لوگو موشیما
لوگو موشیما

داستان کودکانه روز سکسکه مونزیا

داستان کودکانه روز سکسکه مونزیا
میلاد تقی زاده نیم‌رخ

.

.

مونزیا برای بازی به جنگل می‌آید، اما یک سکسکه بامزه همه‌چیز را به هم می‌ریزد!

مونزیا، پسر کوچولوی ماه، با بدن گرد و نرمش به جنگل آمده بود تا دوستان حیوانش را ببیند.

خورشید می‌درخشید. پرنده‌ها روی شاخه‌ها جیک‌جیک می‌کردند و برگ‌های خشک زیر پاهای مونزیا خش‌خش می‌کردند.

مونزیا در جنگل آفتابی قدم می‌زند و خرگوش برای سلام‌کردن به طرفش می‌دود.

خرگوش دوان‌دوان به طرفش آمد.

«سلام، مونزیا!»

«سلام، خرگو… هیک!»

مونزیا ناگهان کمی از زمین بالا پرید.

اولین سکسکه مونزیا او را از زمین بلند می‌کند و برگ‌های خشک پخش می‌شوند.

خش‌خش‌خش! برگ‌های خشک دور پاهایش پخش شدند.

خرگوش با تعجب پلک زد.

مونزیا هم پلک زد.

بعد هر دو خندیدند.

خرگوش گفت: «سکسکه کردی!»

«می‌دونم! می‌خواستم بگم خرگوش… هیک!»

مونزیا دوباره از زمین بالا پرید.

خرگوش گفت: «فکر کنم بدونم چی کمکت می‌کنه.»

بعد یک لیوان آب خنک آورد.

مونزیا لیوان را گرفت و تندتند آب خورد.

قُلُپ‌قُلُپ‌قُلُپ!

بعد منتظر ماند.

خرگوش هم منتظر ماند.

«یک… دو… سه…»

«هیک!»

مونزیا بعد از آب‌خوردن سکسکه می‌کند و یک برگ خشک روی سر خرگوش می‌افتد.

مونزیا بالا پرید و یک برگ خشک درست روی سر خرگوش افتاد.

«هنوز خوب نشده!»

همان موقع سنجاب تندوتیز از درخت پایین آمد.

«من می‌دونم باید چی کار کنی! یک نفس عمیق بکش و تا سه می‌شمرم، نفست رو نگه دار.»

مونزیا نفس عمیقی کشید. لپ‌هایش مثل دو بادکنک کوچولو باد کردند.

مونزیا با لپ‌های بادکرده نفسش را نگه می‌دارد و سنجاب آرام می‌شمارد.

سنجاب آرام شمرد:

«یک… دو… سه…»

مونزیا نفسش را بیرون داد.

«هیک!»

دوباره کمی از زمین بالا پرید.

«ای وای! هنوز هست!»

روباه کوچولو دوان‌دوان از راه رسید.

«شاید یک غافلگیری سکسکه‌ت رو بند بیاره!»

مونزیا پرسید: «چه غافلگیری‌ای؟»

روباه چیزی در گوش خرگوش و سنجاب گفت. بعد هر سه با عجله پشت یک درخت بزرگ پنهان شدند.

روباه کوچولو نقشه‌اش را در گوش دوستان می‌گوید و آن‌ها پشت درخت پنهان می‌شوند.

مونزیا وسط راه تنها ماند.

«پس همه کجا رفتن؟»

ناگهان خرگوش و سنجاب و روباه از پشت درخت بیرون پریدند.

«پخ!»

«هیــــک!»

دوستان مونزیا ناگهان بیرون می‌پرند و او میان برگ‌های چرخان به هوا می‌رود.

مونزیا آن‌قدر بالا پرید که برگ‌های خشک دورش چرخیدند و به هوا رفتند.

بعد آرام روی زمین فرود آمد.

سکسکه‌اش هنوز خوب نشده بود.

اما این بار دیگر نخندید. لبخند از لبش رفت و سرش را پایین انداخت.

آرام گفت: «اومده بودم باهاتون بازی کنم. دوست نداشتم من رو بترسونید.»

گوش‌های روباه پایین افتاد. کنار مونزیا نشست.

«ببخشید. می‌خواستم کمکت کنم، ولی نباید می‌ترسوندمت.»

مونزیای ناراحت روی علف‌ها نشسته و روباه کوچولو با مهربانی عذرخواهی می‌کند.

خرگوش و سنجاب هم کنارشان نشستند.

همان موقع لاک‌پشت آرام‌آرام از راه رسید.

«چی شده؟»

خرگوش گفت: «مونزیا سکسکه‌اش گرفته. بهش آب دادیم، ولی خوب نشد.»

سنجاب گفت: «نفسش رو هم نگه داشت، ولی باز سکسکه کرد.»

روباه آرام گفت: «من هم ترسوندمش، ولی فقط ناراحتش کردم.»

لاک‌پشت از راه می‌رسد و دوستان مونزیا ماجرای سکسکه‌هایش را تعریف می‌کنند.

لاک‌پشت سری تکان داد.

«شاید مونزیا به راه تازه‌ای نیاز نداره. شاید بهتره چند لحظه آروم و بی‌سروصدا بشینه.»

مونزیا روی علف‌های نرم نشست و دست‌هایش را آرام کنار بدنش گذاشت.

لاک‌پشت گفت: «حالا آروم نفس بکش.»

مونزیا یک نفس آرام کشید.

«خوبه. حالا آروم نفست رو بیرون بده.»

مونزیا آهسته نفسش را بیرون داد.

خرگوش یک لیوان دیگر آب خنک آورد.

این بار مونزیا فقط یک جرعه کوچک نوشید.

مونزیا آرام نفس می‌کشد و درحالی‌که دوستانش می‌شمارند، جرعه‌جرعه آب می‌خورد.

بعد یک جرعه کوچک دیگر.

دوستانش کنار او ماندند و آرام شمردند:

«یک… دو… سه…»

مونزیا دوباره آرام نفس کشید و یک جرعه کوچک دیگر آب خورد.

همه بی‌سروصدا کنارش ماندند.

کمی بعد، مونزیا لبخند زد.

«فکر کنم سکسکه‌م هنوز…»

ساکت شد.

مونزیا می‌فهمد سکسکه‌اش تمام شده و همه دوستانش با شادی تشویقش می‌کنند.

خرگوش سرش را جلو آورد.

«هنوز چی؟»

چشم‌های مونزیا گرد شد.

«جمله‌م رو کامل گفتم!»

سنجاب با خوشحالی گفت: «سکسکه نکردی!»

خرگوش فریاد زد: «خوب شد!»

مونزیا از جایش بلند شد و خندید.

روباه هم خندید و گوش‌هایش دوباره بالا رفتند.

خیلی زود، مونزیا و دوستانش با هم حرف زدند و در جنگل قدم زدند.

بعد هم مشغول بازی شدند.

ناگهان روباه کوچولو دهانش را باز کرد.

«هیک!»

روباه کوچولو ناگهان سکسکه می‌کند و مونزیا و حیوان‌ها با تعجب نگاهش می‌کنند.

همه همان‌جا ایستادند و به روباه نگاه کردند.

چشم‌های روباه گرد شد.

بعد مونزیا و همه حیوان‌ها زدند زیر خنده.

اما این بار هیچ‌کس پشت درخت پنهان نشد.

مونزیا یک لیوان آب خنک برای روباه آورد.

«جرعه‌جرعه بخور.»

مونزیا به روباه آب می‌دهد و همه دوستان کنار او آرام می‌نشینند و می‌شمارند.

بعد همه آرام کنار روباه نشستند و با هم شمردند:

«یک… دو… سه…»

پایان.

مشاهده کنید: بیش از 100 داستان کودکانه

چه چیزی می‌آموزیم؟

کمک‌کردن زمانی قشنگ‌تر است که با آرامش و توجه به احساس دیگران همراه باشد.
اگر کاری دوستی را ناراحت کرد، می‌توانیم عذرخواهی کنیم و راه مهربان‌تری برای کمک پیدا کنیم.

سوالاتی برای گفتگو با کودک

  • وقتی دوستان مونزیا او را ترساندند، مونزیا چه احساسی پیدا کرد؟
  • روباه بعد از فهمیدن ناراحتی مونزیا چه کاری انجام داد؟
  • تو برای کمک به مونزیا چه راه آرامی پیشنهاد می‌دادی؟
  • چرا دوستان مونزیا در پایان آرام کنار او ماندند؟
  • کدام قسمت سکسکه‌کردن مونزیا برایت بامزه‌تر بود؟
میلاد تقی زاده نیم‌رخ

درباره نویسنده