لوگو موشیما
لوگو موشیما

داستان کودکانه پیک‌نیک بامزه زیر آب

داستان کودکانه پیک‌نیک بامزه زیر آب
میلاد تقی زاده نیم‌رخ

.

.

مرواریدک برای یک پیک‌نیک بی‌نقص آماده است؛ اما چند ماهی بازیگوش، همه‌چیز را به هم می‌ریزند!

مرواریدک، پری دریایی کوچولو، عاشق پیک‌نیک بود.

روزی که قرار شد با مامان و بابا به پیک‌نیک بروند، همه‌چیز را با دقت آماده کرد. ساندویچ‌های جلبک دریایی را در یک ظرف صدفی گذاشت و تکه‌های میوه ستاره‌ای را در ظرف دیگری چید.

مرواریدک ساندویچ‌های جلبکی، میوه‌های ستاره‌ای و سه فنجان صدفی را مرتب می‌چیند.

بعد سه فنجان صدفی جادویی را با نوشیدنی خنک جلبکی پر کرد. این فنجان‌ها طوری ساخته شده بودند که نوشیدنی را در خود نگه می‌داشتند و نمی‌گذاشتند در آب پخش شود.

مرواریدک با افتخار گفت: «همه‌چیز مرتبه! نه چیزی می‌ریزه، نه شناور می‌شه، نه با بقیه خوراکی‌ها قاطی می‌شه!»

بعد همراه مامان و بابا به گوشه‌ای آرام از دریا شنا کرد. آب زلال بود، شن‌های کف دریا نرم بودند و حباب‌های ریز آرام‌آرام بالا می‌رفتند.

مرواریدک همراه مامان و بابا به‌سوی محل آرام پیک‌نیک زیر آب شنا می‌کند.

مامان اطراف را نگاه کرد و گفت: «اینجا برای پیک‌نیک عالیه.»

کمی آن‌طرف‌تر، لاک‌پشت دریایی بزرگی روی شن‌ها استراحت می‌کرد. لاک پهن و صافش درست شبیه یک میز کوچک بود.

مرواریدک جلو رفت و پرسید: «ببخشید، می‌شه ظرف‌هامون رو روی لاکت بذاریم؟»

لاک‌پشت لبخند زد.

«البته که می‌شه. فقط آروم و بااحتیاط.»

مرواریدک ظرف‌ها را یکی‌یکی روی لاک او گذاشت. ساندویچ‌ها را وسط چید، میوه‌ها را کنارشان گذاشت و سه فنجان را مرتب در یک ردیف قرار داد.

مرواریدک ظرف‌های پیک‌نیک را با دقت روی لاک لاک‌پشت می‌چیند.

فنجان بابا را کمی به چپ برد.

نگاهی به آن انداخت و دوباره کمی به راست برگرداند.

بعد با رضایت گفت: «خب! حالا دیگه عالی شد.»

همان موقع چند ماهی کوچولو مثل برق از کنارشان گذشتند. ماهی‌ها دنبال حباب‌ها می‌رفتند و با نوک بینی‌شان آن‌ها را می‌ترکاندند.

پِق! پِق! پِق!

ماهی‌ها از زیر شکم لاک‌پشت رد شدند و باله‌هایشان به شکم او خورد.

لاک‌پشت خودش را جمع کرد و گفت: «اوه! قلقلکم میاد!»

ریزریز خندید و کمی تکان خورد.

فنجان‌های صدفی دور خودشان چرخیدند. تکه‌های میوه از ظرف بیرون پریدند و ساندویچ بابا در آب چرخید و درست روی سر بابا نشست.

با تکان خوردن لاک‌پشت، ساندویچ بابا روی سرش فرود می‌آید.

مامان خندید.

بابا دستش را بالا برد، ساندویچ را لمس کرد و گفت: «من که می‌خواستم این یکی رو برای بعد نگه دارم!»

اما مرواریدک نخندید. با عجله میوه‌ها را جمع کرد و ظرف‌ها را دوباره سر جایشان گذاشت.

مرواریدک میوه‌های شناور را جمع می‌کند و دوباره پیک‌نیک را مرتب می‌چیند.

بعد رو به لاک‌پشت گفت: «لطفاً سعی کن تکون نخوری.»

لاک‌پشت گفت: «باشه، سعی می‌کنم.»

مرواریدک فنجان‌ها را صاف کرد، ساندویچ‌ها را وسط گذاشت و میوه‌ها را کنارشان چید.

«خب! دوباره عالی شد.»

ماهی‌های کوچولو حباب دیگری را تا زیر شکم لاک‌پشت دنبال کردند.

پِق!

دم‌هایشان روی شکم لاک‌پشت کشیده شد.

لاک‌پشت لب‌هایش را محکم روی هم فشار داد تا نخندد، اما یک خنده کوچک از دهانش بیرون پرید.

«هه‌هه!»

لاکش دوباره تکان خورد.

فنجان مامان کج شد. یک ساندویچ روی بینی لاک‌پشت نشست و سه تکه میوه از کنار شانه بابا رد شدند و در آب دورتر رفتند.

یک ساندویچ روی بینی لاک‌پشت می‌افتد و میوه‌ها از کنار بابا شناور می‌شوند.

مرواریدک با عجله دنبالشان رفت و آن‌ها را برگرداند.

یک بار دیگر همه‌چیز را مرتب کرد. این بار ظرف‌ها را با فاصله بیشتری از هم گذاشت.

بعد گفت: «حالا دیگه به هم نمی‌خورن.»

اما چیزی نگذشت که ماهی‌های کوچولو با سرعت برگشتند.

قلقلک، قلقلک!

لاک‌پشت تلاش کرد بی‌حرکت بماند. چشم‌هایش را محکم بست و باله‌هایش را روی شن‌ها فشار داد.

مرواریدک ظرف‌ها را با فاصله می‌چیند و لاک‌پشت تلاش می‌کند نخندد.

اما دیگر نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد.

«هاهاهاها!»

این بار لاکش بیشتر از همیشه تکان خورد.

فنجان‌ها چرخیدند، ساندویچ‌ها سر خوردند و میوه‌ها به هر طرف پخش شدند.

یک تکه میوه ستاره‌ای روی بینی یکی از ماهی‌ها نشست. دور گردن ماهی دیگری هم یک رشته جلبک افتاد.

بزرگ‌ترین تکان لاک‌پشت فنجان‌ها، ساندویچ‌ها و میوه‌ها را در آب پخش می‌کند.

مامان خندید. بابا خندید. لاک‌پشت خندید. حتی ماهی‌های کوچولو هم دور خودشان چرخیدند، انگار می‌خندیدند.

مرواریدک دست‌به‌سینه ایستاد.

قرار نبود پیک‌نیکشان این‌طور پیش برود.

بعد نگاهی به بابا انداخت. نصف ساندویچ مثل کلاه روی سرش نشسته بود.

مامان هم دنبال فنجانی می‌رفت که در آب دور خودش می‌چرخید.

چشم‌های لاک‌پشت از خنده برق می‌زد و ماهی‌های کوچولو با جلبک‌ها بازی می‌کردند.

همه داشتند خوش می‌گذراندند.

مرواریدک با دیدن خنده خانواده‌اش در پیک‌نیک نامرتب کم‌کم لبخند می‌زند.

کم‌کم اخم مرواریدک باز شد و گوشه لبش بالا رفت.

بعد گفت: «یه برنامه تازه دارم!»

رو به لاک‌پشت کرد و پرسید: «دوست داری با ما یه بازی پیک‌نیکی انجام بدی؟»

لاک‌پشت سرش را بالا آورد.

«چه بازی‌ای؟»

مرواریدک یک تکه میوه ستاره‌ای روی لاک لاک‌پشت گذاشت و گفت: «یک تکان، یک لقمه!»

مرواریدک یک تکه میوه ستاره‌ای را بالا می‌گیرد و بازی تازه‌ای پیشنهاد می‌دهد.

لاک‌پشت آرام کمی تکان خورد. تکه میوه از روی لاکش بالا پرید و در آب به طرف مرواریدک رفت.

مرواریدک آن را با هر دو دست گرفت.

«گرفتمش!» گفت و میوه را در دهانش گذاشت.

مامان یک ساندویچ روی لاک لاک‌پشت گذاشت. بابا هم یک تکه میوه کنار آن قرار داد.

مرواریدک صدا زد: «یک، دو، سه… تکان!»

لاک‌پشت آرام به چپ و راست تاب خورد. خوراکی‌ها از روی لاکش بالا پریدند و همه دست‌هایشان را دراز کردند تا یکی از آن‌ها را بگیرند.

مرواریدک و خانواده‌اش هنگام بازی پیک‌نیکی لاک‌پشت با شادی می‌خندند.

گاهی خوراکی‌شان را می‌گرفتند و همان‌جا یک گاز از آن می‌زدند.

گاهی هم خوراکی از کنار دستشان رد می‌شد و در آب دور می‌شد.

هر وقت خوراکی‌ای فرار می‌کرد، ماهی‌های کوچولو با سرعت دنبالش می‌رفتند و آن را پس می‌آوردند.

خیلی زود مرواریدک آن‌قدر خندید که نزدیک بود تکه بعدی میوه را از دست بدهد.

سرانجام لاک‌پشت دست از تکان خوردن برداشت و دوباره آرام روی شن‌ها نشست.

مرواریدک و مامان و بابا کنارش نشستند. ماهی‌های کوچولو هم دورشان جمع شدند و همه با هم آخرین تکه‌های میوه را خوردند.

مرواریدک به فنجان‌های کج، ظرف‌های به‌هم‌ریخته و خرده‌های ساندویچ لابه‌لای موهای بابا نگاه کرد.

مرواریدک آخرین خوراکی‌های پیک‌نیک را با خانواده و دوست لاک‌پشتش تقسیم می‌کند.

پیک‌نیکشان اصلاً مرتب و بی‌نقص نبود.

اما از همه پیک‌نیک‌هایشان تا آن روز خنده‌دارتر و شادتر بود.

مرواریدک لبخند زد، آخرین لقمه ساندویچش را خورد و همراه لاک‌پشت آرام تکان خورد.

گاهی بهترین برنامه این بود که بگذارند همه‌چیز همان‌طور که پیش می‌آید، پیش برود و خودشان با خنده و شادی همراهش شوند.

پایان.

مشاهده کنید: بیش از 80 قصه کودکانه آرامش‌بخش

چه چیزی می‌آموزیم؟

گاهی همه‌چیز دقیقاً طبق برنامه پیش نمی‌رود، اما می‌توانیم راه تازه‌ای برای لذت بردن پیدا کنیم.
کمی انعطاف و خنده می‌تواند یک موقعیت به‌هم‌ریخته را به خاطره‌ای شاد تبدیل کند.

سوالاتی برای گفتگو با کودک

  • وقتی پیک‌نیک به هم ریخت، مرواریدک چه احساسی داشت؟
  • چه چیزی باعث شد مرواریدک دوباره لبخند بزند؟
  • تو اگر جای مرواریدک بودی، چه بازی تازه‌ای پیشنهاد می‌دادی؟
  • وقتی برنامه‌ات آن‌طور که می‌خواهی پیش نمی‌رود، چه کاری می‌تواند حالت را بهتر کند؟
  • کدام بخش پیک‌نیک برایت خنده‌دارتر بود؟ چرا؟
میلاد تقی زاده نیم‌رخ

درباره نویسنده