چنگو، خرچنگ کوچولو، داشت با مکعبهای اسباببازیاش برج بلندی میساخت که مامان از لای در نگاهی به اتاق نشیمن انداخت.
مامان گفت: «وقت خوابه، چنگو.»

چنگو با دقت یک مکعب دیگر روی برج گذاشت. «فقط پنج دقیقه دیگه؟»
مامان گفت: «باشه. پنج دقیقه.»
وقتی پنج دقیقه تمام شد، چنگو کنار برجش یک پل هم ساخته بود.
مامان گفت: «وقتشه مکعبها رو جمع کنی.»
چنگو گفت: «ولی پل یه جاده میخواد. فقط پنج دقیقه دیگه؟»
مامان به ساعت نگاه کرد. «پنج دقیقه دیگه.»

وقتی آن پنج دقیقه هم تمام شد، کنار جاده یک خانهٔ کوچک بود و چنگو داشت همهٔ ماشینهای اسباببازیاش را جلوی خانه پارک میکرد.
مامان آرام سر تکان داد. «برای امشب دیگه بسه. دیگه نمیتونی پنج دقیقه بیشتر بخوای. حالا واقعاً وقت خوابه.»
چنگو اسباببازیهایش را جمع کرد، دندانهایش را مسواک زد و آن شب خیلی دیرتر از همیشه به تختخواب رفت.

صبح روز بعد، چنگو یک چشمش را باز کرد.
بعد دوباره چشمش را بست.
مامان صدایش زد: «چنگو! وقت رفتن به مدرسهست!»
چنگو از تخت پایین پرید. صبحانهاش را با عجله خورد و کتاب قصهٔ شبش را بهجای پوشهٔ مدرسه برداشت. بعد با کولهپشتیای که از یک شانهاش آویزان بود، از خانه بیرون زد.

تمام راه تا مدرسه خمیازه کشید.
در کلاس، خانم مروارید به هرکدام از بچهها یک برگ کاغذ داد.
گفت: «بیایید یک خورشید زرد و درخشان بکشیم.»
چنگو مدادشمعی زرد را برداشت و شروع به نقاشی کرد.
اما بهجای خورشید، یک بالش بزرگ و پفدار کشید.
چنگو به نقاشیاش نگاه کرد. «ای وای!»

دوستهایش ریزریز خندیدند. چنگو هم خندید. بعد دو خمیازهٔ بزرگ کشید.
کمی بعد، بچهها یک صدف را دستبهدست کردند. وقتی صدف به چنگو رسید، فقط به صدف زل زد.

خانم مروارید گفت: «چنگو؟»
چنگو دوباره پلک زد. «اوه! نوبت منه!»
در زنگ تفریح، دوستهایش برای بازی به حیاط دویدند. چنگو معمولاً پشت سرشان میدوید، اما آن روز روی نیمکتی نشست و خمیازه کشید. حتی بازی محبوبش هم چندان سرگرمکننده به نظر نمیرسید.

وقتی به خانه رسید، خودش را روی مبل انداخت.
به مامان گفت: «انگار امروز همهٔ دنیا خوابش میاومد.»
مامان کنارش نشست. «یادت هست دیشب چند بار گفتی پنج دقیقه دیگه؟»

چنگو سر تکان داد.
مامان گفت: «پنج دقیقه خیلی زیاد به نظر نمیاد، ولی هر بار که پنج دقیقه بیشتر خواستی، همهشون روی هم جمع شدند.»
آن شب مامان گفت: «امشب یک برنامهٔ ساده برای وقت خواب داریم. اول اسباببازیهات رو جمع میکنی، بعد دندونهات رو مسواک میزنی، یه قصهٔ کوتاه انتخاب میکنی و بعد چراغ رو خاموش میکنیم.»
چنگو بدون اینکه مامان دوباره یادآوری کند، اسباببازیهایش را جمع کرد. دندانهایش را مسواک زد و یک کتاب قصهٔ کوتاه انتخاب کرد.

بعد از قصه، به مکعبهایش نگاه کرد.
گفت: «فقط پنج دقیقه دیگه…»
بعد یاد بالش بزرگی افتاد که کشیده بود. یادش آمد در بازی صدف نوبتش را از دست داده و زنگ تفریح روی نیمکت نشسته بود.

چنگو بهجای بلند شدن، زیر پتو خزید.
گفت: «میتونیم چراغ رو خاموش کنیم.»
صبح روز بعد، چنگو پیش از آنکه مامان صدایش بزند، از خواب بیدار شد.

در مدرسه، کلاس همان کلاس بود. دوستهایش همان دوستها بودند. بازیها هم همان بازیها بودند. اما چنگو فرق کرده بود. حالا کاملاً بیدار بود و همهچیز به نظرش شادتر و بامزهتر میآمد.
وقتی صدف به دستش رسید، فوری آن را به نفر بعد داد.

در زنگ تفریح هم با دوستهایش به حیاط دوید.

بعدتر، خانم مروارید کاغذ و مدادشمعیها را بین بچهها پخش کرد.
گفت: «بیایید یک خورشید زرد و درخشان بکشیم.»
چنگو یک خورشید بزرگ و درخشان با یک لبخند شاد کشید. به خورشید نگاه کرد و خودش هم لبخند زد.

این بار، هیچ بالشی آن دوروبرها نبود.
پایان.
مشاهده کنید: بیش از 90 قصه کودکانه برای خواب
چه چیزی میآموزیم؟
پنج دقیقه شاید کم به نظر برسد، اما دقیقههای اضافه کمکم روی هم جمع میشوند.
خواب بهموقع کمک میکند صبح سرحال بیدار شویم و از یادگیری و بازی بیشتر لذت ببریم.
سوالاتی برای گفتگو با کودک
- چرا چنگو هر بار پنج دقیقه بیشتر میخواست؟
- دیر خوابیدن چه تغییری در روز مدرسهٔ چنگو ایجاد کرد؟
- چه چیزهایی کمک کرد چنگو شب بعد تصمیم متفاوتی بگیرد؟
- تو پیش از خواب دوست داری چه کارهایی انجام بدهی؟
- چه برنامهای میتواند وقت خواب تو را آرام کند؟















