لوگو موشیما
لوگو موشیما

قصه کودکانه قوهای وحشی

قصه کودکانه قوهای وحشی
یاسمین روحانی نیم‌رخ

.

.

.

4

با غروب خورشید، یازده قو به برادرهای الیزا تبدیل می‌شوند؛ اما شکستن طلسمشان یک شرط سخت دارد.

طلسم ملکه

روزی روزگاری، پادشاهی یازده پسر و یک دختر به نام الیزا داشت. مادر بچه‌ها از دنیا رفته بود، اما خواهر و برادرها هنوز کنار هم بودند.

روزها در باغ قصر بازی می‌کردند و هر وقت الیزا کتاب قصه محبوبش را باز می‌کرد، دورش جمع می‌شدند.

مدتی بعد، پادشاه با زنی ازدواج کرد که می‌خواست تمام توجه او فقط به خودش باشد.

ملکه تازه، الیزا را به خانه خانواده‌ای کشاورز فرستاد. بعد هم آن‌قدر درباره پسرها دروغ گفت که پادشاه دیگر حاضر نشد آن‌ها را ببیند.

یک روز صبح، ملکه روبه‌روی یازده شاهزاده ایستاد، دست‌هایش را بالا برد و گفت:

«پرنده‌هایی بی‌صدا شوید و از اینجا پر بکشید!»

تن شاهزاده‌ها از پرهای سفید پوشیده شد. دست‌هایشان به بال تبدیل شد و یازده قو از پنجره قصر بیرون پریدند.

یازده قوی طلسم‌شده از قصر پر می‌کشند و ملکه دست‌هایش را بالا نگه داشته است.

الیزا در مزرعه چشم‌به‌راه برادرهایش بود، اما هیچ‌کدام نیامدند.

سال‌ها گذشت و الیزا به دختری جوان تبدیل شد. یک روز پدرش خواست او را ببیند. اما پیش از دیدارشان، ملکه صورت الیزا را با رنگ لکه‌لکه کرد و موهایش را به هم ریخت.

پادشاه دخترش را نشناخت و ملکه بار دیگر الیزا را از قصر بیرون کرد.

در جست‌وجوی برادرها

الیزا دیگر جایی نداشت که برود. پس راه افتاد تا برادرهایش را پیدا کند.

در جنگل، کنار جویباری نشست و رنگ‌ها را از صورتش شست. چند روز میان درخت‌ها راه رفت و شب‌ها هر جا پناهی پیدا می‌کرد، می‌خوابید.

سرانجام به پیرزنی رسید که سبدی پر از توت همراه داشت.

پرسید: «شما یازده شاهزاده ندیده‌اید؟»

پیرزن گفت: «نه، ولی یازده قوی سفید دیدم که تاج‌های کوچولوی طلایی روی سرشان بود. کنار رودخانه برو تا به دریا برسی. آن‌ها هم به همان طرف می‌رفتند.»

الیزا از پیرزن تشکر کرد و با عجله راه افتاد.

یازده قو در غروب

وقتی به ساحل رسید، یازده پر سفید میان جلبک‌ها پیدا کرد. مشغول جمع‌کردن پرها بود که دسته‌ای قو بالای دریا پیدا شدند.

یازده قو با یازده تاج کوچک.

هم‌زمان با غروب خورشید، قوها روی ساحل نشستند. پرهایشان ریخت و برادرهای الیزا پیش رویش ظاهر شدند.

الیزا به طرفشان دوید. برادرها در آغوشش گرفتند. هم می‌خندیدند و هم گریه می‌کردند و هر کدام می‌خواست بگوید چقدر دلش برای خواهرشان تنگ شده بود.

الیزا پس از غروب در ساحل به آغوش یازده برادرش بازمی‌گردد.

برادر بزرگ‌تر گفت: «ما روزها قو می‌شیم و شب‌ها دوباره آدم. حالا اون طرف دریا زندگی می‌کنیم. این طلسم فقط اجازه می‌ده هر سال یازده روز به سرزمین خودمون برگردیم.»

نگاهی به دریا انداخت که کم‌کم تاریک می‌شد و گفت:

«فردا باید بریم.»

الیزا گفت: «پس من رو هم با خودتون ببرید.»

برادرش گفت: «سفرمون دو روز طول می‌کشه. وسط دریا فقط یک صخره کوچیک هست که می‌تونیم شب روش بمونیم. اگه تا غروب بهش نرسیم، دوباره آدم می‌شیم و توی آب می‌افتیم.»

الیزا به تک‌تک برادرهایش نگاه کرد.

«تازه پیداتون کردم. نمی‌خوام دوباره از هم جدا بشیم.»

سفری بر فراز دریا

آن شب، برادرها با نی و نوارهایی از پوست درخت بید، توری محکم بافتند. صبح، با طلوع خورشید، دوباره قو شدند.

الیزا در تور دراز کشید. قوها لبه‌های تور را با نوک‌هایشان گرفتند و او را از زمین بلند کردند.

تمام روز، دریا زیر پای الیزا موج می‌زد. نزدیک غروب، باد شدیدتر شد. تور تاب می‌خورد و خورشید هر لحظه پایین‌تر می‌رفت.

یازده قو الیزا را در توری بافته‌شده به‌سوی صخره‌ای کوچک در دریا می‌برند.

ناگهان صخره کوچکی پیش رویشان پیدا شد. الیزا صدا زد:

«آنجا!»

قوها به طرف صخره رفتند. درست چند لحظه پس از آنکه پای الیزا به سنگ رسید، خورشید غروب کرد و برادرها دوباره آدم شدند.

تمام شب باد می‌وزید و موج‌ها به صخره می‌خوردند. خواهر و برادرها کنار هم جمع شدند و یکدیگر را محکم نگه داشتند تا کسی در آب نیفتد.

صبح که خورشید درآمد، قوها دوباره الیزا را به آسمان بردند. بعدازظهر به سرزمینی رسیدند که برادرها در آن زندگی می‌کردند.

خانه‌شان غاری در دامنه سرسبز کوه بود. پیچک‌ها از بالای دهانه غار آویزان بودند. شب، الیزا کنار برادرهایش نشست. حالا دیگر می‌توانستند با هم زندگی کنند.

قولی برای سکوت

آن شب در خواب، پری درخشانی دید که درست شبیه پیرزن توی جنگل بود.

پری گفت: «تو می‌تونی طلسم رو بشکنی. از اطراف این غار یا گورستان کنار کلیسا گزنه بچین. ساقه‌ها رو بکوب و از رشته‌های داخلشون نخ درست کن. با اون نخ‌ها یازده پیراهن آستین‌بلند درست کن.»

پری درخشان شاخه‌ای گزنه در دست دارد و الیزا در غار خوابیده است.

بعد یک شاخه گزنه جلو آورد. برگ‌هایش کرک‌های ریزی داشت که پوست را می‌سوزاندند.

«وقتی برادرهات قو هستن، پیراهن‌ها رو روشون بنداز تا آزاد بشن.
اما از لحظه‌ای که کارت رو شروع می‌کنی تا وقتی پیراهن‌ها رو روشون انداختی، نباید حرف بزنی. درباره طلسم و پیراهن‌ها هم نباید چیزی بنویسی. اگه این شرط‌ها رو رعایت نکنی، برادرهات جانشون رو از دست می‌دن.»

وقتی الیزا بیدار شد، بیرون غار بوته‌های گزنه را دید.

دستش را به طرف ساقه‌ای برد. انگشت‌هایش سوخت و فوری دستش را عقب کشید. لحظه‌ای مکث کرد، بعد به یاد برادرهایش افتاد و دوباره دست دراز کرد.

تا غروب، دست‌هایش پر از تاول شده بود، اما توانسته بود اولین نخ‌ها را درست کند.

برادرها دورش جمع شدند. چرا دست‌هایش این‌قدر درد می‌کرد؟ چرا جوابشان را نمی‌داد؟

کوچک‌ترین برادر، دست‌های الیزا را آرام در دست گرفت. اشک‌هایش روی انگشت‌های خواهرش چکید و هر جا قطره‌ای می‌افتاد، سوزش کمتر می‌شد.

کوچک‌ترین برادر، دست‌های دردناک الیزا را گرفته و اشک‌هایش روی آن‌ها می‌چکد.

روزها می‌گذشت و الیزا گزنه می‌چید، نخ درست می‌کرد و پیراهن می‌دوخت. برادرها برایش غذا می‌آوردند. هر شب پیراهن‌ها را نشانشان می‌داد، اما نمی‌توانست بگوید چرا آن‌ها را می‌دوزد.

خانه‌ای تازه در قصر

یک روز صبح، سگ شکاری با پوزه‌اش پیچک‌ها را کنار زد و وارد غار شد. مرد جوانی پشت سرش آمد. او پادشاه آن سرزمین بود.

پرسید: «اینجا تنها زندگی می‌کنی؟»

الیزا پیراهن نیمه‌کاره را روی پایش گذاشت. نمی‌توانست جواب بدهد.

پادشاه گفت: «قصر من آن طرف جنگله. با من بیا. آنجا یک اتاق گرم و غذای خوب داری.»

الیزا به پیراهن و نخ‌هایش اشاره کرد.

«البته! این‌ها رو هم با خودت بیار.»

الیزا به دست‌های تاول‌زده‌اش نگاه کرد. در اتاقی گرم و روشن راحت‌تر می‌توانست کار کند. سر تکان داد و وسایلش را جمع کرد.

در قصر، پادشاه اتاق آرامی در اختیارش گذاشت که پنجره‌اش رو به جنگل بود.

آن بعدازظهر، برادرها به غار برگشتند، اما الیزا را پیدا نکردند. بالای جنگل به پرواز درآمدند تا پیدایش کنند.

هنوز خورشید بالای درخت‌ها بود که الیزا یازده قو را از پنجره دید. به بیرون خم شد و هر دو دستش را تکان داد.

کوچک‌ترین برادر روی لبه پنجره نشست. الیزا پرهای سفیدش را نوازش کرد و پیراهن‌های کنار صندلی را نشانش داد.

الیزا کنار پنجرهٔ قصر قوی تاج‌دار را نوازش می‌کند و پیراهن‌های گزنه‌ای را نشانش می‌دهد.

برادرش پیش از غروب پرواز کرد و پیش بقیه رفت. حالا دیگر می‌دانستند خواهرشان کجاست.

هفته‌ها گذشت. پادشاه بارها کنار الیزا می‌نشست و برایش قصه می‌گفت تا لبخند به لبش بنشیند. وقتی هم دست‌های الیزا آن‌قدر درد می‌کرد که نمی‌توانست چیزی بدوزد، آرام کنارش می‌ماند.

کم‌کم الیزا چشم‌به‌راه آمدن پادشاه می‌شد. وقتی پادشاه از او خواستگاری کرد، لبخند زد و به نشانه بله سر تکان داد.

پچ‌پچ‌های قصر

اما اسقف اعظم، یکی از بزرگ‌ترین مقام‌های کلیسا، به ملکه تازه اعتماد نداشت.

از پادشاه پرسید: «چرا حرف نمی‌زند؟ چرا تمام روز این پیراهن‌های عجیب را می‌دوزد؟»

پادشاه گفت: «او هیچ کار بدی نکرده.»

الیزا به کارش ادامه داد تا اینکه نخ‌هایش تمام شد. گزنه‌های نزدیک غار را هم قبلاً چیده بود. آن‌وقت یاد گورستانی افتاد که پری گفته بود.

آن شب، سبدی برداشت و به گورستان کنار کلیسا رفت تا از میان قبرها گزنه بچیند.

اسقف اعظم او را دید و به پادشاه گفت:

«نیمه‌شب میان قبرها می‌رود. حتماً جادوگر است!»

پادشاه باور نکرد، اما اسقف اعظم مدام حرفش را تکرار می‌کرد. خیلی زود، بقیه اهل قصر هم پشت سر الیزا پچ‌پچ می‌کردند.

بار بعد که الیزا به گورستان رفت، پادشاه دنبالش راه افتاد.

گفت: «خواهش می‌کنم بگو چرا به اینجا می‌آیی.»

الیزا با چشمان اشک‌آلود سبد گزنه را گرفته و پادشاه در گورستان از او سؤال می‌کند.

الیزا دسته سبد را محکم گرفت. دلش می‌خواست همه‌چیز را بگوید، اما جان برادرهایش به خطر می‌افتاد. سر تکان داد و اشک روی گونه‌هایش سرازیر شد.

فردای آن روز، پادشاه اجازه داد الیزا را در دادگاه بازخواست کنند. اسقف اعظم برای قاضی‌ها از رفت‌وآمدهای او به گورستان گفت و اصرار کرد که الیزا جادوگر است.

الیزا بی‌صدا روبه‌روی قاضی‌ها ایستاد. حتی اگر ماجرا را می‌نوشت، جان برادرهایش به خطر می‌افتاد.

قاضی‌ها خیال کردند سکوت الیزا یعنی حرف اسقف درست است. حکم دادند که صبح روز بعد او را اعدام کنند.

آخرین پیراهن

در زندان، اجازه دادند پیراهن‌ها و گزنه‌های داخل سبدش را نگه دارد. الیزا همان‌جا نشست و مشغول کار شد.

ده پیراهن آماده بود. فقط آخری مانده بود.

هنوز آفتاب غروب نکرده بود که بال سفیدی به میله‌های پنجره خورد. کوچک‌ترین برادر پیدایش کرده بود. الیزا دستش را از لای میله‌ها بیرون برد و پرهایش را نوازش کرد. بعد پیراهن نیمه‌کاره را نشانش داد.

الیزا پیراهن نیمه‌کاره را از پشت میله‌های پنجرهٔ زندان به قو نشان می‌دهد.

برادرش تا هوا روشن بود، پرواز کرد تا بقیه را پیدا کند.

شب که شد و برادرها دوباره آدم شدند، با عجله به قصر رفتند. از نگهبان‌ها خواهش کردند بگذارند با پادشاه حرف بزنند، اما نگهبان‌ها حاضر نبودند پادشاه را بیدار کنند.

برادرها پشت دروازه ماندند و آن‌قدر خواهش کردند تا بالاخره یکی از نگهبان‌ها داخل رفت. اما وقتی درهای قصر باز شد، خورشید داشت طلوع می‌کرد.

یازده قو از روی پله‌های قصر به هوا برخاستند.

همان صبح، نگهبان‌ها الیزا را در گاری چوبی نشاندند و به طرف میدان شهر بردند. قرار بود آنجا اعدامش کنند.

الیزا پیراهن‌ها را همراهش برده بود. هنوز برای نجات برادرهایش فرصت داشت.

گاری تلق‌تلق‌کنان از کوچه‌ها می‌گذشت و الیزا مشغول دوختن آخرین پیراهن بود. ده پیراهن آماده کنار پایش بود. پیراهن یازدهم فقط یک آستین کم داشت.

گاری ایستاد.

الیزا به پیراهن نیمه‌کاره نگاه کرد. دیگر وقت نداشت آستین را تمام کند.

بازگشت قوها

ناگهان صدای بال‌زدن از بالای سرش آمد.

یازده قو گاری را در شهر دنبال کرده بودند. حالا دور آن نشستند و آن‌قدر بال زدند که مردم عقب رفتند.

الیزا ایستاد، پیراهن‌ها را برداشت و یکی‌یکی روی قوها انداخت.

پرهای سفید در هوا چرخیدند. یازده شاهزاده جای پرنده‌ها ایستاده بودند.

فقط کوچک‌ترین برادر هنوز به جای یک دست، بال قو داشت؛ چون پیراهنش یک آستین کم داشت.

الیزا فریاد زد: «می‌تونم حرف بزنم! برادرهام آزاد شدن!»

الیزا در گاری میان برادرهای آزادشده‌اش ایستاده؛ کوچک‌ترین برادر هنوز یک بال قو دارد.

زانوهایش سست شد. برادر بزرگ‌تر بازویش را گرفت تا نیفتد و رو به مردم گفت:

«خواهر ما هیچ کار بدی نکرده. همه این کارها رو برای نجات ما انجام داده.»

پادشاه خودش را به الیزا رساند. بالاخره الیزا توانست ماجرای طلسم و پیراهن‌های گزنه‌ای را تعریف کند و بگوید چرا برای نجات برادرهایش سکوت کرده بود.

پادشاه گفت: «باید به تو اعتماد می‌کردم. خیلی متأسفم.»

الیزا دستش را گرفت و همراه او و یازده برادرش به قصر برگشت.

چند روز بعد، زیر درختی در باغ قصر نشسته بود و کتاب قصه‌ای روی پایش داشت. کوچک‌ترین برادر کنارش نشست و بال سفیدش را کنار بدنش جمع کرد.

پرسید: «برامون قصه می‌خونی؟»

الیزا به برادرهایش نگاه کرد که مثل روزهای قدیم دورش جمع شده بودند.

لبخند زد و گفت: «معلومه!»

الیزا زیر درخت برای یازده برادرش قصه می‌خواند؛ بال سفید کوچک‌ترین برادر کنار بدنش جمع شده است.

بعد شروع به خواندن کرد.

پایان.

مشاهده بیشتر: بیش از 60 داستان کودکانه قدیمی

چه چیزی می‌آموزیم؟

دوست‌داشتن برادرهایش به الیزا دل و جرئت می‌دهد تا در سختی‌ها دست از تلاش نکشد.
ساکت‌بودن یک نفر به این معنی نیست که کار بدی کرده؛ شاید هنوز ماجرایش را ندانیم.

سوالاتی برای گفتگو با کودک

  • فکر می‌کنی الیزا وقتی دید قوها به برادرهایش تبدیل شدند، چه احساسی داشت؟
  • برادر کوچک‌تر چطور به الیزا آرامش داد؟ تو برای آرام‌کردن کسی که دوستش داری چه کار می‌کنی؟
  • وقتی همه پشت سر الیزا حرف می‌زدند، پادشاه چطور می‌توانست بهتر به او کمک کند؟
  • اگر تو هم در باغ قصر کنار الیزا و برادرهایش بودی، دوست داشتی چه چیزی از آن‌ها بپرسی؟

درباره نسخه اصلی

قصه قوهای وحشی اثر هانس کریستین اندرسن، نویسنده دانمارکی (۱۸۰۵–۱۸۷۵)، نخستین بار در ۲ اکتبر ۱۸۳۸ با عنوان دانمارکی De vilde Svaner در مجموعه‌ای از قصه‌های پریان منتشر شد.

اندرسن در خانواده‌ای فقیر در شهر اودنسه بزرگ شد و در چهارده‌سالگی، به امید کار در تئاتر، به کپنهاگ رفت. او علاوه بر قصه‌های پریان، رمان، نمایشنامه، شعر و سفرنامه هم می‌نوشت. داستانی که اینجا خواندید، بازنویسی امروزی یکی از آثار اوست.

تفاوت‌های این بازنویسی با داستان اصلی

در هر دو روایت، عشق الیزا به برادرهایش او را به ادامه راه دلگرم می‌کند، اما اندرسن سفر او را پرماجراتر و تلخ‌تر روایت می‌کند. الیزای داستان اصلی پانزده‌ساله است که به قصر برمی‌گردد. ملکه می‌خواهد با سه وزغ طلسمش کند، اما پاکی الیزا وزغ‌ها را به گل تبدیل می‌کند. این ماجرا در بازنویسی حذف شده و توصیف‌های خیال‌انگیز، دعاها و معجزه‌های مذهبی نیز کوتاه‌تر شده‌اند یا حضور ندارند.

رابطه الیزا و پادشاه هم شکل دیگری دارد. در اصل، پادشاه با وجود گریه الیزا او را سوار اسب می‌کند و می‌برد و کمی بعد با او ازدواج می‌کند. اینجا الیزا خودش رفتن به قصر را می‌پذیرد و علاقه‌شان طی چند هفته شکل می‌گیرد. ممنوعیت نوشتن راز طلسم هم به این نسخه اضافه شده؛ در داستان اندرسن، هشدار پری فقط درباره حرف‌زدن است.

بیشترین تغییر مربوط به صحنه‌های ترسناک است. در گورستان اندرسن، جادوگرها جسدها را از قبر بیرون می‌کشند و گوشتشان را می‌خورند. اسقف خیال می‌کند الیزا یکی از آن‌هاست و حتی حرکت پیکره‌های قدیسان را که از او دفاع می‌کنند، نشانه گناهکاری‌اش می‌داند. بعد، الیزا به زنده‌سوزاندن محکوم می‌شود و مردم می‌خواهند پیراهن‌هایش را پاره کنند. در این بازنویسی، اتهام ناروا و خطر حفظ شده، اما جادوگرهای مرده‌خوار، حمله مردم و روش اعدام حذف شده‌اند.

پایان اندرسن با معجزه همراه است: الیزا از هوش می‌رود، هیزم‌های اعدام به گل‌های رز تبدیل می‌شوند و پادشاه با گلی سفید او را به هوش می‌آورد. ناقوس‌ها خودبه‌خود به صدا درمی‌آیند و جمعیت با شکوه یک کاروان عروسی به قصر برمی‌گردد. اینجا پایان آرام‌تر است؛ پادشاه عذرخواهی می‌کند و الیزا در باغ برای برادرهایش قصه می‌خواند. البته بالی که برای کوچک‌ترین برادر باقی می‌ماند، از خود داستان اندرسن آمده است.

یاسمین روحانی نیم‌رخ

درباره نویسنده