لوگو موشیما
لوگو موشیما

قصه کودکانه جادوگر شهر اُز

قصه کودکانه جادوگر شهر اُز
یاسمین روحانی نیم‌رخ

.

.

.

5

گردباد دوروتی را به سرزمینی عجیب می‌برد؛ جایی که سه دوست تازه در جست‌وجوی راه خانه همراهش می‌شوند.

گردباد

دوروتی همراه خاله اِم، عمو هنری و سگ سیاه کوچکش، توتو، در دشت پهناور کانزاس زندگی می‌کرد.

در آن دشت پهناور، جز خانهٔ کوچک آن‌ها خانه‌ای دیده نمی‌شد. آفتاب علف‌ها را خشک کرده بود و باد، رنگ دیوارها را برده بود.

خاله اِم و عمو هنری هم پس از ساعت‌ها کار، با چهره‌هایی خسته و رنگ‌پریده به خانه برمی‌گشتند.

فقط توتو بود که همیشه سرحال بود. میان علف‌ها غلت می‌زد و هر چیزی را که باد در حیاط می‌چرخاند، دنبال می‌کرد. دوروتی کنار او بازی می‌کرد و دیگر احساس تنهایی نداشت.

یک روز بعدازظهر، عمو هنری دم در ایستاد و به دوردست نگاه کرد. ابر سیاهی در آسمان پیش می‌آمد.

فریاد زد: «گردباد داره می‌آد!»

با عجله به سراغ حیوان‌ها رفت. خاله اِم هم دریچهٔ کف اتاق را باز کرد و از پله‌ها پایین رفت. آنجا پناهگاهی داشتند تا وقت توفان در امان بمانند.

«دوروتی! بیا پایین!»

اما توتو زیر تخت رفته بود.

دوروتی زانو زد و دستش را زیر تخت برد. «بیا بیرون، توتو!»

تازه توتو را بغل کرده بود که باد با شدت به خانه زد. پنجره‌ها به لرزه افتادند. کف اتاق کج شد و دوروتی روی زمین افتاد.

بعد، تمام خانه از زمین بلند شد.

گردباد خانه را بالاتر و بالاتر می‌برد. دوروتی توتو را به خودش چسبانده بود. باد بیرون زوزه می‌کشید و خانه در هوا تاب می‌خورد، اما دیوارها و سقفش سر جای خود بودند.

دوروتی توتو را در خانه‌ای که گردباد به هوا برده، در آغوش گرفته است

دوروتی ابتدا جرئت نداشت از جایش بلند شود. کم‌کم تکان‌های خانه آرام و یکنواخت شد. با توتو روی تخت رفت و دستش را روی پشت گرمش گذاشت. توتو هم کنارش جمع شد.

ساعت‌ها گذشت و تاب خوردن آرام خانه، هر دو را خواباند.

سرزمینی آن‌سوی کانزاس

با تکان شدیدی، دوروتی از خواب پرید.

نشست. باد دیگر نمی‌وزید و کف اتاق تکان نمی‌خورد.

«توتو؟»

توتو از تخت پایین پرید و رو به در پارس کرد.

دوروتی دنبال توتو رفت و در را باز کرد. با دیدن منظرهٔ بیرون، همان‌جا ایستاد و چشم از آن برنداشت.

جلوی خانه، مزرعه‌ها سبز بودند و شاخه‌های درخت‌ها پر از میوه. آب جوی زیر آفتاب برق می‌زد. پرنده‌های رنگارنگ از روی گل‌های زرد و سرخ و آبی می‌گذشتند.

هیچ‌چیز شبیه کانزاس نبود.

چند نفر با لباس آبی به‌طرف خانه می‌آمدند. از دور کلاه‌های نوک‌تیزشان، زنگوله‌های کوچکی آویزان بود که با هر قدم صدا می‌کرد. پیرزنی سفیدپوش هم کنارشان بود.

همگی تعظیم کردند.

پیرزن گفت: «خوش اومدی. تو مانچکین‌ها رو از دست جادوگر بدجنس شرق نجات دادی.»

«من؟»

پیرزن به گوشهٔ خانه اشاره کرد. دوروتی دو پا با کفش‌های نقره‌ای دید که از زیر خانه بیرون زده بود.

دوروتی توتو را به خودش چسباند.

«وای! خونه افتاده روی اون جادوگر؟ من نمی‌خواستم به کسی آسیب بزنم!»

«می‌دونم، عزیزم. گردباد تو رو به اینجا آورده. اما اون جادوگر سال‌ها این مردم رو مجبور می‌کرد براش کار کنن. حالا دیگه آزاد شدن.»

دوروتی نگاهی به لباس سفید پیرزن انداخت.

«شما هم جادوگرید؟»

«بله، جادوگر مهربون شمال.»

«فکر می‌کردم همهٔ جادوگرها بدجنسن.»

«بعضی‌هاشون بدجنسن، بعضی‌ها هم مهربون.»

در همین وقت، پاهای زیر خانه چروکیده و کوچک شدند و از بین رفتند. کفش‌های نقره‌ای همان‌جا ماندند. جادوگر مهربان آن‌ها را برداشت و به دوروتی داد.

«این کفش‌ها خیلی جادویی‌ان، ولی نمی‌دونم چه قدرتی دارن.»

دوروتی کفش‌ها را در دستش چرخاند.

«می‌تونن من رو به خونه برگردونن؟ خاله اِم و عمو هنری حتماً دنبالم می‌گردن.»

«خونه‌ات کجاست؟»

«کانزاس.»

جادوگر مهربان با تأسف سر تکان داد. نام کانزاس برایش ناآشنا بود.

دوروتی به آن‌سوی مزرعه‌ها چشم دوخت. هرچه نگاه می‌کرد، چیزی آشنا نمی‌دید.

«پس چطوری برگردم؟»

جادوگر لحظه‌ای فکر کرد.

«باید از اُز بپرسی. جادوگر بزرگیه و توی شهر زمرد زندگی می‌کنه. شاید بتونه کمکت کنه.»

با دست، جاده‌ای را نشان داد که آجرهای زرد داشت و میان مزرعه‌ها پیچ می‌خورد.

«این جاده تو رو به شهرش می‌رسونه.»

جادوگر پیش از رفتن، بوسه‌ای بر پیشانی دوروتی زد. جای بوسه، نشان کوچکی درخشید.

«هر کس این نشون رو ببینه، می‌فهمه که من از تو مراقبت می‌کنم.»

جادوگر مهربان کفش‌های نقره‌ای را به دوروتی می‌دهد و نشانی درخشان بر پیشانی‌اش می‌گذارد

دوروتی به خانه برگشت، کمی نان و میوه در سبد گذاشت و کفش‌های نقره‌ای را پوشید. درست اندازهٔ پاهایش بودند.

بعد در خانه را بست و در جادهٔ آجری زرد راه افتاد. توتو هم کنار پایش می‌دوید.

مترسکی که مغز می‌خواست

دوروتی از کنار چند مزرعه گذشت و کنار مزرعهٔ ذرتی برای استراحت ایستاد. مترسکی همان نزدیکی بالای تیرک بود.

صورتی نقاشی‌شده داشت و کلاه آبی‌اش کج روی سرش نشسته بود. چند پر کاه هم از آستین‌هایش بیرون زده بود.

ناگهان مترسک چشمکی زد.

دوروتی با دقت نگاه کرد.

«تو به من چشمک زدی؟»

مترسک گفت: «بله. اگه کمکم کنی از اینجا بیام پایین، خیلی ممنون می‌شم.»

دوروتی میان بوته‌های ذرت رفت و مترسک را بلند کرد. به‌آسانی از تیرک جدا شد؛ سبک‌تر از آن بود که فکرش را می‌کرد.

دوروتی به مترسک کمک می‌کند از تیرک مزرعهٔ ذرت پایین بیاید

مترسک زانوهایش را خم کرد، دست‌هایش را تاب داد و چند قدم تلوتلوخوران برداشت.

«خیلی بهتر شد! کجا می‌ری؟»

«پیش جادوگر اُز. می‌خوام من رو به خونه‌ام توی کانزاس برگردونه.»

«فکر می‌کنی بتونه به من مغز بده؟»

دوروتی به سر مترسک نگاه کرد که از گونی درست شده بود.

«مگه مغز نداری؟»

«توی سرم فقط کاهه. یه روز یه کلاغ گفت می‌دونه من واقعی نیستم. دلم می‌خواد بتونم درست‌وحسابی فکر کنم.»

دوروتی گفت: «نمی‌دونم اُز چه‌کارهایی می‌تونه بکنه، ولی می‌تونی بیای و از خودش بپرسی.»

مترسک سبد دوروتی را برداشت.

«پس بریم!»

قلب گمشدهٔ هیزم‌شکن حلبی

مزرعه‌ها کم‌کم پشت سر ماندند و جاده به جنگل رسید. شاخه‌های درخت‌ها بالای سرشان در هم رفته بود و روی آجرهای زرد، برگ ریخته بود.

ناگهان دوروتی نالهٔ ضعیفی شنید.

«شنیدی؟»

دوروتی و مترسک به‌طرف صدا رفتند. مردی کنار درخت ایستاده بود؛ مردی که از سر تا پا از حلب ساخته شده بود. تبرش را بالای سر نگه داشته بود و هیچ تکان نمی‌خورد.

با صدای ضعیفی گفت: «لطفاً روغن‌دونم رو از اون کلبه بیارید.»

دوروتی روغن‌دان را پیدا کرد و با عجله برگشت.

مرد گفت: «اول گردنم.»

دوروتی به مفصل زنگ‌زدهٔ گردن هیزم‌شکن حلبی روغن می‌زند

دوروتی چند قطره روغن به لولای گردنش زد. مرد آرام سرش را چرخاند.

«حالا دست‌هام.»

دوروتی و مترسک به آرنج‌ها و شانه‌هایش روغن زدند، بعد نوبت زانوها و مچ پاهایش شد. مرد بالاخره توانست تبر را پایین بیاورد و از کنار درخت حرکت کند.

گفت: «بارون غافلگیرم کرد. تا خواستم برگردم خونه، مفصل‌هام زنگ زد و از حرکت افتادم. از اون موقع همین‌جا موندم.»

وقتی دوروتی گفت کجا می‌روند، مرد کمی به‌طرفش خم شد.

«من هم می‌تونم بیام؟ یه قلب لازم دارم.»

بعد از گذشته‌اش گفت. زمانی هیزم‌شکنی معمولی بود، اما تبرش را طلسم کرده بودند و با آن به خودش آسیب می‌زد.

حلب‌سازی برای کمک به او، به‌جای هر قسمت آسیب‌دیدهٔ بدنش، قطعه‌ای حلبی ساخته بود. سرانجام تمام بدنش از حلب شده بود.

هیزم‌شکن حلبی گفت: «دوباره می‌تونستم کار کنم، ولی توی سینهٔ تازه‌ام قلبی نداشتم. قبلاً کسی رو خیلی دوست داشتم. می‌ترسم دیگه نتونم مثل قبل کسی رو دوست داشته باشم.»

دوروتی گفت: «پس تو هم بیا. با هم از اُز کمک می‌خوایم.»

هیزم‌شکن حلبی روغن‌دان و تبرش را برداشت و همگی به جاده برگشتند.

شیری که شجاعت می‌خواست

هنوز راه زیادی نرفته بودند که غرش بلندی شاخه‌ها را لرزاند.

شیر بزرگی به میان جاده پرید. مترسک را با ضربه‌ای انداخت و به هیزم‌شکن حلبی پنجه زد. از برخورد پنجه با سینهٔ فلزی، صدای تق بلندی آمد.

توتو پارس‌کنان جلو دوید. شیر دهانش را باز کرد.

«کاری بهش نداشته باش!»

دوروتی بین آن دو پرید و ضربه‌ای به بینی شیر زد.

شیر عقب رفت و چند بار پلک زد.

دوروتی گفت: «درست نیست به یه سگ کوچولو حمله کنی!»

شیر سرش را پایین انداخت.

«می‌دونم. ولی گازش نگرفتم.»

«داشتی می‌گرفتی.»

«می‌خواستم فکر کنید شیر نترسی‌ام. همه از شیر توقع شجاعت دارن، ولی من از بیشتر چیزها می‌ترسم.»

هیزم‌شکن حلبی به مترسک کمک کرد بلند شود.

مترسک گفت: «ما می‌ریم اُز رو ببینیم. من ازش مغز می‌خوام و هیزم‌شکن حلبی هم قلب.»

دوروتی توتو را بغل کرد و گفت: «من هم می‌خوام برگردم خونه. شاید اُز بتونه به تو هم شجاعت بده.»

شیر سرش را بلند کرد.

«می‌ذارید همراهتون بیام؟»

«اگه قول بدی با توتو مهربون باشی.»

«قول می‌دم.»

از آن به بعد، شیر هم همراهشان شد و آرام کنار دوستان تازه‌اش قدم برداشت.

آزمون‌های جادهٔ زرد

کمی جلوتر، گودال عمیقی سر راهشان بود. دوروتی به لبه نزدیک شد، نگاهی به پایین انداخت و فوری عقب کشید.

شیر آن‌طرف گودال را برانداز کرد.

«فکر کنم بتونم بپرم. باید پشتم سوار بشید.»

برای اولین پرش، پاهایش می‌لرزید. بااین‌حال، هر بار یکی از دوستانش را سوار کرد و به‌سلامت به آن‌طرف رساند.

جلوتر به شکافی رسیدند که حتی شیر هم نمی‌توانست از روی آن بپرد.

مترسک این‌طرف و آن‌طرف را برانداز کرد. چشمش به درخت بلندی افتاد که کنار شکاف روییده بود.

«اگه این رو قطع کنیم، تنه‌اش تا اون‌طرف می‌رسه.»

هیزم‌شکن حلبی دست‌به‌کار شد. خیلی زود درخت روی شکاف افتاد و پل باریکی ساخت.

هنوز روی تنهٔ درخت بودند که صدای خرناسی از پشت سر شنیدند. دو جانور درشت‌هیکل از جنگل بیرون آمدند. بدن خرس داشتند و سر ببر.

شیر فریاد زد: «کالیداها! زود باشید!»

شیر عقب ایستاد تا بقیه خودشان را به آن‌طرف برسانند. سپس با یک جست به دوستانش پیوست. کالیداها پا روی تنهٔ درخت گذاشتند.

مترسک صدا زد: «این سر تنه رو قطع کن!»

هیزم‌شکن حلبی آماده می‌شود پل چوبی را با نزدیک‌شدن کالیداها قطع کند

هیزم‌شکن حلبی چند ضربه به تنه زد. چوب شکست و سر تنه از لبه رها شد. درخت به همراه کالیداها به ته شکاف افتاد و از چشمشان ناپدید شد.

دوروتی تازه توانست نفس راحتی بکشد.

به مترسک گفت: «چه فکر خوبی کردی!»

مترسک گفت: «حالا فکر کن اگه مغز داشتم، چه‌کارها می‌کردم!»

پس از مدتی به رودخانه رسیدند. هیزم‌شکن حلبی چند تنهٔ باریک برید و دوستانش آن‌ها را کنار هم بستند. قایق چوبی‌شان آماده شد.

سوار شدند و با چوب‌های بلند به کف رود فشار آوردند تا قایق از ساحل دور شود.

در میانهٔ راه، چوب مترسک در گل کف رود گیر کرد. آب قایق را برد، اما مترسک هنوز چوب را رها نکرده بود. قایق از زیر پایش رفت و میان رود آویزان ماند.

فریاد زد: «من رو جا نذارید!»

هیزم‌شکن حلبی سعی کرد قایق را برگرداند، اما جریان آب آن را دورتر می‌برد.

شیر سر طناب قایق را به دهان گرفت و داخل رود پرید. به‌سوی ساحل شنا کرد و قایق را دنبال خود کشید تا به آب کم‌عمق رسیدند.

دوروتی پا به خشکی که گذاشت، از کنار رود به‌طرف مترسک دوید. مترسک هنوز به چوب آویزان بود؛ آن‌قدر از ساحل دور بود که نمی‌شد به او رسید.

لک‌لکی همان نزدیکی فرود آمد و پرسید چه شده است.

دوروتی گفت: «می‌تونی بیاریش اینجا؟ خیلی سبکه، توی بدنش فقط کاهه.»

لک‌لک تا وسط رود پرواز کرد. لباس مترسک را گرفت و او را از روی چوب برداشت. کمی بعد، مترسک را کنار دوستانش زمین گذاشت.

لک‌لک مترسک گرفتار را از روی چوب وسط رودخانه بلند می‌کند

کلاهش را صاف کرد و گفت: «ممنونم! داشتم فکر می‌کردم باید تا آخر عمر همون‌جا بمونم.»

از لک‌لک تشکر کردند و کنار رودخانه پیش رفتند تا دوباره جادهٔ آجری زرد را پیدا کردند.

دشت شقایق‌های مرگبار

به دشتی پوشیده از شقایق‌های سرخ رسیدند. دوروتی به گل‌ها نگاه می‌کرد و جلو می‌رفت. اما کم‌کم بوی غلیظ شقایق‌ها خواب‌آلودش کرد؛ دیگر به‌سختی چشم‌هایش را باز نگه می‌داشت.

زیر لب گفت: «باید بشینم.»

میان شقایق‌ها نشست. توتو کنارش حلقه زد و هر دو خوابشان برد.

مترسک گفت: «این گل‌ها آدم رو می‌خوابونن! شیر، زود از اینجا برو بیرون. ما دوروتی رو می‌آریم.»

شیر خودش را به راه انداخت، اما به انتهای دشت نرسیده، زانوهایش خم شد و روی گل‌ها خوابش برد.

بوی گل‌ها روی مترسک و هیزم‌شکن حلبی اثری نداشت، چون نفس نمی‌کشیدند. آن دو دوروتی و توتو را بلند کردند و روی چمن بیرون دشت گذاشتند.

اما زورشان به بلند کردن شیر نمی‌رسید.

هنوز نمی‌دانستند چیکار کنند که موش کوچکی از میان علف‌ها گذشت. گربهٔ وحشی درست پشت سرش می‌دوید.

هیزم‌شکن حلبی تبر به دست سر راه گربه رفت. گربه راهش را کج کرد و پرید و موش کنار پای هیزم‌شکن حلبی پناه گرفت.

موش گفت: «جونم رو نجات دادی. من ملکهٔ موش‌های صحرایی‌ام. چطوری جبران کنم؟»

مترسک نگاهی به شیر خوابیده انداخت و بعد به درخت‌های نزدیکشان نگاه کرد.

«می‌شه از موش‌ها بخوای کمکمون کنن یه گاری رو بکشیم؟»

ملکه به سراغ موش‌ها رفت تا آن‌ها را با نخ‌هایشان بیاورد. هیزم‌شکن حلبی هم گاری چوبی محکمی ساخت که ارتفاع کمی داشت.

مترسک و هیزم‌شکن حلبی گاری را کنار شیر بردند و او را آرام روی آن گذاشتند. صدها موش جلو گاری جا گرفتند. هر موش با نخی به گاری بسته شد.

ملکه صدا زد: «بکشید!»

صدها موش صحرایی شیر خوابیده را از میان شقایق‌ها بیرون می‌کشند

گاری به حرکت درآمد. موش‌ها از جلو می‌کشیدند و دو دوست از پشت هل می‌دادند. چرخ‌ها میان گل‌ها پیش رفتند تا بالاخره شیر هم به چمن بیرون دشت رسید.

دوروتی و توتو دیگر بیدار بودند. دوروتی از موش‌ها تشکر کرد و همه صبر کردند تا اثر جادوی گل‌ها از بین برود و شیر هم بیدار شود.

وقتی بالاخره چشم‌هایش را باز کرد، باورش نمی‌شد چه کسانی نجاتش داده‌اند.

«همون موش‌های کوچولو؟»

دوروتی گفت: «همه‌شون کمک کردن.»

شهر زمرد

کمی بعد سفرشان را از سر گرفتند. بالاخره در دوردست، نور سبزی دیدند. پشت مزرعه‌ها، دیوارها و برج‌های شهر زمرد می‌درخشید.

کنار دروازه، مردی سبزپوش به آن‌ها عینک‌های سبز داد.

گفت: «بدون این‌ها، درخشش شهر به چشم‌هاتون آسیب می‌رسونه.»

از پشت عینک‌ها همه‌چیز سبز بود: سنگ‌های خیابان، پنجرهٔ خانه‌ها، لباس رهگذرها و حتی روشنایی شهر.

در قصر فهمیدند که اُز می‌خواهد آن‌ها را جداگانه ببیند.

نخست دوروتی وارد تالار شد. بالای صندلی بزرگی، یک سر غول‌پیکر بود؛ بی‌بدن، بی‌دست و بی‌پا. چشم‌های بزرگش چرخید و به دوروتی خیره شد.

«من اُز بزرگ و هولناکم. از من چه می‌خواهی؟»

دوروتی در تالار شهر زمرد مقابل سر غول‌پیکر اُز ایستاده است

دوروتی سبدش را محکم گرفت.

«لطفاً من رو به خونه‌ام توی کانزاس برگردونید.»

«اول باید جادوگر بدجنس غرب را نابود کنی.»

«ولی من نمی‌خوام به کسی آسیب برسونم! اصلاً بلد نیستم.»

دوروتی هرچه خواهش کرد، اُز از شرطش کوتاه نیامد.

دوستانش هم یکی‌یکی نزد اُز رفتند و با چهره‌های درهم برگشتند. مترسک زنی زیبا دیده بود، هیزم‌شکن حلبی جانوری ترسناک و شیر یک توپ بزرگ و شعله‌ور.

اُز به هر کدام قول داده بود اگر جادوگر بدجنس غرب را شکست بدهند، آرزویش را برآورده کند.

آن شب دوروتی کنار دوستانش نشست.

گفت: «بدون کمک نمی‌تونم به خونه برگردم. ولی ما چطوری یه جادوگر رو شکست بدیم؟»

هیچ‌کس نمی‌دانست. بااین‌حال، هیچ‌کدام حاضر نبودند او را تنها بگذارند.

جادوگر بدجنس غرب

صبح روز بعد از شهر بیرون رفتند و راه غرب را در پیش گرفتند.

دور از آنجا، جادوگر بدجنس آن‌ها را زیر نظر داشت. تک‌چشمش چنان تیزبین بود که از هر دوربینی دورتر را می‌دید.

با عصبانیت گفت: «غریبه‌ها وارد سرزمین من شدن!»

دسته‌ای گرگ به سراغشان فرستاد. هیزم‌شکن حلبی تبرش را آماده کرد و جلوی دوستانش ایستاد. هیچ گرگی نتوانست به آن‌ها برسد.

پس از گرگ‌ها، کلاغ‌ها از راه رسیدند. دوستان روی زمین نشستند و سرهایشان را پایین گرفتند. مترسک دست‌هایش را تکان داد و کلاغ‌ها را دور کرد.

حملهٔ بعدی کار زنبورهای سیاه بود. این بار مترسک با کاه‌های بدنش، دوروتی و توتو و شیر را پوشاندند. هیزم‌شکن حلبی مراقبشان بود؛ نیش زنبورها به بدن فلزی‌اش کاری نداشت.

وقتی زنبورها رفتند، دوروتی کمک کرد کاه‌های مترسک را سر جایشان برگردانند.

جادوگر سربازهایش را فرستاد. شیر محکم سر جایش ایستاد و با تمام نیرو غرید. سربازها سلاح‌هایشان را رها کردند و پا به فرار گذاشتند.

دیگر چاره‌ای نمانده بود. جادوگر کلاه طلایی را بیرون آورد. صاحب این کلاه می‌توانست سه بار میمون‌های بال‌دار را به فرمان خود درآورد. جادوگر دو بار از آن استفاده کرده بود و فقط یک نوبت دیگر داشت.

کلاه را بر سر گذاشت و وردش را خواند.

صدای بال زدن از پشت پنجره آمد.

فرمان داد: «دختر و شیر رو بیارید پیش من. مترسک رو از هم بپاشید و هیزم‌شکن حلبی رو خرد کنید!»

میمون‌ها پروازکنان به مسافران رسیدند. آن‌ها فرصت فرار پیدا نکردند. میمون‌ها کاه‌های مترسک را از لباسش بیرون ریختند و این‌طرف و آن‌طرف پخش کردند.

چندتایی هم هیزم‌شکن حلبی را از زمین بلند کردند و روی صخره‌ها انداختند. بدنش کج و فرورفته شد و دیگر نتوانست حرکت کند.

شیر را هم با طناب بستند و با خود بردند.

دوروتی توتو را رها نمی‌کرد. فرماندهٔ میمون‌ها کنارش نشست و خواست او را بگیرد، اما چشمش به نشان پیشانی دوروتی افتاد. دست نگه داشت.

«جادوگر مهربون شمال از این بچه مراقبت می‌کنه. نباید بهش آسیب بزنیم.»

میمون بال‌دار با دیدن نشان درخشان پیشانی دوروتی دست نگه می‌دارد

میمون‌ها دوروتی و توتو را با احتیاط به قلعهٔ جادوگر بردند.

چشم جادوگر به کفش‌های نقره‌ای افتاد. می‌دانست چه قدرتی دارند، اما نشان پیشانی دوروتی نمی‌گذاشت به او حمله کند.

پس با تهدید و ترساندن، دوروتی را به کار در آشپزخانه واداشت. شیر هم در حیاطی میله‌دار زندانی شد.

دوروتی شب‌ها پنهانی برای شیر غذا می‌برد و تا می‌توانست کنار میله‌ها می‌ماند.

هنوز راه فراری بلد نبود، اما آهسته به شیر می‌گفت: «یه راهی پیدا می‌کنیم.»

جادوگر فرصت می‌خواست تا کفش‌ها را بدزدد، اما دوروتی فقط هنگام شست‌وشو و خواب آن‌ها را درمی‌آورد. جادوگر هم از آب می‌ترسید و هم از رفتن به اتاق تاریک دوروتی.

یک روز میله‌ای آهنی کف آشپزخانه گذاشت و آن را نامرئی کرد.

دوروتی میله را ندید. پایش گیر کرد و زمین خورد. یک لنگه از کفش‌هایش بیرون افتاد و جادوگر زودتر از او آن را برداشت.

دوروتی فریاد زد: «پسش بده!»

«حالا دیگه مال منه.»

دوروتی دیگر تاب نداشت. روزها زمین شسته بود و دستور شنیده بود؛ حالا کفشش را هم گرفته بودند. سطل آب را برداشت و روی جادوگر خالی کرد.

جیغ جادوگر بلند شد.

«چه‌کار کردی؟ دارم آب می‌شم!»

دوروتی عقب‌عقب رفت تا به میز رسید. جادوگر داشت جلوی چشمش آب می‌شد. هر لحظه کوتاه‌تر شد تا فقط لباس‌های خیسش روی زمین ماند.

دوروتی پس از ریختن آب، به لباس‌های خیس جادوگر خیره شده است

دوروتی به لباس‌های خیس خیره ماند. فقط می‌خواست جلوی جادوگر را بگیرد. اصلاً خبر نداشت که آب می‌تواند او را از بین ببرد.

سرانجام کفشش را برداشت، شست و پوشید. بعد دوید تا شیر را آزاد کند.

خیلی زود همهٔ قلعه خبردار شدند. وینکی‌ها، مردم سرزمین غرب، از خانه‌هایشان بیرون آمدند و جشن گرفتند. دیگر جادوگری نبود که به آن‌ها دستور بدهد.

دوروتی پرسید: «کمکمون می‌کنید دوست‌هامون رو پیدا کنیم؟»

وینکی‌ها جای هیزم‌شکن حلبی را میان صخره‌ها پیدا کردند. حلب‌سازها دست‌به‌کار شدند؛ فرورفتگی‌ها را صاف کردند و مفصل‌ها را تعمیر کردند. سرانجام هیزم‌شکن حلبی دوباره روی پاهایش ایستاد.

بعد لباس‌های خالی مترسک را پیدا کردند و با کاه تازه پر کردند.

مترسک بلند شد و نشست. دوروتی دستش را گرفت. «چه خوب که دوباره پیش مایی!»

چند روزی همان‌جا ماندند تا هیزم‌شکن حلبی آمادهٔ سفر شود. وینکی‌ها آن‌قدر دوستش داشتند که از او خواستند بماند و فرمانروایشان شود.

گفت: «با خوشحالی قبول می‌کنم. ولی اول باید کمک کنم دوروتی به خونه برگرده.»

دوروتی پیش از ترک قلعه، کلاه طلایی را پیدا کرد و همراه برداشت. در راه برگشت، مسیر را گم کردند. همان وقت، چشمش به نوشتهٔ داخل کلاه افتاد؛ یک ورد جادویی بود.

کلاه را سرش گذاشت و ورد را بلند خواند. خیلی زود میمون‌های بال‌دار دورش فرود آمدند.

فرمانده‌شان گفت: «حالا تو صاحب کلاهی. می‌تونی سه بار به ما فرمان بدی.»

«پس لطفاً ما رو به شهر زمرد ببرید.»

میمون‌ها آن‌ها را از بالای تپه‌ها بردند و بیرون دروازهٔ شهر بر زمین گذاشتند.

راز اُز

اُز مدتی حاضر نشد آن‌ها را ببیند. بالاخره وارد تالار شدند، اما این بار نه سر بزرگی بود و نه جانوری. تالار خالی به نظر می‌رسید.

دوروتی گفت: «ما برگشتیم. جادوگر بدجنس دیگه نیست. حالا باید به قول‌هاتون عمل کنید.»

صدایی پیچید: «فردا بیایید.»

هیزم‌شکن حلبی گفت: «به اندازهٔ کافی صبر کردیم.»

شیر غرش خشمگینی کرد. توتو جا خورد و از عرض تالار دوید. گوشهٔ تالار، جداکننده‌ای تاشو مثل دیواری کوتاه ایستاده بود. توتو به آن برخورد کرد و آن را انداخت.

پشت آن، مرد ریزنقشی ایستاده بود.

دوروتی خیره نگاهش کرد.

«شما کی هستید؟»

توتو جداکننده را می‌اندازد و مرد کوچکی را که خود را اُز معرفی کرده، آشکار می‌کند

مرد نگاهی به جداکنندهٔ افتاده انداخت.

«من اُزم.»

«پس اون سر بزرگ کجاست؟»

هیزم‌شکن حلبی پرسید: «اون جانور چی؟»

مرد یک سر ساختگیِ رنگ‌شده و چند لباس و وسیلهٔ نمایشی نشانشان داد. با همین‌ها فریبشان داده بود. حتی بلد بود حرف بزند و کاری کند که صدایش از گوشهٔ دیگری شنیده شود.

دوروتی گفت: «پس شما اصلاً جادوگر نیستید.»

مرد اعتراف کرد: «نه.»

اهل اوماها بود، نزدیک کانزاس. تعریف کرد که در سیرک شعبده‌بازی می‌کرده و سوار بالن می‌شده است. یک روز باد بالنش را از راه دور به سرزمین اُز آورده بود.

«وقتی من رو دیدن که از آسمون اومدم، فکر کردن جادوگرم. من هم حقیقت رو نگفتم. این شهر رو ساختن و من توی قصر پنهان شدم تا کسی نفهمه.»

دوروتی به کفش‌های نقره‌ای‌اش نگاه کرد.

«ما به‌خاطر قول شما اون‌همه راه رفتیم.»

مرد آهسته گفت: «می‌دونم. باید هر کاری از دستم برمی‌آد بکنم.»

اُز به ماجرای سفرشان گوش داد. وقتی به آخر قصه رسیدند، از مترسک پرسید:

«مگه خودت راه رد شدن از گودال‌ها رو پیدا نکردی؟ برای نجات شیر هم نقشه کشیدی. به نظر من خیلی هم خوب فکر می‌کنی.»

مترسک گفت: «ولی من هنوز هم مغز می‌خوام.»

اُز مقداری سبوس را با سوزن و سنجاق مخلوط کرد و داخل سر مترسک ریخت. بعد کاه‌ها را دورش جا داد.

«بفرما! یه مغز تازه برای تیزهوش شدن.»

مترسک تشکر کرد و با احتیاط کلاهش را بر سر گذاشت.

اُز برای هیزم‌شکن حلبی، قلبی از ابریشم دوخت و آن را با خاک‌اره پُر کرد. دریچهٔ کوچکی روی سینهٔ حلبی باز کرد، قلب را داخل گذاشت و دریچه را بست.

هیزم‌شکن حلبی دستش را روی سینه‌اش گذاشت.

«حالا هرچی می‌خواستم دارم.»

اُز گفت: «البته قبل از اینکه این رو بهت بدم هم مهربون بودی.»

سرانجام رو به شیر کرد.

«بارها ترسیدی، ولی باز هم به کمک دوست‌هات رفتی. همین یعنی شجاعت.»

شیر گفت: «ولی اگه کمی شجاعت بهم بدی، خیالم راحت‌تر می‌شه.»

اُز ظرفی را از نوشیدنی پُر کرد و جلوی شیر گذاشت. شیر همه را نوشید.

اُز گفت: «خب، حالا شجاعت توی وجودته.»

شیر صاف ایستاد، سرش را بالا گرفت و یالش را تکان داد.

فقط آرزوی دوروتی مانده بود.

بالنی که بدون دوروتی رفت

اُز چند روز فکر کرد. سرانجام دوروتی را به اتاقش صدا زد.

گفت: «یه بالن من رو به اینجا آورد. شاید یه بالن دیگه بتونه هر دومون رو برگردونه.»

با کمک هم پارچه‌های ابریشمی سبز را دوختند و بالن ساختند. اُز سبدی زیر آن بست. وقتی کارشان تمام شد، هوای گرم را به داخل بالن فرستادند.

مردم شهر به تماشا آمدند. اُز پیش از آنکه سوار شود، به همه گفت که از این پس مترسک به‌جای او شهر زمرد را اداره می‌کند.

بعد دوروتی را صدا زد.

«زود باش! باید بریم!»

اما توتو بچه‌گربه‌ای دیده و لابه‌لای جمعیت دویده بود.

دوروتی دنبالش دوید. «توتو!»

بالاخره توتو را بغل کرد و برگشت. همان لحظه طناب نگهدارندهٔ بالن پاره شد.

سبد از زمین جدا شد و از دسترس دوروتی بالاتر رفت.

فریاد زد: «صبر کنید!»

اُز از لبهٔ سبد خم شد.

«نمی‌تونم برگردم!»

دوروتی دستش را به‌سوی بالن سبزی دراز می‌کند که اُز را با خود می‌برد

دوروتی همان‌جا ماند و نگاه کرد. بالن در آسمان کوچک شد، دور شد و دیگر دیده نشد.

شب، دوستانش دور او نشستند. مترسک فرمانروای یک شهر شده بود. هیزم‌شکن حلبی قلب داشت و شیر خودش را شجاع می‌دانست. تنها دوروتی بود که هنوز به آرزویش نرسیده بود.

آن وقت یاد کلاه طلایی افتاد.

صبح روز بعد، برای بار دوم میمون‌های بال‌دار را صدا زد.

«لطفاً من و توتو رو به کانزاس ببرید.»

فرماندهٔ میمون‌ها سر تکان داد.

«ما نمی‌تونیم از سرزمین اُز بیرون بریم. متأسفم.»

بعد از رفتن آن‌ها، یکی از نگهبان‌های قصر دربارهٔ گلیندا، جادوگر مهربان جنوب، به دوروتی گفت.

«می‌گن خیلی داناست. شاید راهی بلد باشه.»

دوروتی به دوستانش نگاه کرد.

«باید امتحان کنم.»

مترسک گفت: «پس ما هم می‌آییم.»

راهی به‌سوی گلیندا

راه جنوب را در پیش گرفتند. از دشت که گذشتند، به جنگلی رسیدند. هنوز وارد نشده بودند که درختی خم شد و شاخه‌هایش را به‌سوی آن‌ها تاب داد.

مترسک خواست از کنارش رد شود، اما شاخه‌ای او را گرفت و به عقب پرت کرد.

هیزم‌شکن حلبی تبرش را برداشت و جلو رفت. شاخه‌های مهاجم را برید تا راهی از میان درخت‌های نگهبان باز شود.

آن‌سوی این نگهبان‌ها، درخت‌ها آرام بودند. دوستان زیر شاخه‌هایشان گذشتند و به انتهای جنگل رسیدند.

دیوار سفید و صافی سر راهشان بود. هیزم‌شکن حلبی نردبانی ساخت. از آن بالا رفتند و آن‌سوی دیوار را نگاه کردند.

سرزمین کوچکی بود که همه‌چیزش از چینی ساخته شده بود. خانه‌های رنگ‌شده کنار خیابان‌های براق دیده می‌شدند.

گاوهای چینی در مزرعه‌ها می‌چریدند و آدم‌های ظریف چینی، از پایین به آن‌ها نگاه می‌کردند.

به‌آرامی پایین رفتند. حتی توتو هم کنار آن آدم‌ها و حیوان‌های کوچک، خیلی بزرگ بود.

یکی از زن‌های چینی صدا زد: «لطفاً مواظب باشید کجا پا می‌ذارید!»

دوروتی و دوستانش بااحتیاط از میان خانه‌ها و مردم سرزمین چینی می‌گذرند

دوروتی توتو را کنار خودش نگه داشت. همه آهسته راه می‌رفتند و برای هر قدم، جایی خالی میان خانه‌ها پیدا می‌کردند.

بالاخره به دیوار روبه‌رو رسیدند و از آن گذشتند. راه جنوب هنوز ادامه داشت.

در جنگل بعدی، حیوان‌ها از ترس به هم پناه آورده بودند. هیولایی شبیه عنکبوتی غول‌پیکر به آن‌ها حمله می‌کرد. هیچ‌کدام جرئت نزدیک شدن به لانه‌اش را نداشتند.

شیر حرف‌هایشان را شنید و جلو رفت.

«نشونم بدید کجا زندگی می‌کنه.»

هیولا زیر درخت‌ها خوابیده بود و پاهای کلفتش را دور بدنش جمع کرده بود. فقط گردن بلندش بیرون مانده بود. شیر جلو رفت و با یک ضربهٔ پنجه، هیولا را از پا درآورد.

وقتی برگشت، حیوان‌ها دورش جمع شدند.

صدا زدند: «اینجا بمون و پادشاه ما باش!»

شیر به دوروتی نگاه کرد.

«اول باید کمک کنم دوستم به‌سلامت راهی خونه بشه. بعد برمی‌گردم.»

پس از جنگل، به تپه‌ای پرشیب و سنگلاخ رسیدند. روی دامنه، موجودهایی ایستاده بودند که دست نداشتند و سرهایشان تخت بود. گردنشان را مثل فنر به جلو پرتاب می‌کردند.

یکی از آن‌ها فریاد زد: «هیچ‌کس از تپهٔ ما رد نمی‌شه!»

مترسک پا در راه گذاشت. یک کله‌چکشی گردنش را جلو فرستاد و با سر به او ضربه زد. مترسک عقب افتاد. شیر هم که جلو رفت، قل خورد و کنار او پایین آمد.

دوروتی به مترسک کمک کرد بلند شود.

گفت: «از روی زمین نمی‌تونیم رد بشیم، ولی من هنوز یه فرمان دیگه دارم.»

کلاه طلایی را به سر گذاشت و برای سومین و آخرین بار، میمون‌های بال‌دار را صدا زد.

میمون‌ها آن‌ها را از بالای تپه گذراندند و به سرزمین کوادلینگ‌ها رساندند. در این سرزمین، خانه‌ها و نرده‌ها و لباس مردم به رنگ سرخ بود.

مسافران از جاده‌ای میان مزرعه‌ها گذشتند تا به قصر گلیندا رسیدند.

گلیندا، جادوگر مهربان جنوب، با خوش‌رویی آن‌ها را پذیرفت. دوروتی کنار او نشست و ماجرایش را از اول گفت؛ از روز گردباد تا وقتی که بالن بدون او پرواز کرده بود.

آخر سر گفت: «می‌خوام برگردم خونه. خاله اِم حتماً خیلی نگرانه.»

جادوی کفش‌های نقره‌ای

گلیندا به کفش‌های نقره‌ای نگاه کرد.

«این کفش‌ها می‌تونن تو رو برگردونن.»

دوروتی به پاهایش خیره شد.

«این‌ها؟ تمام این مدت پام بودن!»

«می‌تونن تو رو به هر جایی که بخوای ببرن.»

دوروتی برای چند لحظه زبانش بند آمد. تا همین حالا فکر می‌کرد خانه دست‌نیافتنی است. اما حالا خاله اِم را پیش چشمش می‌دید که در را برایش باز می‌کند.

مترسک گفت: «پس قبل از اینکه ما رو ببینه هم می‌تونست برگرده خونه.»

گلیندا جواب داد: «بله.»

هیزم‌شکن حلبی دست دوروتی را گرفت.

«ولی اون وقت من هنوز زنگ‌زده توی جنگل مونده بودم.»

مترسک گفت: «من هم هنوز بالای تیرک بودم.»

شیر سرش را به شانهٔ دوروتی تکیه داد.

«خوشحالم که پیدامون کردی.»

دوروتی آهسته گفت: «من هم همین‌طور.»

دوروتی کلاه طلایی را به گلیندا سپرد. با عوض شدن صاحب کلاه، گلیندا سه فرمان تازه داشت.

گلیندا قول داد: «هر کدوم از دوست‌هات رو به جایی که می‌خواد می‌فرستم. بعد کلاه رو به فرماندهٔ میمون‌ها می‌دم تا دیگه مجبور نباشن از کسی فرمان ببرن.»

مترسک قرار بود به شهر زمرد برگردد. وینکی‌ها هم چشم‌به‌راه هیزم‌شکن حلبی بودند. شیر به همان جنگلی می‌رفت که حیوان‌ها او را پادشاه خود می‌خواستند.

وقت خداحافظی رسیده بود. دوروتی دست‌هایش را دور گردن شیر انداخت، بعد آرام هیزم‌شکن حلبی را در آغوش گرفت. آخر سر، دست‌های نرم و پُر از کاه مترسک را در دست گرفت.

گفت: «دلم براتون تنگ می‌شه.»

دوروتی هنگام خداحافظی شیر را در آغوش می‌گیرد و گلیندا و دوستانش نگاه می‌کنند

مترسک جواب داد: «ما هم دلمون برات تنگ می‌شه.»

دوروتی توتو را بغل کرد و از گلیندا پرسید:

«باید چه‌کار کنم؟»

«سه بار پاشنه‌های کفش‌هات رو به هم بزن. بعد بهشون بگو کجا می‌خوای بری.»

توتو را محکم در آغوش نگه داشت و پاشنه‌های کفش‌های نقره‌ای را به هم زد. یک بار، دو بار، سه بار.

«من رو به خونه، پیش خاله اِم ببرید!»

ناگهان با شتاب در هوا به پرواز درآمد. دیگر زمین زیر پایش پیدا نبود. نورها و رنگ‌ها چنان تند می‌گذشتند که نمی‌توانست چیزی را تشخیص بدهد.

در راه، کفش‌های نقره‌ای از پاهایش درآمدند و در بیابان دور سرزمین اُز گم شدند.

بازگشت به خانه

ناگهان علف را زیر پاهای برهنه‌اش حس کرد.

سرش را بلند کرد. آن آسمان را می‌شناخت؛ آسمان کانزاس بود. جای خانهٔ قدیمی، خانهٔ تازه‌ای بود و خاله اِم داشت از در بیرون می‌آمد.

«خاله اِم!»

دوروتی توتو را زمین گذاشت و دوید.

خاله اِم لحظه‌ای سر جایش ماند، بعد به‌طرف دوروتی دوید و او را محکم در آغوش کشید.

«عزیز دلم! کجا بودی؟»

دوروتی گفت: «توی سرزمین اُز. خاله اِم، خیلی خوشحالم که برگشتم خونه!»

دوروتی پس از بازگشت به کانزاس، خاله اِم را در آغوش می‌گیرد و توتو کنارشان جست‌وخیز می‌کند

دوروتی به خاله‌اش چسبید. توتو دور پاهایشان بالا و پایین می‌پرید و دشت آشنا، مثل همیشه تا دوردست کشیده شده بود. دوروتی دلش می‌خواست کمی بیشتر در همان آغوش بماند.

پایان.

مشاهده بیشتر: بیش از 60 قصه کودکانه قدیمی

چه چیزی می‌آموزیم؟

شجاعت همیشه به معنی نترسیدن نیست؛ گاهی می‌ترسیم و باز هم به کمک دوستی می‌رویم.
مهربانی و فکرهای خوبمان در کارهایی که انجام می‌دهیم پیدا می‌شوند.
گاهی دوستانمان توانایی‌هایی را در ما می‌بینند که خودمان هنوز باورشان نداریم.

سوالاتی برای گفتگو با کودک

  • کدام فکر مترسک بیشتر به دوستانش کمک کرد؟ تو جای او چه راهی پیشنهاد می‌دادی؟
  • شیر در کدام بخش داستان با اینکه می‌ترسید، شجاعانه رفتار کرد؟
  • موش‌های کوچک چطور توانستند به شیر بزرگ کمک کنند؟
  • به نظرت دوروتی بیشتر دلتنگ چه چیزی در خانه‌اش بود؟ تو دلت برای چه چیزی تنگ می‌شد؟

درباره نسخه اصلی

رمان جادوگر شگفت‌انگیز اُز را ال. فرانک باوم، نویسندهٔ آمریکایی، نوشت. این کتاب نخستین بار در سال ۱۹۰۰ در ایالات متحده، به‌وسیلهٔ انتشارات جورج ام. هیل در شیکاگو و با تصویرگری دبلیو. دبلیو. دنسلو منتشر شد. باوم در مقدمه، اثرش را نوعی قصهٔ پریان مدرن معرفی کرد: فانتزی‌ای آمریکایی که شگفتی و شادی قصه‌های کهن را نگه دارد، اما از پندگویی و ترس‌های کابوس‌وار آن‌ها فاصله بگیرد.

این اثر نخستین کتاب از مجموعهٔ اُز شد. بازنویسی حاضر بر پایهٔ رمان سال ۱۹۰۰ است، نه فیلم مشهور سال ۱۹۳۹؛ به همین دلیل کفش‌های دوروتی نقره‌ای‌اند، نه یاقوتی.

تفاوت‌های این نسخه با نسخهٔ اصلی

این متن یک بازنویسی وفادار و خلاصه‌شده است، نه بازآفرینی صحنه‌به‌صحنهٔ کتاب. مسیر اصلی سفر، شخصیت‌ها، کفش‌های نقره‌ای، مرگ هر دو جادوگر بدجنس، فریب‌کاری اُز و بازگشت دوروتی به خانه حفظ شده‌اند؛ اما ۲۴ فصل رمان در روایتی کوتاه‌تر و پیوسته، با زبانی امروزی و تیترهای صحنه‌ای مناسب خوانندگان ۸ تا ۱۰ ساله بازنویسی شده‌اند.

چند خرده‌داستان و جزئیات نیز کوتاه یا حذف شده‌اند: نزدیک بود توتو از دریچهٔ پناهگاه گردباد بیفتد؛ دوروتی در خانهٔ مانچکینی به نام بوک مهمان شد و برایش جشن گرفتند؛ نمادپردازی رنگ‌های سرزمین اُز گسترده‌تر بود؛ گذشتهٔ مترسک مفصل‌تر روایت می‌شد؛ ماجرای عشق هیزم‌شکن حلبی و قطع‌شدن پیاپی و آشکار پاها، دست‌ها، سر و بدنش با جزئیات آمده بود؛ پیشینهٔ کامل میمون‌های بالدار و کلاه طلایی تعریف می‌شد؛ زندگی روزمره در شهر زمرد، ماجراهای جداگانهٔ مردم سرزمین چینی‌ها و سه بار استفادهٔ گلیندا از کلاه طلایی برای رساندن دوستان دوروتی به مقصدشان نیز مفصل‌تر بود.

صحنه‌های خشن هم در این نسخه با جزئیات کمتری بیان شده‌اند. در متن اصلی، هیزم‌شکن حلبی سر چهل گرگ و یک گربهٔ وحشی را می‌برد، مترسک گردن چهل کلاغ را می‌شکند، زنبورهای سیاه پس از شکستن نیششان روی بدن حلبی می‌میرند، جادوگر با تسمه وینکی‌ها را می‌زند و شیر سر هیولای عنکبوتی را از بدنش جدا می‌کند.

در این بازنویسی، این اتفاق‌ها با واژه‌هایی مانند شکست‌دادن، نجات‌دادن یا عقب‌راندن خلاصه شده‌اند. هیچ نتیجهٔ اصلی داستان حذف نشده و هیچ عنصر تازه‌ای از فیلم سال ۱۹۳۹—از جمله کفش‌های یاقوتی—به داستان افزوده نشده است.

یاسمین روحانی نیم‌رخ

درباره نویسنده