرانجام گفت: «بی‌نظیر است! چه رنگ‌های زیبایی! چه نقش شگفت‌انگیزی!»

وزیر پیر به دستگاه خالی خیره می‌شود و حقه‌بازها از نقش‌های زیبای خیالی تعریف می‌کنند.

حقه‌بازها از رنگ‌ها و نقش‌های دیگری حرف زدند که اصلاً وجود نداشتند. وزیر با دقت گوش داد تا بتواند همه جزئیات را برای پادشاه بازگو کند.

وقتی برگشت، از پارچه تعریف کرد و هرچه حقه‌بازها گفته بودند برای پادشاه بازگو کرد.

کمی بعد، پادشاه یکی دیگر از درباریان مورد اعتمادش را برای دیدن پارچه فرستاد. او هم چیزی ندید. می‌ترسید مردم فکر کنند نادان است یا کارش را بلد نیست، پس او هم وانمود کرد که پارچه را تحسین می‌کند.

وقتی برگشت، گفت: «اعلی‌حضرت، پارچه بی‌نظیر است. تا حالا هیچ‌کس چیزی شبیه آن ندیده است.»

طولی نکشید که همه مردم شهر درباره پارچه اسرارآمیز حرف می‌زدند. سرانجام پادشاه تصمیم گرفت خودش آن را ببیند. دو درباری و چند نفر از اعضای دربار هم همراهش رفتند.

حقه‌بازها دست‌هایشان را تندتر از همیشه بالای دستگاه‌های خالی حرکت دادند.

وزیر پیر گفت: «این نقش باشکوه را ببینید!»

درباری دوم هم گفت: «و این رنگ‌های درخشان را!»

هر دو به دستگاه‌های خالی اشاره کردند، انگار پارچه زیبا درست جلوی چشمشان بود.

پادشاه خیره ماند. هیچ‌چیز نمی‌دید.

با خودش فکر کرد: «چه اتفاق بدی! یعنی نادانم؟ یعنی لیاقت پادشاهی ندارم؟»

اما از گفتن حقیقت خجالت می‌کشید. چانه‌اش را بالا گرفت و لبخند زد.

گفت: «پارچه بسیار زیباست. از آن کاملاً راضی‌ام.»

پادشاه و درباریانش وانمود می‌کنند پارچه روی دستگاه‌های خالی را تحسین می‌کنند.

هیچ‌کدام از درباریان هم چیزی نمی‌دیدند، اما یکی‌یکی از پارچه تعریف کردند.

«باشکوه است!»

«فوق‌العاده است!»

«پادشاه باید در رژه بزرگ، لباسی از این پارچه بپوشد!»

و پادشاه هم پذیرفت.

شب پیش از رژه، حقه‌بازها وانمود کردند که دوختن لباس تازه پادشاه را تمام می‌کنند. با قیچی‌های بزرگ هوا را قیچی کردند و با سوزن‌های بی‌نخ، کوک‌های خیالی زدند.

حقه‌بازها شب پیش از رژه، هوا را قیچی می‌کنند و با سوزن‌های بی‌نخ کوک می‌زنند.

صبح روز بعد، پادشاه و درباریانش به اتاق بافندگی برگشتند. حقه‌بازها دست‌های خالی‌شان را بالا آوردند، انگار تکه‌های لباس را در دست گرفته‌اند.

یکی از آن‌ها گفت: «این شلوار، این کت و این شنل سلطنتی شماست. هرکدام به سبکی تار عنکبوت است. شاید احساس کنید اصلاً چیزی به تن ندارید.»

پادشاه لباس‌های همیشگی‌اش را درآورد و حقه‌بازها وانمود کردند لباس تازه را تنش می‌کنند. دست‌هایش را بالا بردند، دکمه‌هایی را که وجود نداشت بستند و شنل خیالی را با دقت مرتب کردند.

پادشاه جلوی آینه از این پهلو به آن پهلو چرخید.

درباریان فریاد زدند: «لباس تازه چقدر خوب به تنتان نشسته است!»

«اعلی‌حضرت، تا حالا این‌قدر باشکوه به نظر نرسیده‌اید!»

حقه‌بازها وانمود می‌کنند لباس تازه را تن پادشاه می‌کنند و درباریان جلوی آینه از او تعریف می‌کنند.

پادشاه در آینه می‌دید که هیچ لباسی به تن ندارد. با این حال، طوری سر تکان داد که انگار دارد لباس تازه‌اش را تحسین می‌کند.

بیرون قصر، همه‌چیز برای آغاز رژه بزرگ آماده بود. قرار بود چند خدمتکار دنباله شنل را حمل کنند؛ همان قسمت بلند شنل که روی زمین کشیده می‌شد.

آن‌ها خم شدند، دست‌هایشان را به طرف زمین دراز کردند و بعد دست‌های خالی‌شان را بالا آوردند، انگار پارچه نامرئی را گرفته‌اند.

پادشاه زیر سایه‌بان آذین‌شده رژه را آغاز می‌کند و خدمتکاران دست‌های خالی‌شان را بالا می‌برند.

رژه آغاز شد. پادادشاه با غرور زیر سایه‌بانی آذین‌شده در خیابان‌ها قدم می‌زد. مردم کنار خیابان جمع شده بودند و از پنجره‌ها سرک می‌کشیدند. همه درباره پارچه جادویی شنیده بودند و هیچ‌کس دلش نمی‌خواست نادان به نظر برسد.

مردم وانمود می‌کنند لباس تازه پادشاه را تحسین می‌کنند و کودکی با تعجب به او نگاه می‌کند.

یکی از میان جمعیت صدا زد: «چه لباس باشکوهی!»

دیگری فریاد زد: «چه رنگ‌های زیبایی!»

ناگهان کودکی به پادشاه نگاه کرد و با صدایی رسا گفت: «اما پادشاه که اصلاً لباسی نپوشیده!»

برای لحظه‌ای، خیابان ساکت شد.

پدرش گفت: «به حرفش گوش کنید.»

کودک می‌گوید پادشاه هیچ لباسی نپوشیده و خیابان ناگهان ساکت می‌شود.

کم‌کم مردم همان جمله را آرام برای هم تکرار کردند.

«پادشاه چیزی نپوشیده.»

«پادشاه اصلاً چیزی نپوشیده!»

سرانجام تمام جمعیت فریاد زدند: «پادشاه هیچ لباسی به تن ندارد!»

صورت پادشاه از خجالت داغ شد. ته دلش می‌دانست کودک راست می‌گوید. حقه‌بازها فریبش داده بودند و حالا همه مردم شهر حقیقت را می‌دانستند.

با این حال، با خودش فکر کرد: «رژه شروع شده است. باید تا آخر ادامه بدهم.»

پس سرش را کمی بالاتر گرفت و زیر سایه‌بان آذین‌شده به راهش ادامه داد.

پادشاه شرمگین به راهش ادامه می‌دهد و خدمتکاران وانمود می‌کنند شنلی را حمل می‌کنند که وجود ندارد.

پشت سرش، خدمتکاران دست‌های خالی‌شان را بالا نگه داشته بودند و هنوز وانمود می‌کردند دنباله شنلی را حمل می‌کنند که از همان اول هم وجود نداشت.

پایان.

مشاهده کنید: بیش از 60 قصه کودکانه قدیمی

چه چیزی می‌آموزیم؟

راست گفتن گاهی شجاعت می‌خواهد، مخصوصاً وقتی همه وانمود می‌کنند چیزی را باور دارند.
صداقت کمک می‌کند حقیقت را ببینیم و انتخاب‌های بهتری داشته باشیم.

سوالاتی برای گفتگو با کودک

  • چرا وزیر وانمود کرد پارچه را می‌بیند؟
  • فکر می‌کنی پادشاه وقتی چیزی روی دستگاه‌ها ندید چه احساسی داشت؟
  • چه چیزی به آن کودک کمک کرد حقیقت را با صدای بلند بگوید؟
  • پادشاه و درباریانش می‌توانستند چه کار دیگری انجام دهند؟
  • چه وقت‌هایی گفتن حقیقت سخت می‌شود و چه چیزی می‌تواند به ما کمک کند؟

درباره داستان اصلی

قصه «لباس جدید پادشاه» را هانس کریستین آندرسن، نویسنده دانمارکی، در سال ۱۸۳۷ نوشت. این قصه نخستین بار در ۷ آوریل همان سال توسط انتشارات سی. ای. رایتسل در دانمارک منتشر شد و در سومین دفتر مجموعه «قصه‌هایی برای کودکان» در کنار «پری دریایی کوچولو» قرار گرفت. عنوان دانمارکی آن Keiserens nye Klæder بود.

آندرسن طرح داستان را از یکی از حکایت‌های قرون وسطایی کتاب «کنت لوکانور» نوشته دون خوان مانوئل گرفت که آن را در مجموعه‌ای آلمانی خوانده بود.

در حکایت اسپانیایی، سه حقه‌باز ادعا می‌کردند پارچه برای مردی که فرزند واقعی و قانونی پدرش نباشد نامرئی است. در پایان نیز یک پسر اصطبل‌دار فریب را آشکار می‌کرد. آندرسن تعداد حقه‌بازها را به دو نفر کاهش داد، معیار دیدن پارچه را نادانی و شایستگی شغلی قرار داد و گفتن حقیقت را به یک کودک سپرد. او این پایان مشهور را اندکی پیش از انتشار تغییر داد.

تفاوت‌های این نسخه با نسخه اصلی

این بازنویسی مسیر اصلی، طنز و پایان صریح داستان را حفظ کرده است. در متن آندرسن، امپراتور همه لباس‌هایش را درمی‌آورد و کاملاً برهنه در رژه راه می‌رود. متن این نسخه نیز می‌گوید او هیچ لباسی به تن ندارد، اما برای مناسب ماندن تصویرها برای کودکان، در تصویرسازی‌ها لباس زیر ساده عاجی‌رنگ به تن دارد.

در نسخه اصلی هیچ لباس زیری ذکر نشده است. در هر دو نسخه، حقه‌بازها دستگیر یا مجازات نمی‌شوند، پادشاه فرصت جبران پیدا نمی‌کند و رژه ادامه می‌یابد.

نسخه آندرسن جزئیات بیشتری دارد؛ از جمله کنجکاوی مردم درباره نادانی همسایه‌ها، درخواست دوباره پول و ابریشم و طلا، نشان و لقب افتخاری برای حقه‌بازها، روشن کردن بیش از شانزده شمع، حضور رئیس تشریفات و گفت‌وگوهای بیشتر جلوی آینه و هنگام رژه.

این بازنویسی آن بخش‌ها را کوتاه یا حذف کرده، بعضی عبارت‌های قدیمی و تند را نرم‌تر کرده، احساسات شخصیت‌ها را روشن‌تر نشان داده و زبان را برای کودکان ۷ تا ۹ سال روان‌تر کرده است. همچنین شخصیت اصلی در متن آندرسن امپراتور است، اما در نسخه فارسی برای هماهنگی با عنوان رایج داستان از واژه پادشاه استفاده شده است.

یاسمین روحانی نیم‌رخ

درباره نویسنده