یک گل رز برای زیبا
روزی روزگاری، بازرگان ثروتمندی با سه دخترش در خانهای بزرگ نزدیک شهر زندگی میکرد. دختر کوچکترش زیبا نام داشت.
دو خواهر بزرگتر لباسهای ابریشمی میپوشیدند و به مهمانی میرفتند، اما زیبا ترجیح میداد کتابی بخواند یا در باغچه به گلها رسیدگی کند.
روزی بازرگان داراییاش را از دست داد و خانواده ناچار شدند به کلبهای کوچک در روستا بروند.
خواهرها از اتاقهای تنگ و راههای گِلی گله میکردند. زیبا هم دلش برای خانهٔ قدیمیشان تنگ میشد.
شبها صندلیاش را نزدیک پدر میگذاشت و کنار آتش برایش کتاب میخواند.

یک روز خبر رسید کشتیای که بازرگان گمان میکرد گم شده، به بندر برگشته است. پیش از آنکه برای گرفتن کالاهایش راه بیفتد، از دخترها پرسید چه سوغاتیای میخواهند.
خواهر بزرگتر گفت: «یک پیراهن ابریشمی.»
خواهر دیگر گفت: «یک گردنبند مروارید.»
پدر رو به زیبا کرد: «تو چی دوست داری؟»
«فقط یک شاخه گل رز، پدر. توی باغچهمون گل رز نداریم.»
پدر پیشانیاش را بوسید و قول داد برایش گل بیاورد.
اما در بندر خبر خوشی در انتظارش نبود. بدهیهایش را که پرداخت، تقریباً چیزی برایش نماند.
قصر میان جنگل
در راه برگشت، برف گرفت و خیلی زود جادهٔ جنگلی را پوشاند. اسب میان برفها لیز میخورد. دستهای بازرگان هم از سرما بیحس شده بود و بهسختی افسار را نگه میداشت.
ناگهان از لابهلای درختها نوری دید.
به طرف نور رفت و به قصری بزرگ رسید. دروازهها باز بود و نور گرم چراغها از پنجرهها بیرون میتابید.

وارد شد و صدا زد: «سلام! کسی اینجا هست؟»
فقط صدای خودش در قصر پیچید.
آتش در تالار ترقوتروق میکرد. نزدیکش میزی بود که روی آن برای یک نفر غذا چیده بودند: نان تازه و کاسهای سوپ داغ.
بازرگان کمی منتظر ماند. وقتی صدای پای کسی را نشنید، صندلی را عقب کشید و گفت: «هر کسی که هستید، از شما ممنونم.»
با خوردن غذا کمکم گرم شد. بعد اتاق خوابی پیدا کرد و زیر پتوهای ضخیم به خواب رفت.
صبح، لباسهای خشک برایش آماده بود و در طبقهٔ پایین صبحانه چیده بودند. با این حال، هنوز هیچکس را ندیده بود.
موقع رفتن، چشمش به گلهای رز کنار دیوار قصر افتاد. آن سوی دروازهها جنگل زیر برف بود، اما اینجا گلها شکفته بودند.
«یک گل رز برای زیبا!»
دست دراز کرد و شاخهای چید.
ناگهان صدای غرشی بلند شد. بازرگان برگشت و دیوی بزرگ را دید که سر راهش ایستاده بود. پنجههایش را گره کرده بود و با خشم نگاهش میکرد.
«به تو غذا و سرپناه دادم، آنوقت گلهایم را میدزدی!»

بازرگان گفت: «من را ببخشید! دختر کوچکم از من یک گل رز خواسته بود. قصد بدی نداشتم.»
«حالا باید اینجا بمانی و جواب کارت را بدهی.»
«خواهش میکنم! بچههایم به من نیاز دارند. بگذارید به خانه برگردم.»
دیو لحظهای ساکت ماند.
«میتوانی برای خداحافظی به خانه بروی، اما باید تا سه روز دیگر برگردی؛ مگر اینکه یکی از دخترهایت با میل خودش به جای تو بیاید.»
بازرگان سرش را پایین انداخت. هرگز چنین چیزی از بچههایش نمیخواست.
تصمیم زیبا
وقتی به کلبه رسید، زیبا به استقبالش دوید.
«گلم را پیدا کردی!»
پدر به گل نگاه کرد و چشمهایش پر از اشک شد.
داخل کلبه، همهچیز را برای دخترها تعریف کرد. زیبا بیآنکه حرفش را قطع کند گوش داد. بعد دست پدر را گرفت.
«من به جای تو میرم.»
«نه، عزیزم. تو فقط یک گل خواستی. هیچ کار بدی نکردی.»
«ولی من میتونم برم، پدر. تو اینجا بمون.»
پدر هرچه خواهش کرد، نتوانست نظرش را عوض کند. سرانجام با هم راهی قصر شدند و پیش از پایان مهلت سهروزه به آنجا رسیدند.
روی میز برای دو نفر غذا چیده بودند. زیبا هنوز چندان از نانش نخورده بود که صدای قدمهای سنگینی در تالار پیچید.
دیو جلوی در پیدا شد و زیبا دست پدرش را محکم گرفت.
دیو پرسید: «با میل خودت آمدهای؟»
زیبا با صدایی لرزان گفت: «بله.»
«پس پدرت میتواند صبح برود.» دیو همانجا کنار در ماند. «نترس، زیبا. به تو آسیبی نمیرسانم.»
آشنایی با دیو
صبح روز بعد، پدر پیش از رفتن او را محکم در آغوش گرفت. زیبا از کنار در نگاهش کرد تا میان درختها از نظر پنهان شد.
مدتی همانجا تنها ایستاد. بعد اشکهایش را پاک کرد و از پلهها بالا رفت.
ته راهرو، روی دری نام زیبا نوشته شده بود. در را که باز کرد، قفسههای کتاب را دید که تقریباً تا سقف میرسیدند.
کتابی بیرون کشید. میان صفحههایش یادداشت کوچکی بود:
خوش آمدی، زیبا. هرچه اینجاست، در اختیار توست.

آن شب، دیو پشت در اتاق غذاخوری ایستاد.
«میتونم با تو شام بخورم؟»
زیبا سر تکان داد و دیو روبهرویش نشست.
چند لحظه، زیبا فقط به کاسهٔ سوپش نگاه میکرد. بعد چشم دیو به کتاب کنار بشقابش افتاد.
«چی میخونی؟»
«قصهٔ مسافری که راهش را گم میکنه.»
«آخرش به خونه برمیگرده؟»
«هنوز تا آخرش نخوندم.»
دیو به صندلی تکیه داد.
«شاید فردا برام تعریف کنی.»
شب بعد، زیبا پایان قصه را برایش گفت. دیو چنان با دقت گوش میداد که زیبا از کتاب دیگری هم برایش تعریف کرد.
طولی نکشید که هر شب سر شام با هم حرف میزدند. زیبا از گلهای باغچه میگفت و از کلبهٔ کوچکی که پدرش آنجا منتظرش بود.
یک شب، دیو خواست برایش چای بریزد. دستهٔ کوچک قوری از میان پنجههایش لغزید، اما پیش از واژگون شدن، قوری را گرفت.
گفت: «این را برای دستهای کوچکتر ساختهاند.»
زیبا لبخند زد و دستش را به طرف قوری برد.
«من بریزم؟»
«بله، لطفاً.»
دیو چنان با خیال راحت جواب داد که زیبا خندهاش گرفت. لحظهای بعد، دیو هم خندید.

هفتهها گذشت. زیبا دیگر با صدای قدمهای دیو از جا نمیپرید. حالا نزدیک شام که میشد، گوش میداد تا صدای آمدنش را بشنود.
یک روز صبح، کنار پنجرهٔ آفتابگیر مورد علاقهاش صندلی راحتی دید. میز کوچکی هم کنارش بود؛ درست به اندازهٔ یک کتاب و یک فنجان چای.
آن شب، وقتی از دیو تشکر کرد، دیو به بشقابش نگاه کرد و گفت: «فکر کردم شاید دوست داشته باشی آنجا کتاب بخوانی.»
اما هر شب، پیش از رفتن، همان سؤال را میپرسید.
«زیبا، با من ازدواج میکنی؟»
زیبا آرام جواب میداد: «نه، دیو.»
دیو سرش را پایین میانداخت، شببهخیر میگفت و میرفت. زیبا به او دلبسته شده بود، اما هنوز آماده نبود به پیشنهادش جواب مثبت بدهد.
دیدار با پدر
یک روز بعدازظهر، زیبا جلوی آینهٔ قدی اتاقش ایستاده بود و به پدرش فکر میکرد.
«کاش میشد ببینمش.»
آینه درخشید. تصویر زیبا محو شد و پدرش را دید که رنگپریده و خسته کنار آتش کلبه نشسته بود. کاسهٔ سوپی هم کنارش بود که از آن چیزی نخورده بود.

سر شام، زیبا قاشقش را کنار گذاشت.
«پدرم مریض شده. خواهش میکنم بذار برم ببینمش.»
دیو بیحرکت ماند.
«میتوانی به خانه بروی، زیبا. اگر بخواهی، میتوانی همانجا بمانی.»
زیبا قول داد: «یک هفتهٔ دیگه برمیگردم.»
دیو لحظهای چیزی نگفت. بعد بلند شد و انگشتری طلا برایش آورد.
«موقع خواب این را کنار تختت بگذار. وقتی بیدار شوی، در خانهات هستی. برای برگشتن هم همین کار را بکن و آرزو کن دوباره اینجا باشی.»

زیبا انگشتر را در مشتش گرفت.
«ممنونم، دیو.»
«دلم برای شنیدن قصههایت تنگ میشود.»
صبح روز بعد، زیبا زیر لحاف چهلتکهٔ اتاق قدیمیاش بیدار شد. انگشتر طلا کنار تخت بود.
«پدر!»
پدر را کنار آتش پیدا کرد. پدر سر بلند کرد و با دیدن زیبا آغوشش را باز کرد. انگار باورش نمیشد دخترش برگشته باشد.
با برگشتن زیبا، پدر دوباره اشتها پیدا کرد. کمکم حالش بهتر شد و توانست پشت میز آشپزخانه بنشیند. زیبا برایش نان گرم میبرید و از قصر تعریف میکرد.
خواهرها هم گوش میدادند.
یکی پرسید: «یک اتاق پر از کتاب؟»
دیگری پرسید: «گل رز هم توی برف رشد میکنه؟»
وقتی زیبا بیرون رفت، خواهرها سرهایشان را به هم نزدیک کردند.
خواهر بزرگتر پچپچ کرد: «چرا او باید آنهمه چیز قشنگ داشته باشه و ما اینجا بمونیم؟»
هفته که به آخر رسید، خواهرها مدام کنار زیبا مینشستند و از او قصه میخواستند. وقت رفتن هم خواهش میکردند بیشتر بماند.
«هنوز درست با هم وقت نگذروندیم. فقط یک روز دیگه بمون.»

زیبا دودل شد. خواهرهایش هیچوقت اینقدر اصرار نکرده بودند که پیششان بماند.
با خودش گفت یک روز دیگر که زیاد نیست.
خوابی نگرانکننده
اما یک روز به سه روز رسید. هر شب دیو را در خیال میدید که تنها پشت میز شام نشسته و صندلی زیبا روبهرویش خالی مانده است.
شب سوم، خواب باغ قصر را دید. دیو کنار حوض افتاده و سرش روی سنگ سرد بود. زیبا صدایش زد، اما دیو تکان نخورد.
وقتی بیدار شد، گونههایش از اشک خیس بود.
دلش برای صدای دیو تنگ شده بود؛ برای آرام نشستن کنارش و قصه خواندن، وقتی که دیو با دقت به حرفهایش گوش میداد. بیشتر از هر چیز میخواست دوباره او را ببیند.
پیش از طلوع آفتاب، نزد پدرش رفت.
«باید برگردم. قول دادهام.»
پدر گونهاش را بوسید و گفت: «پس برو، عزیزم.»
بازگشت به قصر
زیبا انگشتر را کنار تخت گذاشت و از ته دل آرزو کرد به قصر برگردد. خوابش برد و وقتی چشم باز کرد، در قصر بود.
«دیو؟»
جوابی نیامد.
تالار و اتاق پر از کتاب را گشت. بعد حوض را به یاد آورد و با عجله به باغ رفت.
دیو درست همانطور که در خواب دیده بود، کنار حوض افتاده بود.
زیبا کنارش زانو زد و دست سردش را گرفت. سینهٔ دیو خیلی آهسته بالا و پایین میرفت. زیبا خم شد تا مطمئن شود هنوز نفس میکشد.
«دیو، من اینجام.»

دیو آهسته چشم باز کرد.
«زیبا؟ فکر میکردم دیگه برنمیگردی.»
«ببخش که دیر کردم.» دست دیو را به گونهاش چسباند. «دلم برات تنگ شده بود. وقتی فکر کردم شاید دیگه نبینمت، تازه فهمیدم چقدر دلم میخواد پیشت باشم.»
«دوستم داری؟»
«بله، دوستت دارم، دیو.» دستش را میان هر دو دست گرفت. «اگر هنوز بخواهی، با تو ازدواج میکنم.»
انگشتهای دیو میان دستهای زیبا گرم شد.
نوری درخشان باغ را پر کرد. زیبا چشمهایش را بست. وقتی دوباره نگاه کرد، شاهزادهای جوان کنار حوض افتاده بود.
کمی عقب رفت.
«دیو کجاست؟»
شاهزاده گفت: «همینجا. من همان دیو هستم.»
صدایش فرق کرده بود، اما زیبا همان لبخند خجالتی را شناخت.
«یک پری بدجنس مرا طلسم کرده بود. باید دیو میماندم تا کسی مرا با همین شکل و ظاهر دوست داشته باشد و خودش بخواهد با من ازدواج کند. تو طلسم را شکستی.»
زیبا کمکش کرد از جا بلند شود. بعد به صورتش نگاه کرد و پرسید: «پس هنوز دوست داری آخر کتابم را بشنوی؟»
«خیلی زیاد.»
چیزی نگذشت که پدر و خواهرهای زیبا به قصر آمدند و همه مشغول آماده کردن جشن عروسی شدند.
آن شب، زیبا کنار پنجرهٔ آفتابگیر نشست و شاهزاده هم کنارش جای گرفت. کتاب را باز کرد و از همانجا که خواندن را رها کرده بود، ادامه داد. شاهزاده کمی نزدیکتر نشست و گوش سپرد.

پایان.
مشاهده بیشتر: بیش از 60 قصه کودکانه قدیمی
چه چیزی میآموزیم؟
رفتار دیگران با ما، از شکل و ظاهرشان مهمتر است.
وقتی به حرفهای هم گوش میدهیم و به احساس هم اهمیت میدهیم، دوستیمان بیشتر میشود.
سوالاتی برای گفتگو با کودک
- کدام رفتارهای دیو باعث شد زیبا کمکم از بودن کنارش لذت ببرد؟
- به نظرت چرا دیو به زیبا اجازه داد به خانه برگردد و اگر خواست، همانجا بماند؟
- زیبا چطور میتوانست هم با خواهرهایش مهربان باشد و هم به قولش عمل کند؟
- اگر یک روز مهمان آن قصر بودی، دوست داشتی همراه دیو چه کار کنی؟
درباره نسخه اصلی
«دیو و دلبر» با نام فرانسوی La Belle et la Bête نخستینبار در ۱۷۴۰ به قلم گابریلسوزان باربو دو ویلنوو در مجموعهٔ La Jeune Américaine et les contes marins منتشر شد؛ محل انتشارِ درجشده، لاهه بود. این روایت بلند برای بزرگسالان نوشته شده بود. در ۱۷۵۶، ژانماری لوپرنس دو بومون نسخهای کوتاهتر را در لندن، در کتاب Magasin des enfants منتشر کرد؛ مجموعهای با چارچوب آموزش شاگردان توسط یک مربی. بازنویسی حاضر بیشتر از روایت مشهور بومون پیروی میکند. این سالها تاریخ انتشارند، نه تاریخ قطعی نگارش.
تفاوتهای این نسخه با نسخهٔ اصلی
این بازنویسی بیشتر از روایت بومون در سال ۱۷۵۶ پیروی میکند، اما بخشهای تلخ آن را ملایمتر کرده است. در آن روایت، دیو پدر را به مرگ تهدید میکند و زیبا با این تصور به قصر میرود که ممکن است دیو او را بخورد. در این نسخه، مجازات فقط ماندن در قصر است. مهلت بازگشت پدر نیز از سه ماه به سه روز تغییر کرده و اقامت سهماههٔ زیبا در قصر به چند هفته تبدیل شده است.
خواهرها در داستان بومون بسیار بدخواهترند. زیبا را مقصر گرفتاری پدر میدانند، با پیاز اشک مصنوعی میریزند و او را در خانه نگه میدارند تا شاید دیو از عصبانیت بخوردش. در پایان، پری آنها را به مجسمههای سنگی تبدیل میکند؛ مجسمههایی که همچنان هوشیارند و باید خوشبختی خواهرشان را تماشا کنند تا به اشتباهشان اعتراف کنند. در بازنویسی حاضر، حسادت و فریبکاریشان باقی مانده، اما قصد کشتن زیبا و این مجازات حذف شده است.
ناراحتی دیو هم متفاوت روایت شده است. در متن قدیمی، میگوید با رفتن زیبا خواهد مرد و بعد اعتراف میکند که عمداً غذا نخورده تا از گرسنگی بمیرد. اینجا علت ازحالرفتنش توضیح داده نمیشود و روشن است که زیبا میتواند در خانه بماند. صحنهٔ قوری، صندلی کنار پنجره و قصهخوانیهای مشترک نیز تازهاند تا علاقهٔ آنها از دلِ وقتگذراندن با یکدیگر شکل بگیرد.
چند ماجرای فرعی هم کنار گذاشته شدهاند: سه برادر زیبا، خواستگارها، ازدواجهای ناموفق خواهرها و هدیههای دیو شامل طلا و لباسهای جادویی. گرگها، شراب، اجرای موسیقی، دعاها و پندهای مستقیم دربارهٔ انتخاب همسر نیز حذف شدهاند. غذاها، سوغاتیها و مشکلات مالی پدر سادهتر شدهاند؛ زیبا هم چون گل رز دوست دارد آن را میخواهد، نه برای اینکه با چیزی نخواستن، خواهرهایش را خودخواه جلوه ندهد.
پایان داستان نیز آرامتر است. زیبا بلافاصله دنبال دیو میگردد و تا شب منتظر نمیماند؛ برای بههوشآوردنش هم روی سرش آب نمیریزد. پری راهنما و آتشبازی حذف شدهاند و طلسم دیگر شرطِ زیبابودن دختر یا پنهانکردن هوش شاهزاده را ندارد. آینه دیرتر معرفی میشود، دستور استفاده از انگشتر روشنتر است و آخرین تصویر، کتابخواندن کنار یکدیگر است، نه جشن سلطنتی.
نسخهٔ اولیهٔ ویلنوو در سال ۱۷۴۰ از این هم مفصلتر است. زیبا میان دوازده فرزند بزرگ میشود، خواب جوانی زیبا را میبیند و برای دو ماه به خانه میرود. دیو از او میخواهد در تختش بخوابد؛ وقتی زیبا میپذیرد، دیو فقط میخوابد و صبح، شاهزاده در کنار اوست. این اتفاقها در بازنویسی حاضر وجود ندارند.
در ادامهٔ داستان ویلنوو روشن میشود که زیبا دختر یک پادشاه و یک پری است و پس از نقشهای برای کشتنش در نوزادی، نزد بازرگان پنهان شده است. شاهزاده هم چون درخواست ازدواج پریِ سرپرستش را رد کرده، طلسم شده؛ مادرش نیز ابتدا با ازدواج او با دختری ظاهراً از خانوادهای معمولی مخالفت میکند. این پیشینهٔ خانوادگی حذف شده تا داستان بر آشنایی و علاقهٔ زیبا و دیو متمرکز بماند.















