لوگو موشیما
لوگو موشیما

داستان کودکانه مونزیا و عسل جادویی

داستان کودکانه مونزیا و عسل جادویی
میلاد تقی زاده نیم‌رخ

.

.

مونزیا با چشیدن عسل جادویی، مهمان کوچولوی زنبورها می‌شود؛ اما ناگهان تمام کندو می‌لرزد!

یک بعدازظهر آفتابی، مونزیا داشت در جنگل قدم می‌زد که صدای وزوزی از کنار گوشش گذشت.

ویززز!

یک زنبور عسل از بالای بوته‌های تمشک پرواز کرد و در سوراخ درخت پیری ناپدید شد.

مونزیا با خودش گفت: «یعنی زنبورها اون تو زندگی می‌کنن؟»

پای درخت، زیر سایهٔ یک برگ پهن، دو کاسهٔ کوچک بود. یکی عسل طلایی داشت و دیگری عسلی تیره، به رنگ شکر قهوه‌ای.

«به‌به! عسل!»

مونزیا انگشتش را در عسل طلایی فرو برد و قطرهٔ کوچکی از آن را چشید.

مونزیا زیر برگ پهن، عسل طلایی را می‌چشد

انگشت‌های پایش گزگز کردند. زانوهایش لرزیدند.

«وای! چه اتفاقی داره می‌افته؟»

کوچک شد، کوچک‌تر و کوچک‌تر؛ تا قدش به اندازهٔ یک دانهٔ برنج شد. حالا علف‌ها بالای سرش قد کشیده بودند و سنگ‌ریزهٔ کنار پایش مثل یک تخته‌سنگ بزرگ بود.

زنبوری بالای سرش بال می‌زد.

«سلام! من این بالام. اسمم بریه.»

مونزیا دست‌های ریزش را بالا آورد و گفت: «من مونزیام. چرا این‌قدر کوچولو شدم؟»

بری گفت: «از عسل جادویی ما خوردی! عسل طلایی کوچکت می‌کنه. عسل قهوه‌ای رو که بخوری، دوباره به اندازهٔ اولت برمی‌گردی.»

مونزیا سرش را بالا گرفت و به سوراخ درخت نگاه کرد.

«پس… حالا می‌تونم بیام توی خونه‌تون؟»

«آره، حالا به‌اندازهٔ کافی کوچیکی. بیا پشتم سوار شو!»

بری کنارش نشست. مونزیا سوار پشتش شد و با هم بالا رفتند.

مونزیای کوچک سوار بر پشت بری به‌سوی ورودی کندو پرواز می‌کند

در تنهٔ توخالی درخت، ورقه‌های طلایی موم ردیف‌ردیف آویزان بودند. هر ورقه از خانه‌های کوچک شش‌گوشی ساخته شده بود که مرتب کنار هم جا گرفته بودند.

مونزیا پرسید: «همهٔ این‌ها رو خودتون ساختین؟»

بری گفت: «بله! این‌ها خونه‌های مومی ما هستن.» روی یکی از ورقه‌ها نشست و مونزیا کنارش پیاده شد.

بعد ادامه داد: «توی این خونه‌ها عسل نگه می‌داریم. عسل رو از شهد درست می‌کنیم؛ همون مایع شیرینی که از گل‌ها جمع می‌کنیم.»

مونزیا به گرد زردرنگی اشاره کرد که چند خانهٔ مومی را پر کرده بود.

«اون چیه؟»

«گردهٔ گله. اون رو هم برای غذا از گل‌ها جمع می‌کنیم.»

کمی جلوتر، نوزادهای ریز و سفید زنبور، هرکدام با بدنی خمیده در یک خانهٔ مومی خوابیده بودند. زنبورهای کارگر از این خانه به آن خانه می‌رفتند و به نوزادها سر می‌زدند.

مونزیا خم شد و از نزدیک نگاه کرد. «اون یکی مثل یه ویرگول سفید کوچولوئه!»

مونزیا و بری به نوزاد زنبور در خانهٔ مومی نگاه می‌کنند

همان نزدیکی، زنبوری با شاخک‌های افتاده استراحت می‌کرد. چند زنبور دیگر هم خواب بودند.

بری زمزمه کرد: «بعضی‌هامون بعدازظهرها یه کم استراحت می‌کنیم.»

مونزیا روی نوک پا از کنارشان گذشت. جلوتر، زنبوری با بدنی کشیده روی موم راه می‌رفت و چند زنبور کارگر دورش جمع شده بودند.

بری آهسته گفت: «اون ملکه امبره. تخم می‌ذاره و از تخم‌هاش زنبورهای تازه به دنیا میان.»

مونزیا گفت: «سلام، ملکه!»

مونزیا کنار بری، برای سلام به ملکه امبر دست بلند می‌کند

ملکه ایستاد. «بری، کی رو به خونهٔ ما آوردی؟»

«این مونزیاست. می‌خواستم خونه‌مون رو نشونش بدم.»

ملکه امبر نگاهی به نوزادها انداخت. «باید اول اجازه می‌گرفتی. لطفاً ببرش بیرون.»

مونزیا سرش را پایین انداخت. «ببخشید. نمی‌خواستم مزاحم کسی بشم.»

مونزیا سرش را پایین انداخته و از ملکه امبر عذرخواهی می‌کند

برگشت تا دنبال بری برود.

بوم!

ورقهٔ موم زیر پایش لرزید. مونزیا لبهٔ یکی از خانه‌های مومی را محکم گرفت.

بوم! بوم!

زنبورها از خواب پریدند. صدای وزوز بال‌ها از هر طرف بلند شد.

ملکه امبر صدا زد: «نوزادها! زود بهشون سر بزنین!»

مونزیا پرسید: «بری، من رو می‌بری بیرون؟ باید ببینیم چه خبر شده!»

بری کنارش نشست و خم شد. مونزیا سوار پشتش شد.

«محکم بچسب!»

از سوراخ درخت بیرون پرواز کردند و نزدیک بود به یک دماغ قهوه‌ای خیلی بزرگ بخورند.

یک خرس!

بری مونزیای کوچک را از کنار پنجهٔ بزرگ خرس عبور می‌دهد

خرس پوست درخت را با پنجه می‌خراشید و به چوب دور سوراخ ضربه می‌زد. بری تند از جلوی پنجه‌اش کنار رفت.

«می‌خواد عسل‌هامون رو برداره!»

مونزیا گفت: «باید جلوش رو بگیریم.» به دست‌های ریزش نگاه کرد. با این قد و اندازه، چطور کاری می‌کرد که خرس او را ببیند؟

ناگهان یاد کاسه‌ها افتاد.

«عسل قهوه‌ای! من رو ببر پایین!»

بری روی لبهٔ کاسه نشست. مونزیا از پشتش پایین آمد، روی لبه زانو زد و دستش را به عسل رساند.

مونزیای کوچک از روی لبهٔ کاسه دستش را به عسل قهوه‌ای می‌رساند

فقط یک ذره چشید و…

پوف!

پاهایش کش آمدند و دست‌هایش بزرگ شدند. یک لحظه بعد، با همان قد و اندازهٔ همیشگی کنار کاسه ایستاده بود.

«ببخشید، آقا خرسه!»

خرس دست نگه داشت. یک پنجه‌اش هنوز روی تنهٔ درخت بود. «هوم؟»

«چرا به درخت می‌کوبی؟»

خرس لب‌هایش را لیسید. «گرسنه‌ام! عسل تازه رو دوست دارم؛ مستقیم از توی خونه‌های مومی!»

مونزیا گفت: «ولی این‌طوری تمام کندو می‌لرزه. حتی خونه‌های کوچولویی که بچه‌هاشون توش خوابیدن!»

خرس پنجه‌اش را پایین آورد و به سوراخ کوچک درخت نگاه کرد.

«اوه! حواسم به بچه‌ها نبود.» یک قدم عقب رفت. «ببخشید.»

برونو کنار مونزیا، پنجه‌اش را پایین آورده و به ورودی کندو نگاه می‌کند

همان وقت شکمش با صدای بلندی به قاروقور افتاد.

قاروقور!

خرس به شکمش نگاه کرد. «شکمم هنوز داره غر می‌زنه.»

مونزیا یاد بوته‌های تمشک افتاد.

«با من بیا. کنار راه یه چیز شیرین دیدم!»

خرس را به‌طرف بوته‌های آفتاب‌خورده برد. تمشک‌های رسیده زیر برگ‌ها پیدا بودند.

خرس یکی چید و توی دهانش انداخت. گوش‌هایش سیخ شد.

«به‌به!»

برونو کنار مونزیا، با خوشحالی تمشکی را می‌چشد

یکی دیگر خورد و بعد یک مشت تمشک در دهانش گذاشت.

«این خیلی راحت‌تر از چنگ زدن به درخته! ممنون. راستی، اسم من برونوئه.»

«من هم مونزیام.»

«خب مونزیا، دیگه کاری به اون کندو ندارم.»

همان موقع بری وزوزکنان از راه رسید.

«مونزیا! اینجایی!»

روی شانه‌اش نشست.

بری روی شانهٔ مونزیا نشسته و چهرهٔ مونزیا از خوشحالی باز شده است

مونزیا پرسید: «همه خوبن؟»

«همه سالم‌ان. ملکه امبر من رو فرستاده تا ازت تشکر کنم.»

چهرهٔ مونزیا باز شد. «راستی؟»

«گفت ازت معذرت بخوام که خوب بهت خوشامد نگفت. دوست داره دوباره به دیدنمون بیای.»

«من هم خیلی دوست دارم!»

«چه خوب! پس کنار کاسه‌ها منتظرت می‌مونم.»

مونزیا خندید. «این بار هم قبل از چشیدن هر چیزی، اجازه می‌گیرم!»

برونو با پنجهٔ پر از تمشکش دست تکان داد. بری از روی شانهٔ مونزیا بلند شد و به‌طرف درخت پیر پرواز کرد.

مونزیا نگاهش کرد تا در سوراخ کوچک ناپدید شد. حالا می‌دانست پشت آن سوراخ چه خبر است:

ورقه‌های طلایی موم، نوزادهای ریز در خانه‌های کوچکشان و دوست تازه‌ای که منتظر بود کندو را به او نشان بدهد.

پایان.

مشاهده بیشتر: بیش از 100 داستان کودکانه

چه چیزی می‌آموزیم؟

خرس گرسنه بود و زنبورها هم به خانه‌ای امن نیاز داشتند.
مونزیا با کمی فکر و مهربانی، راهی پیدا کرد که هم خرس سیر شود و هم کندو آرام بماند.

سوالاتی برای گفتگو با کودک

  • اگر به اندازهٔ مونزیا کوچک می‌شدی، دوست داشتی کجا را ببینی؟
  • فکر می‌کنی وقتی ملکه از مونزیا خواست بیرون برود، مونزیا چه حسی داشت؟
  • چه چیزی باعث شد برونو دست از کوبیدن به درخت بردارد؟
  • مونزیا چطور توانست هم به خرس کمک کند و هم به زنبورها؟
  • اگر قرار بود به خانهٔ بری بروی، قبلش چه چیزی از او می‌پرسیدی؟
میلاد تقی زاده نیم‌رخ

درباره نویسنده