لوگو موشیما
لوگو موشیما

داستان کودکانه ماجراجویی زیرزمینی مونزیا

داستان کودکانه ماجراجویی زیرزمینی مونزیا
میلاد تقی زاده نیم‌رخ

.

.

مونزیا در غاری درخشان دنبال راه خروج می‌گردد؛ اما اینجا حتی ماهی‌ها هم راه می‌روند!

یک روز، مونزیا در چمنزاری بزرگ قدم می‌زد که چشمش به سوراخی میان علف‌های بلند افتاد. از داخل آن نور ملایمی می‌تابید. علف‌ها را کنار زد. پشت آن‌ها یک تونل بود.

مونزیا علف‌های بلند را کنار می‌زند و داخل تونل روشن را نگاه می‌کند.

داخل رفت تا ببیند آنجا چه خبر است.

هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود که پشت سرش چند سنگ فرو ریختند. سنگ‌ها به او نخوردند، اما راه برگشت را بستند. مونزیا یکی از آن‌ها را هل داد. سنگ از جایش تکان نخورد.

مونزیا سنگی را که ورودی تونل را بسته هل می‌دهد.

حالا چطور باید بیرون می‌رفت؟

جلوتر، تونل هنوز روشن بود. مونزیا آرام نفس کشید و گفت: «شاید یک راه دیگه هم باشه.»

به‌طرف روشنایی رفت تا به غاری خیلی بزرگ رسید. همه جا، سنگ‌هایی روی دیوارها می‌درخشیدند. کنار راه، قارچ‌های صورتی و بنفش روییده بودند. برگ بعضی از گیاهان هم به‌شکل حلقه‌های کوچک پیچ خورده بود.

هنوز دنبال راهی به بیرون می‌گشت، اما نگاهش مدام به چیزهای عجیب دوروبرش می‌افتاد. تا آن روز چنین جایی ندیده بود.

همان موقع، یک ماهی از کنارش رد شد. ماهی داشت راه می‌رفت!

مونزیا با تعجب به ماهیِ در حال راه‌رفتن و سبد میوه‌های زردش نگاه می‌کند.

مونزیا به او خیره شد. ماهی دو دست و دو پا داشت و سبدی پر از میوه‌های گرد و زرد با خودش می‌برد.

«تو پا داری!»

ماهی با افتخار گفت: «چه پاهای خوبی هم دارم! می‌تونم راه برم، بدوم و…»

پایش به سنگی گیر کرد. تلوتلو خورد و سبدش کج شد. میوه‌های زرد روی زمین ریختند و به هر طرف قل خوردند.

«وای! ناهارم!»

مونزیا گفت: «من کمکت می‌کنم.»

با هم میوه‌ها را از زیر قارچ‌ها و کنار سنگ‌ها جمع کردند. آخرین میوه به‌طرف شکاف باریکی قل خورد. مونزیا دست دراز کرد و پیش از آنکه میوه داخل شکاف بیفتد، آن را گرفت.

«گرفتمش!»

مونزیا آخرین میوهٔ زرد را کنار لبهٔ شکاف می‌گیرد.

وقتی همهٔ میوه‌ها را در سبد گذاشتند، ماهی یکی را برداشت و به مونزیا داد.

«ممنون که کمک کردی! فقط حواست باشه، بوی تندی داره.»

مونزیا میوه را نزدیک بینی‌اش برد. بوی تندش بینی او را قلقلک داد. زود میوه را از صورتش دور کرد.

«وای، چه بویی!»

مونزیا میوهٔ زرد با بوی تند را از صورتش دور می‌کند.

ماهی گفت: «ولی مزه‌اش از بوش بهتره.»

مونزیا گفت: «پس نگهش می‌دارم برای بعد.» میوه را در دستش نگه داشت و پرسید: «راهی به بیرون بلدی؟ چند تا سنگ راه تونلی رو که ازش اومدم بستن.»

ماهی گفت: «من بلد نیستم. شاید عقرب پیر بلد باشه. همین راه رو بری، به خونه‌اش می‌رسی.»

مونزیا تشکر کرد و راه افتاد. کمی جلوتر، عقرب را دید که داشت زیر سنگی صاف را نگاه می‌کرد.

مونزیا به عقرب پیر نگاه می‌کند که زیر سنگی صاف را می‌گردد.

عقرب زیر لب گفت: «اینجا هم نیست.»

مونزیا پرسید: «دنبال چی می‌گردی؟»

«عینکم. همه‌جا رو گشتم!»

مونزیا به سر عقرب نگاه کرد و پرسید: «روی سرت رو هم گشتی؟»

عقرب بالای سرش را لمس کرد. عینکش همان‌جا بود!

مونزیا به عینک گمشده روی سر عقرب اشاره می‌کند.

خندید و عینک را به چشم زد. «خب، تقریباً همه‌جا رو!»

مونزیا ماجرای سنگ‌ها را تعریف کرد و از عقرب سراغ راه خروج را گرفت.

عقرب گفت: «همین راه رو برو تا به یک جای بزرگ و باز برسی. اون طرفش یک تونل هست که می‌ره بیرون.»

بعد گفت: «ولی یک موجود خیلی بزرگ جلوی تونل خوابیده. هرچی صداش زدم، حتی چشمش رو هم باز نکرد.»

مونزیا به راهش ادامه داد. کمی بعد، صدای خروپف شنید. هر بار، آخر خروپف یک صدای نازک هم می‌آمد.

خُررر… جیر! خُررر… جیر!

صدا را دنبال کرد تا به جای بزرگ و بازی رسید. موجودی خیلی بزرگ و پشمالو جلوی دهانهٔ تونل خوابیده بود. گوش‌های بزرگی داشت و بینی گردی. پاهای کوتاهش را زیر بدنش جمع کرده بود.

مونزیا مقابل موجود بزرگ و پشمالویی ایستاده که جلوی تونل خروجی خوابیده است.

مونزیا این طرف و آن طرفِ موجود پشمالو را نگاه کرد. هیچ جایی برای رد شدن نبود.

«ببخشید.»

موجود پشمالو خروپف کرد.

«سلام! می‌شه لطفاً بیدار بشی؟»

یکی از گوش‌های بزرگش روی صورتش افتاد، اما چشم‌هایش باز نشدند.

مونزیا آرام شانه‌اش را تکان داد. موجود پشمالو کمی غلت زد و بیشتر جلوی راه را گرفت.

حالا چه‌کار باید می‌کرد؟

مونزیا به میوهٔ زرد توی دستش نگاه کرد. یادش آمد بوی میوه چطور بینی‌اش را قلقلک داده بود. شاید با همان بو می‌توانست موجود پشمالو را بیدار کند.

میوه را نزدیک بینی او گرفت. بینی‌اش تکان خورد. مونزیا زود میوه را دور کرد و یک قدم عقب رفت.

«آ… آ… آچووو!»

با آن عطسه، گوش‌های بزرگ موجود پشمالو بالا پریدند و چشم‌هایش یک‌دفعه باز شدند.

«صبح شده؟»

موجود پشمالو عطسه می‌کند و گوش‌هایش بالا می‌پرند؛ مونزیا عقب رفته است.

مونزیا گفت: «می‌خوام برم بیرون. می‌شه بذاری رد بشم؟»

موجود پشمالو پشت سرش را نگاه کرد و گفت: «ای وای! درست جلوی در خوابم برده.»

بلند شد و کنار رفت. حالا مونزیا می‌توانست روشنایی روز را در آن سر تونل ببیند.

موجود پشمالو بینی‌اش را مالید و گفت: «دفعهٔ بعد، لطفاً با یک چیز دیگه بیدارم کن.»

مونزیا گفت: «ببخشید که باعث شدم عطسه کنی. ممنون که کنار رفتی.»

موجود پشمالو گوشه‌ای دور از تونل دراز کشید و پاهایش را زیر بدنش جمع کرد.

مونزیا با قدم‌های تند به‌طرف روشنایی رفت. نسیم خنکی به صورتش خورد. چند قدم دیگر برداشت و به چمنزار رسید. دوباره دوروبرش علف بود و بالای سرش آسمان.

نفس بلندی بیرون داد. بالاخره از غار بیرون آمده بود!

میوهٔ زرد هنوز دستش بود. آن را نزدیک بینی‌اش برد، اما مکث کرد. یاد قلقلک بینی‌اش افتاد و آن گوش‌های بزرگ که با عطسه بالا پریده بودند.

مونزیا در چمنزار می‌خندد و میوهٔ زرد را دور از صورتش نگه می‌دارد.

مونزیا خندید و در چمنزار به راهش ادامه داد؛ با میوه‌ای که حسابی از صورتش دور نگه داشته بود.

پایان.

مشاهده بیشتر: بیش از 100 داستان کودکانه

چه چیزی می‌آموزیم؟

وقتی به مشکلی برمی‌خوری، می‌توانی آرام نفس بکشی و کمک بخواهی.
گاهی چیزی که پیش‌تر دیده‌ای، برای پیدا کردن راه‌حل به کمکت می‌آید.

سوالاتی برای گفتگو با کودک

  • فکر می‌کنی وقتی راه تونل بسته شد، مونزیا چه حسی داشت؟
  • اگر یک ماهیِ پادار می‌دیدی، از او چه می‌پرسیدی؟
  • کمک کردن به ماهی، بعداً چطور به کمک خود مونزیا آمد؟
  • تو چطور موجود پشمالوی خواب‌آلود را بیدار می‌کردی؟
میلاد تقی زاده نیم‌رخ

درباره نویسنده