دانهٔ کوچک یک درخت را در خاک نرم کاشته بودند. دلش میخواست تنهای بلند و شاخههایی پر از برگ داشته باشد. میخواست همان روز یک درخت بزرگ شود.
پرسید: «حالا من یه درختم؟»
خاک گفت: «هنوز نه. اول باید آب بهت برسه و کمی صبر کنی.»
کمی بعد، باران بارید و آب در خاک فرو رفت. دانه آب را به خودش گرفت و کمی بزرگتر شد. پوست سفتش نرم شد و درونش چیزی شروع به رشد کرد.

چند روز بعد، دانه دوباره پرسید:
«حالا من یه درختم؟»
خاک گفت: «نگاه کن! یه ریشه درآوردی!»

ریشهای کوچک و کمرنگ از دانه بیرون زده بود و رو به پایین، در دل خاک رشد میکرد.
دانه پرسید: «پایین؟ ولی من میخوام برم بالا!»
خاک گفت: «ریشهات تو رو محکم توی خاک نگه میداره. از خاک هم برات آب میگیره.»
دانه دلش شاخه میخواست، اما فعلاً فقط یک ریشهٔ کوچک داشت.
ریشه بزرگتر شد. کمی بعد، جوانهٔ کوچکی از دانه بیرون زد و در جهت دیگری رشد کرد.
رو به بالا!

دانه پرسید: «حالا من یه درختم؟»
خاک گفت: «داری بزرگ میشی. کمکم قد میکشی.»
جوانه آرامآرام راهش را از میان خاک باز کرد. یک روز نوکش از خاک بیرون آمد و آفتاب به آن تابید.
جوانه قد کشید و دو برگ کوچک باز کرد.
پرسید: «حالا من یه درختم؟»
کفشدوزکی روی یکی از برگها نشست.
گفت: «هنوز یه جوانهٔ کوچولویی. بعداً تنه و شاخه هم درمیآری.»

جوانه به دو برگش نگاه کرد. برگهایش کوچک بودند، اما برای نشستن یک کفشدوزک جا داشتند. چه خوب که کفشدوزک میتوانست روی برگش بنشیند!
دوباره باران بارید و ریشهها آب را از خاک گرفتند. آفتاب هم به برگها تابید و به رشد جوانه کمک کرد.
زیر خاک، ریشهها به هر طرف پیش رفتند. بالای خاک، ساقه بلندتر و محکمتر شد.
جوانه هنوز گاهی میپرسید: «حالا من یه درختم؟»
تا اینکه یک روز صبح دید برگ تازهای دارد باز میشود.
گفت: «یه برگ دیگه! حالا سه تا برگ دارم!»

از آن روز، هر روز به خودش نگاه میکرد تا ببیند چه چیزی عوض شده است. گاهی برگ تازهای باز شده بود. گاهی هم ساقهاش کمی کلفتتر شده بود.
ماهها گذشت. باران باز هم بارید و خورشید تابید. گیاه کوچک، تنهای باریک و چوبی پیدا کرد. شاخههای کوچکی هم از تنهاش روییدند.
باز هم بزرگتر شد، تا اینکه یک روز پرندهٔ کوچکی روی یکی از شاخههایش نشست.
درخت کوچک به پرنده نگاه کرد. بعد نگاهی به تنه و شاخههای پربرگ خودش انداخت.
گفت: «من یه درختم! یه درخت کوچولو!»
درخت بزرگتری که همان نزدیکی بود، گفت: «آره! باز هم بزرگتر میشی. من هم هنوز دارم رشد میکنم.»

درخت کوچک به شاخههای بلند درخت بزرگتر نگاه کرد. دلش میخواست روزی به اندازهٔ آن بزرگ شود.
اما حالا میتوانست صبر کند.
پرنده روی شاخهاش استراحت میکرد و برگ تازهای زیر نور آفتاب، آرامآرام باز میشد.
پایان.
مشاهده بیشتر: بیش از 100 داستان کودکانه
چه چیزی میآموزیم؟
بزرگ شدن کمکم اتفاق میافتد؛ مثل ریشهای که بلندتر میشود و برگی که تازه باز میشود.
تا بزرگتر شویم، میتوانیم از کارهایی که همین حالا بلدیم لذت ببریم.
سوالاتی برای گفتگو با کودک
- اگر کنار دانه بودی، وقتی میخواست زود بزرگ شود به او چه میگفتی؟
- فکر میکنی جوانه از نشستن کفشدوزک روی برگش چه حسی داشت؟
- جوانه از کجا فهمید که دارد بزرگتر میشود؟
- تو حالا چه کاری بلدی که وقتی خیلی کوچک بودی بلد نبودی؟















