لوگو موشیما
لوگو موشیما

قصه کودکانه من از زمستون متنفرم

قصه کودکانه من از زمستون متنفرم
یاسمین روحانی نیم‌رخ

.

.

جیمی سردشه و دلش برای تابستون تنگ شده! اون کل روز غرغر میکنه! و نمیدونه چی حالش رو بهتر میکنه!

توی یه روز سرد زمستونی، جیمی با رویای آفتاب تابستون از خواب بیدار شد!

رویای صبح آفتابی

باباش گفت:

وقتشه لباس بپوشی جیمی!

جیمی با غرغر گفت:

من از سرما متنفرم! کی دوباره هوا گرم میشه؟

من از سرما متنفرم

بابا گفت:

وقتی که بهار بیاد!

وقتی بهار بیاد

ولی جیمی غر غر کرد و گفت:

ولی من دوست دارم به جای این چکمه‍‌ها، صندل بپوشم و انگشت‌هامو توش تکون بدم!

صندل

میخوام امروز با دوستام توی استخر شنا کنم!

شنا

بابا دلم میخواد همین الان بستنی بخورم!

بستنی

بیرون از خونه هوای سرد داشت خیلی خیلی اذیت میکرد!

جیمی همینجوری که دندوناش از سرما به هم میخورد گفت:

دلم میخواد دوچرخه سواری کنم!

دوچرخه سواری

جیمی با عصبانیت دست به سینه شد و گفت:

من از زمستون متنفرم!

من از زمستون متنفرم

بالاخره اونا به خونه‌ی مامانبزرگ رسیدن! موقعی که رسیدن، جیمی هنوز سردش بود و عصبانی بود!

مامانبزرگ

این بوی چیه مامانبزرگ؟ دهنم آب افتاد!

این بوی سوپ سبزیجات معروف منه که فقط زمستونا میپزم!

بهترین بو

جیمی با شک گفت:

شاید یکم امتحان کنم!

مامانبزرگ یه کاسه سوپ داغ برای جیمی کشید!

سوپ مامانبزرگ

بابا و مامانبزرگ به جیمی نگاه کردن! اون قاشق رو برداشت! یعنی جیمی از سوپ خوشش میاد؟

خوردن سوپ

جیمی قاشق پر از سوپ رو گذاشت توی دهنش! واااای! اون تا حالا همچین مزه‌ی خوشمزه‌ای نچشیده بود! سوپ داغ تموم بدن جیمی رو گرم کرد!

جیمی گفت:

من عاشق زمستونم!

من عاشق زمستونم
یاسمین روحانی نیم‌رخ

درباره نویسنده