لوگو موشیما
لوگو موشیما

قصه کودکانه گلدیلاکس و سه خرس

قصه کودکانه گلدیلاکس و سه خرس
یاسمین روحانی نیم‌رخ

.

.

گلدیلاکس کنار جنگل کلبه‌ای ساکت با سه کاسه فرنی پیدا می‌کند؛ اما چه کسی آنجا زندگی می‌کند؟

روزی روزگاری، سه خرس در کلبه‌ای دنج کنار جنگلی آرام زندگی می‌کردند. روبه‌روی کلبه، چمنزاری سبز و آفتابی گسترده بود.

این سه خرس، بابا خرسه، مامان خرسه و خرس کوچولو بودند. هر کدام کاسه، صندلی و تختی داشتند که درست اندازه‌شان بود.

بابا خرسه یک کاسه‌ی بزرگ، یک صندلی بزرگ و یک تخت بزرگ داشت. مامان خرسه یک کاسه‌ی متوسط، یک صندلی متوسط و یک تخت متوسط داشت. خرس کوچولو هم یک کاسه‌ی کوچک، یک صندلی کوچک و یک تخت کوچک داشت.

یک صبح زیبای بهاری، سه خرس برای صبحانه یک قابلمه فرنی پختند. فرنی را در کاسه‌هایشان ریختند و بخار از روی هر سه کاسه بالا رفت.

همان موقع، خرس کوچولو از پنجره بیرون را نگاه کرد. چشم‌هایش از تعجب گرد شد.

«مامان! بابا! بیاین نگاه کنین!»

خرس کوچولو به پروانه‌های رنگارنگ اشاره می‌کند و بخار از کاسه‌های فرنی بالا می‌رود.

پروانه‌های رنگارنگ میان گل‌های چمنزار بال می‌زدند. زیر آفتاب گرم بالا و پایین می‌رفتند و دور گل‌ها می‌چرخیدند.

خرس کوچولو پرسید: «می‌شه قبل از صبحانه بریم تماشاشون کنیم؟ من تا حالا این‌همه پروانه ندیدم!»

مامان خرسه لبخند زد. «باشه، عزیزم.»

بابا خرسه گفت: «فرنی هنوز خیلی داغه. تا کمی قدم بزنیم، خنک می‌شه.»

سه خرس درِ کلبه را پشت سرشان بستند و تندتند به طرف چمنزار رفتند.

گلدیلاکس با پدرش که نجار بود، آن سوی چمنزار زندگی می‌کرد. موهای طلایی و فرفری داشت و عاشق گشتن در جاهای تازه بود.

آن روز صبح، در راهی نزدیک جنگل قدم می‌زد که چشمش به کلبه‌ی خرس‌ها افتاد.

با خودش فکر کرد: «چه خونه‌ی قشنگی! کی اینجا زندگی می‌کنه؟»

گلدیلاکس جلو رفت و در زد.

تق، تق، تق!

گلدیلاکس درِ کلبه را می‌زند و سه خرس در چمنزار پروانه‌ها را تماشا می‌کنند.

هیچ‌کس جواب نداد.

یک بار دیگر در زد، اما کلبه همچنان ساکت بود.

بعد از پنجره به داخل نگاه کرد. سه کاسه فرنی روی میز آشپزخانه بود.

آهسته گفت: «هوم… چه بوی خوبی میاد!»

دستگیره‌ی در را چرخاند. در قفل نبود.

گلدیلاکس می‌دانست نباید بدون دعوت وارد خانه‌ی دیگران شود. اما آن‌قدر کنجکاو شده بود و فرنی هم آن‌قدر بوی خوبی می‌داد که در را باز کرد.

«شاید فقط یک ذره بچشم.»

بعد پا به داخل کلبه گذاشت.

اول، از فرنی کاسه‌ی بزرگ بابا خرسه چشید.

«آخ! خیلی داغه!»

بعد، فرنی کاسه‌ی متوسط مامان خرسه را امتحان کرد.

«اوه! این یکی خیلی سرده.»

آخر سر، فرنی کاسه‌ی کوچک خرس کوچولو را چشید.

«هوم! این یکی درست همونیه که می‌خوام!»

گلدیلاکس با خوشحالی فرنیِ کاسه کوچک خرس کوچولو را می‌خورد.

آن‌قدر از فرنی خرس کوچولو خوشش آمد که همه‌ی آن را تا آخرین قاشق خورد.

حالا دنبال جایی راحت می‌گشت تا بنشیند.

اول روی صندلی بزرگ بابا خرسه نشست.

«اوه! این صندلی خیلی سفته.»

بعد روی صندلی متوسط مامان خرسه نشست.

«این یکی خیلی نرمه.»

آخر سر روی صندلی کوچک خرس کوچولو نشست.

«آهان! این یکی درست همونیه که می‌خوام!»

گلدیلاکس به پشتی صندلی تکیه داد و با خوشحالی کمی وول خورد.

تَرَق!

صندلی کوچک شکست و گلدیلاکس روی فرش افتاد.

«ای وای!»

صندلی کوچک خرس کوچولو می‌شکند و گلدیلاکس روی فرش می‌افتد.

از جایش بلند شد. می‌دانست باید برود، اما از پیاده‌روی طولانی خسته شده بود. وقتی چشمش به پله‌ها افتاد، تصمیم گرفت تختی برای استراحت پیدا کند.

بالای پله‌ها، اتاق‌خوابی با سه تخت مرتب پیدا کرد.

اول روی تخت بزرگ بابا خرسه دراز کشید.

«این تخت خیلی سفته.»

بعد تخت متوسط مامان خرسه را امتحان کرد.

«این یکی خیلی نرمه.»

آخر سر روی تخت کوچک خرس کوچولو دراز کشید.

خمیازه‌ای کشید و گفت: «آهان… این یکی درست همونیه که می‌خوام!»

پتو را تا زیر چانه‌اش بالا کشید. خیلی زود چشم‌هایش بسته شد و خوابش برد.

گلدیلاکس زیر پتو در تخت کوچک خرس کوچولو خوابیده است.

سه خرس پروانه‌ها را تماشا کردند تا آخرین پروانه هم بال‌زنان دور شد. کمی بعد به خانه برگشتند. حالا حسابی گرسنه بودند.

بابا خرسه جلوی در ایستاد.

«درِ خونه بازه. مطمئنم بسته بودمش.»

خرس‌ها با عجله داخل شدند و یک‌راست به سراغ میز آشپزخانه رفتند.

بابا خرسه به کاسه‌ی بزرگش خیره شد.

با صدای بلند گفت: «یکی از فرنی من خورده!»

مامان خرسه به کاسه‌ی متوسطش نگاه کرد.

«یکی از فرنی من هم خورده!»

خرس کوچولو سرش را روی کاسه‌ی کوچکش خم کرد.

«یکی از فرنی من خورده و همه‌شو تموم کرده!»

بعد خرس‌ها متوجه صندلی‌هایشان شدند.

بابا خرسه با اخم به صندلی بزرگش نگاه کرد.

«یکی روی صندلی من نشسته!»

مامان خرسه به صندلی متوسطش نگاه کرد.

«یکی روی صندلی من هم نشسته!»

خرس کوچولو به تکه‌های شکسته‌ی صندلی کوچکش خیره شد.

«یکی روی صندلی من نشسته و صندلی‌مو شکسته!»

همان لحظه، صدای خروپف آرامی از طبقه‌ی بالا به گوش رسید.

سه خرس کاسه خالی و صندلی شکسته خرس کوچولو را می‌بینند.

سه خرس آهسته از پله‌ها بالا رفتند و وارد اتاق‌خواب شدند.

بابا خرسه به پتوی به‌هم‌ریخته‌اش خیره شد.

«یکی توی تخت من خوابیده!»

مامان خرسه به گودی روی بالش نگاه کرد.

«یکی توی تخت من هم خوابیده!»

خرس کوچولو با عجله به طرف تخت کوچکش رفت.

«یکی توی تخت من خوابیده و هنوز هم اینجاست!»

گلدیلاکس ناگهان از خواب پرید.

نشست و سه خرس را دید که نگاهش می‌کردند. چشم‌هایش گرد شد.

گلدیلاکس از خواب می‌پرد و سه خرس متعجب را کنار تخت می‌بیند.

خرس‌ها با تعجب یک قدم عقب رفتند. گلدیلاکس از تخت پایین پرید، از پله‌ها پایین دوید و از درِ باز کلبه بیرون رفت.

از میان چمنزار دوید و تا به خانه نرسید، نایستاد.

وقتی با عجله وارد خانه شد، پدرش پشت میز کارش مشغول نجاری بود.

پدرش پرسید: «گلدیلاکس، چی شده؟»

گلدیلاکس سرش را پایین انداخت.

«بابا، کلبه‌ای پیدا کردم که سه خرس توش زندگی می‌کنن. بی‌اجازه وارد شدم. از فرنی‌شون خوردم، روی صندلی‌هاشون نشستم، صندلی خرس کوچولو رو شکستم و توی تختش خوابیدم. می‌دونستم کارم اشتباهه و خیلی متأسفم.»

گلدیلاکس کنار میز نجاری، اشتباهش را برای پدرش تعریف می‌کند.

چهره‌ی پدرش جدی شد.

«هیچ‌وقت نباید بی‌اجازه وارد خونه‌ی کسی بشی یا از وسایلش استفاده کنی. به نظرت چطور می‌تونی اشتباهت رو جبران کنی؟»

گلدیلاکس کمی فکر کرد.

«می‌تونم از خرس‌ها عذرخواهی کنم. کمکم می‌کنی یک صندلی نو بسازیم و کمی فرنی تازه درست کنیم؟»

پدرش سر تکان داد. «بله، فکر خوبیه.»

در روزهای بعد، گلدیلاکس و پدرش یک صندلی کوچک تازه ساختند. پدرش تکه‌های چوب را برید و گلدیلاکس آن‌ها را سنباده زد تا صاف شوند. برای خرس‌ها یادداشتی هم نوشت.

گلدیلاکس و پدرش با هم یک صندلی کوچک تازه می‌سازند.

وقتی صندلی آماده شد، یک قابلمه فرنی تازه درست کردند. بعد صندلی و قابلمه‌ی فرنی را برداشتند و از چمنزار گذشتند تا به کلبه‌ی خرس‌ها رسیدند.

این بار، گلدیلاکس درِ کلبه را زد و منتظر ماند.

بابا خرسه در را باز کرد.

با اخم گفت: «تو بودی!»

مامان خرسه و خرس کوچولو هم جلوی در آمدند. زانوهای گلدیلاکس کمی لرزید، اما یادداشتش را جلو گرفت.

«اومدم عذرخواهی کنم. نباید بی‌اجازه وارد خونه‌تون می‌شدم یا از وسایلتون استفاده می‌کردم. من و بابا برای خرس کوچولو یک صندلی تازه ساختیم و فرنی تازه هم آوردیم. امیدوارم منو ببخشین.»

گلدیلاکس با صندلی تازه و فرنی برمی‌گردد و از سه خرس عذرخواهی می‌کند.

پدر گلدیلاکس صندلی تازه را زمین گذاشت و خرس کوچولو آن را امتحان کرد.

خرس کوچولو لبخند زد. «درست اندازه‌ی منه!»

اخم بابا خرسه باز شد.

«ممنون که برگشتی و راستش رو به ما گفتی.»

مامان خرسه با مهربانی به گلدیلاکس لبخند زد.

«و ممنون که اشتباهت رو جبران کردی. ما می‌بخشیمت.»

خرس کوچولو صندلی تازه‌اش را امتحان می‌کند و سه خرس گلدیلاکس را می‌بخشند.

بعد در را کاملاً باز کرد.

«دوست داری برای صبحانه پیش ما بمونی؟ این بار خودمون دعوتت کردیم.»

گلدیلاکس لبخند زد. «بله، ممنونم.»

از آن روز به بعد، گلدیلاکس همیشه در می‌زد و منتظر جواب می‌ماند. فقط وقتی وارد خانه‌ی خرس‌ها می‌شد که دعوتش می‌کردند.

کم‌کم، گلدیلاکس و سه خرس دوستان خوبی شدند. صبح‌های گرم بهاری، با هم در چمنزار آفتابی پروانه‌ها را تماشا می‌کردند.

بعد هم دور میز آشپزخانه می‌نشستند و فرنی‌ای می‌خوردند که نه زیادی داغ بود و نه زیادی سرد.

گلدیلاکس و سه خرس بعد از تماشای پروانه‌ها، دور میز فرنی می‌خورند.

درست همان‌طور بود که باید باشد.

پایان.

مشاهده کنید: بیش از 60 قصه کودکانه قدیمی

چه چیزی می‌آموزیم؟

پیش از وارد شدن به خانه‌ی دیگران یا استفاده از وسایلشان، باید اجازه بگیریم.
اگر اشتباهی کردیم، می‌توانیم راستش را بگوییم، عذرخواهی کنیم و برای جبران آن تلاش کنیم.

سوالاتی برای گفتگو با کودک

  • چرا فکر می‌کنی گلدیلاکس با اینکه کسی جواب نداد، وارد کلبه شد؟
  • به نظرت خرس کوچولو وقتی کاسه‌ی خالی و صندلی شکسته‌اش را دید، چه احساسی داشت؟
  • گلدیلاکس وقتی کلبه را پیدا کرد، به‌جای وارد شدن چه کار دیگری می‌توانست انجام بدهد؟
  • گلدیلاکس برای جبران اشتباهش چه کارهایی انجام داد؟
  • اگر وسیله‌ی کسی را اشتباهی خراب کنی، چطور می‌توانی از او عذرخواهی کنی و اشتباهت را جبران کنی؟

درباره نسخه اصلی

قصه‌ی «گلدیلاکس و سه خرس» ریشه در یک افسانه‌ی شفاهی انگلیسی دارد. قدیمی‌ترین نسخه‌ی مکتوب شناخته‌شده را النور میور در سال ۱۸۳۱ با دست ساخت و به برادرزاده‌اش هدیه داد. ماجرای آن نسخه در عمارت خانوادگی سیسیل لاج در هرتفوردشر انگلستان اتفاق می‌افتاد.

نخستین نسخه‌ی چاپ‌شده با عنوان «داستان سه خرس» در سال ۱۸۳۷ در کتاب The Doctor، نوشته‌ی شاعر انگلیسی رابرت ساوتی، منتشر شد. این اثر پایه‌ی بیشتر بازنویسی‌های بعدی شد و حتی برای نشان دادن تفاوت صدای خرس‌ها از اندازه‌ها و شکل‌های متفاوت حروف استفاده می‌کرد.

جوزف کندال در سال ۱۸۵۰ پیرزن داستان را به دختری به نام «مو‌نقره‌ای» تغییر داد. نام «گلدیلاکس» نخستین بار در دو مجموعه‌داستان منتشرشده در سال ۱۹۰۴ به کار رفت.

تفاوت‌های این نسخه با نسخه‌ی اصلی

مبنای این مقایسه، نخستین نسخه‌ی چاپ‌شده‌ی رابرت ساوتی در سال ۱۸۳۷ است.

  • شخصیت واردشونده در نسخه‌ی اصلی یک پیرزن بدرفتار است، نه دختری با موهای طلایی. راوی با لحنی تند او را زشت، کثیف، دروغ‌گو، گستاخ و ولگرد توصیف می‌کند. پیرزن در نمی‌زند؛ از پنجره و سوراخ کلید داخل را نگاه می‌کند، چفت در را بالا می‌زند و وارد می‌شود.
  • خرس‌های نسخه‌ی اصلی سه خرس نر با اندازه‌های متفاوت‌اند که با هم زندگی می‌کنند؛ آن‌ها بابا خرسه، مامان خرسه و خرس کوچولو نیستند. خانه‌شان در دل جنگل است و فقط برای خنک شدن فرنی به گردش می‌روند. چمنزار، پروانه‌ها، پدر نجار گلدیلاکس و خانه‌ی او در آن سوی چمنزار به این بازنویسی اضافه شده‌اند.
  • ماجرای فرنی و صندلی‌ها تقریباً همان الگوی آشنا را دارد، اما پیرزن چهار بار حرف زشت می‌زند: وقتی فرنی اول بیش از حد داغ است، وقتی فرنی دوم بیش از حد سرد است، وقتی ظرف کوچک فرنی برایش کافی نیست و وقتی صندلی کوچک می‌شکند. خود ناسزاها در متن نوشته نشده‌اند. راوی همچنین می‌گوید اگر قاشق‌های خرس‌ها نقره‌ای بودند، پیرزن آن‌ها را می‌دزدید.
  • تخت‌ها در نسخه‌ی اصلی متفاوت‌اند. تخت بزرگ از سمت سر بیش از حد بلند است، تخت متوسط از سمت پا زیادی بلند است و تخت کوچک کاملاً مناسب است. در آن نسخه، تخت‌ها با ویژگی‌های سفت و نرم توصیف نمی‌شوند.
  • پیرزن تنها با شنیدن صدای تیز و زیر کوچک‌ترین خرس از خواب بیدار می‌شود و از پنجره‌ی باز طبقه‌ی بالا بیرون می‌پرد. ساوتی سه سرنوشت احتمالی برای او مطرح می‌کند: ممکن است هنگام سقوط گردنش شکسته باشد، در جنگل گم شده باشد یا به جرم ولگردی دستگیر و به دارالتأدیب فرستاده شده باشد. خرس‌ها دیگر هرگز او را نمی‌بینند.
  • در نسخه‌ی اصلی خبری از اعتراف، عذرخواهی، ساختن صندلی تازه، آوردن فرنی، بخشش، دعوت به صبحانه یا دوستی نیست. این بخش‌ها به بازنویسی حاضر اضافه شده‌اند تا پایان داستان به‌جای مجازات، بر راست‌گویی، مسئولیت‌پذیری، جبران اشتباه و بخشش تمرکز داشته باشد.

دست‌نوشته‌ی قدیمی‌تر النور میور از سال ۱۸۳۱ حتی خشن‌تر است: خرس‌ها ابتدا تلاش می‌کنند پیرزن را بسوزانند و سپس او را غرق کنند. وقتی هیچ‌کدام نتیجه نمی‌دهد، پیرزن را به بالای برج سنت پل پرتاب می‌کنند.

یاسمین روحانی نیم‌رخ

درباره نویسنده