لوگو موشیما
لوگو موشیما

داستان کودکانه تاب قلقلکی

داستان کودکانه تاب قلقلکی
میلاد تقی زاده نیم‌رخ

.

.

وقتی تاب محبوب پارک همه را قلقلک می‌دهد، نیما دنبال یک معمای خنده‌دار می‌رود.

نیما عاشق معما بود.

نه معمای ترسناک.

نه معمای عجیب‌وغریب.

یک معمای کوچک و خنده‌دار؛ از همان معماهایی که نیما را وادار می‌کرد چشم‌هایش را ریز کند و بگوید: «هوم…»

برای همین، وقتی در پارک اتفاق عجیبی افتاد، زود جلو رفت تا ببیند ماجرا چیست.

پارک روشن و شلوغ بود. بچه‌ها از نردبان سرسره بالا می‌رفتند. سطل‌های شن‌بازی روی زمین افتاده بودند. چند تا بچه تاب می‌خوردن و چند تا هم از میله‌های بازی آویزان شده بودند.

اما تاب محبوب همه خالی بود.

نیما در پارک روشن به تاب آبی خالی نگاه می‌کند

این خیلی عجیب بود. همه تاب آبی زیر درخت بزرگ و پربرگ را دوست داشتند. تاب بالا می‌رفت، اما نه خیلی بالا. وقتی هم تکان می‌خورد، صدای جیرجیر کوچک و بامزه‌ای می‌داد.

اول رها جلو آمد.

«من امتحانش می‌کنم. شاید همه الکی شلوغش کرده‌ان.»

آرام روی تاب نشست و زنجیرها را گرفت. بعد با نوک پاهایش خودش را هل داد.

تاب رفت عقب.

تاب آمد جلو.

رها یک جیغ ریز کشید.

«وای! قلقلکم می‌ده!»

رها روی تاب آبی از قلقلک شدن می‌خندد

از روی تاب پرید پایین و آن‌قدر خندید که دو دستش را روی شکمش گذاشت.

نوید دست‌به‌سینه ایستاد.

«من نمی‌خندم. من می‌توانم خیلی جدی باشم.»

با قیافه‌ای کاملاً جدی روی تاب نشست. لب‌هایش را محکم روی هم گذاشت و ابروهایش را در هم کشید.

بعد خودش را هل داد.

تاب رفت عقب.

تاب آمد جلو.

نوید با قیافه جدی روی تاب قلقلکی می‌خندد

صورت جدی نوید کم‌کم تغییر کرد. گوشه لبش بالا رفت. بعد یک‌دفعه زد زیر خنده.

«هاهاها! بس کن! قلقلکم می‌ده!»

نوید هم از تاب پایین پرید.

نگار سرش را کج کرد و گفت: «شاید فقط وقتی به قلقلک فکر می‌کنی، قلقلکی می‌شوی.»

روی تاب نشست. یک نفس کوچک کشید و خودش را خیلی آرام هل داد.

تاب رفت عقب.

تاب آمد جلو.

شانه‌های نگار بالا پرید. ریزریز خندید و گفت: «هی‌هی‌هی! نه! حتی وقتی سعی می‌کنی بهش فکر نکنی، باز هم قلقلکت می‌آید!»

بعد آراد جلو آمد.

با افتخار گفت: «من اصلاً قلقلکی نیستم. حتی یک ذره.»

همه به او نگاه کردند.

آراد روی تاب نشست و پاهایش را بالا گرفت. رها هم آرام تاب را هل داد.

تاب رفت عقب.

تاب آمد جلو.

چشم‌های آراد گرد شد. زنجیرها را محکم گرفت و خندید.

«وای! هاهاها! خب… شاید یک ذره قلقلکی باشم!»

آراد روی تاب آبی غافلگیر می‌شود و می‌خندد

رها کمک کرد تاب آهسته شود. آراد هم سالم از روی آن پایین پرید.

حالا همه می‌خندیدند.

همه، به‌جز نیما.

نیما لبخند می‌زد، اما خوب نگاه می‌کرد. به تاب نگاه کرد. به زمین نگاه کرد. به درخت نگاه کرد.

نیما و دوستانش کنار تاب آبی حدس‌های بامزه می‌زنند

رها پرسید: «اینجا چه خبر است؟»

نوید به تاب اشاره کرد.

«شاید فضایی‌ها زیر صندلی تاب یک دکمه مخفی قلقلک گذاشته‌اند.»

نگار پشت درخت را نگاه کرد.

«شاید یک بچه نامرئی آن پشت قایم شده.»

آراد پهلویش را مالید و دوباره خندید.

«شاید تاب زیادی شکلات خورده و امروز شیطون شده.»

رها گفت: «شاید هم یک حشره قلقلکی کوچولو توی زنجیرهاست!»

همه به تاب خیره شدند.

تاب همان‌طور آرام و آبی زیر درخت آویزان بود.

نیما کمی جلو رفت، اما از تاب فاصله داشت.

«من فکر نمی‌کنم کار فضایی‌ها باشد. فکر هم نمی‌کنم تاب شکلات خورده باشد.»

آراد پرسید: «از کجا می‌دانی؟»

نیما گفت: «هنوز نمی‌دانم. برای همین باید خوب نگاه کنیم.»

رها پلک زد.

«به چی نگاه کنیم؟»

«به تاب. ولی آرام و بااحتیاط.»

نیما کنار تاب ایستاد؛ آن‌قدر دور که اگر تاب تکان خورد، به او نخورد.

بعد پرسید: «چه کسی می‌خواهد یک بار دیگر امتحان کند؟ فقط با یک هل کوچولو.»

نوید سرش را تکان داد.

نگار هم سرش را تکان داد.

آراد خیلی تند سرش را تکان داد.

همان وقت، دختری به نام مینا جلو آمد.

«من امتحان می‌کنم. ولی فقط یک هل کوچولو.»

مینا روی تاب نشست و زنجیرها را گرفت. آراد خیلی خیلی آرام تاب را هل داد.

مینا با یک هل آرام تاب قلقلکی را امتحان می‌کند

تاب رفت عقب.

تاب آمد جلو.

مینا ریز خندید.

«هی‌هی! باز هم همان شد!»

خنده‌کنان از تاب پایین پرید.

اما این بار نیما چیزی دیده بود.

«صبر کنید!»

همه بی‌حرکت ماندند.

نیما به درخت کنار تاب اشاره کرد. یک شاخه باریک پایین آمده بود و نزدیک صندلی تاب آویزان شده بود. شاخه نرم بود و برگ‌های کوچک سبز داشت.

نیما گفت: «وقتی تاب عقب و جلو می‌رود، این شاخه به پهلوی کسی که روی تاب نشسته می‌خورد.»

نیما شاخه قلقلکی کنار تاب آبی را پیدا می‌کند

دستش را نزدیک شاخه برد، اما حواسش بود تاب تکان نخورد.

«جادو نیست. یک شاخه قلقلکی است!»

بچه‌ها چند لحظه به شاخه نگاه کردند.

بعد رها خندید.

نوید هم خندید.

نگار دست زد.

آراد به شاخه اشاره کرد.

«پس تاب شکلات نخورده بود؟»

نیما گفت: «نه.»

نوید پرسید: «فضایی‌ها هم نبودند؟»

«فضایی‌ها هم نبودند.»

نگار پرسید: «بچه نامرئی هم نبود؟»

«بچه نامرئی هم نبود.»

آراد لبخند زد.

«فقط یک شاخه کوچولوی یواشکی.»

نیما سر تکان داد.

«یک شاخه قلقلکی کوچولوی یواشکی.»

بعد آن‌طرف پارک را نگاه کرد. بابای نیما روی نیمکت نشسته بود و با لبخند نگاهشان می‌کرد.

نیما صدا زد: «بابا، می‌آیی یک چیزی را ببینی؟»

بابای نیما آمد. بعد برای مسئول پارک، که همان نزدیکی بود، دست تکان داد. هر دو به شاخه نگاه کردند.

مسئول پارک گفت: «این شاخه زیادی به تاب نزدیک شده. آفرین، نیما. خیلی خوب دقت کردی.»

بچه‌ها چند قدم عقب‌تر ایستادند.

بابای نیما و مسئول پارک شاخه نزدیک تاب را کوتاه می‌کنند

بزرگ‌ترها شاخه را کنار زدند. بعد همان قسمت برگ‌دار کوچکی را که به صندلی تاب می‌خورد، کوتاه کردند.

کمی بعد، تاب آبی دوباره آماده بود.

اول رها امتحانش کرد.

تاب رفت عقب.

تاب آمد جلو.

نه قلقلکی بود.

نه جیغی.

نه پریدنی.

فقط یک تاب نرم و شاد، با لبخند بزرگ رها.

رها گفت: «درست شد!»

رها دوباره با لبخند روی تاب آبی تاب می‌خورد

بعد نوبت نوید شد. بعد نگار. بعد آراد.

وقتی آراد روی تاب نشست، همه کمی جلوتر خم شدند تا خوب نگاه کنند.

تاب رفت عقب.

تاب آمد جلو.

آراد ساکت ماند.

بعد با صدای بلند گفت: «دیدید؟ من هنوز هم قلقلکی نیستم!»

همه دوباره خندیدند.

از آن روز به بعد، بچه‌ها برای تاب آبی یک اسم تازه گذاشتند.

تاب قلقلکی.

با اینکه دیگر کسی را قلقلک نمی‌داد، اسمش همان ماند.

قبل از هر نوبت تاب‌بازی، یکی از بچه‌ها یک معمای تازه در پارک پیدا می‌کرد و حدس بامزه‌ای می‌زد.

نیما و دوستانش کنار تاب قلقلکی با شادی می‌خندند

رها می‌پرسید: «چرا کبوترها مثل رئیس‌های کوچولو راه می‌روند؟»

نوید می‌پرسید: «چرا سرسره می‌گوید فیششش؟»

نگار می‌پرسید: «چرا ابرها شبیه پوره سیب‌زمینی می‌شوند؟»

آراد می‌پرسید: «چرا کفش من همیشه گل را پیدا می‌کند؟»

نیما همراه دوست‌هایش می‌خندید.

بعضی حدس‌ها خنده‌دار بودند. بعضی حدس‌ها اشتباه بودند. بعضی حدس‌ها هم بچه‌ها را قبل از حرکت تاب به خنده می‌انداختند.

و گاهی، وقتی نیما خوب نگاه می‌کرد، جواب معما همان‌جا بود؛ درست جلوی چشم همه.

پایان.

مشاهده کنید: بیش از 100 قصه کودکانه

چه چیزی می‌آموزیم؟

این داستان به کودک نشان می‌دهد که برای حل یک معما، خوب نگاه کردن و آرام فکر کردن کمک زیادی می‌کند.
بچه‌ها یاد می‌گیرند حدس زدن می‌تواند بامزه باشد، اما گاهی جواب خیلی ساده و درست جلوی چشم ماست.
داستان همچنین حس دوستی، خنده و کمک گرفتن از بزرگ‌ترها را به شکلی گرم و کودکانه منتقل می‌کند.

سوالاتی برای گفتگو با کودک

  • اگر تو جای نیما بودی، اول به کجای تاب یا پارک نگاه می‌کردی؟
  • کدام حدس بچه‌ها برایت بامزه‌تر بود؟ چرا؟
  • وقتی رها، نوید، نگار و آراد خندیدند، فکر می‌کنی چه حسی داشتند؟
  • به نظرت چرا نیما قبل از نزدیک شدن به تاب، بااحتیاط رفتار کرد؟
  • تو تا حالا یک معمای کوچک و خنده‌دار پیدا کرده‌ای؟ چه بود؟
میلاد تقی زاده نیم‌رخ

درباره نویسنده