یک صبح روشن، خورشید کوچولو در آسمان میدرخشید. ابر پفی هم کنارش آرام حرکت میکرد.
پایین، روی چمنها، خرگوش کوچولو نشسته بود. پنجههایش را روی صورتش گذاشت.

خورشید کوچولو پرسید: «خرگوش کوچولو کجاست؟»
خرگوش کوچولو پنجههایش را کنار زد.
«دالی!»
خورشید کوچولو خندید و گفت: «من هم بازی کنم؟»
ابر پفی گفت: «آره! من کمکت میکنم!»
ابر پفی رفت جلوی خورشید کوچولو و صورت خورشید را پوشاند. اما دو خط باریک نور از دو طرف ابر بیرون مانده بود؛ یکی این طرف، یکی آن طرف.

خرگوش کوچولو پرسید: «خورشید کوچولو کجاست؟»
بعد خندید و گفت: «ابر پفی! سبیل طلایی درآوردی!»
خورشید کوچولو هم خندید. بعد از پشت ابر پفی بیرون آمد.
«دالی!»
خرگوش کوچولو با خنده گفت: «باز هم! باز هم!»
ابر پفی خودش را از دو طرف کش داد. این بار، هم صورت خورشید کوچولو پشت ابر پنهان شد، هم آن دو خط نور.
خرگوش کوچولو پرسید: «خورشید کوچولو کجاست؟»
یک خط باریک نور از زیر ابر پفی بیرون آمد و پایین رفت، تا رسید به نوک بینی خرگوش کوچولو.

قلقلک، قلقلک!
بینی کوچکش تکان خورد.
«آ… آ… آچوو!»
خورشید کوچولو با خنده از پشت ابر پفی بیرون آمد و گفت: «دالی!»
خرگوش کوچولو ریزریز میخندید و گوشهای درازش بالا و پایین میرفت.
گفت: «یک بار دیگه!»
ابر پفی خودش را پف داد.
بزرگ شد.
بزرگتر شد.
خیلی خیلی بزرگ شد!
حالا دیگر خورشید کوچولو اصلاً پیدا نبود.
نه صورت خندانش.
نه سبیل طلاییاش.
نه حتی یک ذره از نورش.

خرگوش کوچولو آهسته پرسید: «خورشید کوچولو کجاست؟»
همه یک لحظه ساکت شدند.
بعد…
خورشید کوچولو یکدفعه از بالای ابر پفی سرک کشید.
«دالی!»

خرگوش کوچولو بالا و پایین پرید و گفت: «آها! اونجایی، خورشید کوچولو!»
خورشید کوچولو لبخند زد و گفت: «بیا باز هم بازی کنیم!»
خرگوش کوچولو گفت: «حالا نوبت منه!»
پنجههایش را روی صورتش گذاشت.
خورشید کوچولو پرسید: «خرگوش کوچولو کجاست؟»
خرگوش کوچولو پنجههایش را کنار زد.
«دالی!»

خورشید کوچولو خندید و ابر پفی از خنده تکانتکان خورد.
خرگوش کوچولو با شادی گفت: «باز هم! باز هم! باز هم!»
پایان.
مشاهده بیشتر: قصههای کودکانه برای سنین 0 تا 3 سال
سوالاتی برای گفتگو با کودک
- چطوری به خورشید کوچولو کمک میکنی قایم بشه؟
- تو صورتت رو کجا قایم میکنی؟
- وقتی خورشید کوچولو از پشت ابر بیرون میآد، چی بهش میگی؟















