یک روز، مونزیا در جنگل راه میرفت تا به دیدن خرگوش، سنجاب و جوجهتیغی برود. ناگهان زیر بوتههای سرخس، درخششی طلایی دید. برگها را کنار زد و مدادی طلایی پیدا کرد که روی بدنهاش یک ستارهی کوچک کنده شده بود.

وقتی به محوطهی باز میان درختها رسید، مداد را بالا گرفت و گفت: «ببینید چی پیدا کردم!»
سنجاب چند برگ کاغذ بزرگ آورد و روی چمنها پهن کرد.
خرگوش گفت: «بیاین امتحانش کنیم!»
اول خرگوش مداد را برداشت. به رنگ نارنجی فکر کرد و نوک مداد نارنجی شد. بعد به رنگ سبز فکر کرد و نوک مداد سبز شد.
گفت: «این مداد میتونه با هر رنگی که تصور کنیم نقاشی بکشه!»

خرگوش یک قطار نارنجی به شکل هویج کشید و چند واگن و یک ریل حلقهای هم به آن اضافه کرد. همین که آخرین خط را کشید، ستارهی کوچک روی مداد شروع به درخشیدن کرد.

نقاشی همانجا روی کاغذ ماند، اما قطار هویجی کوچکی همراه با ریلش از نقاشی بیرون آمد. قطار آنقدر بزرگ شد که میشد سوارش شد و ریل هم دور محوطه حلقه زد.
قطار سوت کشید: هوهو!
دوستان سوار قطار شدند و یک دور میان درختها چرخیدند.

بعد خندهکنان پیاده شدند.
بعد نوبت مونزیا شد. مداد را گرفت و گفت: «میدونم چی بکشم!»
ابری نرم و پفدار با دو بال کوچک و یک لبخند شاد کشید.
ستاره برق زد و ابر کوچکی از روی کاغذ بلند شد. ابر آنقدر بزرگ شد که مونزیا بتواند روی آن بنشیند.
مونزیا سوار ابر شد و گفت: «بریم بالا!»

ابر بهآرامی او را بالای محوطه برد و لبههای پفدارش پاهای مونزیا را قلقلک داد. پس از یک پرواز کوتاه، ابر را روی چمنها پایین آورد و پیاده شد.
بعد جوجهتیغی یک اژدهای کوچک و مهربان کشید.
گفت: «این اژدها بهجای آتیش، حباب فوت میکنه!»
همین که نقاشی تمام شد، ستارهی روی مداد برق زد. اژدهای کوچک از روی کاغذ بلند شد و همانطور که دور محوطه پرواز میکرد، حبابهای رنگارنگی میساخت. بعضی حبابها دور ابر بالا و پایین رفتند و بعضی دیگر توی واگنهای خالی قطار جا خوش کردند.

خیلی زود، محوطه شلوغ شد. قطار روی ریلش دور میزد، ابر میان درختها شناور بود و اژدها هم لابهلای حبابهایی که همهجا پخش بودند، پرواز میکرد.
سنجاب پیشنهاد داد: «شاید بهتر باشه نقاشیها رو پاک کنیم. اونوقت شاید همهچیز ناپدید بشه.»
خرگوش به قطارش نگاه کرد، جوجهتیغی به اژدهای کوچکش و مونزیا به ابر خندانش.
هیچکدام دلشان نمیآمد قطار، ابر یا اژدها ناپدید شوند.

مونزیا کمی فکر کرد. بعد چشمهایش برق زد.
گفت: «بیاین یک جای مخصوص براشون بکشیم!»
سنجاب یک برگ کاغذ تازه به او داد. مونزیا آن را روی چمنها گذاشت و در کوچکی کشید که به یک اتاق بازی جادویی باز میشد.

اتاق روی کاغذ کوچک بود، اما مونزیا پشت آن در، اتاقی خیلی بزرگ را تصور کرد که با آمدن هر نقاشی تازه، بزرگتر میشد.
یک ریل بلند برای قطار هویجی، آسمانی پهناور برای ابر پرنده و دشتی سبز برای اژدهای کوچک کشید.
وقتی نقاشی تمام شد، ستارهی روی مداد از همیشه پرنورتر درخشید. ناگهان دری جادویی میان دو درخت ظاهر شد. آن سوی در، اتاق بازی بزرگ و جادویی درست همانطور بود که مونزیا تصور کرده بود.
اول قطار هویجی و ریلش از در گذشتند. بعد ابر از در رد شد و اژدهای کوچک و همهی حبابهایش هم دنبالش رفتند.

مونزیا صدا زد: «صبر کنید، ما هم میآییم!»
خواست دنبالشان برود، اما یک دیوار نرم و نورانی آرام او را عقب راند. دوستانش هم امتحان کردند، اما هیچکدام نتوانستند وارد شوند. انگار در فقط چیزهایی را راه میداد که با مداد جادویی کشیده بودند.
بعد، تصویر یک بالش پفدار روی در ظاهر شد.

خرگوش پرسید: «یعنی چی؟»
پیش از آنکه کسی جوابی بدهد، در آرام بسته شد و کمکم محو شد.
آن شب، وقتی دوستان خوابیدند، در جادویی به خواب تکتکشان آمد. این بار، در به رویشان باز شد.
مونزیا، خرگوش، سنجاب و جوجهتیغی از در گذشتند و همدیگر را در اتاق بازی بزرگ دیدند. همهی چیزهای جادویی که با مداد کشیده بودند، آنجا منتظرشان بودند.

حالا دیگر معنی تصویر بالش را فهمیده بودند. آنها فقط در خواب میتوانستند وارد اتاق شوند.
مونزیا سوار ابر پرندهاش شد و جلوتر از دوستانش در اتاق پرواز کرد. خرگوش برگشت سراغ قطار هویجیاش، سنجاب داخل یکی از واگنها پرید و جوجهتیغی دوید تا با اژدهای کوچک بازی کند.
برای همه بهاندازهی کافی جا بود.
دوستان نام آن جای جادویی را «اتاق رویاها» گذاشتند.
از آن به بعد، هر وقت یکی از آنها با مداد طلایی نقاشی میکشید، نقاشی روی کاغذ میماند و یک نمونهی زنده و جادویی از آن در اتاق رویاها ظاهر میشد.
وقتی بیدار بودند، نمیتوانستند وارد اتاق شوند، اما هر شب به اتاق رویاها میرفتند و با هر چیزی که کشیده بودند بازی میکردند.
گاهی مونزیا دوستانش را سوار ابر پرندهاش میکرد و دور اتاق میگرداند. هر وقت دلشان یک ماجرای تازه میخواست، مونزیا نقاشی تازهای میکشید.
اتاق رویاها همیشه بزرگتر میشد تا برای همهچیز جا داشته باشد. هرچه میکشیدند، باز هم برای یک فکر تازه جا بود.
پایان.
مشاهده کنید: بیش از 80 داستان کودکانه آرامشبخش
چه چیزی میآموزیم؟
کمی خیالپردازی میتواند برای یک مشکل راهی تازه پیدا کند.
وقتی دوستان با هم فکر میکنند، میتوانند چیزهای شگفتانگیزی بسازند.
سوالاتی برای گفتگو با کودک
- اگر مداد جادویی داشتی، دوست داشتی چه چیزی بکشی؟
- چرا دوستان دلشان نمیخواست نقاشیهایشان را پاک کنند؟
- مونزیا برای شلوغی محوطه چه راهی پیدا کرد؟
- دوست داشتی با کدامیک از نقاشیهای جادویی بازی کنی؟ چرا؟
- تو برای نقاشیهایت چه جای جادویی میکشیدی؟















