لوگو موشیما
لوگو موشیما

قصه کودکانه غولِ ترسو

قصه کودکانه غولِ ترسو
یاسمین روحانی نیم‌رخ

.

.

ریش نارنجو همه را قلقلک می‌دهد، اما یک صدای ناگهانی از توی بوته، این غول گنده را فراری می‌دهد!

نارنجو غول بزرگی بود به رنگ نارنجی، با شکمی گرد و ریشی بلند و نرم.

هر وقت می‌خندید، شکمش بالا و پایین می‌رفت. وقتی هم برای بازی با دوست‌های حیوانش خم می‌شد، ریش پُرپُشتش به گوش‌هایشان می‌خورد و قلقلکشان می‌داد.

دوست‌هایش میان خنده می‌گفتند: «نارنجو! قلقلکمون می‌آد!»

ریش پُرپُشت نارنجو گوش فندقی را در چمنزار آفتابی قلقلک می‌دهد.

آن‌وقت نارنجو از قبل هم بیشتر می‌خندید.

یک بعدازظهر آفتابی، نارنجو تصمیم گرفت به یک ماجراجویی کوچک برود. دلش می‌خواست جایی از جنگل را ببیند که تا حالا به آن سر نزده بود.

راه باریکی را پیش گرفت. از کنار بوته‌های تمشک و تنهٔ درختی که روی زمین افتاده بود و رویش خزه سبز شده بود، گذشت.

جلوتر، درخت‌ها نزدیک هم روییده بودند. فقط کمی آفتاب از لابه‌لای شاخه‌هایشان می‌تابید.

نارنجو ایستاد و سرک کشید تا زیر سایهٔ درخت‌ها را ببیند. یعنی آنجا چه چیزی پیدا می‌کرد؟

آرام یک قدم جلو رفت. بعد یک قدم دیگر.

هوا خنک‌تر شده بود. بالای سرش برگ‌ها خش‌خش می‌کردند و دل نارنجو کمی شور می‌زد.

ناگهان چیزی توی بوتهٔ کنار راه تکان خورد.

خش‌خش… تَق!

نارنجو از جا پرید.

تالاپ! پاهای گنده‌اش به زمین خورد و بوته لرزید.

«کی اونجاست؟»

نارنجو با پاهای گنده‌اش کنار بوتهٔ لرزان به زمین می‌خورد.

هیچ جوابی نیامد.

قلبش تندتند می‌زد. برگشت و با عجله از همان راه به چمنزار آفتابی رفت.

فندقی، سنجاب کوچولو، از میان علف‌ها سر بلند کرد.

«نارنجو؟ چی شده؟»

نارنجو ایستاد تا نفسش جا بیاید.

«یه چیزی توی اون بوته‌ست. خودم صداش رو شنیدم!»

فندقی کنار پای گندهٔ نارنجو نشست و گفت: «من هم از صداهای یهویی خوشم نمی‌آد.»

فندقی کنار پای گندهٔ نارنجو نشسته و نارنجو به حرفش گوش می‌دهد.

نارنجو به جنگل نگاه کرد. قلبش دیگر آن‌قدر تند نمی‌زد. اما هنوز دلش می‌خواست بداند توی آن بوته چه خبر است.

گفت: «شاید برگردم یه نگاهی بندازم.»

فندقی پرسید: «می‌خوای من هم بیام؟»

نارنجو کمی فکر کرد.

«همین‌جا منتظرم می‌مونی؟ فقط تا کنار بوته می‌رم.»

فندقی گفت: «باشه. همین‌جا هستم.»

نارنجو دوباره راه افتاد و از کنار تنهٔ پوشیده از خزه گذشت. نزدیک سایهٔ درخت‌ها ایستاد و آرام نفس کشید.

نارنجو در راه جنگلی ایستاده و فندقی پشت سرش از لابه‌لای درخت‌ها پیداست.

بالای سرش پرنده‌ای جیک‌جیک می‌کرد. باد برگی را تکان داد و برگ به شاخه خورد.

نارنجو گوش داد. هنوز صدای پرنده‌های چمنزار می‌آمد. فندقی را هم از لابه‌لای درخت‌ها می‌دید.

یک قدم دیگر برداشت.

خش‌خش… تَق!

نارنجو یک‌دفعه ایستاد. باز همان صدا!

می‌خواست برگردد که دو گوش کوچک از لای برگ‌های بوته بیرون آمد.

بعد هم یک دماغ کوچولو پیدا شد.

یک خرگوش بود!

خرگوش کوچولو عقب‌عقب روی برگ‌های خشک رفت. پایش را روی شاخهٔ نازکی گذاشت و شاخه تَق صدا داد و شکست.

نارنجو آهسته گفت: «آها! پس تو بودی!»

نارنجو خرگوش کوچولویی را کنار شاخهٔ شکسته پیدا می‌کند.

خرگوش خودش را جمع کرده بود و می‌لرزید.

نارنجو به پاهای گنده‌اش نگاه کرد، بعد به خرگوش ریزه‌میزه.

«من هم تو رو ترسوندم، مگه نه؟»

آرام روی زمین نشست، با فاصله از بوته، تا جلوی خرگوش را نگیرد.

با صدای آرام گفت: «من همین‌جا می‌مونم.»

کمی گذشت. هیچ‌کدام تکان نخوردند.

نوک ریش نرم نارنجو به دماغ خرگوش کوچولو می‌خورد.

بعد خرگوش کوچولو پرید و نزدیک‌تر آمد.

نارنجو دستش را روی زمین گذاشت. خرگوش انگشت‌هایش را بو کشید.

خم شد تا خرگوش را بهتر ببیند. نوک ریشش به دماغ کوچولوی خرگوش خورد.

دماغ خرگوش تندتند تکان خورد. نارنجو هم لبخند زد.

سعی کرد تکان نخورد، اما نتوانست جلوی یک خندهٔ ریز را بگیرد.

خرگوش یک بار دیگر ریشش را بو کشید و بعد، جست‌وخیزکنان از میان برگ‌ها رفت.

نارنجو رفتن خرگوش را تماشا کرد تا دیگر دم سفیدش هم پیدا نبود. بعد به چمنزار برگشت.

فندقی پرسید: «چی بود؟»

«یه خرگوش! یه خرگوش کوچولوی کوچولو. من هم ترسوندمش.»

«تو باز ترسیدی؟»

نارنجو سر تکان داد.

«آره، ولی بعد دیدمش. نشستم و اومد ریشم رو بو کرد.»

کنار فندقی خم شد و گفت: «فکر کنم دماغش قلقلک شد.»

ریشش به گونهٔ فندقی خورد.

فندقی با خنده خودش را کنار کشید و گفت: «من هم قلقلکم می‌آد!»

فندقی می‌خندد و ریش نارنجو گونه‌اش را قلقلک می‌دهد.

نارنجو خندید و شکم گرد و گنده‌اش بالا و پایین رفت.

فندقی هم همراهش ریزریز خندید.

پایان.

مشاهده بیشتر: بیش از 100 قصه کودکانه

چه چیزی می‌آموزیم؟

حتی یک غول گنده هم ممکن است بترسد.
وقتی آرام حرف می‌زنیم و به دیگری فرصت می‌دهیم، کمکش می‌کنیم کمتر بترسد.

سوالاتی برای گفتگو با کودک

  • اگر جای فندقی بودی، به نارنجو که با عجله برگشته بود چه می‌گفتی؟
  • تو فکر می‌کردی چه چیزی توی بوته صدا می‌دهد؟
  • به نظرت چرا نارنجو بعد از دیدن خرگوش روی زمین نشست؟
  • اگر ریش نرم نارنجو به دماغت می‌خورد، چه کار می‌کردی؟
یاسمین روحانی نیم‌رخ

درباره نویسنده