میمون قهوهای همینجور که انگشتاشو لیس میزد گفت: به به! عجب موز خوشمزهای بود! سایمون،...
داستان کودکانه هشت پا کوچولو توی بطری
ماهیهای کوچولو، توی آب شنا میکردن و بالا و پایین میرفتن! قایم موشک بازی میکردن...
قصه کودکانه کی به ما کمک میکنه؟!
پرستار مهربون! پرستار مهربون وقتی که مریضیم و درد داریم از ما مراقبت میکنه! هیچ...
داستان کودکانه ژاکت اسرارآمیز
یک روز معمولی توی مدرسه بود! جیمی رفت دم چوب لباسی تا ژاکتش رو از...
داستان کودکانه قصر قشنگ خانم پنگوئن
خانم پنگوئن به شوهرش گفت: من آرزو میکنم که یک خونهی قشنگ داشتم! من اصلا...
قصه کودکانه یک فیل توی اتاق
اون روز صبح، وقتی لیندی از خواب بیدار شد، چشمش به یک چیز خیلی خیلی...
داستان کودکانه هدیهی مخصوص خاله ماری
سارا و سالی، دو تا خواهر خیلی مهربون و با مزه هستن! سارا و سالی...
داستان کودکانه بخند کروکودیل کوچولو
تیریک تیریک تیریک! تخم بزرگ ترک خورد و کرکی که یک کروکودیل بامزه بود، صورت...
قصه کودکانه اژدها کوچولویی که آتش نداشت
روزی روزگاری، یک اژدهای خیلی دوست داشتنی و شیرینی بود که اندازهی انگشت شست بود!...
قصه کودکانه مامان مرغه سرش شلوغه
مامان مرغه روی تخم مرغهاش نشسته بود! اون حسابی صبر کرده بود تا جوجههای نازش،...
قصه کودکانه نقاشی سحرآمیز
روزی روزگاری، پسر خوشتیپی بود به اسم میلان. میلان چهار سالش بود و عاشق این...
داستان کودکانه دایناسور کوچک عصبانی
فرد، دایناسور کوچولو، حسابی عصبانی بود! آخه اون هر کاری میکرد، نمیتونست بند کفشش رو...
داستان کودکانه بهترین لونه
اون روز وقتی آقا و خانم پرنده از خواب بیدار شدن، آقای پرنده که رنگ...
قصه کودکانه تو میتونی
اون روز، صبح خیلی زیبایی بود. بچههای کلاس اون روز برای گردش به پارک رفته...
قصه کودکانه مکس حسابی ترسیده
مکس اون روز موقع صبحانه به مامانش گفت: مامان! من امروز نمیخوام برم مدرسه! فکر...
قصه کودکانه یه سنگریزه توی کفشمه
یک سنگریزه توی کفش منه! ولی من مطمئنم که قبلا هیچ سنگریزهای اونجا نبود! این...
داستان کودکانه ماموریت بزرگ آرنا و آیریس
آرنا و آیریس توی هند زندگی میکنن! امروز اونا به مدرسه رفتن! وقتی که به...
قصه کودکانه دوباره نگاه کن
یک عصر زیبا بود و پرندهها داشتن چهچهه زنان به سمت لونههاشون پرواز میکردن. سارا...
داستان کودکانه دوستهای سبزیجاتی من
سلام بچهها! من امروز میخوام شما رو با چند تا از دوستهای سبزیجاتی خودم آشنا...
قصه کودکانه شارون شجاع
شارون با پدرش توی درمانگاه نشسته! شارون عروسکش جرجی رو هم با خودش آورده! جرجی...
داستان کودکانه مامان ناهار چی داریم؟
تامی داشت با دوستهاش بازی میکرد! نزدیک ظهر بود! ناگهان خواهر تامی، تارا از خونه...
قصه کودکانه میا و مایا میرن ملاقات همسایهها
در یک روز گرم و زیبای تابستونی، خورشید داشت توی آسمون میتابید و نسیم خنکی...
قصه کودکانه تموم رنگهای رنگین کمان
یکی بود یکی نبود. جیادا، دختر زیبایی بود که پرنسس کوهستان بود. اون عاشق آواز...
داستان کودکانه ببر شگفتانگیز نامرئی
اشلی و سوفی یک دوست جدید داشتن! بوبا! که یک میمون خیلی بامزه بود! بوبا...