لوگو موشیما
لوگو موشیما

قصه کودکانه تاب‌سواری به سوی ابرها

قصه کودکانه تاب‌سواری به سوی ابرها
میلاد تقی زاده نیم‌رخ

.

.

بادی جادویی بهار را از روی تاب به آسمان می‌برد؛ آنجا ابر کوچولویی منتظر کمک است!

همین که بهار و مادرش به پارک رسیدند، بهار به سمت تاب‌ها دوید. او سرسره و میله‌های بارفیکس را دوست داشت، اما عاشق تاب‌بازی بود.

او روی تاب نشست و زنجیرها را محکم گرفت.

«لطفاً بالاتر!»

مادرش او را هل داد. بهار بالا رفت و دوباره پایین آمد.

بهار دوباره گفت: «یه کم دیگه!»

مامان بهار را روی تاب محبوبش هل می‌دهد

همان موقع، یک باد جادویی بین درخت‌ها پیچید. برگ‌ها خش‌خش کردند، تاب بالا رفت و بهار از روی تاب بلند شد و به هوا رفت!

از بالای درخت‌ها گذشت و پوف! روی یک ابر سفید و پف‌پفی نشست.

بهار روی ابری پف‌پفی بالای پارک فرود می‌آید

چند لحظه تکان نخورد. بعد دست‌هایش را روی ابر گذاشت و آرام از جا بلند شد. ابر زیر کفش‌هایش نرم بود.

با احتیاط یک قدم برداشت و پایین را نگاه کرد. پارک آن پایین بود! سرسره‌ی قرمز آن‌قدر کوچک به نظر می‌رسید که انگار در جیبش جا می‌شد.

همان موقع صدای هق‌هق شنید.

کمی آن‌طرف‌تر، یک ابر کوچولوی گرد داشت گریه می‌کرد و از زیرش قطره‌های ریز باران می‌چکید.

بهار پرسید: «چی شده؟»

ابر کوچولو گفت: «داشتم بازی می‌کردم، خیلی دور شدم. حالا مامانم رو پیدا نمی‌کنم.»

بهار با ابر کوچولوی گریان صحبت می‌کند

بهار دوباره به پارک نگاه کرد. مامان خودش هم خیلی دور بود.

گفت: «کمکت می‌کنم پیداش کنی.»

ابر کوچولو چشم‌هایش را پاک کرد و نزدیک آمد. بهار روی پشتش نشست و با هم در آسمان راه افتادند.

کمی جلوتر، چیز کوچک و سبزی دیدند که تک‌وتنها در هوا بود. یک رنگ کوچولو بود، با یک صورت کوچک و دو دست ریز.

بهار پرسید: «تو هم گم شدی؟»

رنگ کوچولو سر تکان داد. «مامانم رو می‌خوام.»

بهار گفت: «با ما بیا. با هم دنبالش می‌گردیم.»

بهار و ابر کوچولو با رنگ سبز گمشده روبه‌رو می‌شوند

رنگ کوچولو کنار بهار نشست و ابر کوچولو هر دو را با خودش برد.

جلوتر، یک رنگین‌کمان بزرگ مدام این‌طرف و آن‌طرف را نگاه می‌کرد. جای یکی از رنگ‌هایش خالی بود؛ درست همان‌جا که باید سبز می‌بود.

رنگ کوچولو صدا زد: «مامان!»

رنگین‌کمان گفت: «اینجایی!»

خم شد و کوچولویش را بغل کرد. رنگ سبز خودش را به مامان چسباند. بعد کش آمد و سرتاسر نوار خالی را پر کرد.

رنگین‌کمان، رنگ سبز کوچولویش را بغل می‌کند

رنگ‌های رنگین‌کمان دوباره کامل شده بود!

بهار دست زد و ابر کوچولو از خوشحالی بالا و پایین پرید.

رنگین‌کمان گفت: «ممنون که به بچه‌م کمک کردین.»

ابر کوچولو پرسید: «مامان من رو هم دیدین؟ ما دنبال اون هم می‌گردیم.»

رنگین‌کمان گفت: «چند تا ابر پشت اون تپه دیدم.»

بهار گفت: «ممنون!» و با ابر کوچولو به‌طرف تپه رفتن.

در راه به یک ابر بارانی بزرگ رسیدند. ابر هی به خودش می‌پیچید.

با ناله گفت: «وای! پر از بارونم! دیگه نمی‌تونم نگهش دارم!»

بهار پرسید: «خب، چرا نمی‌باری؟»

«می‌خوام یه جا ببارم که آب لازم داشته باشه.» ابر بارانی خودش را جمع کرد، ولی چند قطره از زیرش چکید. «کمکم می‌کنین؟ زود باشین!»

ابر بارانی از بهار و ابر کوچولو کمک می‌خواهد

بهار از روی ابر کوچولو به پایین نگاه کرد. ابر بارانی هم با عجله دنبالشان می‌آمد.

اول از بالای یک دریاچه‌ی پرآب گذشتند. بعد به شهری شلوغ رسیدند. مردم بیرون قدم می‌زدند و هیچ‌کس چتر نداشت.

بهار گفت: «باز هم جلو بریم!»

ابر بارانی تلوتلوخوران پشت سرشان آمد.

کمی جلوتر، بهار باغچه‌ای کنار یک خانه‌ی روستایی دید. خاک باغچه خشک بود و گل‌ها سرشان را پایین انداخته بودند.

گفت: «اونجا! اون گل‌ها تشنه‌ان!»

ابر بارانی با عجله بالای باغچه رفت.

«دیگه نمی‌تونم نگهش دارم!»

باران شرشر روی زمین خشک و برگ‌ها می‌بارید. بهار تماشا می‌کرد که چطور آب در خاک فرو می‌رفت. کمی بعد، گل‌ها سرشان را بلند کردند.

بهار باریدن ابر بارانی روی گل‌های تشنه را تماشا می‌کند

بالاخره باران بند آمد. ابر بارانی حالا کوچک‌تر شده بود.

نفس راحتی کشید. «آخیش! حالا بهتر شدم!»

بهار و ابر کوچولو خندیدند.

ابر بارانی پرسید: «شما دو تا کجا می‌رین؟»

ابر کوچولو گفت: «دنبال مامانم می‌گردیم. رنگین‌کمان چند تا ابر پشت اون تپه دیده.»

«سوار شین! حالا خیلی سبک‌ترم. زود می‌رسونمتون!»

ابر کوچولو روی پشت ابر بارانی نشست. بهار هم از پشت دوستش پایین آمد و کنارش نشست.

راه افتادند!

با سرعت از کنار ابرهای بلند گذشتند و از زیر آن رنگین‌کمان رد شدند. رنگ سبز کوچولو از همان‌جا برایشان دست تکان داد.

بهار و ابر کوچولو سوار بر ابر بارانی با سرعت در آسمان می‌روند

باد موهای بهار را پریشان کرده بود. ابر کوچولو هم کنارش با دو دست پف‌پفی‌اش محکم به ابر بارانی چسبیده بود.

ناگهان صدا زد: «اونجا! خانواده‌م رو می‌بینم!»

چند ابر آن‌طرف تپه بودند. یکی از آن‌ها تندتند این‌طرف و آن‌طرف می‌رفت و پشت بقیه‌ی ابرها را نگاه می‌کرد.

«مامان!»

مامانِ ابر کوچولو برگشت و با عجله به‌طرفشان آمد. ابر کوچولو پرواز کرد و خودش را در بغلش انداخت.

گفت: «هرچی گشتم، پیدات نکردم!»

مامانش محکم بغلش کرد. «من هم همه‌جا دنبالت گشتم.»

ابر کوچولو مامانش را بغل می‌کند و بهار کنارشان لبخند می‌زند

بقیه‌ی خانواده هم دورشان جمع شدند و همدیگر را بغل کردند. بهار لبخند زد. حالا دلش می‌خواست مامان خودش را بغل کند.

ابر کوچولو از توی بغل مامانش به بهار نگاه کرد.

«تو کمک کردی مامانم رو پیدا کنم. حالا بریم پیش مامان تو!»

بهار از ابر بارانی تشکر کرد و دوباره روی پشت دوستش نشست. ابر کوچولو به‌طرف پارک پایین رفت و مامان ابر کوچولو هم کنارشان آمد.

پایین و پایین‌تر رفتند. حالا بهار سرسره‌ی قرمز، میله‌های بازی و تاب‌ها را می‌دید.

«مامانم اونجاست!»

ابر کوچولو آرام بهار را روی تابش گذاشت و ازش خداحافظی کرد.

«خداحافظ، بهار!»

«خداحافظ! ممنونم بابت کمکت!»

بهار دست تکان داد. ابر کوچولو و مامانش بالا رفتند تا پیش خانواده‌شان برگردند. بهار هم از تاب پایین پرید و به‌طرف مامان دوید.

مامان بغلش کرد و گفت: «اومدی!»

بهار مامان را بغل می‌کند و ابر کوچولو و مامانش دور می‌شوند

بهار محکم بغلش کرد. بعد دوباره روی تاب نشست و مامان پشت سرش ایستاد.

مامان پرسید: «حاضری بالاتر بری؟»

بهار بالا را نگاه کرد. آن بالا، بالاتر از درخت‌ها، ابر کوچولو برایش دست تکان می‌داد.

لبخند زد.

«باشه… ولی این بار فقط یه کم بالاتر!»

پایان.

مشاهده بیشتر: بیش از 100 قصه کودکانه

چه چیزی می‌آموزیم؟

وقتی دوستی ناراحت است، می‌توانیم کنارش بمانیم و کمکش کنیم.
دوست‌ها می‌توانند در پیدا کردن راه به هم کمک کنند.

سوالاتی برای گفتگو با کودک

  • اگر صدای گریه‌ی ابر کوچولو را می‌شنیدی، به او چه می‌گفتی؟
  • فکر می‌کنی رنگ سبز کوچولو وقتی مامانش را دید، چه حسی داشت؟
  • بهار از کجا فهمید گل‌های باغچه آب می‌خواهند؟
  • اگر سوار یک ابر مهربان می‌شدی، دوست داشتی از آن بالا چه چیزهایی ببینی؟
میلاد تقی زاده نیم‌رخ

درباره نویسنده