روزی روزگاری، کفاش مهربان و درستکاری با همسرش در خانهای کوچک و دنج زندگی میکرد. جلوی خانه، کارگاه کوچکش بود.
هر روز در آنجا چرم را میبرید، تکهها را با نخ محکم به هم میدوخت و هر جفت کفش را با دقت قالب میداد.
کفاش سخت کار میکرد، اما روزبهروز مشتریهای کمتری به مغازهاش میآمدند. خیلی زود تقریباً همهٔ پولش خرج شد و قفسههای مغازه خالی ماند.
فقط یک تکه چرم کوچک برایش مانده بود؛ آنقدر که میشد با آن یک جفت کفش دیگر ساخت.
یک غروب سرد، چرم را اندازه گرفت و تکههای لازم را با دقت برید. بعد آنها را مرتب روی میز کارش گذاشت.
کفاش گفت: «فردا صبح، بهترین کفشی را که از دستم برمیآید میسازم.»

او همیشه درستکار بود و هر کاری را با تمام توانش انجام میداد. پس از خواندن دعایش، شمع را فوت کرد و به رختخواب رفت.
صبح زود به کارگاه برگشت. انتظار داشت تکههای چرم را درست همانجایی ببیند که شب پیش گذاشته بود.
اما جلوی در کارگاه ناگهان ایستاد.
از تکههای چرم خبری نبود. بهجای آنها یک جفت کفش زیبا و آماده روی میز قرار داشت.

با عجله به طرف میز رفت و کفشها را برداشت. آنها بینقص قالب خورده و آنقدر خوب واکس خورده بودند که برق میزدند. همهٔ کوکها صاف و محکم بودند.
آهسته گفت: «چه کسی ممکنه این کفشها رو ساخته باشه؟»
زیر میز و پشت قفسهها را نگاه کرد، اما کسی آنجا نبود. درحالیکه هنوز به اتفاق عجیب آن صبح فکر میکرد، کفشها را پشت ویترین گذاشت.
چیزی نگذشت که مردی خوشپوش جلوی مغازه ایستاد. کفشهای براق چشمش را گرفته بود.
مرد وارد شد و گفت: «صبح بهخیر. میتونم کفشهای پشت ویترین رو امتحان کنم؟»
کفاش جواب داد: «البته.»
مرد کفشها را پوشید و چند قدمی در مغازه راه رفت. کفشها درست اندازهاش بودند.
گفت: «اینها بهترین کفشهاییان که تا حالا پوشیدهام. قیمتشون چقدره؟»
کفاش قیمت همیشگیاش را گفت، اما مرد سر تکان داد.
گفت: «این کفشها خیلی بیشتر میارزند. برای چنین کار خوبی با کمال میل پول بیشتری میدهم.»

بیشتر از قیمتی که کفاش گفته بود پرداخت کرد و با کفشهای تازهاش از مغازه بیرون رفت.
کفاش با پول فروش آن کفشها، آنقدر چرم خرید که برای ساخت دو جفت کفش کافی بود. همان غروب تکههای لازم را برید و مرتب روی میز کارش چید.
با خودش گفت: «شاید دیگه چنین اتفاقی نیفته. اما باید ببینم صبح چی میشه.»
صبح روز بعد، دو جفت کفش آماده روی میز قرار داشت. هر دو به زیبایی جفت اول بودند.
خیلی زود دو مشتری آنها را خریدند و کفاش با پولشان آنقدر چرم خرید که برای ساخت چهار جفت کفش کافی بود.
شببهشب همان اتفاق شگفتانگیز تکرار میشد. تکههای چرمی که کفاش غروب میبرید، تا صبح به کفشهای آماده تبدیل میشدند.
مشتریها از همه جای شهر میآمدند و کمکم مغازهٔ کوچک او به داشتن بهترین کفشهای شهر معروف شد.

کفاش و همسرش دیگر نگران غذا یا هیزم نبودند. بااینحال، هرچه زندگیشان راحتتر میشد، همچنان مهربان و سختکوش میماندند.
هنوز یک سؤال از ذهن کفاش بیرون نمیرفت: چه کسی شبها به آنها کمک میکرد؟
چند شب بیشتر به کریسمس نمانده بود که برف شروع به باریدن کرد. آن غروب، کفاش پس از بریدن چرم چند جفت کفش، رو به همسرش کرد.
گفت: «کسی درست وقتی بیشتر از همیشه به کمک نیاز داشتیم، به ما کمک کرده، اما نمیدونیم یک نفره یا چند نفر. میخوام پیداشون کنیم و ازشون تشکر کنیم.»
همسرش گفت: «پس امشب بیدار میمونیم و میبینیم چه کسی میاد.»
کمی پیش از نیمهشب، شمع کوچکی روشن کردند و پشت چند پالتو که در گوشهٔ کارگاه آویزان بود پنهان شدند. بیآنکه صدایی درآورند، منتظر ماندند.
بیرون، کمکم همهجا ساکت شد. برف روی بامها نشست و چراغ خانههای همسایه یکییکی خاموش شد.
سرانجام زنگ ساعت شهر خبر از نیمهشب داد.
دنگ! دنگ! دنگ!
همین که صدای آخرین زنگ آرام گرفت، دو جن کوچک بیصدا وارد کارگاه شدند.

قدشان از چکمههای کفاش هم کوتاهتر بود. با اینکه شب سردی بود، نه لباسی به تن داشتند و نه کفشی به پا.
جنها با عجله به سوی میز کار رفتند، از پایههایش بالا رفتند و خودشان را روی میز رساندند. بیآنکه حرفی بزنند، تکههای چرم را برداشتند و مشغول کار شدند.
قیچقیچ! قیچیهایشان چرم را میبرید.
سوزنها تندتند از چرم رد میشدند.
تقتقتق! چکشهای کوچکشان به کفشها میخوردند.

دستهای کوچکشان آنقدر تند حرکت میکرد که کفاش بهسختی میتوانست حرکت دستهایشان را دنبال کند. هر جفت کفش را با مهارتی شگفتانگیز دوختند، قالب دادند و براق کردند.
چیزی نگذشت که همهٔ کفشها آماده شدند و مرتب کنار هم روی میز قرار گرفتند. بعد جنها پایین پریدند، بیصدا و سریع از کارگاه گذشتند و در چشمبههمزدنی ناپدید شدند.
کفاش و همسرش از مخفیگاهشان بیرون آمدند.
کفاش آرام گفت: «پس این دو تا بودن که به ما کمک میکردن.»
همسرش گفت: «این جنهای کوچولو خیلی به ما کمک کردن. اما دیدی چقدر سردشون بود؟ نه لباس داشتن و نه کفش. باید ما هم چیزی براشون درست کنیم.»
کفاش پرسید: «چی درست کنیم؟»
همسرش گفت: «برای هرکدوم یک پیراهن، یک جلیقه، یک کت و یک شلوار گرم میدوزم. دو جفت جوراب گرم هم براشون میبافم.»
کفاش گفت: «من هم برای هرکدوم یک جفت کفش کوچک و زیبا میسازم.»
صبح روز بعد، آماده کردن هدیهها را شروع کردند. همسر کفاش چند پارچهٔ نرم و رنگارنگ انتخاب کرد و دو دست لباس کامل دوخت.
بعد هم دو جفت جوراب گرم بافت که درست اندازهٔ پاهای کوچک جنها بود.
در همین هنگام، کفاش بهترین چرمش را برداشت و با کوچکترین ابزارهایش دو جفت کفش کوچک ساخت. آنها را با دقت دوخت و آنقدر واکسشان زد که برق زدند.

آن غروب، کفاش و همسرش بهجای تکههای چرم، لباسها و کفشها را در دو دستهٔ مرتب روی میز گذاشتند. بعد دوباره پشت پالتوها پنهان شدند و منتظر ماندند.
نیمههشب، جنها برگشتند و آماده بودند کارشان را شروع کنند. اما وقتی دیدند روی میز چرمی نیست، با تعجب ایستادند.
یکی از جنها کت کوچکی را برداشت. دیگری یک جفت کفش کوچک را در دست گرفت.
یکی از آنها آرام گفت: «برای ماست؟»
چشمهایشان از شادی برق زد.

جنها با عجله پیراهن، جلیقه، شلوار و کتهایشان را تن کردند. بعد جورابهای گرم و کفشهای کوچک را به پا کردند.
همهچیز درست اندازهشان بود.
یکدیگر را از سر تا پا نگاه کردند، دست زدند و شروع به خواندن کردند:
«از سر تا پا نونوار شدیم!
کفش نمیدوزیم، راهی شدیم!»

با خنده روی میز کار رقصیدند. بعد از پایههای میز پایین دویدند، دور یک چهارپایه جستوخیز کردند و روی زمین چرخیدند.
سرانجام دست یکدیگر را گرفتند، رقصکنان از در بیرون رفتند و در شب برفی ناپدید شدند.

کفاش و همسرش دیگر هرگز جنها را ندیدند. اما کار مغازه همچنان خوب پیش رفت. کفاش چرم کافی برای ادامهٔ کار داشت و مشتریها همچنان میآمدند، چون میدانستند او کفشهای خوبی میسازد.
هر جفت کفش را با همان صبر و دقت همیشگی میساخت. مغازه شلوغ ماند و او و همسرش تا پایان عمر در آسایش زندگی کردند.

هر وقت برف روی بامها مینشست، آن دو کمککنندهٔ کوچک را به یاد میآوردند که با کفشهای تازهشان رقصکنان دور میشدند. آن وقت لبخند روی لبهایشان مینشست.
پایان.
مشاهده کنید: بیش از 60 داستان کودکانه قدیمی
چه چیزی میآموزیم؟
گاهی یک کمک کوچک میتواند یک نگرانی بزرگ را از بین ببرد.
کفاش و همسرش با هدیههایشان نشان دادند که میشود مهربانی را با مهربانی پاسخ داد.
سوالاتی برای گفتگو با کودک
- وقتی کفاش اولین جفت کفش آماده را دید، به نظرت چه فکری کرد؟
- چرا آن مشتری تصمیم گرفت پول بیشتری برای کفشها بدهد؟
- کفاش و همسرش از کجا فهمیدند جنها به چه چیزهایی نیاز دارند؟
- اگر کسی در یک روز سخت به تو کمک کند، دوست داری چطور از او تشکر کنی؟
- کدام بخش از کار نیمهشب جنها را بیشتر دوست داشتی و چرا؟
درباره نسخه اصلی
«کفاش و جنها» یک افسانهٔ عامیانهٔ آلمانی است و نویسندهٔ واحد و شناختهشدهای ندارد. یاکوب و ویلهلم گریم این قصه را از روایتی شفاهی در منطقهٔ هِسِن گردآوری و ویرایش کردند. این روایت معمولاً به گرتشن وایلد نسبت داده میشود. آنها قصه را در سال ۱۸۱۲ در برلین منتشر کردند؛ شهری که آن زمان بخشی از پروس و اکنون بخشی از آلمان است.
این قصه نخستین روایت از سه داستان کوتاه مجموعهٔ KHM 39 با عنوان آلمانی Von den Wichtelmännern، به معنای «مردان کوچک»، بود. نسخههای بعدی مجموعهٔ گریم، از جمله متن مشهور سال ۱۸۵۷، جزئیاتی مانند دعای کفاش، دوخت بینقص کفشها و شعر موجودات کوچک را به داستان افزودند. واژهٔ انگلیسی «اِلف» نام رایج این موجودات است، اما Wichtelmänner بیشتر به موجودات کوچک و جادویی خانه شباهت دارند.
تفاوت این نسخه با نسخهٔ اصلی
روایت کفاش در چاپ نخست سال ۱۸۱۲ بسیار کوتاهتر و مستقیمتر است. در آن خبری از توصیف کارگاه دنج، کاهش تعداد مشتریان، گفتوگوی مفصل با خریدار، صحنهٔ پروکردن کفشها، قد هماندازهٔ چکمه برای جنها، فضای پرجزئیات برفی یا تصویر احساسی پایان داستان نیست. کمککنندگان فقط دو «مرد کوچک و برهنه» معرفی میشوند که کفشها را میسازند، لباس و کفش هدیه میگیرند، با شادی میرقصند و دیگر بازنمیگردند.
بازنویسی حاضر روند فروش یک جفت کفش و خرید چرم برای دو و سپس چهار جفت، دیدن جنها در نیمهشب، هدیهها و رفتن آنها را حفظ کرده است. در عین حال، شخصیتپردازی گرمتر، ارتباطهای روانتر و جزئیات مناسب کودکان به آن افزوده شده است. دعای کفاش و توصیف دوخت بینقص از نسخههای بعدی گریم گرفته شدهاند و شعر این روایت بازآفرینی تازهای از شعر همان نسخههای متأخر است.
هیچ صحنهٔ خشونتآمیزی از روایت کفاش حذف یا سانسور نشده است. مطالب تاریکتر به دو قصهٔ مستقل دیگری تعلق دارند که در KHM 39 قرار گرفته بودند. یکی دربارهٔ تعمید یک نوزاد اِلف و گذشت مرموز زمان است و دیگری دربارهٔ ربودهشدن یک نوزاد و جایگزینشدن او با موجودی موسوم به «بچهعوضی». اینها داستانهایی مستقل هستند و بخشهای حذفشدهٔ قصهٔ کفاش محسوب نمیشوند.















