پیپین اژدهای کوچولوی بنفشی بود که دلش میخواست به همهجا سرک بکشد و چیزهای تازه ببیند. وقتی مامانش، خانم پلام، هم همراهش بود، این گردشها بیشتر به او خوش میگذشت.
یک صبح آفتابی، مامان خبر خوبی برایش داشت.
«دوست داری بریم مرکز خرید شهر اژدهاها؟»
«همون مرکز خرید بزرگه؟»
«همون خیلی بزرگه!»
پیپین بالا پرید. آنجا اسباببازیفروشی و کتابفروشی داشت، با فوارههایی که چراغهای رنگی دورشان روشن بود. تازه، شیرینیفروشیاش هم کلوچههای گرم به شکل اژدها میپخت!
وقتی به مرکز خرید رسیدند، پیپین نمیدانست اول کجا را نگاه کند. بالای مغازهها تابلوهای روشن بود و اژدهاها با کیسههای خرید از کنارشان میگذشتند.

موسیقی آرامی پخش میشد و بوی کلوچهٔ گرم در راهرو پیچیده بود.
پیپین کنار مامانش راه میرفت که چشمش به اسباببازی پشت ویترین افتاد.
یک موشک قرمز براق با بالهای نقرهای!
گفت: «وای، نگاه کن!»
به طرف ویترین رفت. یک قدم دیگر هم جلو رفت، آنقدر نزدیک که نوک بینیاش داشت به شیشه میخورد.
«مامان، به نظرت واقعاً پرواز میکنه؟»
جوابی نشنید.
برگشت. مامان کنارش نبود.

این طرف را نگاه کرد، بعد آن طرف را. یک اژدها کالسکهای را از جلوی مغازه رد میکرد. دو اژدهای دیگر با کیسههای خرید میگذشتند و میخندیدند. پشت سرشان هم چند اژدهای دیگر میآمدند.
اما هیچکدام مامان نبودند.
پیپین صدا زد: «مامان؟ مامان!»
دلش شور میزد. تا چند لحظه پیش، دلش میخواست همهچیز را تماشا کند. حالا فقط میخواست مامانش را ببیند.
میخواست بدود و در راهرو دنبالش بگردد که یاد حرف معلمش افتاد:
«اگه گم شدین، اول بایستین و آروم نفس بکشین. همون نزدیکی، یه جای امن بمونین. از پلیس، نگهبان یا کسی که توی مغازه کار میکنه کمک بخواین.»
پیپین کنار ویترین اسباببازیفروشی ماند و آرام نفس کشید.
زیر لب گفت: «میتونم کمک بخوام.»
همان موقع، یک مأمور پلیس از جلوی مغازه رد شد. پیپین نشان پلیس را روی لباسش دید و صدا زد: «ببخشید!»
مأمور ایستاد و کنار پیپین زانو زد.
«سلام. کمک میخوای؟»

پیپین با صدای لرزان گفت: «مامانم رو پیدا نمیکنم. همینجا بود. من وایستادم موشکه رو نگاه کنم. حالا دیگه نمیبینمش.»
مأمور گفت: «خوب شد صدام کردی. من پیشت میمونم و از بقیه هم کمک میگیرم. اسمت چیه؟»
«پیپین.»
«مامانت چه شکلیه؟»
«مثل من بنفشه، ولی بزرگتره.» پیپین کمی فکر کرد. «پولکهاش براقه. یه پیراهن صورتی هم پوشیده. اسمش خانم پلامه.»
«آفرین پیپین. حالا راحتتر میتونیم پیداش کنیم.»
مأمور با بیسیم به پلیسها و نگهبانهای مرکز خرید خبر داد که پیپین جلوی اسباببازیفروشی منتظر است. بعد گفت مامان پیپین چه شکلی است و از آنها خواست دنبالش بگردند.
سپس رو به پیپین کرد و گفت: «احتمالاً مامانت هم داره دنبالت میگرده.»
پیپین سر تکان داد و کنار مأمور ماند. هنوز دلش شور میزد، اما دیگر تنها نبود.
یک دقیقه گذشت. بعد یک دقیقهٔ دیگر.
به اژدهاهایی که از جلوی مغازه میگذشتند نگاه میکرد. پس پیراهن صورتی مامان کجا بود؟
ناگهان صدای آشنایی شنید.
«پیپین!»
مامان داشت به طرفش میدوید. دامن پیراهن صورتیاش با هر قدم تکان میخورد.
«مامان!»
پیپین دوید و خودش را در بغل مامان انداخت. مامان محکم بغلش کرد و پیپین با هر دو دست به او چسبید.
«وای، پیپین! همهجا رو دنبالت گشتم!»

پیپین صورتش را به پیراهن مامان چسبانده بود. گفت: «پیدات نمیکردم. میخواستم منم بیام دنبالت، ولی یاد حرف معلمم افتادم.»
سرش را بلند کرد و مأمور را نشان داد.
«کنار اسباببازیفروشی موندم و کمک خواستم.»
مامان دوباره بغلش کرد.
«چه خوب که این کار رو کردی.»
مأمور گفت: «خیلی خوب گفت شما چه شکلی هستین. همین کمکمون کرد.»
خانم پلام به مأمور لبخند زد.
«ممنون که پیش اژدهای کوچولوی من موندین.»
«خواهش میکنم.»
وقتی پیپین از بغل مامان بیرون آمد، مامان دستش را گرفت.
«بیا نزدیک هم بمونیم. هر وقت خواستی وایستی و چیزی رو نگاه کنی، بهم بگو تا با هم نگاهش کنیم.»
پیپین دست مامان را فشار داد.
«باشه.»
برای مأمور دست تکان دادند و با هم به راه افتادند. در کتابفروشی، کتابهایی دربارهٔ فضا را ورق زدند. کنار فواره ایستادند و نورهای رنگی را تماشا کردند که میان قطرههای آب میدرخشیدند.
بعد هم به شیرینیفروشی رفتند و دو کلوچهٔ گرم به شکل اژدها انتخاب کردند.
پیپین کلوچهاش را بالا گرفت.
«مامان، نگاه کن! بالهاش شکلاتیه!»

یک گاز به کلوچه زد و دست دیگرش را در دست مامان گذاشت. بعد، دست در دست هم، از کنار ویترینهای روشن گذشتند و کلوچههایشان را گاز زدند.
پایان.
مشاهده بیشتر: بیش از 100 قصه کودکانه
چه چیزی میآموزیم؟
وقتی نگرانیم، میتوانیم آرام نفس بکشیم و کمک بخواهیم.
اگر از همراهمان جدا شدیم، در جای امنی همان نزدیکی بمانیم و از پلیس، نگهبان یا کسی که در مغازه کار میکند کمک بخواهیم.
سوالاتی برای گفتگو با کودک
- فکر میکنی چرا پیپین آنقدر سرگرم تماشای موشک شد؟
- وقتی پیپین مامانش را ندید، چه احساسی داشت؟ از کجای داستان فهمیدی؟
- یادآوری حرف معلم چطور به پیپین کمک کرد؟
- اگر جای پیپین بودی، ظاهر همراهت را چطور برای مأمور توضیح میدادی؟
- وقتی چیزی پشت ویترین توجهت را جلب میکند، چطور به همراهت میگویی که میخواهی تماشایش کنی؟















